تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم




»پیرمردی که پنج روزپس ازروزگرامیداشت "فاطمیا"به این منطقه رسید,زیارت دریک روزخاص راردکرد.

بگزارش البرزپس ازظهورزنی به نام فاطمیا در22مهرماه برابربا13اکتبر1917وگفتگوباسه نوجوان کشاورززاده ازاهالی پرتغال هرساله دراین روزمردم این کشورباحضوردرمنطقه فاطمیا به زیارت میپردازند.

ظهوراین زن مقدس وگفتگوباسه نوجوان هم اکنون بعنوان امری مقدس دراین کشورمبدل گشته است که هرساله طرفداران بیشتری رابه خودجذب میکند.

برخی ازمسیحیان معتقدنداین زن حضرت مریم وبرخی نیزبروجودزنی پاک دامن ازنزدیکان مادرحضرت عیسی (ع) اعتقاددارند.

این مسئله منجربه آن شده بودتاشیعیان نیزبه این منطقه توجه خاصی نشان داده وآن زن پاک دامن را حضرت فاطمه (س) بدانندکه این توجه باواکنش مسیحیان وپرتغالیها روبروشده بطوریکه شیعیان برای گسترش خدامحوری وبازگشت انسان به اعتقادات دینی سکوت دراین مسئله رااختیارکردند.

ازآن سال تاکنون هرساله زائرین فاطیما باحضوردراین منطقه باحرکت روی زانوها خودرابه محل گفتگوی این زن باسه کودک رسانده وبه زیارت میپردازند.

این سه کودک که دوتن ازآنها دخترویکی پسربودندبعنوان نمادهای مقدس سادگی وبازگشت انسان به خدا دراین کشورتلقی شده ومزارآنها موردتوجه واحترام خاص قراردارد.

اما روزگذشته یک پیرمردپرتغالی بدلیل کهولت سن 5روزدیرترازروزموعد به محل رسیدولی اومعتقداست برای زیارت فاطمیا نبایدروزخاصی راقایل بود.

اومدعی است طبق سنت زایران فاطمیا باحرکت روی زانوها تامحل زیارت رکورداراین حرکت نمادین است.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:9 توسط یه قصه گو |

چی باید گفت؟




»تجاوز یک ابزار سیاسی است. دولت ترکیه، خشونت جنسی را به عنوان سلاحی بر ضد زندانیان سیاسی ار جمله کردها استفاده می کند. وقتی زن کردی مورد تجاوز قرار بگیرد از طرف خانواده دیگر اجازه زنده ماندن ندارد .چون او لکه ننگی برای خانواده به حساب می آید. ماجرای زندگی گلاره (*) پناهنده 36 ساله کرد در هلند را از زبان خودش می خوانیم.

ما پنج خواهر و یک برادر بودیم.برادرم همیشه شکلات های خوشمزه می گرفت ولی ما نه.من همیشه با مادرم دعوا می کردم و می گفتم که ما هم آدمیم اما جوابش این بود که تو دختر هستی یعنی هیچی نیستی.در فرهنگ جامعه من متاسفانه زنها هیچ امکانی برای تعیین سر نوشت خود ندارند. من با این مخالف بوده و همیشه با آن مبارزه کرده ام.دلم می خواهد صدایم را همه بشنوند.

من 36 ساله ام و زندگی سختی را پشت سر گذاشته ام.پدرم کرد ترکیه است که بخاطر فعالیت های سیاسی اش به لبنان فرار کرده بود.مادرم لبنانی است من متولد بیروت ام در بچگی بسیار کنجکاو و عاشق کتاب بودم.دوران ابتدایی را به خوبی پشت سر گذاشتم و دلم می خواست که به دبیرستان بروم ولی مادرم می گفت برای چی می خواهی درس بخوانی تو یک زنی!

زمانی که در اواسط دهه 1970 جنگ در لبنان شروع شد خانواده به جز پدرم به ترکیه نقل مکان کردیم.شرایط بسیاردشواری بود،پول نداشتیم و دولت ترکیه که علیه کرد ها بود مرتب مزاحم ما می شد. از مادرم سوال می کردند که شوهرت کجاست.یک بار او را به اداره پلیس بردند و دو روز در انجا نگه داشتند. مادرم مدتی بعد از برگشتن جنین اش سقط شد، ولی به ما هیچ چیز نگفت .

