تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم

stampa_b.jpg

مائوريتزيو موليناري

نيويورک - عنوان فيلم، برگرفته از سيصد سرباز اسپارتي است که 480 سال پيش از ميلاد مسيح در ترموپولي با يک ميليون سرباز خشايار شاه جنگيدند و با اينکه جانشان را از دست دادند، موفق شدند ايراني ها را متوقف کنند تا زمان کافي براي ايجاد استحکامات براي دفاع از اين شهر يونان باستان فراهم شود. ز. ک. اشنايدر، کارگردان فيلم، با استفاده از رمان فرانک ميلر و لين والري، نبرد خونين بين سيصد قهرمان به فرماندهي لئونيداس و يک ميليون "بربر" آسيايي را به تصوير کشيده که قصد داشتند "مردان آزاده" اسپارتي را تحت فرمان "ظالم ايراني" در آورند، که مردم را به کام مرگ مي فرستاد و آنها را اسير مي کرد و دست به کشتار مي زد!

و اين تضاد فاحش، دستمايه اعتراض رئيس جمهور ايران شده است که با اتکا به جواد شمقدري، مشاور هنري اش، اين فيلم را "توهين به ايران" قلمداد کرده است. شمقدري که خودش هم کارگردان است، مي گويد: "در اين فيلم ايراني ها را ملتي خونريز، بي تمدن و وحشي نشان داده اند که با يوناني هاي شجاع و احترام بر انگيز، مي جنگند". تلويزيون دولتي ايران، برنامه اي را به نقد شمقدري از فيلم اختصاص داد که بر اساس آن فيلم توليد شده توسط برادران وارنر چيزي جز محصول اقدام مقامات آمريکايي نيست که بعد ار انقلاب اسلامي در ايران، دائما ميل شان را به از بين بردن هويت ايراني نشان داده اند.

شليک اتهامات ايران به سوي هاليوود در مورد فيلم "اسکندر" هم اتفاق افتاد که اليور استون در اين فيلم روايتگر زندگي اسکندر مقدوني بود. مشاور احمدي نژاد افزود: "آنها قصد دارند تا از وقايع تاريخي که 2500 سال پيش اتفاق افتاده است، استفاده کنند تا به منافع نامشروع خود دست پيدا کنند". بدين ترتيب غرور ملي ايراني ها و با تصور کردن اينکه فيلم "سيصد" يک توطئه شوم براي دامن زدن به جنگ بين تمدن هاست، رئيس جمهور ايران در پي بازيافتن محبوبيت از دست رفته اش است که اين امر با آنچه منتقدان آمريکايي، آن را نقطه ضعف واقعي فيلم مي دانند، منافات دارد: آنها معتقدند که فيلم سيصد "کريه" است.

منتقد سينمايي نيويورک تايمز مي نويسد: "سيصد فيلمي است که به اندازه آپوکاليپتوي مل گيبسون خشن است اما دوبرابر آن فيلم، احمقانه است. در صحنه هايي که از خونريزي و حملات احمقانه خبري نيست، فقط برآمدگي سينه اسپارتي ها و تن آويز هاي ايرانيان به نمايش گذاشته مي شود." واشنگتن پست که بيشتر از بقيه فيلم را به صلابه کشيده است، مي گويد: "فيلم سيصد، فيلمي است ساخته شده براي افرادي که بهره هوشي پاييني دارند و حتي توضيح داده نمي شود که فداکاري براي نجات ترموپولي چه اهميتي دارد و هيچ سخني درباره اينکه بعد از آن يوناني ها از ايراني ها شکست سنگيني خوردند، گفته نمي شود". با وجود اعتراض احمدي نژاد و نقد هاي منفي که از فيلم شده است، فيلم در مقام سوم ليست پرفروش ها قرار دارد. تماشاگران، زماني که يک سرباز اسپارتي، در مقابل سرباز غول پيکر ايراني مي ايستد و چشمانش را با نيزه از کاسه بيرون مي آورد، کف مي زنند و فرياد شادي مي کشند و همچنين وقتي شوراي اسپارت بعد از بحث و مشاجره، از کمک به سردار قهرمان، لئونيداس، سرباز مي زند، آه حسرت مي کشند و اين صحنه ها يادآور وضعيت فعلي کنگره آمريکا در مورد جنگ در عراق است.

منبع: لاستامپا، 13 مارس 2007


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:3 توسط یه قصه گو |

مجله فوربس ليست پولدارترين افراد جهان را منتشر كرد.

در اين ليست 946نفر از پولدارترين افراد جهان منتشر شده، كه از اين ميان 178 نفر آن تازه واردين به كلوپ ميلياردرهاي جهان هستند((19 روسي، 14هندي و 13چيني و 10 اسپانيايي)) همچنين سرمايه داران كشورهاي روسيه سفيد،صربستان،عمان و روماني به اين ليست اضافه شده اند.

هنوز بالاترين تعداد ميلياردرها متعلق به كشور ايالات متحده آمريكا است.

20نفر اول اين ليست بدين شرح است:

«در گزارش ذيل تنها به مقدار سرمايه افراد و مليت آنان اشاره شده و نه محل زندگي آنان»

1-ويليام گيتس 51ساله با 56ميليارد دلار/آمريكا
2-وارن بافت 76ساله با 52ميليون دلار/آمريكا
3-كارلوس سليم هلو 67ساله با 49ميليون دلار/مكزيك
4-انگفار كامپارد و خانواده اش 80ساله با 33ميليارد دلار/سوئد
5-لاكشمي متال 56ساله با 32ميليارد دلار/هند
6-شلدون آدلسون 73ساله با 26ملياردوپانصد ميليون دلار/آمريكا
7-برنارد آرنولت 58ساله با 26ميليارد دلار/فرانسه
8-آماناچيو اورتگا 71ساله با 24ميليارد دلار/اسپانيا
9-لي كا شينگ 78ساله با 23ميليارد دلار/هنگ كنگ
10-ديويد تامپسون و خانواده اش 49ساله با 22ميليارد دلار/كانادا
11-لورنس اليسون 62 ساله با 21.5ميليارد دلار/آمريكا
12-ليليان بتنكورت 84ساله با 20.7ميليارد دلار/فرانسه
13-پرنس الوليد بن طلال آل سعود 50ساله با 20.3ميليارد دلار/عربستان سعودي
14-موكش آمباني 49ساله با 20.1ميليارد دلار/هند
15-كارل آلبرشت 87ساله با 20ميليارد دلار/آلمان
16-رومن آبرامويچ 40ساله با 18.7ميليارد دلار/روسيه
17-اشتفان پرسون 59ساله با 18.4ميليارد دلار/سوئد
18-آنيل آمباني 47ساله با 18.2ميليارد دلار/هند
19-پاول آلن 54ساله با 18ميليارد دلار/آمريكا
20-تئو آلبرشت 84ساله با 17.5ميليارد دلار/آلمان

گفتني است همچنان بيل گيتس آمريكايي صاحب شركت مايكرو سافت پولدارترين فرد جهان محسوب مي شود.

به نظر ميرسد باز هم خانواده والتون«صاحب فروشگاه هاي زنجيره اي والتون» پولدارترين خانواده در اين ليست مي باشند.
جيم، كريستي ،رابسون، آليس و هلن والتون به ترتيب با 16.8/16.7/16.7/16.6/16.4 به ترتيب رتبه هاي 23-24-25-26-29 قرار گرفته اند.

سيلويو برلوسكوني نخست وزير اسبق ايتاليا كه صاحب چندين كانال تلويزيوني است در اين ليست رتبه 51 را با 11.8ميليارد دلار سرمايه اشغال كرده است.

همچنين ويليام هيلتون صاحب هتل هاي هيلتون نيز با 1.3ميليارد دلار سرمايه رتبه 754 را به خود اختصاص داده است.

پير اميديار صاحب سايت اينترنتي ايبي با 8.8ميليارد دلار سرمايه شخصي رتبه 76را به خود اختصاص داده،گفتني است كه نام وي با مليت آمريكايي ذكر شده است.

ايراني الاصل ديگر اميد كردستاني است كه با 2.1ميليارد دلار سرمايه رتبه 458 را به خود اختصاص داده است.

ناصر خليلي كلكسيونر معروف انگليسي نيز با 1.3ميليارد دلار سرمايه، رتبه 754 را به خود اختصاص داده است.

همچنان هيچ سرمايه داري از ايران در اين ليست ديده نمي شود.گفتني است گزارش فوق از ميزان سرمايه و درآمد روشن و معلوم افراد تهيه مي شود و سرمايه هاي نا مشخص و زيرپوششي در اين ليست جاي نگرفته اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:37 توسط یه قصه گو |

هالیوودبا"300سرباز"به جنگ ایران آمد


»وقتی شان پن ازطرح ریزی برنامه ای مدون درهالیوودبرای مبارزه سینمایی علیه ایران خبرمیدادشایدکسی بفکراین نبودکه قراراست چه برسرچهره ایرانی درجهان بیاید.

