تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
فکر کردی بهش تا به حال؟
غصه می خوردم که کفش ندارم یکی را دیدم که پا نداشت!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:24 توسط یه قصه گو |

اقبال!!!!
 
 

کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد. همسایه ها به او گفتند :"چه بد اقبالی!".

او پاسخ داد:"ممکن است".
" روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.همسایه ها گفتند:"چه خوش شانسی!".او گفت:"ممکن است."
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.همسایه ها گفتند :"چه اتفاق ناگواری!". او پاسخ داد:"ممکن است."
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.همسایه ها گفتند:"چه خوش شانسی!". او گفت :"ممکن است!".
و این داستان ادامه دارد همانطور که زندگی ادامه دارد...
منبع:کتاب "یادداشتهایی از یک دوست".آنتونی رابینز
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:22 توسط یه قصه گو |

یادش گرامی باد
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:11 توسط یه قصه گو |

راه بهشت...

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو

توضیخ انکه این مطلب هم ایضا دزدی من از وبلاگه بهاره!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:38 توسط یه قصه گو |

جالبه...نه؟!

نایست حتی اگر...

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود .

كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد . فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما  


بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حرکت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.

40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حرکت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله ای بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد .

آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است . به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقیر آمیز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامی تحسیس برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است .

او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم ."

داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالاآيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟ 


بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود



این مطلب هم ایضا دزدی من از وبلاگه بهاره!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:36 توسط یه قصه گو |

کدوم یکی اول کارش تموم میشه؟

kodom yeki aval karesho tamom mikone? magnify
باحاله اگه زودتر دسته نقاش قطع بشه قبل از تموم شدنه نقاشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:56 توسط یه قصه گو |

در غروب سرد عشق این جمله را با من بخوان مرگ تو مرگ من است پس تمنا می کنم هر گز نمیر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:56 توسط یه قصه گو |

 

بی تو در طوفان رویاهای خود جا مانده ام 

رفتی و من در کویر ناله تنها مانده ام 

بی تو می گیرد دلم با هر غروب زخمدار

تو رفیق صبح و من مهمان شبها مانده ام 

می روم با سرزمین سبز و رنگین خیال

باز اما در هیاهوی تو رسوا مانده ام 

بی تومی دانم که فردا راامیدی نیست نیست

ای دریغا باز هم در خواب فردا مانده ام 

دوست دارم پر شوم از بوی فردا بوی مهر

گرچه در طوفان رویاهای خود جامانده ام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:14 توسط یه قصه گو |

سلام!

سلام!

ناظم چگونه است اين

چنين اسوده چنين راحت

از ته دل

ميتوانی بگوئی

                              ((سلام))

سال:۱۹۴۰

ماه:ژوئيه

روز:نخستين پنجشنبه ماه

ساعت:۹

نامه هايت را اينگونه تاريخ بزن

ما در دنيايی زندگی ميکنيم

که ماه روز ساعت

                        هزاران گفته در دل دارند

سلام بر همه

سلامی بلند

هنوز تمام نشده

با لبخندی به شما نگريستن

                           ـ لبخندی شاد و سر زنده ـ

                                و چشمک زدن...

ما دوستانی هستيم از اين دست

همديگر را می فهميم

بی نياز به گفتن به شنيدن

سلام بر همه

سلام بر همه شما...

                                            ناظم حکمت(۱۹۴۰)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:30 توسط یه قصه گو |

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:28 توسط یه قصه گو |

به نقل از روز .....پنجشنبه 26 مهر 1386 [2007.10.18
فيلم هاي روز سينماي جهان‏‎

thebraveone.jpg

‏<‏strong‏>شجاع ‏The Brave One‎

کارگردان: نيل جوردن. فيلمنامه: رادريک تيلور، بروس اي. تيلور، سينتيا مورت بر اساس داستاني از رادريک و ‏بروس تيلور. موسيقي: داريو ماريانللي. مدير فيلمبرداري: فيليپ روسلو. تدوين: توني لاوسون. طراح صحنه: کريستي ‏زئا. بازيگران: جودي فاستر[اريکا بين]، نيکي کات[کارآگاه ويتاله]، ترنس هاوارد[کارآگاه مرسر]، نوين اندروز[ديويد ‏کيرماني]، مري اشتينبرگ[کارول]، انه الويا[جوساي]، لويس دا سيلوا جونيور[لي]، بليز فاستر[کش]، رافايل ‏ساردينا[ريد]، جين آدامز[نيکول]. ١١٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، استراليا. ‏

اريکا، گوينده موفق راديو که در نيويورک زندگي مي کند و در برنامه هاي خود اين شهر را جايي فوق العاده تصوير ‏مي نمايد، يک روز تبديل به قرباني خشونت بي دليل همين شهر مي شود. چيزي که تا آن زمان از ديد وي مخفي مانده ‏بود. شبي با نامزدش ديويد هنگام پياده روي مورد حمله اوباش خياباني قرار مي گيرند. زماني که اريکا در بيمارستان-‏پس از اغماي طولاني- چشم مي گشايد، عزيزترين چيز زندگي اش-يعني نامزدش ديويد- را از دست داده است. اتفاقي ‏که ابتدا آن را باور ندارد، ولي به اجبار مي پذيرد. او که انگار همه چيز خود را از دست داده، تبديل به کسي مي شود که ‏از زندگي در اين شهر هراسناک است. ابتدا سلاحي براي محافظت از خود خريداري مي کند. اما زماني که اولين و ‏دومين نفر را به قصددفاع از خود مي کشد، اندک اندک در خود احساسي را کشف مي کند که تا آن زمان از وجودش بي ‏خبر بوده است. به زودي داستان قاتلي که در نقش مامور خود گمارده قانون دست به نابودي اوباش خياباني مي زند، به ‏گوش پليس نيز مي رسد. کارآگاه شون مرسر که مامور رسيدگي به اين پرونده است به زودي با کنار هم گذاشتن شواهد ‏به جاي مردي با يک اسلحه، خود را با زني مسلح روبرو مي بيند که با انگيزه اي مرکب از حس انتقام خواهي و عدالت ‏جويي دست به شکار اوباش زده است....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

يقين دارم فيلم دوستان و فيلم خواران گرفتار افسون دهه ١٩٧٠ با خواندن اين خلاصه داستان بلافاصله به ياد آرزوي ‏مرگ[١٩٧٤، مايکل وينر] با شرکت چارلز برانسون خواهند افتاد. اتفاقي که پر بيراه نيست، اما به شما اطمينان مي دهم ‏که شجاع چيزي فراتر از يک بازسازي زنانه از آن داستان است. در اولين نگاه جايگزيني جودي فاستر با چارلز ‏برانسوني که انتظار هر نوع رفتار خشونت آميزي از سوي وي غير مترقبه نبود، شوکه آور است. نه فقط براي ما، بلکه ‏براي خود اريکايي که از تبديل شدن خود به شخصيتي دور از انتظار خود حيرت زده است. و آن چه شجاع را در ‏مقايسه با آرزوي کشتن در مقامي بالاتر قرار مي دهد، از همين نکته کوچک نشات مي گيرد. چون کارگردان کارکشته ‏اي چون نيل جوردن قصد ساختن يک فيلم اکشن به معناي رايج را ندارد. خشونت در فيلم او پالايش دهنده يا آرامش ‏بخش نيست. بلکه راه به آشوب بيشتر مي برد و از ميانه فيلم هرگز آن دقايق افسون کننده و پر از آرامش سکانس اول ‏فيلم تکرار نمي شود. خشونت حتي از نگاه جوردن آن چيزي نيست که وينر مي ديد. قرباني او بر خلاف وينر در ‏تاريکي مورد حمله قرار مي گيرد و تصاويري که به ما انتقال مي يابد خالي از خون و خشونت آرزوي مرگ است. اما ‏از مهابتي شگفت وامروزي برخوردار است که بر تاثير گذاري آن مي افزايد.[منظورم فيلمبرداري اوباش با هندي کم از ‏کتک زدن اريکا و ديويد نيست! بلکه ساختار صحنه است]. مهم اين است که اريکا با ترس آشنا مي شود، چيزي که تا ‏پيش از آن مي پنداشت فقط به ديگران تعلق دارد. به انسان هاي ضعيف، ولي وقتي ترس به سراغ او مي رود درک مي ‏کند که اين چيز همواره در کنار او و در لايه هاي زيرين هر چيزي که او حتي دوست شان داشت، حضور داشته است. ‏
نيل جوردن متولد ١٩٥٠ سليگوي ايرالند، از کارگردان هاي مشهور روزگار ماست. از اواخر دهه ١٩٧٠ با فيلمنامه ‏نويسي وارد سينما شده و از ١٩٨٢ با فيلم فرشته کارگرداني را آغاز کرده است. با دومين فيلمش همنشين گرگ ها در ‏‏١٩٨٤ موفق شد تا ٥ جايزه از جشنواره هاي مختلف گرفته و جايزه اي نيز از سوي مراسم ايونينگ استاندارد بريتيش ‏فيلم به عنوان خوش آتيه ترين تازه وارد دريافت کند. همنشين گرگ ها فيلمي فانتزي و ترسناک بر اساس قصه هاي ‏فلکلوريک بود و در گيشه نيز بااستقبال خوبي مواجه شد. دو سال بعد مونا ليزا جايزه صدف طلايي جشنواره والادوليد و ‏نامزدي گلدن گلاب و نخل طلاي کن را براي جوردن به ارمغان آورد. ما فرشته نيستيم\با شرکت رابرت دنيرو و شون ‏پن] در ١٩٨٩ و معجره در ١٩٩١ نيز توانست انتظارات به وجود آمده از وي را برآورده کند، اما اولين شاهکار ‏کارنامه اش چند سال بعد با نام ‏The Crying Game‏ به نمايش در آمد که برنده اسکار بهترين فيلمنامه و نامزد اسکار ‏بهترين کارگرداني شد و ٧ جايزه از جشنواره هاي بين المللي کسب کرد. فيلم که به دوستي غريب ميان يک سرباز ‏داوطلب ارتش جمهوري خواه ايرالندي و يک سرباز اسير انگليسي مي پرداخت، به شدت نظر منتقدان را جلب و تبديل ‏به يکي از فيلم هاي کالت بريتانيايي شد. مضمون همجنس خواهي موجود در بطن فيلم نيز بر جذابيت آن افزود و ‏بازيگري توانا را نيز به جهانيان شناساند: استيفن رئا که تبديل به يکي از بازيگران ثابت فيلم هاي جوردن نيز شد. پس ‏از تجربه ناموفق مصاحبه با خون آشام، ماجراي انقلابي مشهور ايرلندي-مايکل کالينز- در ١٩٩٦ شير طلايي ونيز را ‏براي جوردن به ارمغان آورد.دومين نقطه اوج چشمگير کارنامه وي پايان يک رابطه عاشقانه در ١٩٩٩ ساخته شد و ‏بلافاصله از سوي منتقدان و مردم به عنوان يکي از بهترين اقتباس هاي سينمايي از کتاب هاي گراهام گرين وارد تاريخ ‏سينما گرديد. پايان يک رابطه عاشقانه اوج سبک جوردن بود، البته ديگر آثار او مانند پسر قصاب، در رويا و حتي ‏صبحانه در پلوتو[٢٠٠٥] نيز بر کارنامه وي امتيازهايي افزودند. طبيعي است با چنين پيشينه اي توقع تماشاگر سخت ‏گير و منتقد علاقمند به کارنامه وي پس از دو سال انتظار براي تماشاي تازه ترين فيلم وي بالا مي رود. خوشبختانه ‏جوردن-بر خلاف بسياري!- قادر به پاسخ گويي به اين انتظارات و فيلمش چيزي فراتر از يک قصه انتقام خواهي است. ‏که اگر غير از اين بود، تعجب آور مي بود. شجاع با وجود پرهيز از هيجان سازي هاي کاذب و رايج تا اين لحظه ٣٠ ‏ميليون دلار در آمريکا به دست آورده و نمايش آن ادامه خواهد يافت. فيلم از گروه بازيگري خوبي برخوردار است، ‏جودي فاستر و ترنس هاوارد درک و تحليل درستي از نقش هاي خود ارائه مي دهد و نوين اندروز[بازيگر سريال ‏Lost‏] نيز در نقش کوتاه ديويد، حضوري مثبت دارد. اگر مشتاق هستيد تا بيگانه پنهان شده در درون خويش را کشف ‏کنيد، تماشاي شجاع بهترين فرصت است!‏
ژانر: جنايي، درام، مهيج. ‏