من منشی یک دکتر بودم و در خیاط خانه مادرم نیز کار می کردم و شبها زیر لحاف درس می خواندم .بالاخره پنهانی دیپلم متوسطه را گرفتم.مادرم خوشش نمی امد که دخترش همیشه مشغول خواندن کتاب باشد اومی گفت برو یک چیزی برای خودت بباف.و کتابهای مرا با عصبانیت به دورمی ریخت ولی من دست بردار نبودم و همچنان به درس خواندن ادامه می دادم همراه با خواهرم که بهترین شاگرد مدرسه بود و می خواست به دانشگاه برود و بالاخره هم از خانه فرار کرد تا در انکارا به دانشگاه برود و موفق هم شد.بعدها مادرم گفت که اشتباه کرده و الان پشیمان است ولی دیگر دیر شده بود.

24 ساله بودم که پدرم از لبنان برگشت و همه چیز تغییر کرد،من که حجاب نداشتم و دامن کوتاه می پوشیدم حالا باید روسری سر کرده دامن بلند می پوشیدم.پدرم خیلی عصبانی شد وقتی فهمید که دیپلم گرفتم مدرک دیپلم مرا پاره کرد و برای تنبیه نباید سه ماه از خانه خارج می شدم و فقط نان می خوردم و هر چه سریعتر ازدواج می کردم. می خواستم شوهرم را خودم انتخاب کنم ولی اجازه نبود پدرم گفت تو یک شوهرروشنفکر خواهی داشت.
فرهنگ ما برای زنها خیلی سختگیر می باشد.زن باید ازدواج کند و بچه دار شود.تو حق انتخاب نداری ناموس خانواده به رفتار تو بستگی دارد.من ضد ناموس هستم. چرا ناموس برای مرد ها نیست و آنها تمام آزادی را دارند.

شوهرم در یک اداره تبلیغاتی کار می کرد. او برای حزب کارگران کرد ترکیه ( پ - کا – کا ) که یک حزب غیر قانونی اعلام شده بود، فعالیت می کرد.او در چاپخانه اداره اعلامیه های ( پ - کا – کا ) را چاپ می کرد.من هم در گروه زنان فعال بودم با آنها راجع به حقوق زنان صحبت می کردم همانطور که همیشه از حقوق زنان دفاع کرده بودم.

من و شوهرم هر دو هم عقیده سیاسی بودیم ولی هیچگونه عشقی بین ما نبود.از سومین روز ازدواج مشکلات ما شروع شد،او تمام روز بیرون بود و تمام پول ما را به ( پ - کا – کا ) می داد.من یک خیاط خانه داشتم و سرم خیلی شلوغ بود.خیلی زود اولین بچه ام را که یک پسر بود حامله شدم.از شوهرم کمک خواستم ولی او بندرت خانه بود.
او به دفعات از طرف پلیس بازداشت و به زندان رفته بود ولی بالاخره در پاییز 1996 هر دوی ما را دستگیر کردند.در اداره پلیس ما را جدا کردند.از من سوال شد که آیا از فعالیت سیاسی شوهرم خبر داشتم و من پاسخ مثبت دادم. آنها مرا به زندان بردند،آنجا چشمها و دستهای مرا بستند لباسهای مرا در آوردند و روی یک میز گذاشتند و دو ساعت هر دوی آنها به من تجاوز کردند برایم تعریف کردن این وقایع بسیار دردناک می باشد ولی باید بگویم، چون چنین وقایعی همچنان رخ می دهد و همه باید بدانند.

تجاوز یک ابزار سیاسی است. دولت ترکیه، خشونت جنسی را به عنوان سلاحی بر ضد کردها استفاده می کند.وقتی زن کردی مورد تجاوز قرار بگیرد از طرف خانواده دیگر اجازه زنده ماندن ندارد چون او لکه ننگی برای خانواده به حساب می آید. دوست من که مورد تجاوز قرار گرفته بود باید خودش را می کشت در غیر این صورت خانواده او را می کشت.

وقتی که کار آنها تمام شد خون زیادی از من جاری بود آنها گفتند که من باید بلند شده و راه بروم اما نمی توانستم آنها گفتند پس چهار دست و پا حرکت کن. ولی گفتم نه ،من دیگرچه داشتم که از دست بدهم ؟.آنها گفتند کاری را که ما باید با تو می کردیم انجام دادیم واین که بعد از این چه اتفاقی می افتد به ما مربوط نیست و من گفتم هورا !
مرا با چشمهای بسته سوار ماشین و نزدیک خانه ام پیاده کردند.وقتی وارد خانه شدم مادرم بلافاصله فهمید که چه اتفاقی افتاده است. گفت پدرت نباید ترا اینطور ببیند و گر نه ترا خواهد کشت چون پدرم برای " ( پ - کا – کا ) کار می کرد و همیشه یک اسلحه با خود حمل می کرد.