300یا300سربازنام فیلمی است ضدایرانی که براساس داستانی به نوشته فرانک میلررویاتگرمقابله 300سربازیونانی دربرابرمیلیونها !سربازایرانی درزمان خشایارشاه است .

این فیلم که قراراست ازهفته آینده به اکران درآیدتصویری بسیارزشت ازایران رابه نمایش میگذاردکه درچهره پردازی ایرانیان نیزبطرزعجیبی کارشده است تابیننده بدون کمترین فکری ازایرانی وتمدن کهنش متنفرگردد.

دراین فیلم , چهره یونانیان بسیارمظلوم و بااحساس نمایش داده میشودوایرانیان راتازیان میدانهای خونریزی معرفی میکندکه حتی چهره های مخوفی دارندکه بربیننده تاثیربسیارمنفی میگذارد.

لئونیداس دراین فیلم بعنوان مظهردفاع ازیونان معرفی شده که باسربازان اندکش دربرابرلشگرمیلیونی خشایارمقابله مینماید.

یلم به نبرد معروف "ترموپیلا" و رویایی سپاه ایران و یونان می پردازد. 300 را "زک اسنایدر" با تهیه کنندگی "جیانی نوناری" ساخته است.


شرکت فیلم سازی "وارنِر بِرادِرز" در تاره ترین اقدام خود علیه ایرانیان، فیلمی با عنوان "300" ساخته است که ماجرای آن در مورد حملهء اسکندر مقدونی به ایران است. نکته خاص و عجیب ماجرای ساختگی فیلم، پیروزی 300 سرباز اسکندر بر سپاهی 120 هزار نفری ایران است!

بنابراین گزارش، اين فيلم که دو روز پیش اکران شده است، روايت جعلي جنگ خشايار شاه با شاه يونان، لئو نيداس، است.ایرانیان ، مردمانی هیولا صفت ، فاقد فرهنگ و شعور و انسانیت قلمداد می شوند که جز حمله به سرزمین های دیگر، تهدید صلح و کشتن انسان ها ، چیز دیگری نمی دانند و البته در مقابل این قوم " شرور" چاره ای جز جنگ و نابودی آنها نیست تا بلکه جهانیان از دست این " محور شرارت" رهایی یابند .

در این فیلم، ارتش امپراطوری ایران به فرماندهی خشایار شا، چونان ارتشی از شاطین تصویر شده و حتی چهره برخی شخصیت های ایرانی فیلم، شباهتی به چهره یک انسان ندارد و بیشتر شبیه شخصیت های خونخوار فیلم های علمی - تخیلی است.
همچنين شخص خشايارشا را چنان نشان داده شده است كه انگار وي تمابلات همجنس گرايانه دارد.

یکی از منتقدان این فیلم رو اینچنین توصیف کرده است: "یکی از نئشه کننده ترین فیلم های تاریخ! یک فیلم خسته کننده ، یک فیلم ساخته شده مثل غذای آماده از روی فیلم عالی ، با فیلم نامه بهتر ، بازیگری بهتر ، نبرد های جلوه کننده تر. 300 نفر برای آزادی خودشان جنگیدند ولی در آخر 300 نفر (یکیش خودم) دو ساعتشون وقت زندگیشون رو می خوان پس بگیرند.

به گفته ی او، فیلم قطعا تحریک کننده برای پارس ها خواهد بود. چرا که به نمایش تخیلی از ارتش پارس ها پرداخته شده است. چیزی که تا به این لحظه این نوشته ای در هیچ مجله ای از آن چاپ نشده است.

تهيه كنندگان اين فيلم براي آن نام 300 را برگزيده‌آند. درهمين ارتباط طي چند روز گذشته ايرانيان خارج از كشور به خصوص دانشجويان ايراني مقيم مالزي با ارسال تعداد متعددي نامه به گروههاي دانشجويي داخلي و خارجي و ارگان‌هاي مختلف بين المللي نسبت به توليد و نمايش فيلم 300 آخرين محصول كمپاني برادران وارنر اعتراض نمودند.

قرار است از هفته آينده اين فيلم كه از سوي منتقدين؛ سراسر كذب ارزيابي شده است در سينماهاي مالزي نيز به نمايش درآيد كه مي‌تواند موجبات ايجاد نگاه‌هاي بدبينانه و شكل گيري نوعي نگاه وحشي منشانه نسبت به ايرانيان را فراهم آورد.

كارگردان هاليوودي در اين فيلم مثل اكثر روايت هاي غربي از تاريخ، ايرانيان را افرادي وحشي، نادان، خونريزو غيرمتمدن و در مقابل «يونانيان» را افرادي بسيار غيور، شريف و دلاور معرفي كرده است.

در پوستر اين فيلم نيز نامي كه به عنوان 300 براي فيلم برگزيده شده است مشابه كلمه انگليسي باغ وحش به تحرير در آمده است.

كارشناسان سينمايي ساخت اين فيلم و نمايش آن در چنين زمان حساسي را مرتبت با اهداف سياسي آمريكائيان قلمداد مي كنند و بر اين باورند كه هدف از نمايش اين فيلم درنهايت به تحريك افكار عمومي بر ضد ايران و فرهنگ و تمدن ايراني منتهي خواهد شد.

كمپاني هاليوودي «برادران وارنر» فيلم جديد خود با نام 300 را بر اساس كتابي از «فرانك ميلر» ساخته است و پس از « بي باك » و « شهرگناه » سومين اثر سينمايي است كه از روي كتاب‌هاي كميك استريپ فرانك ميلر ساخته شده است با اين تفاوت كه اين فيلم در مورد جنگ ميان شاه يوناني (لئونيداس) درمقابل خشايارشاه ايراني با ارتش يكصد وبيست هزار نفري مي باشد.

«زاك اسنايدر»، كارگردان هاليوودي در فيلم جنگي، تاريخي «300» تلاش كرده تا روايت تاريخي مبارزه خشايارشا اول، پادشاه ايران با «لئونيداس»، شاه اسپارت را به تصوير بكشد.

داستان اين فيلم كه به شكل اغراق اميزي سعي شده تا با استفاده از جلوه هاي ويژه و به تقليد از تكنيك فيلم هاي مشهور اخير ساخته شود، عبارت است از جنگ ايران و يونان در ميدان جنگ ترموپيل (گردنه معروفي در يونان ، بين كوه اويته - Oyete - و خليج ماليك) جايي كه پادشاه اسپارتي يعني لئونيداس ارتش 300 نفري خود را عليه ارتش عظيم ايرانيان تجهيز كرد تا مقابل سپاه خشايارشاه ايستادگي كنند... اما گوژپشتي دروازه‌هاي شهر را به روي لشگر ايران باز مي‌كند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، اين 300 اسپارتي توانستند جلو لشگر عظيم خشايارشاه به مدت 3 روز مقاومت كنند.

اما داستان واقعي بدين صورت است كه يونايان در زمان داريوش بزرگ به ايران حمله آورده و سارديس را به آتش كشيده بودن، در نتيجه داريوش بزرگ براي حفاظت از كشور پهناور ايران راه حل را در فتح يونان مي پندارد.

پس از وي در زمان فرزندش خشايار شاه اين اقدام عملي مي شود، و ايرانيان نيز به يونانيان حمله ور مي شوند.
گفتني است در شرايط روزگار ديرين هر جنگاور يوناني 7برده در اختيار داشت،بنابراين مي توان به صراحت گفت كه آنها 300نفر نبوده اند.

در ساخت اين فيلم فاصله داستان تا واقعيت به حدي زياد است كه حتي خشايارشا به صورت يك پادشاه آفريقايي به تصوير كشيده شده است.

عليرغم همه تلاش دانشجويان و ايرانيان خارج از كشور تا كنون از سوي مقامات ايراني خبري در خصوص تلاشهاي انجام شده درجهت قانع نمودن دولتها در عدم نمايش اين فيلم منتشر نشده است.


* اعتراض ایرانیان
جمعی از ايرانيان نيز با گردآوری امضا و انتشار يک نامه سرگشاده، به پخش اين فيلم توسط استوديوی برادران وارنر در هاليوود، اعتراض کرده اند.

گوشه هايی از نبرد سه روزه ترموبيل بين لشکرايران و ۳۰۰ تن از سربازان يونان باستان، موضوع داستان مصور کتابی از فرانک ميلر است که به تازگی فيلمی از روی آن ساخته شده و از روز جمعه در سينماهای آمريکا وجهان به نمايش درآمده است.