bioforth.jpg

‏<‏strong‏>بيوفورت ‏Beaufort‎

کارگردان: جوزف سدار. فيلمنامه: جوزف سدار بر اساس کتاب‏‎"Im Yesh Gan Eden"‎‏ از ران لشام. موسيقي: ايشاي ‏آدار. مدير فيلمبرداري: اُفر اينو. تدوين: زوهار ام. سلا. طراح صحنه: ميگوئل مرکين. بازيگران: آلون ‏ابوتبول[کيمچي]، الي آلتونيو[عُشري]، دانيل بروک[پاول]، عُشري کوهن[ليراز]، گال فرايدمن[باليس]، نيوو ‏کيمچي[آويشاي]، اوحد کنولر[زيو]، ارتور پرزو[شپيتزر]، ايگال رسنيک[روبي]، ايتاي شور[اميليو]، ايتاي ‏تيران[کوريس]، ايتاي تورگمان[زيتلاوي]، امي واينبرگ[آموکس فاران]، هانان يشايي[ناداو]، دني زهاوي[مه ير]. ‏‏١٢٥ و ١٣١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ اسرائيل. برنده جايزه بهترين طراحي صحنه، فيلمبرداري، تدوين، صدابرداري و ‏نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد/عُشري کوهن، بهترين طراحي لباس، کارگرداني، بهترين فيلم، موسيقي و فيمنامه از ‏آکادمي فيلم اسرائيل، برنده خرس نقره اي بهترين کارگرداني و نامزد خرس طلاي جشنواره برلين. ‏

ليراز ليبرتي ٢٢ ساله، فرمانده گروهي از سربازان پست ديده باني بيوفورت است. چند ماه بعد اسرائيل مناطق اشغالي ‏لبنان را ترک خواهد کرد، اما قبل از آن ليراز و گروهش بايد جاده اي را از مين ها پاکسازي کنند. زيو، سربازي که ‏متخصص خنثي سازي مين است، پس از رسيدن به پايگاه و درک موقعيت از انجام ماموريت شانه خالي مي کند. چون ‏اين کار را بسيار مخاطره آميز مي داند. ولي ليراز اصرار مي کند و نتيجه اين کار کشته شدن زيو است. ليراز و ‏افرادش که زير بمباران مداوم دشمن قرار دارند، روزهاي سختي را مي گذرانند. با دستوري مبني بر بازگشت چند نفر ‏از سربازان و سگ تعليم ديده پايگاه، ليراز دچار سرخوردگي مي شود. او شرايط موجود را با تمامي تعلمياتي که قبلاً ‏ديده، مغاير مي يابد. اما به زودي دستوري مبني برنابودي پايگاه و عقب نشيني از راه مي رسد و ليراز بايد مکاني را ‏منفجر کند که در آن شاهد مرگ بسياري از دوستان و همقطارانش در راه دفاع از آن بوده است. جايي که او شاهد ‏فروپاشي جسمي و روحي سربازان خود بوده....‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

سينماي اسرائيل در کشور پديده اي ممنوع و ناشناخته است. البته اين سينما با وجود تعدادي فيلم درخشان و حضور ‏کارگردان هايي چون آموس گيتاي، در ديگر کشورها هم چيز شناخته شده اي نيست. فقط تعدادي منتقد صاحب کرسي در ‏جشنواره ها و خوره هاي فيلم جدي آنها را مي شناسند و بس!‏

پس جاي شگفتي نيست اگر کسي نام جوزف سدار را نشنيده باشد و دو فيلم پيشين او را که به ياد بياورد. حتي اگر هر دو ‏فيلم در جشنواره هاي بين المللي مختلف توفيقي هم به دست آورده باشند. با اين حال بايد بگويم که جوزف سدار متولد ‏‏١٩٦٨ نيويورک[مشهور به يوسي سدار] از خوش آتيه ترين کارگردان هاي سينماي اسرائيل و عبري زبان دنياست. ‏سدار اولين فيلمش ‏Ha- Hesder‎‏ را در سال ٢٠٠٠ ساخت. درامي درباره تروريسم که بنيادگرايي به مثابه سياست را ‏زير ذره بين گذاشته بود. فيلم با وجود نگاه انتقادآميز خود توانست در ٥ جايزه از آکادمي فيلم اسرائيل دريافت کند و ‏نامزد جايزه صلح از انجمن فيلم هاي سياسي آمريکا شود. دومين فيلم وي ٤ سال بعد با نام ‏Medurat Hashevet‏/ آتش ‏به نام در آمد. داستان نبرد شخصي يک بيوه زن جوان و مادر دو دختر براي پذيرفته شدن در يک کولوني تازه ساخته ‏شده در کرانه باختري است که با متهم شدن يکي از دخترها به فريب پسري از اعضاي حرکت جوانان يهودي پيچيده تر ‏مي شود. آتش نيز ٥ جايزه از آکادمي فيلم اسرائيل دريافت کرد و همزمان توانست جايزه ويژه جشنواره برلين و جايزه ‏فيپرشي جشنواره شيکاگو را تصاحب کند. حال پس از گذشت سه سال از نمايش فيلم آتش، جوزف سدار با سومين فيلمي ‏که نوشته و کارگرداني کرده بازگشته و موفق شده تا براي سومين بار توجه فيلم شناسان و ارباب رسانه ها را به خود ‏جلب کند. ‏

فيلم نام خود را از قلعه بيوفورت گرفته است. قلعه اي متعلق به قرن دوازدهم و دوره جنگ صليبي که در طول قرن ها ‏دست به دست، از کنترل ارتشي به ارتشي ديگر در امده است. جنگ هاي خونين در اطراف اين قلعه رخ داده و يکي از ‏آخرين آنها در سال ١٩٨٢ بوده است. در اين سال و اولين روز جنگ لبنان، پرچم اسرائيل بر فراز کوهستان به اهتزاز ‏در آمد و بعدها مناقشاتي جدي برانگيخت. ولي ١٨ سال به دنبال نضج گرفتن حرکت هاي مردمي، دولت اسرائيل تصميم ‏به ترک لبنان گرفت. فيلم بيوفورت بيهودگي اين فتح و بيهوده تر از آن تلاش براي حفظ اين موقعيت را به تصوير مي ‏کشد. هدف سدار به نقد کشيدن سياست هاي نظامي دولت اسرائيل و فدا کردن جوانان بسيار به خاطر هيچ و پوچ است. ‏صدايي که شنيده شدنش از اين منطقه بسيار گوش نواز مي نماياند. چون در طول فيلم، همچون صحراي تاتارهاي دينو ‏بوتزاني دشمن ديده نمي شود. تنها نشانه هاي وجود دشمن از راه رسيدن مداوم گلوله هاي توپ و خمپاره از آسمان است ‏و مين هايي که در اطراف شان کاشته شده است. سربازان اسرائيلي[به عنوان مثال زيو تازه وارد] در ميان خندق هايي ‏که خود يا پيشينيان شان کنده اند، سرگردان هستند و هراس شان نه از دشمن نامرئي، بلکه بيهودگي اين جنگ است. ‏سدار براي نشان دادن کسالت چنين جنگي کوشيده تا با استفاده از نماهاي دور يا نشان دادن اتفاقات در خارج از ‏کادر[مانند صحنه کشته شدن زيو هنگام پاکسازي معبر، کسي که عوميش نيز در همين منطقه در اوايل دهه ١٩٨٠ کشته ‏شده] و بدون استفاده از موسيقي مهيج تماشاگر را به ميان شخصيت هاي فيلمش بکشاند. و موفق هم شده است. بيوفورت ‏درامي قدرتمند و صلح دوستانه از کشوري است که خواه ناخواه بر اثر سياست هاي رسانه اي کشورهاي مسلمان از آن ‏ديوي مهيب و خونخوار ساخته شده که انتظار رستگاري از آن نمي رود. تماشاي بيوفورت نه يک امر هيجان آور است ‏و نه مفرح، بلکه کاري ضروري است. و نه فقط براي فيلم دوستان و تماشاگران و منتقدان تشنه کشف سينماي کشورهاي ‏کمتر شناخته، بلکه همه انسان هايي که به صلح و انسانيت عشق مي ورزند. آرزو مي کنم فيلم بخت نمايش جهاني بسيار ‏گسترده را بيابد.‏
ژانر: اکشن، درام، جنگي. ‏

