تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
زندگی چیست؟
زندگی صحنه جاویدهنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:35 توسط یه قصه گو |

در غربت ناله ها کردم کسی یادم نکرد
در قفس جان دادم ...صیاد آزادم نکرد
آرزوی مرگ کردم.مرگ هم یادم نکرد
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 13:57 توسط یه قصه گو |

شاملو
هرگز کسی اینگونه به کشتن خویش بر نخاست که من به زندگی نشستم
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:32 توسط یه قصه گو |

با تشکر از منیره عزیز......
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد. نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد. راهي نروم که بيراه باشد. خطي ننويسم که آزار دهد کسي را. يادم باشد که روز و روزگار خوش است. همه چيز روبراه و بروفق مراد است و خوب. تنها دل ما دل نيست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:40 توسط یه قصه گو |

باز هم یادش گرامی باد.
«وصیت شرعی دکتر علی شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی» در پی می آید که در آن دکتر شریعتی به وضوح تصریح کردند که نوشته های شان نیاز به تنقیح و تصحیح کسانی مثل استاد محمد رضا حکیمی دارد:

وصیت شرعی دکتر علی شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی

برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.

علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد. در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است.

قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق.

و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.

آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.

اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن.

فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

مشهد – آذرماه 1355

علی سربداری (یکی از نام های مستعار دکتر شریعتی)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:59 توسط یه قصه گو |

کتاب هفته
این هفته به پاس سالمرگ شریعتی کتاب دوزخیان رویه زمین اثر فرانتس فانون که ترجمه دکتر شریعتی هست را به عنوان کتاب هفته معرفی میکنم..مطمئنم کف میکنید وقتی این کتاب رو می خونید......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:41 توسط یه قصه گو |

به یاد مهدی اخوان ثالث
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که ميبنم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:36 توسط یه قصه گو |

تا چشم كار مي كند آواز بی برگی ست


فردا چگونه است ؟
فردا را كسي نديده است
نگاهم چشم انتظار فرداست
لب هايم عشق را واگويه مي كنند
و انتظار را در متن چشمانت
غريب است اگر بگويم قريبم
و دردرياي چشمانت اسيرم
سهل است كه بگويم فردا چگونه است
جوابي هست
فردا زورق وارونه اي است
كه به اعماق درياها مي رود
و من در دنيايي پر از اميد
با ماهي ها عهد مي بندم
كه زورقم به آنها لطمه اي نزند
و دل آسماني خود را به ماهي ها هديه مي دهم
و مهرم را به تو مي سپارم


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:25 توسط یه قصه گو |

یادش گرامی باد
خدایا ، این بار نیز مرا ببخش و کمکم کن . دوباره زچاله به چاهی افتادم که کس جز تو توان کمک ندارد وگر تابی باشد ، آهنگش نیست .

نمی خواهم بنویسم که بخوانی که می دانم که می دانی جز تو فریادرسم نیست و اگر خطی گذارم مرهم دل باشد و از روی شکوه نیست. می دانم که می بینی سزا نیست بیش از این تاوان دهم که گر قصد باشدم ، دیگر متاعی در برم نیست .

http://alysharyaty.blogspot.com/ شریعتی از تولد تا شهادت:

دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .

دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.

در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند. دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .

در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .

دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ... آشنا شد .

در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .

اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .

دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:12 توسط یه قصه گو |



عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:12 توسط یه قصه گو |

عشق تنها مرضي است که بيمار از ان لذت ميبرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:10 توسط یه قصه گو |

;کتاب هفته....رمان خاک نوشته راد سرلینگ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 8:34 توسط یه قصه گو |

شعری از فروغ
سهم من از زندگی اینست
آسمانی که
کشیدن پرده ای آن را از من میگیرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 8:3 توسط یه قصه گو |

ازياد نمي برم تو را

و

عشق زيباي تو را

لحظه قشنگ دوست داشتن

و

به اوج رسيدن

خواستني و تمام نشدني

حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني

تنها به تو مي گويم دوستت دارم

که مي خواهم بماني ؛بمانم

نه در لحظه ها و ثانيه ها

نه!