بسياری از ايرانيان مقيم خارج از کشور، پيش از نمايش عمومی فيلم، با تماشای صحنه هايی از تبليغات اين فيلم در سينماها با توجه به اشتباهات تاريخی که درآن به وقوع پيوسته و به خصوص تصوير ناهنجاری که از خشايار شا پادشاه ايران به تماشاگر داده شده، بلافاصله با گردآوری امضا به استوديوی پخش اين فيلم «وارنر برادرز» اعتراض کردند.

ميترا فرخزاد نقاش و عکاس ساکن آريزونا، يکی از اولين کسانی است که اقدام به جمع آوری امضا و اعتراض به استوديوی پخش فيلم ۳۰۰ کرده است و در کمتر از دو روز، بيش از ۱۰ هزار امضاکننده معترض ديگر به او پيوسته اند.

خانم فرخزاد می گويد: «در باره اين موضوع نبايست سکوت اختيار کرد چرا که نمايش خشايار شا پادشاه ايران به شکل يک هيولا، غرور ملی ايرانيان را جريحه دار کرده است.»

نویسنده وبلاگ «هر روز عکس»، می نویسد: راجع به فيلم «۳۰۰» چيزی شنيده‌ايد؟ فيلمی است بر اساس کتابی از «فرانک ميلر» در مورد جنگ ميان شاه يونانی (لئونيداس) با ۳۰۰ نفر مرد جنگی، و خشايارشاه ايرانی با ارتش ۱۲۰۰۰۰ نفری!

و رشادتها و دليري های آن «۳۰۰» نفر که تا پای جان، و مهمتر از آن برای پيشبرد دموکراسی، با آن ۱۲۰۰۰۰ نفر وحشی غير متمدن «بی‌دمکراسی» و احمق ميجنگند و آخر، با شکستی پرافتخار، ميميرند.

اين فيلم مهيج هنوز اکران عمومی نشده، ولی ديروز ما در برلين اين افتخار رو داشتيم که زودتر از اکران، آنرا در جشنواره‌ی فيلم برلين تماشا کنيم.

البته اين افتخار نصيب من نشد، ولی همکارانم، به همراه دوست ايرانيم، فرنوش، به ديدار اين فيلم شتافتند. و امروز حال و قيافه‌ی فرنوش ديدنی بود:

- فرنوش در حاليکه صدايش از عصبانيت ميلرزد و اشک در چشمانش جمع شده تعريف ميکند: افتضاح به معنای واقعی، ايرانيها را مثل حيوان نشان داده بود: بدوی، با پوششی مثل تروريستهای امروزی، جلادگونه با چشمهايی پر از خون، سياه پوست، …

ميگويم خب، ۲۰۰۰ سال پيش بوده، قيافه‌ها بايد هم بدوی باشند، جنگ هم بوده، نميشه که همه صلح‌طلب و مهربان به‌نظر برسند، ضمن اينکه امپراتوری ايران، گستره‌ای از قومها بوده، سياه پوست يا پوستی با رنگ تيره هم نبايد کم بوده باشد.

- ميگويد آخر يونانيها همه خوش‌تيپ، هيکلهای ورزشکاری، با درايت، شجاع، زيرک که با يک حرکت شمشير، ۱۰۰۰۰ نفر ايرانی را قلع و قمع ميکنند…

ميگويم، خب چه انتظاری داری عزيز من، تو هم اگر بخواهی دشمنت را به تصوير بکشی همه را زشت و احمق و عقب‌افتاده نشان ميدهی، خودت را شيک و خوشگل و باهوش. مگر در فيلمهای جنگ، عراقی‌ها را نديده‌ای؟

- ميگويد قبول دارم، هميشه اغراق ميشود، اما نه اينکه همه‌ی واقعيتها را تحريف کنند؛ آخر همه‌ی ايرانيها را اين شکلی نشان ميداد، زنهايشان را هرجايی، پادشاهشان را، خشايار شاه، را با صورتی پر از گوشوره و آرايش غليظ، همجنس‌باز،…

ميگويم خب مگر نه اينکه پدر تاريخشان، هردوت گفته ايرانيها، زنهايشان را به ميهمانشان تعارف ميکردند؟ مگر کم بوده در تاريخمان، شاهد و ساغر و …. . خب، برداشتشان از ايران همين ميشود ديگر، اما بيننده‌ی فيلم بايد عاقل باشد، مگر ميشود دو همسايه، در يک زمان مشابه، يکی اينقدر متمدن، باهوش، با درايت، ديگری آنقدر عقب افتاده و احمق؟ مشکل اينجاست که تاريخ را هميشه پيروزها مينويسند، هيچ فيلم يا کتاب و يا سند قابل عرضه‌ای از ايرانيها ديده‌ای که بخواهد اطلاعات بيغرضی از زاويه ديدی دیگر ارائه دهد؟ ضمناً اين هم يک فيلم (فيلم-انيميشن) است، نه سند تاريخی، که خودت را اينقدر ناراحت ميکنی.

- ميگويد آخر مردم برای يونانيها دست ميزدند. آنها را وقهتی ايرانيها رو مثل مورچه ميکشتند و دست و پایشان را با شمشير ميپراندند، تشويق ميکردند…

ميگويم خب فيلم اکشن بوده، چه انتظاری داری، اينها همانهايی هستند احتمالاً که ميروند فيلمهای جنگ ستارگان ميبينند و برای کشته شدن آدم فضايی‌های بدذات هورا ميکشند.

- ميگويد آخر ايرانيها رو هو ميکردند و به حماقتشان ميخنديدند،… اينقدر شور بود که آخر فيلم، یک ايرانی ديگر حاضر در سالن بلند شد و شروع کرد به بدگويی از فيلم و انتقاد به تشويق‌کنندگان…

ميگويم خب، تو هم اگر ايرانی نبودی، حتماً با قهرمان و نقش اول فيلم همذات‌پنداری ميکردی، نه با شکست‌خوردگان.
- ميگويد نه تو درک نميکنی، واقعاً ناراحت‌کننده بود، جای تاسف دارد برای اروپايی‌ها که خودشان را با معلومات ميدانند و آمريکايی‌ها را مسخره ميکنند.

ميگويم من کاملاً احساست را درک ميکنم، شايد اگر خودم هم به تماشای فيلم آمده‌بودم همينقدر عصبانی و ناراحت بودم، اما چه ميشود کرد؟ فيلم است ديگر، مگر ايرانی‌ها اعراب را و حمله‌شان را همين شکلی نشان نميدهند در فيلمها و کتاب‌هايشان؟ اين رسم هر دشمنی و جنگی است.


* توجیهات یک ایرانی همکار «سیصد»

خانم اعظم علی، خواننده ايرانی گروه «نياز» - ساکن لس آنجلس - که در خواندن آوازهای موسيقی متن فيلم ۳۰۰ با آهنگساز اين فيلم «تايلر بيتز» همکاری داشته است، در روز پخش جهانی فيلم - جمعه نهم ماه مارس - در يک اطلاعيه، اين همکاری را چنين توجيه کرد: «بايد اعتراف کنم که در وحله اول با تماشای صحنه های فيلم و تصوير منفی که از ايرانيان در آن به تماشاگر داده می شود، مطمئن نبودم که بخواهم در اجرای موسيقی آن نقشی داشته باشم، اما در عين حال می دانستم که در طول ساليان، کمتر اتفاق افتاده است که فيلم های تاريخی ساخت هاليوود، اطلاعات دقيق و صحيحی در اختيار تماشاگر بگذارند.»

در اطلاعيه خانم علی آمده است: «درضمن می دانستم که نمايش چهره ناخوشايندی از مردمان فرهنگ های ديگر از جمله مردم خاورميانه، به ويژه در شرايط کنونی، می تواند عکس العمل های منفی بسياری در ميان تماشاگران ايرانی به وجود آورد. اما هرچه بيشتر به محتوی فيلم دقت کردم متوجه شدم که فيلم ۳۰۰ يک بازگويی واقعی از تاريخ نيست و هر فرد هوشمندی می تواند اين موضوع را به خوبی تشخيص دهد. »

اعظم علی، از خوانندگان ايرانی اين فيلم که از سويی برخی صاحب نظران يک فيلم «ضدايرانی» توصيف شده، به وفاداری به داستان فرانک ميلر اشاره کرده و افزوده است: «زک اسنايدر، کارگردان اين فيلم نيز با آگاهی به اين موضوع که فرانک ميلر نويسنده کتاب وقايع داستان را به طور غير مسئول و بدون توجه به نکات دقيق تاريخی نوشته، خواسته است در فيلم ۳۰۰ به مندرجات اين کتاب مصور وفادار بماند.»

خانم اعظم علی همکاری خود با فيلم ۳۰۰ را يک انتخاب «دقيق و با مطالعه» خوانده است و در پايان اطلاعيه خود از معترضين ايرانی فيلم خواسته است که «اين فيلم را يک اثر خيالی از يک واقعه تاريخی تلقی کنند و با ايجاد سرو صدا در اطراف آن باعث جلب توجهی بيش از آنچه شايسته اين فيلم است نشوند.»