vatanam.jpg

‏<‏strong‏>وطنم، وطنم ‏My Country, My Country‎

کارگردان: لورا پويتراس. فيلمنامه: ديويد برانکاچيو. موسيقي: کاظم الساهر. مدير فيلمبرداري: لورا پويتراس. تدوين: ‏کتي بلک، ديويد برانکاچيو، لري گولدفاين، ديويد کرگر، ارز لوفر، لورا پويتراس، جوديت وولف. ٩٠ و ٩٥ دقيقه. ‏محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نام ديگر: موطني، موطني- ‏‎"P.O.V." My Country, My Country‏. نامزد اسکار بهترين ‏فيلم مستند بلند، نامزد جايزه بهترين فيلم مستند از مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه سوژه بکر از جشنواره فيلم هاي ‏مستند فول فريم، برنده جايزه حقوق بشر از جشنواره دوربان، بهترين فيلم مستند جشنواره فلاهرتياناي روسيه، برنده ‏جايزه هنري همپتن. ‏

شش ماه قبل از برگزاري انتخابات در عراق. نيمه دوم سال ٢٠٠٤ است و گروه هايي از سازمان ملل، نيروهاي ‏آمريکايي، استراليايي و تعدادي از افراد محلي در حال آماده سازي مقدمات انتخاباتي هستند که بايد در ٣٠ ژانويه ‏‏٢٠٠٥ انجام بگيرد. انتخابي که هيچ کس از برگزاري آن مطابق برنامه اطمينان ندارد. دکتر رياض، مسلماني سني که ‏در مرکز پزشکي ادهميه کار مي کند، قصد دارد تا از سوي حزب مسمانان سني بغداد در اين انتخابات شرکت کرده و به ‏مجلس راه يابد. او مردي فعال و خير است. در مسجد ابوحنيفه نماز مي خواند و به ملاقات کساني مي رود که بي دليل ‏در زندان ابوغريب گرفتار شده اند. همسر و دخترانش شاد، شوخ و با نمک هستند و از نامزدي وي راضي به نظر مي ‏رسند. ولي آيا حزب وي در انتخابات شرکت خواهد کرد؟ آيا وي راي لازم را به دست خواهد آورد؟ و از همه مهم تر آيا ‏خانواده او در امنيت هستند؟

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

لورا پويتراس از زنان شجاع فيلمساز زمانه ماست که مدت زمان زيادي از آغاز فعاليت وي در زمينه ساخت فيلم مستند ‏نمي گذرد. او کارش را به عنوان دستيار تهيه کننده و تدوينگر سريال پرده تقسيم شده[١٩٩٧] و فيلم مستند تبت آزاد در ‏‏١٩٩٨ آغاز کرد. در سال ٢٠٠٣ با تهيه کنندگي، کارگرداني و فيلمبرداري جنگ پرچم ها نامزد دريافت جايزه واقعي ‏تر از قصه از جشنواره روحيه مستقل و موفق به دريافت جوايزي از مراسم امي[اسکار تلويزيوني]،جشنواره فول فريم، ‏پيبادي و جشنواره ‏SXSW‏ شد. ‏

وطنم، وطنم دومين فيلم اوست که همچون جنگ پرچم ها به عنوان يکي از قسمت هاي سريال تلويزيوني مستند ‏‎"P.O.V."‎‏ از شبکه ‏PBS‏ نيز به نمايش در آمده است. پويتراس دانش آموخته انستيتوي هنر سن فرانسيسکو است و ‏پيش از شروع به فيلمسازي سرآشپزي بود. وطنم، وطنم دومين فيلم اوست که آن را با صرف هشت ماه در عراق ساخته ‏و هدفش نمايش زندگي مردم عراق تحت اشغال نيروهاي آمريکايي بود. او روي دکتر رياض به عنوان شخصيت اصلي ‏فيلم خود زوم کرده، پزشکي سني و پدر شش فرزند که نامزد انتخاب مجلس شده است. او منتقد دولت صدام حسسن و ‏اشغالگران بوده و بسيار مشتاق است که زمينه براي ايجاد حکومتي مبني بردموکراسي در عراق فراهم شود. اما آن چه ‏مي بيند جز آشفتگي و آشوب چيزي نيست. اتاق انتظار مطب او هر روز از کساني که از بيماري هاي روحي و جسمي ‏رنج مي برند، پر مي شود. کساني که گاه پولي براي سير کردن شکم خود نيز ندارند و دکتر رياض از کمک مالي به ‏آنها نيز خودداري نمي کند. تمامي اين انسان ها قرباني خشونت حکومت صدام و سپس نيروهاي آمريکايي هستند. او به ‏ديدار زندانيان ابوغريب مي رود و ضمن رسيدگي به درد دل آنان، از انتقاد نسبت به حکومت پوشالي و دست نشانده ‏کشورش نيز ابا ندارد. با او به داخل اين زندان مي رويم و نوجوانان ١٠- ٩ ساله اي را مي بينيم که که به اتهام ‏خطرساز بودن اسير نيروهاي آمريکايي شده اند. نيروهايي که در يکي از صحنه هاي فيلم از دست فرو بردن رهگذري ‏به گريبانش با هدف در آوردن شايد سيگاري... هراسان شده و او را به سين-جيم مي کشند.‏

وطنم، وطنم روايتي دراماتيک از سفر شخصي دکتر رياض درون منطقه اشغالي توسط ارتش آمريکاست که با روايت ‏هاي مدير استراليايي يک شرکت خصوصي حفاظتي، خبرنگارن آمريکايي و کارمندان سازمان ملل که در صدد فراهم ‏ساختن مقدمات انتخابات هستند، در هم تنيده شده است. از سوي ديگر فيلم نشان دهنده اين واقعيت است که نمي شود ‏دموکراسي را به ديگران تحميل کرد و تا زماني که خود اين انسان ها ضرورت داشتن دموکراسي و تمرين آن را ‏درنيابند، هر گونه تلاشي با ضايعات فراوان همراه خواهد بود. وطنم، وطنم به خاطر همين چشم انداز و شهامت ‏کارگردانش براي کار در زير آتش، فيلم جسورانه و مدرکي است از آنچه که بر ملت عراق مي رود. فيلم پويتراس بخت ‏زيادي براي کسب اسکار در سال جديد دارد و شايسته ديده شدن است. از نکات قابل توجه فيلم موسيقي و آواز آن است ‏که توسط شاعر، آهنگساز و خواننده تبعيدي عراقي کاظم الساهر[کاظم جبار ابراهيم السامرائي- متولد ١٩٦١ موصل] ‏ساخته شده است. الساهر هم اکنون بزرگ ترين خواننده پاپ جهان عرب به شمار مي رود. نام فيلم نيز از آواز وي به ‏همين نام گرفته شده است. [١]‏
ژانر: مستند. ‏

labourde.jpg

‏<‏strong‏>بدل/نوکر ‏La Doublure‎

نويسنده و کارگردان: فرانسيس وبر. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: روبر فراسه. تدوين: ژرژ کلوتز. ‏طراح صحنه: دومينيک آندره. بازيگران: گاد الماله[فرانسوا پينون]، آليس تاگليوني[الينا سيمونسن]، دانيل اوتوي[پي ير ‏لواسور]، کريستين اسکات تامس[کريستين لواسور]، ويرژيني له دويه]اميلي]، دني بون[ريشار]. ٨٥ دقيقه. محصول ‏‏٢٠٠٦ فرانسه، ايتاليا، بلژيک. نام ديگر: ‏The Valet، ‏Una Top model nel mio letto، ‏La Boulette‏. نامزد ‏جايزه سزار بهترني بازيگر نفش مکمل مرد/دني بون. ‏

پينون پيشخدمتي پاريسي عشق اش از سوي اميلي- زني که دوستش دارد- رد شده است. چون اميلي که قصد دارد يک ‏کتابفروشي باز کند، وي را مرد ايده آل خود نمي داند. همزمان ميلياردري به نام لواسور- که عکاسي فضول از رابطه ‏اش با سوپر مدلي به نام الينا عکس برداري کرده- درگير شکايت همسرش شده و به دنبال گريزراهي جهت نداشتن ‏ارتباط با مدل مشهور است. دست تصادف اين دو نفر را سر راه هم قرار مي دهد و لواسور از پيشخدمت و الينا مي ‏خواهد تا در ازاي دريافت پول نقش عاشق و معشوق را بازي کند. چون در صورتي که تقاضاي طلاق همسرش مورد ‏قبول دادگاه قرار بگيرد، زندگي و آينده اش در مخاطره خواهد افتاد. اما موقعيت جديد به زودي براي پيشخدمت جوان و ‏سوپرمدل از يک رابطه ساختگي فراتر مي رود و همين امر باعث حسادت لواسور از سويي و زني که اينک صاحب ‏کتابفروشي شده، از طرف ديگر مي شود. اما مشکل زماني حادتر مي شود که ريشار هم اتاقي پينون نيز عاشق اميلي ‏شده و همسر لواسور نيز که حقيقت را دريافته، تصميم به بازي کردن با وي مي گيرد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟<‏‎/strong‏>‏