بعد از مدت کمی متوجه شدم که حامله هستم اما پنهان می کردم ولی مادرم می دانست. می خواستم که سقط جنین کنم ولی او گفت اگر این کار را بکنی آنوقت همه خواهند فهمید که این بچه از تجاوز بوده است .جنین همچنان در رحم ام رشد می کرد.مادرم پیشنهاد کرد که به آلمان بروم چون اگر پدر و برادرم بفهمند مرا خواهند کشت. او می گفت المان یک دولت دمکرات دارد و از تو حمایت خواهد کرد،شوهرم بعد از ازادی از زندان به المان رفته بود و حالا می خواست که به هلند برود،پس مقصد هلند بود.پول برای سفرم حاضر بود چون وضع مالی خانواده ما خوب بود اما بعد من در هلند فقیر شدم.

به هلند آمدم و خود را معرفی کردم حالا باید با یک کارمند امور خارجیان ای- ان – د (سازمان وابسته به اداره مهاجرت هلند) مصاحبه می کردم و شرح حال خودم را می گفتم. ولی در حد مرگ می ترسیدم که شوهرم بفهمد مورد تجاوز قرار گرفته ام و بچه داخل شکمم از تجاوز است. بخاطر همین چیز زیاد مهمی نگفتم کارمند ای- ان – د مرا با تعجب نگاه می کرد.

به شوهرم هم هیچ چیز نگفتم ولی او حس می کرد. پرسید چه اتفاقی برایت افتاده ولی من ساکت بودم.اگر چه به یاد می اوردم که چگونه آن مردان بور به من تجاوز کردند. دخترم هم که بدنیا امد بور بود. شوهرم گفت که این بچه من نیست و او را نمی پذیرفت.

چهار ماه بعد از اینکه دخترم متولد شد دولت هلند شوهرم را به آلمان برگرداند چون او در انجا یک بار تقاضای پناهندگی کرده بود آلمان هم او را به ترکیه فرستاد. او بلافاصله دستگیرشد و به زندان رفت. یک سال نیم بعد او فرار کرده به هلند آمد.وقتی که در هلند او را دیدم قابل شناختن نبود بطور وحشتناکی تغیر کرده بود هم از نظر جسمی و هم روحی،او در گوشه اتاق می نشست و بچه ها نباید سر و صدا می کردند.

بعدا از دکتر او شنیدم که او هم در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است منتها به طریق دیگری. آنها بوسیله یک بطری که به نمک و آلکل آغشته بوده به او تجاوز کرده بودند و او خجالت می کشید که در باره این موضوع صحبت کند و هرگز چیزی نگفت من و شوهرم هیچوقت نمی توانستیم یکدیگر را تسکین بدهیم.ما هر روز دعوا داشتیم تا اینکه دیگر در زیر یک سقف زندگی کردن امکان نداشت حالا دیگر ما از هم رسما جدا شده ایم، ولی می ترسم که یک روزی پسرم را بدزدد.

در مصاحبه با ای- ان – د نتوانستم حقایق زندگی ام را بگویم در نتیجه به من جواب منفی پناهندگی دادند. در سال 2002 من و بچه هایم را به خیابان انداختند. ما به آلمان رفتیم و تقاضای پناهندگی کردیم در آلمان به علت فشار های روحی و روانی شدید دو ماه در بیمارستان روانی بستری شدم و بچه هایم به یک خانواده سپرده شدند ولی در فوریه 2003 دولت آلمان ما را در یک شب سرد در یک ایستگاه قطار رها کرد.یک خانواده ترک که اتفاقی انجا بودند ما را به خانه شان بردند.من کاملا داغون شده بودم وتمام مدت گریه می کردم مجبور شدیم به هلند برگردیم. اما بعد کم کم توانستم روی پای خودم بایستم،با شکنجه روانی تجاوز هر روز زندگی می کنم و شبها خواب انرا می بینم. اما با این همه خود را بخاطر بچه هایم سر پا نگه می دارم.

اوایل، پذیرفتن دخترم برایم مشکل بود. حتی نمی خواستم به او غذا بدهم. ولی یک روانشناس خوب به من گفت که تو باید مبارزه کنی. دختر گناهی ندارد. او مهربان است واقعا هم همینطور است دخترم بسیار مهربان می باشد.الان بخاطردخترم مبارزه می کنم. مبارزه می کنم بخاطر زندگی او چون پدرم مرا تهدید کرده که دختر تو باید بمیرد اگر زمانی به ترکیه برگردید من هر دوی شما را خواهم کشت و برادرم گفته که دختر تو مایع ننگ فامیل می باشد و در جستجوی ماست تا هر دوی ما را بکشد. من خیلی می ترسم.