اين خواننده، پيش از اين به عنوان هنرمندی «مستقل» شناخته می شد که از کليشه های عامه پسند دنيای سرگرمی فاصله گرفته و به دنبال خلق آثار هنری متفاوت است.

اما فيلم ۳۰۰، که اعظم علی، در موسيقی متن آن مشارکت کرده است، برای تصوير کردن داستان تخيلی فرانک ميلر، با هزينه بسيار و جلوه های ويژه گران قيمت ساخته شده و پيش بينی می شود که در سراسر جهان بتواند به فروش قابل توجهی دست يابد.

* بمب گوگلی

جمعی از ایرانیان نیز در اینترنت در تلاشند تا با ساختن یک «بمب گوگلی»، پیام «تحریف آمیز بودن داستان فیلم» را به گوش بسیاری برسانند.

برای این کار، وب سایتی نیز ساخته شده تا اطلاعات کافی درباره ابعاد «ضد ایرانی» این فیلم در آن قرار بگیرد. ایرانیان معترض می توانند با لینک دادن به این صفحه، امتیاز آن را در متور جسنجوی گوگل که محبوب ترین موتور جستجوی اینترنتی جهان است، بالا ببرند.

در صورت موفقیت این حرکت جمعی، زمانی که کاربران سراسر جهان، عنوان این فیلم را در گوگل، جستجو کنند، پیش از هر چیز با وب سایتی رو به رو می شوند که در آن، ابعاد مختلف اعتراض ایرانیان به چشم خواهد خورد.

* برای اعتراض به «سیصد» به آدرس زیر بروید:
http://www.petitiononline.com/wpci96c/

لينک لگوماهی و دستورالعمل ساخت بمب گوگلی
http://legofish.com/persiblog/004571.html

--------------------------------------------------------------------------------
مشخصات «سیصد»:

نام:
سیصد (300)

کارگردان:
زک اسنایدر (Zack Snyder)

تهیه کننده:
جیانی نوناری (Giani Nunnari)

فیلم نامه نویس:
زک اسنایدر (Zack Snyder)

کرت یانستاد (Kurt Johnstad)

بازیگران:
ژرارد باتلر (Gerard Butler) در نقش پادشاه لئونادیس

لنا هیدی (Lena Heady) در نقش ملکه گورگو

روریگو سانتورو (Rodrigo Santoro) در نقش خشایار شاه

دیوید ونهام (David Wenham) در نقش دیلیدوس : راوی

دومینیک وست (Dominic West) در نقش ترون

موسیقی:
تایلر بیتس (Tyler Bates)

فیلم بردار:
لری فونگ (Larry Fong)

ادیتور:
ویلیام هوی (William Hoy)

شرکت پخش کننده:
برادران وارنر (Warner Bros)

تاریخ انتشار:
9 مارس 2007 در آمریکا

زمان فیلم:
117 دقیقه

بودجه فیلم:
60 میلیون دلا
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:57 توسط یه قصه گو |

alborznews agency




»هروقتی که پیچ رادیورابرای روشن شدن میچرخونیم این یه صدای مشترک هست که بگوش مخاطب رادیوجوان آشناست .اگرچه این صداگاها باصدای دیگرمجریان رادیواشتباه گرفته میشه .

بانوی 31ساله ای که هنوزحضورش دررادیوجوان یکساله نشده راهی راطی کرده که خیلی ازمجریان نتوانسته انددرچندین سال ودهه طی کنند.

صدایی که ازسن صاحبش جاافتاده ترشده هرصبح درگوش رانندگان ومسافران جاده ها وخیابانها ومسافرینی که پشت گره های کورترافیک تهران وشهرهای بزرگ آنها رابه لبخندی وآرامش دعوت میکندامروزتوانسته است بنفشه رافعی رابه "سلطان جاده ها "مشهورنماید.

زنی که باانرژی زایدالوصفش ازاون میشه بعنوان" زنی باقدرت هسته ای "نام برد,ساعت 10شب روز26شهریورسال 54دراصفهان متولدشد.

بنفشه رافعی اگرچه دراین روزباصدای گریه اش دیگران رابیدارکردوخودش دقایقی بعدبه خوابی شیرین فرورفت ولی امروزبرای اجرای برنامه "یک صبح یک سلام "بایداورابازورچماق بیدارکرد.

اما هرگزشنونده ازصدای این مجری جوان علاقه به خواب رانمیتوانددرک کندبطوریکه حتی برخی ازشنوندگان این تصوررامیکنندکه زنی بااین شوروهیجان نمیتواندخواب چندانی داشته باشد.

شنوندگان رادیواورایک اصفهانی میشناسنددرحالیکه اواصل خودرابختیاری دانسته ودرخصوص دوران کودکیش میگوید: تا پنج سالگي شهرهاي اصفهان، بروجن و درود. از پنج سالگي يعني زماني كه بهناز به دنيا اومد تا دقيقاً روز تولد بيست سالگي اصفهان موند. بنفشه بزرگ شدن رو شايد از 11 سالگي تجربه كرده زماني كه سيروس به دنيا اومد؛ توي بحبوحة جنگ و بمباران، 12 ساله بود كه گفت مي‌خوام هنرپيشه بشم، اما هيچوقت هنرستان نرفت، شايد چون تعريف درستي از هنرستان وجود نداشت.

اگرچه رشته تحصیلی اوتئاتربوده ولی علاقه اش به رادیواورابه این سوکشانده وباپیگیریهایی که انجام داددرسال 81از استان چهارمحال وبختیاری کاررادیویی را شروع کرد.

بنفشه رافعی درخصوص تاثیررشته تحصیلی اش دراجرای رادیویی میگوید: تحصیل دراین رشته خيلي فراتر از تاثير برایم فراهم کرده است ، چون ريشه هر حركتي كه در اجرا انجام مي دهم ، به تئاتر بر مي گردد . اجراي من به نوعي استفاده از تمام عناصري است كه از تئاتر آموخته ام .

این زن جوان هنوزازرویاهای رنگی اش فاصله نگرفته وآنها راخیلی جدی میگیردبطوریکه خودش متعتقداست شکل گرفتن بنفشه رافعی محصول بودن خوب وبدوزشت وزیبای این رویاهاست .



که به راحتی توانسته ذائقه شنودگانش رادرک وبرهمین اساس گفتارهایش رالحن بخشدهرگزدرشوخی هایش خودراسبک نکرده ودرعین حال باجدیتش نیزهرگزمخاطبینی که بدنبال جذب انرژی ازصداهستندرانیزمایوس نمیکند.

علاقه اوبه رنگ چوب وچوب شایددلیلی براین باشدکه چوب شیطنت هایش همیشه بالای سرخانم مرادی همکارگزارشگرش باشدوشوخی هایی که گاها به مثال جنگ دو"هوو"شباهت داردجدی ترین انتقادی است که ازسوی برخی شنوندگان مطرح میشود.انتقادی که هرگزامتیازی ازتوانایی اونکاسته است .

وقتی خانم مرادی به یک گل فروشی میرودوازخشک شدن وسرمازدگی "بنفشه " ها سخن میگویدشایدظریفترین پاسخ این گزارشگربه شوخی های همکارش باشدولی رافعی هنوزدراین میدان دست پیش داشته ویکه تازاست .

ازهرچیزی سواری میدهدمانند,دوچرخه‌سواري، اتومبيل‌سواري و...خوش میآیدولی هیچ کدام ازاینها جای خالی اسب سواری رابرایش پرنمیکند.

انرژی صبحگاهی بنفشه رافعی میتواندتاچندی دیگررادیوجوان راباورشکستگی مالی مواجه سازدبطوریکه هرروزبرمخاطبینی که مدعی شکستن شیشه ,اخراج شدن ازمحل کاروروشن ماندن خودروهایشان درپارکینگ و...است درحال افزوده شدن میباشد.

روحیه خوبی که باوجودمشکلات طبیعی درزندگی هرانسانی هرگزباعث نشده تا زره ای ازرنگ وحرارت صدای یک مجری 31ساله دراجرای برنامه صبحگاهی اش بکاهد.

این زن آنقدربامخاطبش راحت همکلام میشودکه گویی مخاطبش رادرهمان لحظه میبیندوسالیان سال است که بااودوست بوده وحتی ازگفتن شماره شناسنامه 3رقمی اش نیزاباعی ندارد.

توانمندی این مجری صرفا به روحیه وحرارت صدایش محدودنمیشود بلکه اوتوانسته است برخلاف برخی ازمجریان دیگرکه صرفا به یک نوع گفتارعادت کرده انددربیان هرسخنی بنابرمعنا ی کلام ویا جایگاه همکلامش لحن خودراتغییرداده ودرعین پرتوان وراحت بودن دربیان کلمات , ارزشهای حاکم برجامعه رانادیده نگیرد.