هم سن و سال هاي من بايد بازيگر فرانسوي پير ريشار را خوب به ياد داشته باشند، کمديني با قيافه اي شبيه به هارپو ‏مارکس که در دهه ١٩٧٠ فيلم هاي بسياري از وي در ايران به نمايش در آمد. يک از نقش هايي که باعث اشتهار ريشار ‏در فرانسه و ايران شد، شخصيت ابلهي به نام فرانسوا پرن بود که در فيلم هاي بلوند قد بلند با لنگه کفش سياه و بازگشت ‏بلوند... بود که فيلمنامه آن توسط فرانسيس وبر نوشته شده بود. فرانسيس وبر متولد ١٩٣٧ نويي سور سين از ١٩٦٩ با ‏نوشتن فيلمنامه وارد ساختار سينماي فرانسه شده است. شخصيت ابلهي که در سايه خرد تازه يافته[مثلاً بر اثر آشنايي با ‏دختري زيبا و گرفتار دشن در عشق وي که منجر به بازيابي اعتماد به نفس اش مي شود] از نشانه هاي کمدي هاي وي ‏بود که يکي دو سال بعد نامش از فرانسوار پرن به فرانسوا پينون تغيير يافت و براي اولين بار ژاک برل در ‏L' ‎Emmerdeur‏ به سال ١٩٧٣ آن را بازي کرد. وبر تا امروز چندين بار اين شخصيت ها را با بازيگران مختلف مقابل ‏تماشاگران بازگردانده[ژاک ويلر در ١٩٨٩ با فيلم ‏Le Dîner de cons‏ –موفق ترين فيلم کارنامه اش-، دانيل اوتوي ‏در ٢٠٠١ با فيلم کمد و اينک گاد الماله در نوکر] است. وبر از کارگردان هاي خوش سابقه سينماي فرانسه است که ‏کمدي هاي سبک و گاه سکسي، مفرح و شاد مي سازد که اغلب در هر دو سوي اقيانوس مورد پسند و توجه قرار مي ‏گيرند.به عنوان مثال نامزدي اسکار براي فيلمنامه ‏La Cage aux folles‏ به کارگرداني ادوار مولينارو که بعدها مايک ‏نيکولز آن را با نام قفس در هاليوود بازسازي مي کند. و البته باعث مي شود که خود وبر نيز به هاليوود راه يابد. ‏

وبر سابقه خوبي در ساختن کمدي هايي دراد. که از فرط دقت به مکانيسمي دقيق شبيه هستند. نوکر نيز يکي از همان ‏فيلم هاست که وعده يک ساعت و نيم خنده را به تماشاگرش مي دهد. همين پيشينه سبب شده که تا اين لحظه ٣ ميليون نفر ‏فرانسوي به تماشاي آن بروند که رقمي قابل توجه به شمار مي آيد. لايه هاي پر حادثه و مهيج فيلمنامه به سبک و سياق ‏کمدي هاي ديوانه وار آمريکايي در کنار تيم بازيگري مجرب از ويژگي هاي فيلم به شمار مي رود. نوکر يک کمدي ‏موقعيت سکسي فرانسوي است که مي توان آن را بدون عذاب وجدان تماشا و سپس فراموش کرد!‏
ژانر: کمدي. ‏

thewalker.jpg

‏<‏strong‏>همراه ‏The Walker‎

نويسنده و کارگردان: پل شرايدر. موسيقي: آن دادلي. مدير فيلمبرداري: کريس سيگر. تدوين: جولين راد. طراح صحنه: ‏جيمز مريفيلد. بازيگران: وودي هارلسون[کارتر پيچ سوم]، کريستين اسکات تامس[لين لاکنر]، لون باکال[ناتالي وان ‏ميتر]، ند بيتي[جک دلورين]، موريتز بليبرتو[امک اوغلو]، مري بث هارت[کريسي مورگان]، لي لي تاملين[ابيگيل ‏دلورين]، ويلم دافو[سناتور لري لاکنر]، جف فرانسيس[کارآگاه ديکسون]. ١٠٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، ‏انگلستان. ‏

کارتر پيچ مردي مودب و سرشناس ترين همراه زنان طبقه بالاي واشنگتن است. رابطه او با زنان ثروتمند شهر بسيار ‏خوب و به دور از هر گونه رسوايي است. اما زماني که معشوق يکي از مشتريان وي به قتل مي رسد، همه چيز به هم ‏مي ريزد...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

کمتر عاشق سينمايي پيدا مي شود که پل شرايدر فيلمنامه نويس راننده تاکسي، ياکوزا، آخرين وسوسه مسيح، وسوسه و ‏گاو خشمگين را نشناسد. يکي از بهترين فيلمنامه نويسان هاليوود که خود نيز از ١٩٧٨ با ساختن ‏Blue Collar‏ شروع ‏به کارگردان کرده و با دومين فيلمش ‏Hardcore‏ شهرتي معقول در انجام هر دو حرفه نويسندگي و کارگرداني يافته ‏است. اولين نقطه اوج کارنامه او ژيگولوي آمريکايي[١٩٨٠] است که براي او و کليه عوامل فيلمش از جمله ريچارد ‏گير تازه کار شهرتي عالمگير فراهم نموده و راه او را براي اسختن فيلم هاي شخصي تر چون ميشيما باز کرده است. ‏شرايدر متولد ١٩٤٦ گراند راپيدز، ميشيگان از درام نويسان ستايش شده، اما کم اقبال هاليوود است که با وجود نامزدي ‏هاي فراوان براي دريافت جوايز معتبر هيچ گاه نتوانسته آنها را به چنگ آورد. اغلب آثار او درباره شخصيت هايي است ‏که دچار استيصال شده و دنياي اطراف شان با حادثه اي از هم مي پاشد. ژيگولوي آمريکايي بارزترين نمونه است که ‏پس از چند دهه مورد ارجاع خود شرايدر ٦٠ ساله قرار گرفته است. همراه يا همدم و به قول ينگه دنيايي ها اسکورت، ‏با تفاوت هايي جزيي همان ژيگولوي آمريکايي است که قرار بوده تا شکست قلمرو: پيش در آمدي بر جن گير[٢٠٠٥] ‏را جبران کند. حيطه اي آزموده شده که در حکم بيمه نامه اي معتبر است. ولي همراه با سرمايه اي معادل ٦ ميليون ‏پاوند توليد شده، اما تا اين لحظه موفق به گرفتن پاسخ مالي مناسبي در گيشه نشده است. اين واقع با وجود داشتن همه ‏فاکتورهاي مثبت و بازي هاي خوب-به خصوص وودي هارلسون که در نقش کارتر پيچ مي درخشد- حيرت انگيز است. ‏شايد آمريکايي ها ديگر ژيگولوهاي مودب را نمي پسندند!‏

همراه در بعضي دقايق از ژيگولوي آمريکايي پيشي مي گيرد، چون داريا پيرنگ هاي فرعي سياسي نيز هست و فقط ‏قصه مردي با نيت خوب که اسير خيانت و جنايت شده، نيست. شخصيت هاي فرعي پخته تر و به روزتري نيز ‏دارد[مانند امک نيمه ترک نيمه آلماني]، اما چيزي در يان ميانه گم شده که برخي تماشاگران نيز آن را دريافته اند: فقدان ‏جاه طلبي و بلندپروازي هميشگي شرايدر که سبب شده فيلم را به يک بزرگداشت از خود تبديل کند. با اين حال همراه به ‏عنوان فيلمي تازه از يک استاد ديدني است و همچنان اميد به دين فيلمي بهتر و بزرگ تر از وي در آينده را زنده نگاه ‏مي دارد!‏
ژانر: درام.‏

evening.jpg

‏<‏strong‏>عصر ‏Evening‎

کارگردان: لايوش کولتاي. فيلمنامه: سوزان مينوت، مايکل کانينگهام بر اساس داستاني از سوازن مينوت. موسيقي: جان ‏اي.پي. کاچمارک. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: آليسون سي. جانسون. طراح صحنه: کرولاين هانانيا. ‏بازيگران: کلر دنيس[آن جوان]، توني کولت[نينا]، ونيسا ردگريو[آن گرانت لرد]، پاتريک ويلسون[هريس آردن]، هيو ‏دانسي[بادي ويتنبورن]، ناتاشا ريچاردسون[کنستانس لرد]، مامي گامر[ليلا ويتنبورن جوان]، ايلين اتکينز[خانم براون]، ‏مريل استريپ[ليلا ويتنبورن]، گلن کلوز[خانم ويتنبورن]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. ‏

آن گرانت لرد که در بستر افتاده و خود را رو به موت مي داند، تصميم مي گيرد تا راز بزرگ زندگي اش را با ‏دخترانش -‏‎ ‎کنستانس و نينا- در ميان بگذارد: عشق هريس آردن که پنجاه سال قبل در يک تعطيلي آخر هفته قلب او را ‏به تسخير خود در آورد و هرگز نتوانست آن را فراموش کند. اما آن چه دور از انتظار هر سه نفر است، لحظات حياتي ‏داستان زندگي آن است که روي زندگي کنستانس و نينا نيز تاثيري عميق خواهد گذاشت. رازهايي که سعي شده بود تا ‏براي هميشه پنهان بماند.... ‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