من الان کمتر دارو مصرف می کنم و در یک گروه زنان فعال هستم."من زندگی سختی را پشت سر گذاشتم آما هنوز عشق به مبارزه در من وجود دارد من این هستم و همیشه اینطور بودم زمانی به فکر خود کشی افتادم اما زندگی را انتخاب کردم چون اگر تو زنده نباشی نمی توانی صدایت را به گوش همه برسانی.


توضیح : گلاره، اسم مستعاری است که به منظور رعایت مسائل امنیتی برای مصاحبه شونده انتخاب شده است .

منابع: روزنامه هلندی ان- ار- س و پرونده پناهندگی مصاحبه شونده با کسب اجازه از وی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:20 توسط یه قصه گو |

به رنگ ارغوان
قصة به رنگ ارغوان دربارة يك مأمور امنيتي به نام بهزاد (حميد فرخ نژاد) است كه مأمور مي شود به عنوان دانشجو وارد دانشكده اي شود كه ارغوان (خزر معصومي) دختر يكي از عوامل فراري گروهك هاي سياسي آشوب طلب، در آن جا تحصيل مي كند. بهزاد مي خواهد با ارغوان ارتباطي ايجاد كند تا از طريق او بتوانند پدرش را كه پس از بيست سال مي خواهد مخفيانه به ايران بازگردد، در دام بيندازد. ولي كم كم رابطة عاطفي ميان بهزاد و ارغوان شكل مي گيرد... اين خلاصه داستاني بود كه در مطبوعات منتشر شد و ديگر بيشتر از اين دربارة حال و هواي به رنگ ارغوان در جايي چيزي منتشر نشد. پس از اين همه مدت، قصد داريم بدون لو دادن قصه براي اولين بار كمي بيشتر از حال و هواي اين فيلم و شخصيت هاي اصلي آن بگوييم. حال و هوايي كه به شدت، آدم را براي ديدن اين فيلم وسوسه مي كند و اين نويد را مي دهد كه به رنگ ارغوان يكي از متفاوت ترين آثار حاتمي كيا باشد. از موارد سوءتفاهم برانگيز داستان هم كه باعث اين همه جنجال شد، عامدانه صرف نظر كرديم تا بيشتر از اين براي به رنگ ارغوان دردسر درست نكنيم. اگر ابهامي در اين مطلب مي بينيد، به خاطر همين است.


پرده را كنار مي زند. نور خورشيد از پنجره رد مي شود و موهاي تازه به سفيدي گراييده اش را روشن مي كند. به سختي مي توان گفت جوان است. سن و سال بهزاد ديگر از سي هم گذشته. نگاهي به پايين مي كند: يك خيابان روستايي، خلوت، مثل اكثر خيابان هاي روستايي. ميني بوس دانشگاه مي رسد و ارغوان ازش پياده مي شود.

جاده فرياد مي زند...

آن موقع كه با لندرورش از سينه كش كوه بالا مي آمد نمي دانست كه مراقبت هاي 24ساعته اش از اين دخترك، قرار است چه بلايي سرش بياورد. بدبختي او همان بدبختي اي بود كه رابرت دنيرو توي مخمصه ازش فرار مي كرد: به چيزي دل نبند كه توي گرفتاري نتوني در عرض 30 ثانيه تركش كني. اما قرار بود كه بهزاد عاشق شود، عاشق اين دختركي كه پشت پردة توري پنجرة خانة روبه رويي، مدام در حال گوش دادن شعرهاي لوركا بود، عاشقانه هاي لوركا. پدر دخترك جزو منافقين به حساب مي آمد و خودش حالا توي اين روستاي دور افتاده، توي سنگ سخت، جنگلداري مي خواند. قرار بود ارغوان براي بهزاد يك سوژه باشد، سوژه شمارة يك و پدرش سوژه شمارة دو.

خانة عروسك
خانة روبه رويي براي خاله گلاب است، پيرزني كه تمام دلخوشي اش عروسك هاي دست ساز و توهم يك پسر نداشته به اسم ابراهيم است. ارغوان هم مثل خيلي هاي ديگر براي درس به اين جا آمده، او عروس رؤياهاي پيرزن است، عروس پسر نداشته اش ابراهيم .

دوربين را عَلَم مي كند، درست روبه روي پنجرة اتاق دختر، جايي كه از پشت پرده اش ساية ناواضح دختر به اين طرف و آن طرف مي رود. تصويري محو اما صدايي واضح. حالا ديگر همه جاي اتاق، شنود كار گذاشته شده، حتي سر خاراندن اين دختركِ از همه جا بي خبر هم از هدفون بهزاد شنيده مي شود.