وقتی ازاوسوال میشودفكر مي كرديد در اين زمان كوتاه ، مخاطب با شما آنقدر خوب ارتباط برقراركند ؟ پاسخ میدهد: لطف خدا بيشتر از جرم ماست .

شایداومانندخاطرات ریزودرشتش ازکناررمزموفقیتش به سادگی گذشته باشدولی بایدگفت اصلی ترین رمزموفقیت پس ازتوکل به خدا, این بوده که آنچه راکه هست خودخواسته وهرگزبه این مطلب که "ببینیم چه پیش میآید" اعتقادی ندارد.

بااینکه ازبداهه گویی دراجرابسیاراستفاده میکندولی برخلاف برخی مجریان دیگرتاکنون کمتربخاطرآنچه که امروزبه "گاف های یک مجری" شهرت پیداکرده مواخذه شده است .

خودش دراین خصوص میگوید: حتي در كمترين زمان ممكن ولو به اندازه چند ثانيه ، به اندازه چند ثانيه متمركز مي شوم تا حرفي كه ميزنم درست باشد ، شايد خيلي خود خواهم كه مي گويم كم پيش آمده ، اما به حرفي كه مي زنم عموماً اعتقاد دارم يا بهتر است بگويم كم پيش مي آيد حرفي بزنم كه به آن اعتقادنداشته باشم .

علاقمندان به برنامه های وی امروزه میتواننددربرنامه های "یک صبح یک سلام " يك هفته در ميان ، بين ساعت 6:30 تا 8:30 وهفته بعد ساعت 10 تا 11:30 صبحدر « پارازيت »,وخط خطی شدن اعصابشان راسه شنبه هرهفته ازساعت 22 تا 23:30 در « سه شنبه خط خطي » و جمعه هانیزاز ساعت 18 تا 20 « آخرشه » راباصدای بنفشه رافعی دنبال نمایند.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 13:30 توسط یه قصه گو |

فيلم منتخب تماشاگران جشنواره امسال از همان روزهايي که زمزمه ساخته شدنش شنيده مي شد، حاشيه ساز بود.

از نگاه هميشه فلسفي و گاه تلخ داريوش مهرجويي که اين بار فضايي موزيکال را در کنار تمام خصوصيات خاص فيلم هايش نشانه رفته بود تا دست به دست شدن بازيگر نقش اول آن و در کنار همه اين ها حضور خواننده اي که رکوددار آهنگ هاي داخلي است، همه نشانه هاي ساخت فيلمي متفاوت ولي تماشاگرپسند بود.

محسن چاووشي چند سالي مي شود که جزو شناخته شده ترين خوانندگان داخلي است. اگرچه آلبوم ها و آهنگ هاي او پشت سر هم لو مي روند و سر از سايت هاي اينترنتي و ماشين و خانه هاي مردم در مي آورند و حتي فروشگاه هاي موسيقي هم آلبوم هاي او را در کنار ساير خوانندگان قرار مي دهند و مي فروشند، بدون اين که هيچ نفع مالي و حتي روحي و معنوي برايش داشته باشند.

او اين روزها با اين که از اکران فيلم سنتوري خوشحال است، اما با دلگيري از اتفاقاتي که براي او در حين اکران فيلم افتاده صحبت مي کند. در حين گفت وگو سعي مي کند بسيار گزيده و حساب شده کلماتش را انتخاب کند و حتي بعضي مواقع يا ضبط را خاموش مي کند و يا مي خواهد که قسمتي از حرف هايش را ننويسم. هر چند مي گويد که با اتفاقات اين گونه چندان بيگانه نيست و از اين رفتارها زياد ديده است.

قرار گفت وگو را در خانه اي که او با پدر و مادرش در آن زندگي مي کند، مي گذارم. خانه اي در مناطق مرکزي تهران که آپارتمانهايش معمولا متراژي 70-80 متري دارند. در طبقه دوم يکي از همين آپارتمان ها در اتاقي 9 متري روبه روي هم نشسته ايم. اتاقي بسيار ساده که موسيقي و ترانه هاي متن فيلم سنتوري در اين اتاق ساخته و ضبط شده اند. در اتاق به غير از يک کامپيوتر با باندهايي بزرگ و يک کيبورد موسيقي که روي دسته هاي يک صندلي گذاشته شده ، وسيله ديگري براي انجام کارهاي موسيقي ديده نمي شود. بر روي ديوار هم يک تابلو با اسامي پنج تنآل عبا به همراه يک پوستر معمولي از تصوير خودش است.

ظاهرا اين تنها عکسي است که از او چهره اي مشخص و واضح را نشان مي دهد. مي گويد: «اين عکس را دوستم با موبايلش گرفت. کيفيت خوبي ندارد، اما نمي دانم چي شد که يک هفته بعد پوسترش را ديدم که مي فروشند. اين را هم که مي بيني به ديوار زده ام. يکي از دوستانم برايم آورده وگرنه من که از عکس و عکاسي و تصوير خودم فراري ام» و مي خندد.

محسن چاووشي در فيلم سنتوري چهار ترانه خوانده، اما تنها توانسته يک بار و با هزار زحمت و رفيق بازي فيلم را ببيند. آن هم در جشنواره، نه جاي ديگر: «نه آقاي مهرجويي و نه هيچ کس ديگري از من براي ديدن فيلم دعوت نکردند. براي ديدن فيلم خودم رفتم و توي صف ايستادم. يکي دو ساعتي در صف بودم، بالاخره هم بليت گيرم نيامد. به هر زحمتي بود با يکي از دوستانم هماهنگ کردم و رفتم داخل و فيلم را ديدم. خيلي فيلم خوبي بود. واقعا از بازي بهرام رادان لذت بردم. وقتي قسمت هاي موزيک و خواندن شروع مي شد، واقعا تعجب مي کردم. بهرام رادان به قدري خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ ها لب مي زد که فکر مي کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صداي خود بهرام است.»

اگر تا مدتي قبل شايع بود که مي گفتند بازيگران فيلم هاي سينمايي ايران بايد از فيلتر محمدرضا شريفي نيا بگذرند و انتخاب شوند، اين بار انتخاب خوانندگان فيلم ها را هم مي توانيد به ادامه شايعات قبلي وصل کنيد. در انتخاب محسن چاوشي، ردپاي محمدرضا شريفي نيا ديده مي شود. در حين ساخت موسيقي و ترانه هاي فيلم اتفاقات جالبي براي محسن چاوشي افتاده است که هر کدام به گفته خودش، براي او خاطره شده اند و او هنگام تعريف کردنشان مدام لبخند مي زند و با خوشي از آنها ياد مي کند: « سال قبل بود که پيشنهاد ساخت ترانه هاي فيلم سنتوري به من داده شد.

آن روزها من چندان وضع مالي خوبي نداشتم. آلبوم لنگه کفش هم لو رفته بود و شرايط روحي ام خيلي بد بود. برادرزاده آقاي شريفي نيا تماس گرفت و پيشنهاد همکاري از طرف آقاي مهرجويي و شريفي نيا را مطرح کرد. آدرس را گرفتم و به دفتر آقاي مهرجويي رفتم و با هم صحبت کرديم. آقاي مهرجويي گفت که تمامي کارهاي من را گوش کرده و مي خواهد در اين فيلم ساخت آهنگ را به من بسپارد. فکر مي کنم آقاي مهرجويي يک دروغ به من گفت و من هم يک دروغ به او. او گفت که همه آهنگ هاي من را شنيده و دوست دارد و من هم گفتم که همه فيلم هايش را ديده ام و دوست دارم.

به هر حال فيلمنامه را گرفتم و بدون قرارداد، قرار شد ترانه ها را بسازم. فيلمنامه را به حسين صفا و امير ارجيني، دو ترانه سرايم نشان دادم و قرار شد که آنها ترانه ها را بسته به فضاي فيلم گويند. حتي در يکي از ترانه ها، اسم «رفيق من»

بيشتر قافيه ها بر وزن و قافيه سنتور است. ترانه ها تاييد شد، شروع به ساخت ملودي ها کردم. همان طور که گفتم آن روزها وضع مالي ام اصلا خوب نبود و براي هماهنگي با آقاي مهرجويي مجبور بودم هر روز از خيابان خوش تا اقدسيه بروم و چون هر روز پول کرايه را نمي توانستم بدهم، مجبور شدم با يکي از دوستانم که چند سال بود با هم قهر بوديم آشتي کنم تا با ماشينش بتوانم به دفتر مهرجويي بروم...»