يک سال و نيم قبل بود که اولين فيلم لايوش کولتاي[بي سرنوشت] را در همين صفحات معرفي کرديم. فيلمبردار برجسته ‏و تحسين شده مجارستاني که بسياري از فيلم هاي ايشتوان سابو و اين اواخر مالنا[جوزپه تورناتوره] را فيلمبرداري کرده ‏است. بي سرنوشت درامي درباره جواني يهودي در اثناي جنگ دوم جهاني بود و اداي احترامي به ريشه هاي قومي و ‏مذهبي خود کولتاي، اما دومين فيلم کولتاي ٦١ ساله فيلمي عاشقانه و نوستالژيک است که در قالب يک اثر منطقه نمي ‏گنجد. عصر فيلمي زنانه است، نه فقط به خاطر اين که شخصيت هاي اصلي آن را زنان تشکيل مي دهند، بلکه چون ‏خالق فيلم تحسين شده ساعت ها آنها را با ظرافت معمول خود پرداخته است. همچون ساعت ها، فيلم فعلي نيز درباره ‏قدرت خاطره/گذشته و رشته هاي ناگسستني ميان مادر و فرزند، خانواده و عشق واقعي زندگي شان است. ‏

عصر سفري در زمان است، رفتن به گذشته و بازگشت به آينده.... قصه آدم هايي که با وجود قدم برداشتن به سوي آينده ‏دل در گرو گذشته دارند. ضرب المثلي ترکي هست که مي گويد: هيچ روزي نمي تواند به خوبي روزهاي گذشته باشد. ‏عصر و کولتاي نيز گويي در صدد القاي همين موضوع هستند. گذشته هر چقدر که به راحتي امروز نبوده باشد، اما ‏خاطره ساز تر و مفتون کننده تر است. بيچاره نسل فعلي که در آينده بايد از امروزي که تبديل به گذشته شان شده، سخن ‏بگويند!‏

عصر سرشار از احساسات نيک است، در ستايش دوستي است و مهر، جسورانه و جذاب است و پر از بازي هاي زناني ‏از دو قاره و مکاتبي متفاوت که چکيده همه توانايي هاي آنهاست. ردگريو و مريل استريپ نشان مي دهند که هنوز مي ‏توانند دل تماشاگر را با بازي خود بلرزانند و از تغيير آدمي در طول زمان سخن بگويند. عصر سوال هايي از شخصيت ‏هاي و تماشاگرانش مي پرسد و وادار مي کند تا قبل از پاسخ درباره آنها بينديشند. تماشاگر را تشويق مي کند که نگاهي ‏انتقادي به زندگي خود بيندازد، که در زمانه ما دستاورد کمي نيست[چيزي که از تربيت مجارستاني و چپ کولتاي و از ‏آموزه هاي گئورگ لوکاچ ريشه مي گيرد] و مستي شرابي کهنه را دارد که براي برخي مي تواند مردافکن باشد. ‏مخصوصاً براي سينما دوستاني که درام هاي عاشقانه و فکر شده را مي پسندد!‏
ژانر: درام، عاشقانه. ‏

princes.jpg

‏<‏strong‏>شاهدخت/پرنسس ‏Princess‎

کارگردان: آندرس مورگن تالر. فيلمنامه: مته هنو، آندرس مورگن تالر. موسيقي: مدس براوئر، کاسپر کلاوزن. تدوين: ‏ميکل نيلسن. طراح صحنه: رونه فيسکر. بازيگران: کريستين تافدراپ[چارلي]، [فقط صدا]: تيوره ليندهارت]آگوست]، ‏اشتين فيشر کريستينسن[کريستينا]، ليو کورفيکسن[لودري بيل]، ميرا هيللي مولر هولاند[ميا]، تاموي کنتر[پربن]، ‏مارگرت کويتو[سوني]، پيتر فون هوف[شخصيت هاي مختلف]. ٩٠ و ٨٢ و ٧٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ دانمارک، ‏آلمان. برنده جايزه هيئت داوران جوان جشنواره فلاندر، برنده جايزه نقره بهترين فيلم از جشنواره اشتيگز، نامزد جايزه ‏بهترين فيلم از جشنواره آماندا، نامزد جايزه بهترين کارگرداني-‏‎ ‎بهترين فيلم-‏‎ ‎موسيقي‎ ‎و صدابرداري از جشنواره ‏رابرت. ‏

آگوست ٣٢ ساله بعد از مرگ خواهر محبوبش کريستينا، شغل خود-کشيش و مبلغ مذهب- را رها مي کند. خواهرش ‏کريستينا معروف ترين هنرپيشه فيلم هاي پورنوگرافي و مشهور به شاهدخت که بر اثر مصرف مواد مخدر فوت کرده، ‏دختر ٥ ساله اي به نام ميا ار خود به جاي گذاشته است. آگوست که گرفتار اندوه و احساس گناه است، خود را ملزم به ‏نگهداري از ميا مي داند. او تصميم دارد تا انتقام خواهرش را بگيرد و تمامي فيلم ها و عکس هاي به جا مانده از ‏شاهدخت-خواهرش- را نيز نابود کند. آگوست به زودي خود را در راهي پر مخاطره و خشونت مي يابد، و همزمان بايد ‏از تنها چيز با ارزش زندگي خود-مياي کوچک- نيز محافظت کند. چيزي که او را وادار به گرفتن تصميمي مهلک مي ‏کند...‏

‏<‏strong‏>چرا بايد ديد؟‎ ‎

‏ آرزوي مرگ + ‏‎ Hardcore‎‏+ انيميشن= شاهدخت/پرنسس
از تصادف هاي غريب روزگار است که در طي يک هفته دو فيلم از دو گوشه دنيا ببيني که هر دو بر اساس فيلم ‏ديگري[آرزوي مرگ] ساخته شده اند و همزمان آخرين ساخته کارگردان فيلم مورد ارجاع ديگر[‏Hardcore‏] پل ‏شرايدر نيز به نمايش درآيد. اما از اين همه تصادف که بگذريم، به نکته جالب ديگري برخورد مي کنيم که برتري هر ‏دو فيلم جديد نسبت به نسخه هاي مورد ارجاع شان است. [شاملو هم مي گفت: تقليد زماني مجاز است که حاصل کار بر ‏نسخه قبلي بچربد]. ‏

شاهدخت/پرنسس که فقط ٢٠ درصد آن به صورت زنده و باقيمانده آن به شکل انيميشن ساخته شده، يکي از فيلم هاي ‏خوب ٢٠٠٦ است که بخت پخش جهاني نصيب اش شده و مي تواند نماينده و معرف سينماي يکي از کشورهاي ‏اسکانديناوي باشد. کشوري که بسياري از خوره هاي فيلم نيز از سينماي آن نمونه اي نديده و کمتر شنيده اند. و از آن ‏کمتر ميزان شنيده ها درباره گستردگي فعاليت هاي مذهبي و تبليغ مسيحيت در اين کشورهاست که به بي دين ترين ‏کشورهاي دنيا معروف شده اند [شايد اگر شخصاً و از نزديک چنين فعاليت هايي را در اسکانديناوي نمي ديدم، من هم ‏باور نمي کردم]. شاهدخت نمونه اي کامل براي به دست آوردن اطلاعات در زمينه همه اين موارد است و از طليعه ‏هاي نضج گرفتن يک سينماي تازه در اسکانديناوي، يعني جايي که تا سال ها برگن از سوئد نمايندگي اش مي کرد و ‏مدت کوتاهي کوريسماکي از فنلاند و حال نوبت پر فلاي و ديگران از دانمارک است. ‏

اما سبک کار مورگن تالر در برخورد با سوژه اش بيشتر به انيميشن هاي خشن و سکسي ژاپني[مشهور به ‏Anime‏] ‏شباهت دارد، و اين شباهت زماني بيشتر مي شود که قهرمانش نيز شمشير به دست مي گيرد تا انتقام خواهر ناکام را ‏بستاند. شاهدخت نگاهي مبذهبي و اخلاق گرايانه نسبت به سوژه خود انتخاب کرده و نشان مي دهد که تفکر مذهبي ‏تندروانه حتي در لائيک ترين کشورها مي تواند زنده باشد و شکلي عمل گرايانه نيز به خود بگيرد. ‏

شاهدخت که با سرمايه ٨٦٠٠٠٠٠ کرون دانمارک[معادل ١ ميليون و ٢٠٠ هزار يورو] توليد شده، اولين فيلم بلند ‏آندرس مورگن تالر متولد ١٩٧٢ کوپنهاگ است. مورگن تالر تا پيش از ساختن شاهدخت دو فيلم کوتاه به نام هاي ‏Tyr‏[٢٠٠٢] و آراکي: قتل يک عکاس ژاپني[٢٠٠٣] ساخته که دومين فيلمش نمايشي موفق را از سر گذرانده و نامزد ‏دريافت جايزه خرس طلاي بهترين فيلم انيميشن جشنواره برلين نيز بوده است. مورگن تالر در کشورش کارتونيستي ‏مشهور است که طرح هايش در رزونامه سياسي ‏Kalzone‏ چاپ مي شود. از مورگن تالر تاکنون کتاب هاي کميک ‏استريپ متعددي نيز منتشر شده است. ‏
ژانر: انيميشن، اکشن، درام. ‏


‏[١]‏‎ Kazem El Saher
‎ “Oh My Country”‎
by Kadhum Al Sahir
Oh my country, may you have a happy morning.‎
Reunite everyone; heal your wounds.‎
I yearn to see you smile some day,‎
When will sadness set you free?‎
Sunnis, Shiites and Kurds,‎
Take them all under your wings.‎
You are their father; you are their mother,‎
Stay firm, no matter how your winds gust.‎
Jesus and Prophet Muhammad said,‎
Their unity is your weapon.‎
Love, peace, intellect and construction,‎
May God in the heavens bless your success, my country.‎
Oh my beloved Iraq; oh Iraq,‎
Oh my beloved, oh my beloved, oh my beloved Iraq.‎

تعدادي از ترانه هاي وي را مي توانيد در اين نشاني بيابيد:‏
http://iraqi.salmiya.net/songs/khazem‏/

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:1 توسط یه قصه گو |

نظر شما چیست؟
در دردها دوست را خبر نکردن
.خود یک نوع عشق ورزیدن است

"دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:54 توسط یه قصه گو |

.....؟!


شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم "فال قهوه روسی یخ زده" بگیریم.میگن خیلی جالبه, همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته "شوهرت واست یه انگشتر میخره" خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
یکشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم "کلاسهای روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس "ثبت نام کنیم هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره, تا برگردم دیر شده,سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه".میگن خیلی جالبه.ممکنه طول بکشه.سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!

سه شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که میخواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم.تو که میدونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند!ممکنه طول بکشه.سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس "بدنسازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم.همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه.ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنج شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده.میخوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم.من واقعاً از این زندگی "خسته " شدم!چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
جمعه:
مرد:عزیزم امروز چی ناهار داریم؟
زن:ببینم تو واقعاً "خجالت" نمیکشی؟یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نمیدونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت!نه واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!؟!؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:50 توسط یه قصه گو |

پيكان بي‌انصافي رو به سمت قطبي

 
     
  فوتبال ما باز بي‌رحمانه پيكان انتقادهايش را سمت مردي گرفته است كه يكي از لايق‌ترين مردان فوتبالش در عرصه جهاني بوده است، او مردي است كه بزرگاني چون هيدينك و ادووكات او را به عنوان يك تحليل‌گر يعني مردي كه فوتبال را خوب مي‌فهمد و تجزيه و تحليل مي‌كند مي‌شناسند اما اين قدرت او را در بدو ورود چون نقطه ضعفي شمردند كه در قانون اين آقايان آناليزور نمي‌تواند هيچ‌گاه سرمربي شود و هيچ كس نمي‌داند اين قانون كجا نوشته شده است و كجا كارايي خود را نشان داده است. مي‌پرسيم روزي كه ريكارد به بارسا آمد چه كارنامه‌اي در عرصه مربيگري داشت؟ حذف خانگي تيم ملي هلند در رقابت‌هاي خانگي يورو 2000 دستپخت او بود، دل‌نري در سال اول ورود با كيه‌وو و به سري‌A‌ چه شاخصه بزرگي داشت كه آن‌گونه با كيه‌وو دست به غول‌كشي زد؟ اسپالتي در رم غوغايي كرده است آيا او را مي‌شناختيم؟ مرداني چون بكن باوئر سال 1990 و يا كلينزمن 2006 در مربيگري چه محلي از اعراب داشتند؟ مورينيو در بدو ورود به پورتو مگر چه كارنامه‌اي داشت؟ خوزه بزرگ حتي آناليزور هم نبود، او تنها افتخار مترجمي بابي رابسون در بارسا را به يدك مي‌كشيد، افشين قطبي و تيمش را ارائه‌گر فوتبال علي‌اصغري مي‌نامند مي‌پرسيم چرا همين فوتبال علي‌اصغري تا به حال بدون باخت و با بهترين خط حمله در صدر جدول است؟ مي‌گويند پرسپوليس با حريفان جدي ملاقات نكرده است، مي‌پرسيم بازي تيم‌هاي هجومي نظير پرسپوليس مقابل تيم‌هايي كه فقط به قصد دفاع به ميدان مي‌آيند بسيار پيچيده‌تر از تيم‌هايي است كه سعي در يك هماوردي كامل دارند، از اين 9 بازي كه تيم پرسپوليس انجام داده است كدام تيم را ديديد كه تنها به فكر دفاع مطلق نباشد(شايد تا حدودي مقاومت و ذوب‌آهن) در كارنامه همين استقلال كه مي‌گويند تا به حال تيم‌هاي سختي بازي داشته است مگر تيم‌هايي نظير مس كرمان و شيرين‌فراز و برق شيراز را نمي‌توان جزو تيم‌هاي آسان دانست؟ مگر در برنامه بازي‌هاي تيم‌ها هر تيمي كه نخست با صباباتري بازي مي‌كند هفته بعد با سپاهان و هفته بعد از آن با پرسپوليس بازي نمي‌كند پس چرا داستان بازي با تيم‌هاي پايين جدول فقط متعلق به تيم قطبي است؟پرسپوليس تا به حال 9 گل در 9 بازي خورده است، اگر اشتباه‌هاي دروازه‌بان‌هاي اين تيم وجود نداشت باز هم به اين تيم لقب تيم علي‌اصغري مي‌داديم؟ در كدام فصل پرسپوليس اين‌گونه در آغاز ليگ برتر، صاحب برتري 9 هفته‌اي در صدر جدول بوده است كه حالا به اين تيم لقب علي‌اصغري مي‌دهيم؟ مي‌پرسيم مرداني چون حجازي كه خود را صاحب سبك و مدرن مي‌دانند چرا مقابل اين سيستم علي‌اصغري تنها دفاع را چاره كار ديدند؟ مدرنيته حجازي مقابل تيم‌هاي ديگر چرا جواب نداده است؟ هيچ كدام پرسيديم تجربه حجازي در داربي‌ها چند برابر قطبي بود پس چرا او اين‌گونه ترسو 45 دقيقه نيمه اول و 30 دقيقه نيمه دوم با آبي‌ها بازي كرد؟ آيا مدرنيته استقلال نتوانست بپرسد كه در كدام بازي بزرگ با دفاع مطلق آن هم به مدت 31 دقيقه به پايان بازي مي‌توان بازي را به پايان برد؟ مي‌گويند تعويض‌ فراز فاطمي يك تعويض علي‌اصغري بود اگر آن پاس فراز را كريم گل مي‌كرد باز هم همين حرف را مي‌زديم؟ در صحنه گل سرخ‌ها چه كسي به غير از فاطمي دفاع استقلال را گمراه كرد؟ درد پرسپوليس را همه مي‌شناسيم، پرسپوليس در پي سال‌ها بي‌جامي حالا به دنبال كسب امتيازها است شايد اگر باخت سپاهان و تساوي صباباتري در هفته نهم نبود اين احتياط آزاردهنده را در بازي سرخ‌ها برابر استقلال نمي‌ديديم، اين گفته‌هاي ما دليل موافقت با كليه عملكرد قطبي نيست اما با مردي چون قطبي كه يكي از مردان برتر آناليز جهان است بايد تحليلي منطقي‌تر داشته باشيم و پيكان بي‌انصافي را كمتر به سوي او نشانه رويم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:15 توسط یه قصه گو |

گفت وگوي روز با عزت الله انتظامي - سه شنبه 24 مهر 1386 [2007.10.16]

entezamiezat.jpg

پيام رهنما

عزت الله انتظامي "آقاي بازيگر سينما و تئاتر ايران" است . در هشتاد و دو سالگي استوار و نيرومند بيش از 60 سال ‏حضور بر صحنه تئاتر، پرده سينما و قاب تلويزيون راپشت سر مي گذارد. "روز" در تهران پاي حرف هاي اين‎ ‎ستاره ‏درخشان هنر معاصر ايران نشسته است. ‏


‏<‏strong‏>مثل بيشتر بزرگان هنر نمايش ايران با تئاتر شروع کرديد و در مکتب نوشين.<‏‎/strong‏>‏
تئاتر درآن زمان باچيزي که امروز شاهدش هستيم، تفاوتهاي اساسي داشت. درلاله زار تئاترهاي زيادي وجودداشتند که ‏هريک داراي ويژگي هاومشتريان خاص خودشان بودند. تئاتر به معناومفهوم آن موقع هم چيزجالبي بود. شايد ‏امروزباورکردني نباشد اماهرنمايش هرهفته تقزيبا يک اجراداشت وآن نمايش را هم يک هفته تمرين مي کردند. دراين ‏فرصت کم به خاطر اينکه بازيگران ديا لوگهاا را حفظ نکرده بودند، نيازبه سوفلوربود. درآنزمان روي سحنه چندسوراخ ‏وجوداشت. يکي براي همين سوفلورها بود که جلوي صحنه وداخل همان سوراخ مي نشستند که ديده نشوند. سوراخ هاي ‏ديگرهم براي موقعي ديگربود. مثلا گاهي درنمايشي مثل يوسف وزليخا که يوسف را به چاه مي انداختندآن بازيگرازآنجا ‏ديالوگ مي خواند تاصدايش ازته چاه درايد. سوفلورکسي بود که وقتي بازيگران ديالوگ هايشان را فراموش مي کردند ‏به آنها مي رساند تا نمايش به اين دليل قطع نشود. ازبه يادآوردن آن دوران خنده ام مي گيرد. گاهي سوفلور ديالوگ را ‏زدترازموعود ادامي کردوتماشاگران مي شنيدند. اغلب بازيگران هم درحين اجرا به سمت آن سوراخ مي رفتند تا کمک ‏بگيرند. (مي خندد)‏

‏<‏strong‏>تا چه زماني سوفله درتئاترهاي ايران رواج داشت؟<‏‎/strong‏>‏
اززمان آمدن نوشين وتئاترفروسي. نوشين حق بزرگي برگردن تئاترداشت وتغييروتحولات زيادي را درکاربه ‏وجودآورد. نوشين بود که براي اول بار سوفلورراحذف کرد. براي تئاتردکورسقف دارگذاشت وپيش پرده خواني را ‏ازروي صحنه برداشت. اوبودکه موزيک را برصحنه آورد، يعني درحين اجرا موزيک هم پخش مي شد. ‏