دلبندي ممنوع!

بختك دانشگاه آزاد، گريبان مردم اين روستا را هم گرفته. ارغوان هم همين جا درس مي خواند. نسبت اين دانشگاه و اين روستا مثل رابطة شهرهاي تك و تنهاي فيلم هاي وسترن و راه آهن است. براي هفت تيركش هاي غرب راه آهن مساوي بود با تجدد، راه آهن يعني به هم خوردن سيستم سنتي شهر، از بين رفتن ارزش ها، آمدن آدم هاي جديد، تيپ هاي جديد، لباس هاي جديد و عقايد جديد. براي پيرمرد قهوه چي، دانشكدة جنگلداري و آدم هايش حكم همان قطار را دارند كه با ورودشان همه چيز روستا را به هم ريخته اند. دختر و پسرهايي كه راحت با هم اختلاط مي كنند و مدل موهاي تيفوسي و كپ و پشت بلند چيزهايي نيستند كه امثال پيرمرد توان ديدنش را داشته باشند. قبل تر از آن كه او صاحب خانة بهزاد باشد، نگهبان رسم و رسوم آبا و اجدادي اش در روستاست، روستايي كه گويي قرار است به واسطة اين دانشكده و اين آدم ها نابود شود. بهزاد، كاري به اين چيزها ندارد. او بايد شش دنگ حواسش را متوجه ارغوان و پدرش كند، كارش همين است. نبايد سوتي بدهد، حرف دنيرو را بايد آويزة گوشش كند: دلبندي ممنوع! ارغوان فقط يك سوژه است و تا آخر هم بايد يك سوژه بماند، همين و بس.

حرفه: دانشجو
صبح ها راه لندرور به سمت دانشكده كج مي شود. مثلا بهزاد يك دانشجوي ميهمان از اهواز است و قرار است مدتي را اين جا بماند. آدم بدة داستان، توي همين دانشكده است يك علافِ عوضي به اسم محسن. قرار است او موتور محرك بهزاد باشد، شايد هم عامل بدبختي. اگر محسن نبود، بهزاد مثل لئون دم به تله نمي داد و ارغوان هيچ وقت نمي فهميد كه او دوستش دارد. كاش محسني در كار نبود و راهي كه مي توانست اصلا طي نشود، با يك كتك كاري و يك كل كل مردانه به اين راحتي هموار نمي شد. اما نمي شود، اقتضاي داستان است يا نامردي روزگار؟ اين سرنوشتي است كه نوشته شده و بايد طي شود.

به نام پدر
گلدان جلوي پنجرة ارغوان دو تا مي شود و يكي اش به پنجرة اتاق بهزاد مي رسد. ديگر ارغوان مي داند كه بهزاد با دوربين او را مي پايد، مي داند كه همة كتاب هايشان مشترك است و مي داند كه احتمالا بهزاد هم صبح تا شب، عاشقانه هاي لوركا را گوش مي دهد. سوژه شمارة دو قرار است تا چند روز ديگر بيايد و مأموريت بهزاد تمام شود. قرار است اين رقص هاي شبانة بهزاد به پايان برسد، اين استراق سمع ها، فضولي ها، غيرتي شدن ها و شب تا صبح همراه دخترك پنجرة روبه رويي بيدار بودن ها. قرار است همه شان به آخر برسند. سي ثانية طلايي نزديك است، جايي كه بهزاد غير از انتخاب چارة ديگري ندارد.

آرزوي اوليه حالا به كابوسي وحشتناك بدل شده. پدر! آن هم حالا! توي اين روستاي سنتي! اصلا چرا بايد بيايد؟ انگار هميشه بايد يك چيزي باشد كه آرامش را به هم بزند، يك چيزي كه آدم را لاي منگنه بگذارد، انگشتي كه مدام بخواهد آن كرنومتر سي ثانيه اي را به كار بيندازد.

كرنومتر بهزاد، صبح به كار مي افتد. توي جنگل يا وسط روستا، خودش هم نمي داند. لندرور را روشن مي كند و مي راند، باز هم مثل همان اول از سينه كش كوه بالا و پايين مي رود و از لابه لاي سرسبزي جنگل رد مي شود. مي رود كه كرنومترش را هر چه سريع تر به كار بيندازد، آن سي ثانية طلايي منتظرش است. شايد اگر مي دانست كه قرار است در اين مهلكه بيفتد هيچ وقت به اين جا نمي آمد.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:5 توسط یه قصه گو |