به اين قسمت حرفش که مي رسد، با صداي بلند مي خندد و سرش را تکان مي دهد، انگار خجالتي که خاص خود اوست مي گويد حتي براي ساخت و ضبط ملودي هايش هيچ وسيله اي نداشته: «من يک کيبورد هم براي زدن آهنگ هاي اوليه و تنظيم ملودي هاي نداشتم و همه فکرم بحث مالي کار بود. وقتي ديدم اتفاقي نمي افتد و آبي از کسي گرم نمي شود، پيش يکي از دوستانم رفتم و کيبوردش را چند روزي قرض گرفتم و با هزار بدبختي کامپيوتر دوست ديگرم را امانت گرفتم. وقتي آهنگ ها را ساختم و با کامپيوتر ضبط کردم، تازه سختي کارم شروع شد. مانده بودم وکال و صدا را چطور ضبط کنم؟ مادرم گفت به پنجره پتو مي زند تا صدا داخل نيايد.

پنچره ها را پتو زديم. مشکل ديگر پيدا کردن ميکروفن صدابرداري بود. همان روز رفتم کيبورد را پس دادم و به جايش ميکروفن دوستم را دوباره قرض کردم. براي آرام تر بودن محيط و ضبط صدا با کيفيت خوب مجبور بودم شب ها ضبط کنم. ساعت 2:30 شب که مي شد، شروع به ضبط کارها مي کردم. همه باندها را مي بستم که صدا به اسپيکر و بلندگوها نرود و صدايم در آهنگ پژواک نکند. مدام با هدفون کار را گوش مي کردم و مي خواندم.»

اما در موسيقي فيلم، اردوان کامکار هم سنتور زده است و قطعاتي که در فيلم مي بينيد و مي شنويد تنها تفاوتشان با نسخه هايي که محسن چاوشي در آلبوم هايش به بازار فرستاده داشتن صداي سنتور است: «اتفاقا درباره استفاده از صداي سنتور من خودم خيلي تمايل داشتم. به نظرم قطعاتي که سنتور دارند و سنتور بعدا به آنها اضافه شده، قشنگ تر از قطعات اوليه اند. من روز اول از حضور اردوان کامکار هيچ اطلاعي نداشتم و با وضعيتي که از موقعيت مالي ام در آن روزها گفتم، براي اضافه کردن ساز سنتور به موسيقي ها خيلي سختي کشيدم. چون مجبور شدم بروم قم پيش يکي از دوستانم به اسم مهدي حسيني که نوازنده و مدرس سازهاي سنتي است و از او بخواهم صداي سنتور را هم به قطعات اضافه کند. وقتي که قطعات کامل شد و آقاي مهرجويي کار را شنيد، آنها را پسنديد و خيلي خوشش آمد و حتي يکي از آهنگ ها را دو بار در فيلم به کار برد. وقتي گفت که سنتور را قرار است آقاي کامکار بزند، شوکه شدم. بيشتر ناراحتي ام براي وقت و هزينه اي بود که گذاشته بودم. تا لحظه آخر به من درباره حضور آقاي کامکار چيزي گفته نشده بود.»

محسن چاوشي علاقه اي به گفتن مبلغ دستمزدي که براي ساخت چهار تراک و قطعه فيلم سنتوري گرفته، ندارد. اما هنوز مردد است مبلغي که گرفته کل دستمزدش بوده يا نه: «اگر بخواهم حساب کنم پولي که به من داده شد، پول سه قطعه شعرم بود که به شاعرها دادم. من براي اين کارها خيلي سختي کشيدم و هنوز نمي دانم پولي که به من داده شد پول شعرها بود يا تمام کار.»

فرصتي نشده تا او درباره تمام مسائل و مشکلات با کارگردان فيلم صحبت کند و از اين بابت ناراحت است: «من با مهرجويي صحبت نکرده ام، چون از وقتي که آهنگ ها را تحويل دادم، ديگر نديدمش و صحبتي با هم نکرديم. البته به اين برخوردها و به اين وضعيت عادت کرده ام.»

ضبط را خاموش مي کند و حرف هايش را که بيشتر حالت درد دل دارد، شمرده تر و با خونسردي بيشتري ادامه مي دهد و در نهايت قول اين را مي گيرد که چيزي درباره شان ننويسم.

در بين حرف هايش دوباره به بازي خوب بهرام رادان برمي گردد و ادامه مي دهد: «سيمرغ بلورين جشنواره واقعا حقش بود. وقتي فيلم را ديدم زنگ زدم و به خاطر بازي اش به او تبريک گفتم و تشکر کردم و او هم متقابلا چنين برخوردي کرد. رابطه ام با بهرام خوب است. در حين ساختن آهنگ ها، يکي دو جلسه او را در دفتر مهرجويي ديدم و روزي که در دفتر، کارها را اجرا کرد، ديدم که خيلي خوب لب مي زند. البته دوستانم مي گفتند که هميشه يک هدفون همراهش بوده که در وقت هاي بيکاري مدام آهنگ ها را گوش و تمرين مي کرد. به همين دليل هم است که واقعا عالي حس کارها را درآورده و آهنگ ها روي لب زدنش نشسته است، طوري که حتي خود من هم فکر کردم با صداي خودش مي خواند.»

محسن چاوشي وقتي فيلم را در سينما ديده، سخت تحت تاثير بعضي قسمت هاي آن قرار گرفته است و حتي گريه هم کرده است: «در صحنه اي که بهرام رادان، تمام زندگي اش را از دست داد و اعتيادش به بيشترين حد رسيده، در بيابان چادري زده و آنجا زندگي مي کرد، در صحنه اي که داشت سوسيس سرخ مي کرد معتادها يکي يکي داخل چادر او مي آمدند و او سوسيس هاي خودش را با مهرباني به آنها مي داد تا بخورند، وقتي که همه غذايش را داد، خوردند، باز رفت و از نايلکس سوسيسي درآورد و شروع کرد به سرخ کردن و دادن به معتادهاي ديگر، در آن صحنه تحت تاثير بازي و نفس کارش قرار گرفتم. آهنگ رفيق من هم که روي آن صحنه ها در حال پخش بود، گريه ام را درآورد.»

محسن چاوشي با اين که در تيتراژ پاياني هيچ اسمي از خودش نديده، عصباني و حتي شوکه هم نشده و با هيچ کس هم براي پيگيري و اعتراض تماس نگرفته است: «وقتي کارم را براي فيلم شروع کردم، پيش بيني تمام اين اتفاقات را کرده بودم و مي دانستم شايد کارم حذف شود، يا صدايم را از روي آهنگ ها بردارند و يا بعضي از قسمت هايش را اصلاح کنند. به همين دليل وقتي اسمم را در تيتراژ پاياني نديدم، اصلا تعجب نکردم. فقط دلگير شدم، از افرادي که وقتي کارشان به نتيجه مي رسد همه چيز را فراموش مي کنند. به هيچ کس هم زنگ نزدم. از اين رفتارها زياد ديده ام. ولي واقعا خوشحال شدم وقتي که اسم حسين صفا و امير ارجيني را به عنوان ترانه سرا ديدم. من هم اگر حقم باشد به حقم مي رسم. همه صداي من را مي شناسند و نيازي به قايم باشک بازي نيست».

شايد با پخش صدا و موسيقي محسن چاوشي در فيلم «سنتوري» او خود به خود مجوزدار شده باشد. به هر حال صداي او از رسانه اي همگاني که از فيلترهاي خاصي هم بايد مجوز پخش بگيرد، پخش شده است. اما او خودش اين موضوع را قبول ندارد و مي گويد: «قبل از فيلم سنتوري، صدا و آهنگ هاي من از تلويزيون هم پخش شده اند و تلويزيون بارها آهنگ امام رضا (ع ) و کربلاي من را پخش کرده. در مقايسه با همگاني بودن و نظارت، سينما قابل مقايسه با تلويزيون نيست. دوستانم گفته اند که چند بار آهنگ «بچه هاي اهواز» هم در ساعت هاي اوليه بامداد از تلويزيون پخش شده. من واقعا نمي دانم وقتي کارهايم از تلويزيون هم پخش مي شوند، چرا به من مي گويند غيرمجاز؟»

وقتي اسم آهنگ بچه هاي اهواز را مي برد، دلش مي گيرد و از حال و هواي جنوب و جنگ صحبت مي کند، محسن چاوشي بچه خرمشهر است و خانواده شان، جزو آخرين خانواده هايي بوده اند که زمان جنگ شهر را ترک کرده اند و هر چه که داشته اند، گذاشته اند و بيرون آمده اند و زماني که برگشته اند با ويرانه هايي غيرقابل شناسايي مواجه شده اند: «همه جاي ايران زندگي کرده ايم، از کرمانشاه و مشهد و کرج تا تهران. ما آواره جنگ بوديم. همه چيزمان را در جنگ از دست داده بوديم. شايد تلخي بعضي از آهنگ هايم در ادامه همين حس باشد. خيلي کم دلم مي آيد که به خرمشهر بروم و آنجا را ببينم. خرمشهر و جنوب پر از خاطره هاي من است.»