‏<‏strong‏>استاد بعد ازآن شرايط وآن سالها، الان شرايط تئاتر راچگونه مي بينيد؟<‏‎/strong‏>‏
الان که به آن دوران نگاه مي کنم مي بينيم که دوران بسيارسختي را پشت سرگذاشتيم وسختي هاي زيادي را کشيديم. ‏اغلب آنهايي که براي اجراکردن واصلا توليد يک کارتئاتر مي آمدندعشق را به همراه مي آوردند. اول اينکه آن موقع ‏اکثرکساني که به تئاتر مي آمدند، خجالت مي کشيدند پيش فاميل، دوست وآشنابگويند که کارشان چيست. خانم ها که اکثرا ‏مخفي مي کردند. خانواده خودمن هم چندان تمايلي به بازيگر شدن من نداشتند. من درهنرستان فني درس خواندم اما بعدا ‏آمدم سراغ اين کار. خب ما اينطوري کارکرديم ولي الان شرايط به گونه اي ديگر است. البته هنوز سخت گيريها از ‏طرف خانواده ها هست، امامن بسياري از پدران ومادراني را هم ديده ام که فرزندان را با دست خود به آموزشگاهها ‏براي فراگيري هنرمي فرستند واين خيلي خوب وتحسين برانگيز است. ‏

‏<‏strong‏>اما ارتباط به عنوان تماشاگر نسبت به گذشته ها با تئاتر کم شده است.<‏‎/strong‏>‏
خب قديم شهرکوچک بود، رفت وآمدها راحت تر انجام مي شد. الان درشهربزرگ تهران ترافيک وپيداکردن محل پارک ‏اتومبيل خود معضلي است. گذشته از اين تکليف مردم هم مشخص نيست. قديم همه مي دانستند که کجا بروند وچه تئاتري ‏راببينند. اما الان درتئاترشهرخودمان برنامه ها به قدري زياد وگيج کننده است که هنوز خود من هم نمي دانم به کدام ‏سالن براي ديدن نمايش مورد علاقه ام بروم. از طرفي الان تلويزيون زياد شده، ويدئو ونوع سرگرمي براي مردم به ‏وجودآمده است. ‏

‏<‏strong‏>استاد شما چگونه به سينما آمديد؟<‏‎/strong‏>‏
درتئاترسنگلچ برنامه اجرا مي کرديم. يک روزدکترساعدي که ما متنهاي اورا خيلي کارمي کرديم واتفاقا با هم دوستي ‏زيادي را هم داشتيم به همراه جواني آمد به پشت صحنه وگفت اين داريوش مهرجويي است. چندسالي است که از آمريکا ‏امده ومي خواهد فيلم "گاو"رابسازد. اين شدکه قرار شد ما هم بازي کنيم. ‏

‏<‏strong‏>آن زمان که تئاتر را شروع کرديد فکر مي کرديد وارد سينما شويد؟<‏‎/strong‏>‏
نه. من زياد به سينما فکرنمي کردم. بازي درسينما را هم دربرنامه خود نداشتم ودرثاني اوايل سينماي ايران اصلا راه ‏نيفتاده بود. ‏

‏<‏strong‏>قبل از‎ ‎فيلم "گاو"‏‎ ‎پيشنهاد ديگري هم داشتيد؟<‏‎/strong‏>‏
يک بار پيشنهاد داشتم اما از‎ ‎آنجايي که ما کارمند اداره تئاتر بوديم اجازه حضورندادند. حتي يادم است آن کارگردان هم ‏براي بازي من نامه اي هم به اداره نوشت اما درنهايت نشد. ‏

‏<‏strong‏>دردوران کودکي اصلا سينما مي رفتيد؟<‏‎/strong‏>‏
نه زياد من تئاترراخيلي دوست داشتم. بيشتر هم مي رفتم لاله زار تا آنجا کارببينم. ‏

‏<‏strong‏>اولين بارکي به سينمارفتيد؟<‏‎/strong‏>‏
فکرمي کنم دوره دبستان بودم. يک خاطره جالبي هم دراين ارتباط دارم که به گمانم کمتر جايي گفته ام. خانواده ما آن ‏زمان وضع مالي چندان جالبي نداشت. وقتي من مدرسه مي رفتم يک همکلاسي داشتم که بچه اعيان بود ووضع خوبي ‏داشتند. اينطوري که نوکرها اورامي اوردند مدرسه وبرمي گرداندند. زنگهاي تفريح هم لباسهاي بسيار شيکي مي پوشيد. ‏من هم درآن دوران دنبال پول درآوردن بودم. پاکنويس هاي اورا انجام مي دادم وازش پول مي گرفتم. اولين بارهم ‏باهمين دوستم به سينما رفتم. او به من گفت به سينما برويم. من قبل ازآن تئاترهاي روحوضي را ديده بودم واين ‏جورچيزهابرايم کشش نداشتند. فيلمي که ان روز‏‎ ‎ديديم اسمش‎ ‎‏"پانزده سال گمنام"‏‎ ‎بود که آکيم تاميروف درآن بازي مي ‏کرد. ‏

‏<‏strong‏>کارنامه شما درسينما هم مثل تئاترپرباروپراز نقش آفريني هاي به ياد ماندني است. پرداختن به فيلم هاي شما ‏به فرصت زيادي لازم است که البته يک بار هم به طورکامل ازآن ها درکتاب آقاي بازيگر حرف زده ايد. نکته ايکه ‏همواره براي من جالب بوده اين است که شما ازجمله معدودبازيگراني هستيد که فيلم ضعيف خيلي کم درکارنامه اتان ‏داريدوکارهايي راکه اميدي به خوب شدن آنها نداشتيد انجام نداده ايد. به عباريت تصوير شما همواره ارزش خاصي ‏داشته، درکارهاي خوب وارزشمند ظاهر شده ايد واين وسواس راتا حالاکه به اين سن وسال رسيده ايد، حفظ کرده ايد. ‏منشا اين انرژي که درشما به وجودآمده چيست؟<‏‎/strong‏>‏
من عاشق بازيگري ام، اين حرفه براي من نه فقط ارزش واعتبارداشت، بلکه به نوعي مقدس هم بوده، وقتي براي مردم ‏کار مي کني بايد کارخوب برايش انجام دهي . خيلي از فيلمنامه هايي را که به من داده مي شود را وقتي که مي خوانم ‏اولين چيزي که از خودم مي پرسم اين است که :"خب که چي؟‎ ‎چه حرف تازه اي دراين وجوددارد؟‎ ‎ازهمان اول هم ‏همينطوري بودم. وقتي پيش پرده خواني هم مي کردم هرکاري را نمي خواندم. اگرفيلمنامه اي را به من بدهند که خوب ‏نباشد خيلي رک مي گويم که آنجاي آن بداست. اينها را‎ ‎من بازي نمي کنم يا اين حرفها را نمي زنم. من درطول اين سالها ‏هيچ وقت به پول فکرنکردم. به اين علاقه نداشتم که وقتي مردم پاي تلويزيون مي نشينند مثل بعضي ازبازيگران ‏هرکانال راکه مي چرخاني آنها را مي بيني، مدتي بعد هم ديگرخبري ازآنها نيست. سعي من اين بوده که کاردرستي را ‏به مردم عرضه کنم. اگرهم فيلم بدي درکارنامه من باشدفيلم هايي است که اول فکر نمي کردم اين طور بشوند. ‏

‏<‏strong‏>شيوه کارشمادربازيگري چگونه است، گفته مي شود که خيلي روي فيلمنامه کار مي کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
من قبل ازاينکه هرفيلمي را قبول کنم فيلمنامه آن را کامل مي خوانم. اگرنقش توانست مرابگيردوقبول کردم آن وقت ‏خيلي دقيق فيلمنامه را مي خوانم. ديالوگها را آنقدردقيق مي خوانم که بدانم درهرلحظه از کار چه بايد بگويم وچگونه. ‏

‏<‏strong‏>فيلمي بوده که کارکرده باشيدوبدشده باشد وخوشتان نيايد؟<‏‎/strong‏>‏
چند‎ ‎باراين اتفاق افتاده، اول فکرنمي کردم اين طورباشد. اما بعدا‎ ‎فهميدم فيلم خيلي خوب نشده است. نمي خوهم اسم آنها‏‎ ‎را‎ ‎بياورم ولي نوار برخي ازآنهادرمنزل دارم. البته هيچ وقت نگاه نمي کنم چون مي ترسم صحنه اي باشد که داد آدم را ‏دربياورد. ‏

‏<‏strong‏>فيلمي بوده که دوست داشته باشيد بازي اش کنيد اما نشده باشد؟<‏‎/strong‏>‏
بله. نقشي بوده که دوست داشتم اما اجازه ندادند. ‏

‏<‏strong‏>چه فيلمي بود؟‏‎ ‎مي خواهيد اسم ببريد؟<‏‎/strong‏>‏
نه. يک سريال بودکه تمام شدورفت. همه کارکردم تا آن نقش را بگيرم اما خب از هنرهاي زيبا گفتند نبايدآن رابازي کنم. ‏

‏<‏strong‏>ظاهراقرار بودنقش شازده احتجاب را هم شما بازي کنيد؟<‏‎/strong‏>‏
بله، خيلي هم دنبال آن دويدم اما همزمان شد با فيلم سينمايي دايره مينا که موهايم را رنگ کردند و‎ ‎بايد درفيلم مهرجويي ‏بازي مي کردم وديگرنتوانستم درکارفرمان آرا بازي کنم. جمشيد مشايخي اين نقش را بازي کرد وفکر مي کنم خيلي ‏بهترازمن توانست آن را دربياورد. ‏

‏<‏strong‏>وبه عنوان سئوال آخر. بسياري از مردم تصورشان از وضعيت مالي هنرپيشگان سينما طوري است که ‏گاهي اوقات بسيارحيرت انگيز است. شما به عنوان فردي که دراين راه سختي هاي فراواني را متحمل شديد مايليد ‏توضيح مختصري دراين رابطه بدهيد؟<‏‎/strong‏>‏
‏(مي خندد)‏‎ ‎به هرحال آدم بايد خيلي مواظب باشد. برخلاف آنچه مردم تصور مي کنند بايد بگويم اصلا از اين خبرها ‏نيست. درمقايسه با کاسبي هايي که وجوددارد، در سينما پولي درميان نيست. مخصوصا اينکه بخواهي کارخوبي را هم ‏انجام دهي. اگرمي بينيد که برخي از دوستان به کارهاي ضعيفي روي مي آورند به دليل وضعيت مالي ضعيف است. ‏همين. ‏


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:27 توسط یه قصه گو |

بيوگرافي فروغ فرخزاد_او زن بزرگی بود..بزرگ بودو از تبار امروز بودو لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
بيوگرافي فروغ فرخزاد

شاعري نوپرداز و با احساس، هنرمند نقاش، فيلمساز، تهيه كننده فيلم "خانه سياه" در مورد جذاميان و همچنين فعاليت در امور سينمايي.