که در تمام نفسها

بي دريغ تر از هميشه

حضور معطر تو بودن درست ان زمان که نيستي

و

لحظه ها با بوي خاطراتمان جان مي گيرد

مي مانند

براي من يک نگاه تو همين قدر که بدانم هستي کافيست

حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي

يک حس اشنا

مرا با خود مي برد فرياد مي زند

که هستم با تو

کنار تو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:32 توسط یه قصه گو |

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 9:30 توسط یه قصه گو |

کتاب هفته:این 3 زن....نوشته مسعود بهنود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:44 توسط یه قصه گو |

آسمونی باشیم همیشه
همیشه تویه یه ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره...هر وقت آسمون دلت ابری شد.بدون که به اندازه کافی اوج نگرفتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:8 توسط یه قصه گو |

وقتی تصمیم واقعی می گیرید.مانند آنست که خطی رسم کرده ای.اما نه رویه ماسه بلکه رویه سیمان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:57 توسط یه قصه گو |

فاطمی کیست.....
دکتر فاطمی ـوزیر امور خارجه نهضت مصدق ـ  کسی بود که به عنوان نخستین ایرانی به قرنها رابطه استعماری ایران و انگلیس پایان داد.او کسی بود که در کنار مصدق برایه ایرانی آباد همه کار کرد.سفیر وقت روباه پیر زمانی که حکومت شاه بعد از کودتایی که آمریکاییها با مزدوری شعبان بی مخ راه انداختند و مصدق را سرنگون و فاطمی را زندانی کرد.برایش پیغام فرستاد به او بگویید این آخر و عاقبت کسیست که بخواهد با ما در بیفتد.او مردی بود که بر خلاف خیلی از اطرافیان مصدق که بعد از کودتا از جرگه یاران درآمدندو به صف مخالفان در آمدند تا لحظه آخر با مصدق ماند و فریاد زنده باد ایران سر داد.همانهایی که در کنارآمریکا برایه تاراج نفت این مملکت نقشه ها کشیده بودند او را در زندان قصر تهران تیر باران کردند در حالی که همه سربازان زندان از خطابه و وصیت او در لحظه مرگش که همه مدح و ثنایه ایران بود میگریستند........روحش شاد و یادش گرامی باد 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:4 توسط یه قصه گو |

کتاب هفته
کتاب هفته......تو همانی که می اندیشی .نوشته آلن شولتز.......
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:54 توسط یه قصه گو |

در آورد گاه هستی

     آن هنگام که دنبال خوشبختی می گردند

                نمی پرسند چه داری

                               می پرسند چه هستی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:6 توسط یه قصه گو |

مرسی سمیرا!!!
هر ثانیه که می گذرد
چیزی از تو را با خود می برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیزرا بدون اجازه می برد
و تنها یک چیز را فراموش می کند
حس دوست داشتن تو را


آنتوان دوسنت اگزوپری

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:42 توسط یه قصه گو |

بیایید جشن انسانیت بگیریم و بدانیم که قلب نیرومندترین عضلات است و نیز خداوند جهان را برای انسانها به دور از رنگها و نژادها آفریده است.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:24 توسط یه قصه گو |

تاریخ؟
می خوام درباره تاریخ این مملکت مطلب بنویسم....حتما تا حالا اسم میدون فاطمی و شنیدی؟روزی ممکنه مثل من ۱۰۰۰ بارم از کنارش رد بشی.خداییش میدونید دکتر فاطمی کی بوده؟بگو تا بگم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:58 توسط یه قصه گو |

حالشو ببر
کتاب هفته::::::کشته شدگان بر سر قدرت نوشته مسعود بهنود
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:20 توسط یه قصه گو |

هر آنچه هستي;بهترينش باش

اگر نميتوانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه كوهی باش

ولی بهترين بوته ای باش كه در كناره راه می رويد

اگر نمی توانی درخت باشي,بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشي,علف كوچكی باش

و چشم اندازكنار شاهراهی را شادمانه تر كن

اگر نمی توانی نهنگ باشي;فقط يك ماهی كوچك باش

ولی بازيگوش ترين ماهی درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نميكنند,ملوان هم ميتوان بود

در اين دنيا برايه همه ما کاری هست

کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر

و آنچه وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست

 

اگر نمی توانی شاهراه باشی, كوره راه باش

اگر نمی توانی خورشيد باشي,ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمی گيرند

هر آنچه كه هستی ,بهترينش باش 

                                       داگلاس مالوچ 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:36 توسط یه قصه گو |

دانای فرزانه

بی آنکه گام سپارد.می داند

بی آنکه بنگرد.می بیند

بی عمل سامان می دهد

                                                                          لائوتسه

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:35 توسط یه قصه گو |