راهنمای برای تحقق بخشیدن به آرزوها
کتاب هفته::::::۷ قانون معنوی موفقیت.....نوشته دکتر دیباک چوپرا...ترجمه گیتی خوشدل.....حتما بخونید.
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:16 توسط یه قصه گو
|
اینو تویه وبلاگ دوست عزیزی دیدم.http://rain-of-love.blogfa.com/.یه حسی بهم دست داد.آوردمش اینجا.
اگر خواستی بیایی
من همان جا هستم که بودم
همان جا که رهایم کردی.............
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:40 توسط یه قصه گو
|
سالم ترین دیدگاه اینست که بپذیریم جهان هیچ چیز به ما بدهکار نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:59 توسط یه قصه گو
|
زیبایی؟
یک جمله زيبا از صادق هدايت:زندگی زيباست,زندگی ۳ چيز است:يك صندلي,مقداری طناب و يك دوست خوب كه صندلی را از زير پايه آدم بكشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:35 توسط یه قصه گو
|
راست میگن عاشق واقعیه کسیه که هیچ وقت به عشقش نرسه؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:54 توسط یه قصه گو
|
آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا ببینی
آندره ژید
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:51 توسط یه قصه گو
|
نيکي و بدی
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نیکی" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو کوئيلو
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:40 توسط یه قصه گو
|
چنين صورت كه از معني پر است
سخت بيمعني بود صورتگري…
▪ سيف فرغاني
تصور كنيد كه در خيالپردازي و ملغمهاي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلكهاي ياهو يا همان Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبهاي از كار درميآيد:
—————-
ز جان شيرينتري اي چشمهي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
○ نظامي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:24 توسط یه قصه گو
|
موافقید؟
همیشه امید پس از روح از بدن پر میکشد
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:2 توسط یه قصه گو
|
* " شروع به فكر كردن، شروع به تحليل رفتن تدريجي است."
Alberto Camou *
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:12 توسط یه قصه گو
|
تنها دشمنان هستند که حرف همدگير را بدون هيچ مشکل و کمی و کاستی می فهمند و حتی گاهی هنگام صحبت لبخند تحويل هم می دهند دوستی هميشه با سوء تفاهم همراه است عشق که خيلی بيشتر.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:11 توسط یه قصه گو
|
http://deltangi-raha.blogfa.comبه نقل از:
|
|

خسته از تكرار غمها
مانده ام تنها پشت پنجره خيال
هياهوي رقص باران بر شيشه
باران،ياد تو
تو آن مهربانترين توًهم
آن حسرت دلنشين
تو سكوت مبهم عشق
آن غزلواره بر سطر خاموشي ام
من تنهاي دلتنگ
آن آشناي غريب
آن آرزو بر باد
شكسته پر و بال غرورم
همه زندگيم اكنون
تلاطم سرد روياهاست
در امتداد بي كرانه هاي خيال
سهم من از با تو بودن
اين آتشين آه است و بس
تمناي وصالم نيست
غربت نگاهت برايم
فراسوتر از تپش هاي زندگي
مي دانم
نبض احساس شعرم را نمي شنوي
خيالي نيست
آخر آن سوي خواب سبز روياها
واژه به واژه اش را برايم ازبر مي خواني
واي اگر نيمه شبي
پروانه يادت از باغ خاطراتم
هوس پر گشودن كند ! ؟
نه ، نمي خواهم
نمي خواهم
كاش در قانون پروانه ها
پرگشودن جرم باشد... |
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:7 توسط یه قصه گو
|
با تو
با تو همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
شریعتی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:2 توسط یه قصه گو
|
روزی اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بيار
يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 12:56 توسط یه قصه گو
|
بايد عجله کنی
چون حتی معجزه هم زمان می بره
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:2 توسط یه قصه گو
|
شاملو
میان آفتابهای همیشه زیبای تو لنگریست ـ و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست......شاملو
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:46 توسط یه قصه گو
|
عشق چیست؟
عشق چیست؟ ( از زبان کودکان )
عشق وقتیه که که شما واسه غذا خوردن میری بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو میدهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده.
عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست میکنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
عشق وقتیه که شبها مامان من و میبوسه تا خوابم ببره.
عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
عشق وقتیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.
عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس میزنه حتی اگه تمام روز تنهاش گذاشته باشی.
عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباسهای خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباس جدید بگیره.
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی خسته ای به لبت میاره.
عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگهداری و با دقت گوش کنی.
اگه می خوای دوست داشتن رو یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
عشق مثل یه پیرزن و پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از سالها زندگی.
عشق اون موقعس که تو به پسره میگی از تیشرتش خوشت میاد بعد اون هر روز می پوشتش.
يعنی بچه ها همه ی اينارو گفتن؟ من فکر می کنم بچه های خارجی ها هم موقع انشا نوشتن از پدر مادرشون تقلب می گيرن! نظر شما چيه؟
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:49 توسط یه قصه گو
|
« هی فلانی زندگی شايد همين باشد
يک فريب ساده و کوچک
آنهم از دست عزيزی که تو دنيا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
آری ، آری! زندگی شايد همين باشد..... »
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:47 توسط یه قصه گو
|
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزارترین شد. چه دل آزارترین ؟
مشیری
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:36 توسط یه قصه گو
|
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
فروغ
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:32 توسط یه قصه گو
|
تصویر عشق را بر روی دفترزندگی همانند چهره تو ترسیم کردم
چون تو همان عشق بودی
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:23 توسط یه قصه گو
|
یا لطیف
می توان در ماورای یک نگاه
عشق را بی دغدغه احساس کرد
می توان این عشق را چون رشته ی
محکم پر پیچ و تاب یاس کرد
می توان در آسمان زندگی
چشمها را بر افقها باز کرد
می توان در بی کران یک نگاه
فصل سبز عشق را آغاز کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:19 توسط یه قصه گو
|
کتاب هفته
کتاب این هفته:::::::رمان خانم نوشته مسعود بهنود..حالشو ببرید!!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:16 توسط یه قصه گو
|
نقل از وبلاگ دختر اردیبهشتی که وبلاگ خیلی قشنگیه.
کاش ميشد گفت که هيچ چيز ابدی نيست. کاش ميتوانستم بگويم که عشق هرگز تضمين نميکند که کسی را که دوست داريم تا آخر عمر در کنار خود داشته باشيم.حالا که فکر ميکنم می بينم که گل باشد؛ پرنده يا آدم ؛ فرقی نميکند.
هر دوست داشتنی چيزی را در ما بوجود می آورد. چيزی پايدار تر از موجودی که دوستش داريم.....و آن قدرت دوست داشتن است.
هر چيز باارزش در اين دنيا بهايی دارد و عشق بالاترين بها را.
بهای عشق رنج است. رنج جدايی ؛ درد سوگ؛ و ترس از دست دادن کسی که دوستش داريم.
شايد برای همين است که بعضی ها هرگز نميتوانند چيزی را حقيقتا دوست داشته باشند. شايد از رنج بردن می ترسند.
بقول آن نويسنده عاشق :« عشق يعنی رنج بردن و اگر حتما بخواهی عاشق باشی بايد رنج ببری.»
آنها که دوست می دارند خود را برای رويا رويی با هر رنجی آماده می کنند و چه درد آور و بيهوده است عشق ؛ وقتی که پس از رفتن کسی که دوستش داريم ديگر قادر به دوست داشتن نباشيم.!
« چيستا يثربی »
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:15 توسط یه قصه گو
|
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند.به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند.
اينجا منم و شب و درونی خالی
ای کاش که در بساط ما آهی بود
سلمان هراتی
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط یه قصه گو
|
کتاب هفته
میخوام یه کتاب خوب معرفی کنم......شمام اگه هر کتابی دیدید خوبه نظر بدید و معرفیش کنید.امروز یه کتاب مثلا تاریخی معرفی میکنم.مثلنش از اونجا میاد که مترجمش ذبیح الله منصوریه و اگر چه رو جلدش زده نویسندهاش پل آمیره.ولی من تا اونجا که میدونم یه همچین فردی وجود خارجی نداره و کتاب نوشته خود ذبیح الله منصوریه.اینم از زرنگیایه این مترجمه بزرگه ماست(اگه من اشتباه میکنم بگید بهم)اسم کتابم خداوند الموت است که داستان زندگی حسن صباحه.کتابه خیلی خوبیه.بخونیدش و خوندنش رو به همه توصیه کنید
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:36 توسط یه قصه گو
|