محسن چاوشي اين روزها چهار پيشنهاد خوانندگي و ساخت موسيقي فيلم از کارگردانان مطرح سينماي ايران دارد که مي خواهد فعلا اسمي از آنها نبرم. به نظر مي رسد او کم کم بعد از دوازده سال به قول خودش فلاکت و حق خوري ، به حقش در موسيقي رسيده است. او در بيست و هشت سالگي اش تصميم دارد هر طور شده اولين آلبومش را به طور رسمي به بازار بفرستد، به همين دليل تمامي فعاليت هايش را به خانه و اتاق کوچک و ساده اش منتقل کرده است تا ديگر نتيجه اعتماد به دوستانش، لو رفتن ملودي و آهنگ هايش نباشد. او تصميم گرفته که فعلا با هيچ مجله اي گفت وگو نکند و رابطه هايش را کمتر کند و تمامي تمرکزش را روي آلبوم جديدش بگذارد.


ترانه هايي از فيلم سنتوري
«زخم»
من با زخم زبون هات رفيقم
مرهم بذار با حرفات، رو زخم عميقم
با توام که داري به گريه م مي خندي
کاش بياي و به من دل ببندي
تنها بودن يه کابوس شومه عزيزم
کار دل نباشي تمومه عزيزم
«رفيق من»
رفيق من، سنگ صبور غم هام
به ديدنم بيا، که خيلي تنهام
هيشکي نمي فهمه، چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها
خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني
پير شدم، پير تو اي جووني
تنهايي بي سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد
به تنهائيت سري نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش...
اگر بياي همون جوري که بودي
کم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده
هر کي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد
هميشه محتاجه به نور خورشيد

نويسنده : رسول ترابي / چلچراغ
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:28 توسط یه قصه گو |

سامی یوسف ایرانی است

۷ اسفند ماه ۱۳۸۵ ساعت : ۱۴ , ۱۶
خبرگزاري انتخاب : این كه چرا «سامی یوسف» بر اصلیت ایرانی خود اصرار ندارد، بیشتر به این جهت است كه او قصد دارد ستاره موسیقی مذهبی جهان اسلام باشد. سامی متولد تهران است، نسب آذری دارد و عربی می‌خواند، كه معجونی تمام عیار برای محبوبیت او در كشورهای شیعه و سنی است. در ادامه، اطلاعات بیشتری درباره این خواننده می خوانید.

«هیجان زده‌ام، انتظار چنین خوشامدگویی عظیمی را نداشتم. من 26 ساله‌ام و این اولین دیدارم از آذربایجان است. دو پدربزرگ من اهل باكو هستند. آن ها به تبریز مهاجرت كردند و البته من در سال 1980 در تهران متولد شدم. بعد اما به انگلستان مهاجرت كردیم و من آنجا بزرگ شدم...»

این چند جمله، بخشی از حرف‌های سامی یوسف ستاره این روزهای موسیقی اسلامی در جمع خبرنگاران باكویی است. این چندمین بار است كه سامی یوسف درباره تولدش در تهران صحبت می‌كند. از همان زمان كه آلبوم اولش را منتشر كرد، درباره پارسی بودنش صحبت كرده بود، اما هر چه جلوتر رفت سعی كرد آذری بودنش را پررنگ‌تر كرده و كمتر درباره ایرانی بودنش صحبت كند. اما این بار و در میان خود آذری‌ها اعلام كرد كه ایرانی است و متولد تهران. مساله‌ای كه در سایت‌ها و رسانه‌های آذربایجان به شدت مورد توجه قرار گرفت. او در ادامه تور جهانی‌اش كه به منظور ایجاد جو همدلی میان مسلمانان جهان انجام شد، پس از برگزاری كنسرت‌هایی در آمریكا، آلمان، بریتانیا، مصر، سودان، كویت، عربستان، فرانسه، آلمان، هلند و... به آذربایجان رفته بود تا در استادیوم حیدر علی اف برای هواداران پرتعدادش بخواند.



شناسنامه

نام سامی یوسف در واقع «سیامك رادمنش» است كه ممكن است اسم آشنایی باشد. سامی یوسف بارها در مصاحبه و بیوگرافی‌های مختلف از پدرش گفته كه یك موزیسین و شاعر مشهور است، اما اصلا به نام او اشاره نكرد و البته در گفت‌وگو با رسانه‌های مصری در مقابل سوالات خبرنگاران مقاومت كرده و چیزی از پدرش نگفته: «خواهش می‌كنم درباره پدرم نپرسید.»

پدر سیامك رادمنش، آهنگساز، ترانه‌سرا و موزیسین مشهور ایرانی مقیم انگلستان است؛ «بابك رادمنش» كه بارها نامش را شنیده‌ایم و آهنگ‌هایش را گوش كرده‌ایم. بابك رادمنش، بیش از همه با آلبومی به نام «پیروزی» میان جوانان مطرح شد. او، آلبومی با این نام با صدای «امید» خواننده ساكن آمریكا تهیه و تولید كرد و آهنگ‌ها و تنظیم‌های جدیدی را وارد موسیقی پاپ خارج از كشور كرد؛ تنظیم‌هایی به سبك تنظیم‌های مدرن تركی كه بین جوانان ایرانی هم حسابی جایش را باز كرد. او به جای گفتن شعر بر روی ملودی آهنگ‌های تركی و عربی- كاری كه میان خوانندگان آن‌ور آب‌ كاملا طبیعی شده است- از تنوع تنظیمات و سازبندی آن ها استفاده كرد و موفق شد سبك جدیدی را وارد بازار كوچك موسیقی پاپ ایرانی خارج از كشور كند. پس از امید، خوانندگان دیگری همچون «رضا معین» و «جمشید» خواننده كرد، با این سبك و با كمك بابك رادمنش آثاری را تهیه كردند.

بابك رادمنش علاوه بر آن كه ملودی می‌ساخت و تنظیم می‌كرد، شعر و ترانه‌هایی را هم برای خوانندگان مختلف می‌گفت و ترانه‌هایی كه بیشتر در آن ها از تم‌های مذهبی، عرفانی و عشق به وطن استفاده می‌كرد. ترانه‌هایی مثل «وطن» با صدای خواننده جوان «پویا» با این مطلع: «وطن، وطن زمزمه هر روز و هر شب من/ نام وطن،‌ قشنگ‌ترین اسم روی لب من»

یا «ترك غربت» با صدای جمشید، با احساسات وطن دوستانه. ترانه‌های «مهتاب عشق» و «خاكی» با مایه‌های عرفانی و ترانه «گل مولا» با صدای «جهان» درباره عشق به حضرت علی (ع). ترانه «مناجات» - سامی یوسف هم ترانه‌ای با نام مناجات دارد- هم به زودی منتشر خواهد شد تا دغدغه‌های مذهبی بابك رادمنش را بیش از پیش نمایش دهد.

در تمام این سال‌های حضور رادمنش در خارج از كشور، او اصلا به لس‌آنجلس نرفت و در مقابل تمام دعوت‌ها و پیشنهادات‌ مقاومت كرد. دلیلش را هم تحصیل دو فرزندنش در رشته موسیقی در رویال آكادمی لندن عنوان می‌كرد. دو فرزند او یكی سیامك و دیگری بابك- او بعدا نامش را «بارون» گذاشت و با این نام به فعالیت‌های هنری پرداخت - هر دو جزو همكاران پدر در بدو كار بودند. تنظیمات ترنس سیامك بر روی ترانه‌هایی همچون «فاصله» با این مطلع: «چینی نازك دلامون/ از غم فاصله شكسته» كه به دو زبان انگلیسی و فارسی خوانده می‌شد، جزو اولین تنظیم‌های موسیقی ترنس فارسی بودند. آن هم در سن 20 سالگی.

اما بارون همكاری با پدر را ادامه داد و تمام تنظیم‌های جدید آثار بابك رادمنش را او انجام می‌دهد. سیامك اما به سمت موسیقی اسلامی رفت و چهار سال پیش اولین آلبومش به نام «المعلم» را به بازار ارائه كرد كه با استقبال بسیار گسترده‌ای روبه‌رو شد. این موفقیت راه را برای كنسرت‌های مختلف و ادامه این مسیر هموار كرد. دو سال گذشت تا آلبوم دوم او به نام «امت من» به بازار عرضه شود. آلبومی كه با آلبوم قبل زمین تا آسمان متفاوت بود. اگر آلبوم قبلی بیشتر بر روی اناشید و نواهای مذهبی استوار بود و موسیقی چندان در آن پررنگ نبود، اما آلبوم «امت من» بر پایه ملودی‌های مشهور ایرانی ساخته و بر روی آن ها كلام مذهبی قرار داده شد. او در لیبل این آلبوم از پدرش و بارون تشكر ویژه كرده است. ترانه «عید» بر روی ملودی «منتظرت بودم» (آهنگی با صدای داریوش رفیعی) ساخته شد. «حسبی ربی» كه با تبلیغات بسیار و كلیپ پرزرق و برق و خوش آب و رنگی ساخته شد، از ملودی «ملاممد جان» كه یك ملودی فولكور خراسان - و نه یك ملودی افغانی- است، نشات گرفت و آهنگ «مناجات» هم كه متعلق به مرحوم علی تجویدی است.

ترانه «غار حرا» هم بر روی ملودی «ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته» ساخته شد كه یك سرود حماسی درباره آزادسازی خرمشهر است. اما نكته جالبی كه می‌توان درباره یكی از این آهنگ‌های انقلابی گفت مربوط به آهنگ «خلبانان» است. همان ترانه معروفی كه مطلعش این بود: «فرشته حق یارت باد/ الله نگه‌دارت باد»

بابك رادمنش با نام اصلی «فیروز برنجان» ترانه سرای بخش تركی این آهنگ‌ انقلابی و آهنگساز آن است كه با صدای «جمشید نجفی» در خاطره میلیون‌ها ایرانی ماندگار شده.

اما اگر بدانید فیروز برنجان، برای كدام فیلم سینمایی آهنگ ساخته، شاخ در می‌آورید؛ فیروز برنجان یا همان بابك رادمنش خودمان، آهنگساز فیلم «توبه نصوح» اثر محسن مخملباف است كه در سال 1361 ساخته شد. فیلمی كه خواننده‌اش هم «حسام الدین سراج» بود.



سیاست و اسلام

یك جای این نوشته گفتیم كه نام یكی از دو برادر موزیسن رادمنش، بابك است. شاید با خودتان بگویید چگونه می‌شود هم اسم پسر، بابك باشد و هم اسم پدر. در واقع نام اصلی بابك رادمنش، فیروز برنجام است. مجله «بورهام وود تایمز» در مطلبی درباره یك مساله حقوقی كه آهنگساز معروف ایرانی بابك رادمنش درگیرش بود، نوشته نام اصلی او، فیروز برنجان است؛ یعنی نام رسمی او كه در پاسپورتش قید شده است. اما به هر حال نام هنری شناخته شده برنجان، بابك رادمنش است.

بابك رادمنش از آن دسته آهنگسازان مشهوری است كه هیچ فیلم یا عكسی از او منتشر نشده و با وجود درخواست‌های فراوان، تاكنون با انجام مصاحبه و عكاسی به شدت مخالفت كرده است. در سوی دیگر ماجرا، سامی یوسف، از تبلیغات رسانه‌ای به خوبی استفاده كرده و با بزرگترین تلویزیون‌ها و مجلات دنیا مصاحبه‌های اختصاصی انجام داده است. مصاحبه ویژه او با تلویزیون CNN و مطلبی كه مجله تایم از او و كنسرتش تهیه كرد باعث شهرت افزون‌تر او در خارج از مرزهای كشورهای مسلمان شد.

حتی عدم صدور ویزا از سوی ایالات متحده، برای ورود به خاك این كشور می‌رفت كه با یك جنجال رسانه‌ای همراه شود اما بالاخره او مجوز حضور در آمریكا و برگزاری كنسرت برای مسلمانان این كشور را دریافت كرد و موفق شد با مهم‌ترین رسانه‌های این كشور هم گفت‌وگو كند.

او در كنسرت لس‌آنجلس، از پیروزی بزرگ اسلام گفت: «طلوع نزدیك است.» آن روزها حملات اسرائیل به جنوب لبنان آغاز شده بود و سامی یوسف حمایت خود را از كودكان و آوارگان لبنانی، آن هم در خاك آمریكا اعلام كرد.

اما یكی از مهمترین واكنش‌ها به اظهارنظرها و اقدامات سامی یوسف از سوی سفارت بریتانیا در یمن شكل گرفت؛ سامی یوسف در بخش پایانی تور جهانی خود به یمن سفر كرده بود. او با چفیه فلسطینی - كه به نوعی نماد حماس است- در كنفرانس مطبوعاتی‌اش ظاهر شد كه سفارت انگلیس نسبت به این مساله واكنش شدیدی نشان داد. آن ها از دولت یمن خواستند تا كنسرت سامی را در این كشور لغو كند. اما نهایتا این كنسرت با تاخیر و در تاریخ 4 دسامبر در تالار المدینیه صنعا و در حضور دو هزار نفر از هواداران سامی با شور و حال خاصی برگزار شد. حدود 1200 نفر از حاضران در این كنسرت، زنان و كودكان یمنی بودند كه عشق و علاقه‌شان به خواننده محبوبشان را با صدا كردن مداوم نام او نشان می‌دادند. او همان‌جا به هوادارانش اعلام كرد كه آلبوم جدیدش را یك سال و نیم دیگر به بازار ارائه خواهد كرد. اما او در این مدت بیكار نمی‌نشیند و در ایام فراغت از اجراهای زنده، سینگل‌هایی را اجرا و عرضه خواهد كرد و البته برای آهنگ‌هایش ویدئوهای عالی دیگری هم خواهد ساخت.



عرب، تركی و ایرانی

قرار بود كه او كلیپ «مادر» به زبان فارسی‌اش را هم به زودی در وب‌سایتش قرار دهد و آن را برای پخش به شبكه‌های مختلف بسپارد. اما این خبر را از روی وب‌سایتش برداشت و به جای لینك مادر با ورژن فارسی، لینك آهنگ مناجات را قرار داد. یكی از كسانی كه ویدئوی فارسی مادر را شنیده به لحن عالی و موثر سامی در این آهنگ اشاره می‌كند. او به خوبی فارسی می‌خواند و نشان می‌دهد كه یك فارس مادرزاد است. تدوین كلیپ این آهنگ ماه‌هاست كه انجام شده اما مشخص نیست به چه دلیلی سامی یوسف از انتشار آن خودداری كرده است.

ولی اجرای زنده آهنگ‌های جدید او در وبلاگ هواداران سامی یوسف موجود است. او در آهنگ «فلسطین» می‌خواند: she's myhappines, my soul, my deathandmylife/ my heart, my love, Palestine

اگر این آهنگ را بشنوید طبق معمول ملودی آن را آشنا می‌یابید. سامی، این ترانه را بر روی آهنگ معروف تركی ایرانی «آیریلق» خوانده. آیریلق در زبان تركی به معنای «جدایی» است و خوانندگان مختلفی از جمله فرشید امین این ترانه را اجرا كرده‌اند.

سامی همچنین در كنسرت اسكندریه با حمایت از مقاومت مردم جنوب لبنان ترانه جدیدش به نام we will never submit را اجرا كرد. او عنوان این كنسرتش را «با هم برای شكستن محاصره» گذاشته بود. او در كنسرت یمن، همچنین از دو ترانه جدید گفت كه قصد دارد در اولین فرصت آن ها را منتشر كند. یك ترانه درباره توهین به پیامبر با انتشار كاریكاتورهای موهن در روزنامه دانماركی و دیگری آهنگی درباره تجاوز اسرائیل به فلسطین.

به نظر می‌رسد كه سامی قصد دارد از نفوذ و تاثیرش در میان مسلمانان و رسانه‌های دنیا به نفع مسائل دنیای اسلام استفاده كند. جالب این جاست كه او هنرمندی است كه قائل به اینترناسیونالیسم اسلامی است. كسی كه در كنفرانس مطبوعاتی‌اش در آذربایجان گفته بود: «موسیقی آذری و موسیقی مقامی را خیلی دوست دارم. اغلب آهنگ‌های من، مذهبی‌اند و به نظر من موسیقی‌های محلی و مقامی خیلی شبیه موسیقی‌های مذهبی هستند. به زودی زود آهنگ‌هایی به زبان تركی آذری خواهم خواند. من به غدیر حاجی بایوف و فكرت امیروف موزیسین‌های آذری علاقه ویژه‌ای دارم.»

سامی به زبان‌های عربی، انگلیسی، تركی و هندی آهنگ‌هایی اجرا كرده و قرار است موزیك آذری هم اجرا كند. گرچه خبرهای مربوط به آهنگ‌های فارسی‌اش را از روی وب‌سایتش برداشته است و مشخص نیست كه بالاخره او كی با سرزمین مادری‌ و هواداران ایرانی‌اش ارتباط برقرار می‌كند؟



مجید رئوفی/ به نقل از ماهنامه «نسیم هراز»، شماره
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 19:15 توسط یه قصه گو |