اشعار فروغ به زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده و حتي در كشور ليتواني آثار او ترجمه گرديده است. آثار فروغ فرخزاد هم اكنون هم مورد توجه اغلب جوانها و علاقمندان به شعر نو مي باشد.

فروغ فرخزاد در ديماه سال 1313 در محله اميريه تهران از پدر و مادري تفرشي پا به عرصه وجود نهاد. پدرش محمد فرخ زاد يک نظامي سختگير بود و مادرش زني ساده و خوش باور.
او فرزند چهارم يک خانواده نه نفري بود. چهار برادر به نامهاي امير مسعود، مهرداد و فريدون و دو خواهر به نامهاي پوران و گلوريا.

پس از اتمام دوران دبستان به دبيرستان خسروخاور رفت. در همين زمان تحت تاثير پدرش که علاقمند به شعر و ادبيات بود. کم کم به شعر روي آورد. و ديري نپائيد که خود نيز به سرودن پرداخت. خودش مي گويد که " در سيزده چهارده سالگي خيلي غزل مي ساختم ولي هيچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "

در سال 1329 در حالي که 16 سال بيشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرويز شاپور که 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. اين عشق و ازدواج ناگهاني بخاطر نياز فروغ به محبت و مهرباني بود. چيزي که در خانه پدري نيافته بود. پس از پايان کلاس سوم دبيرستان به هنرستان بانوان مي رود و به آموختن خياطي و نقاشي مي پردازد. از ادامه تحصيلاتش اطلاعاتي در دست نيست.
مي گويند که او تحصيلات را قبل از گرفتن ديپلم رها مي کند

اولين مجموعه شعر او به نام " اسير " در سال 1331 در سن 17 سالگي منتشر مي گردد. کم و بيش اشعاري از او در مجلات به چاپ مي رسد.
با به چاپ رسيدن شعر " گنه کردم گناهي پر ز لذت" در يکي از مجلات هياهوي عظيمي بپا مي شود و فروغ را بدکاره مي خوانند و از آن پس مورد نا مهرباني هاي فراوان قرار مي گيرد.

" گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرانه بستند "

در سال 1332 با شوهرش به اهواز مي رود. ديري نمي پايد که اختلافات زناشوئي باعث برگشت فروغ به تهران مي شود
حتي تولد کاميار پسرشان نيز نمي تواند پايه هاي اين زندگي را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا مي شود
قانون فرزندش را از او مي گيرد. حتي حق ديدنش را. فروغ  16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را نديد

" وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند
وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم : بايد، بايد، بايد
ديوانه وار دوست بدارم

مجموعه هاي از کارهاي فروغ فرخزاد
الف : مجموعه شعر
ـ اسير 1331
ـ ديوار 1336
ـ عصيان 1338
ـ تولدي ديگر 1341
و مجموعه نا تمام ( ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد)

ب : در حوزه سينما
ـ پيوندفيلم (يک آتش) که در سال 1341 در دوازدهمين جشنواره فيلم هاي کوتاه و مستند ونيز در ايتاليا شايسته دريافت مدال طلا و نشان برنز شد.

ـ بازي در فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران. سفارش موسسه ملي کانادا به گلستان فيلم بود.
ـ همکاري در ساختن بخش سوم فيلم ( آب و گرما)
ـ مدير تهيه فيلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگرداني ابراهيم گلستان
ـ مدير و تهيه و بازي در فيلم نيمه کاره ( دريا ) محصول گلستان فيلم
ـ ساختن فيلم مستند ( خانه سياه است ) از زندگي جذاميان که در زمستان سال 1342 برنده جايزه بهترين فيلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازي در نمايشنامه ( شش شخصيت در جستجوي نويسنده ) اثر لوئيچي پيراندلو در سال
1342
ـ و در سال 1344 از طرف يونسکو فيلمي نيم ساعته و از برناردو برتولوچي فيلمي پانزده دقيقه اي . در رابطه با زندگي فروغ ساخته شد.

دهمين جشنواره فيلم ( اوبرهاوزن) آلمان جايزه بزرگ خود را براي فيلم هاي مستند به ياد فروغ نام گذاري کرد.

فروغ فرخزاد سرانجام در 24 بهمن سال 1345 به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و روز  26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله هنگامي که برف مي باريد به خاک سپرده شد.

" شايد حقيقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:6 توسط یه قصه گو |

[استمداد ازهم وطنان مومن و انساندوست برای کمک به یک خانواده رنجیده
خبرگزاري انتخاب :  آمنه شیخ همسر فداکار مردی که شکل صورت اش از بین رفته است در گفت و گو با همکارمان حیدر رضایی جزئیات و ماوقع حادثه ای که منجر به سوختن صورت همسرش گردیده تشریح نمود. وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد. آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد. - يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود. برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم. خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم. زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى... شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.  نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم. خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم. موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟ روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى. بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند. تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده. در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است. موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد. به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم. يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند. 1 ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم... زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است. عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد: - اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم. تهیه و تنظیم از: حیدر رضایی ارتباط جهت همیاری مالی به این خانواده ______________________  خبر تکمیلی؛ به گزارش خبرنگار سرویس اجتماعی خبرگزاری انتخاب در اولین اقدام، با مشورت دوستان و تحقیق زیاد در رابطه با پزشک مجرب، دکتر علی منافی یکی از بهترین جراحان پلاستیک و زیبایی به جهت جراحی های بسیار سنگین و موفق صورتهای آسیب دیده از اسید پاشی ها انتخاب شد. همراه با خانم خیری که به نیابت جمع کثیری از خیرین آمده بودند ملاقاتی با دکتر منافی صورت گرفت دکتر پس از آگاهی کامل از حادثه و کمکهای خیرین، خواستار ویزیت کامل موسی شیخ و آگاهی از داشتن مدارک پزشکی و کارهای انجام شده گذشته شدند. با تصاویر موسی شیخ مسائلی را مطرح کردند از جمله: ایشان حتی کاندید پیوند صورت هم می باشند و اگر پس از ویزیت نتیجه بر بازسازی صورت شد و احتیاجی به پیوند صورت نداشت شاید ۲ سال درمان ایشان به طول بیانجامد و هر قسمت (لب بالا،بینی،ابرو،پلک،پیشانی و گونه) عمل های متعدد را می طلبد که همین امر به طولانی شدن درمان ایشان می انجامد. پس از چند روز با آمدن موسی و همسرش دکتر منافی با دیدن مدارک پزشکی، عکس سه بعدی و فتوگرافی تخصصی پزشکی را نقض پرونده دانست تا با ارائه آن تشخیص دقیق و چگونگی درمان و هزینه های سنگین جراحی و بیمارستان را اعلام کنند. در این میان طبیب خیری از کانادا خواستاراعزام موسی شیخ به کانادا جهت درمان و بازسازی صورت بود که با مشورت با دکتر منافی، مورد متفاوت و مناسب تری به لحاظ درمان موسی شیخ در ایران و کانادا ندیدند.خبرگزاری انتخاب لازم می داند به اطلاع تمامی دوستان و عزیزان خیر و ایرانیان غیرتمند داخل و خارج از کشور می رساند با تشکر و عرض ارادت به منظور کمک های نقدی ، غیر نقدی ، معنوی، عاطفی و انسانی، اولویت در کمکهای نقدی در جهت هزینه های بسیار سنگین بیمارستان و مراقبتهای پزشکی می باشد و هر گونه کمک و همراهی،طرح و ایده مورد توجه می باشد. در همین راستا جهت همراهی و شرکت در این امر خیر دکتر منافی نیز در زمینه جراحی های بسیار زیاد و سنگین حداقل هزینه را دریافت خواهند نمود.جهت اعتماد سازی و دریافت کمکهای نقدی شما عزیزان:حساب بانکی آمنه شیخ --- بانک ملت شعبه محمد شهر کرج کد ۸۸۰۹۶ شماره حساب ۳/۳۰۲۷۹۷ نشانی بیمار: کرج - جاده ماهدشت - زیبا دشت - فرخ آباد - خیابان امام خمینی - کوچه شقایق - سمت چپ - درب هفتم - موسی شیخ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:16 توسط یه قصه گو |

نظر شما چیست؟
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:34 توسط یه قصه گو |

کارکودکان

farjadi.jpg

هنگامي که احمد 5 ساله بود از بنگلادش به امارات متحده عربي آورده شد تا شتر براند. وي مجبور شد که براي مدت سه سال در دبي شترسواري ياد بگيرد و مسابقه دهد. وي مي‌گويد:‌ من بسيار مي‌ترسيدم... اگر خطايي مرتکب مي‌شدم با چوب کتک مي‌خوردم. هنگامي که گفتم مي‌خواهم به خانه برگردم به من گفته شد که هيچ‌گاه امکان بازگشت ندارم. من نه تنها از مسابقه شترسواري لذت نمي‌بردم بلکه بسيار مي‌ترسيدم.چندين بار از شتر افتادم. چندين بار پول جايزه گرفتم و يک‌بار هم يک اتومبيل برنده شدم ولي صاحب شتر تمام آنها را تصاحب کرد و هيچ‌گاه چيزي نصيب من نشد. نه پول و نه چيز ديگر، خانواده من نيز هيچ چيز دريافت نکردند.

در سراسر جهان ميليون‌ها کودک در شرايط نامناسب به کارهاي خطرناکي مي‌پردازند که سلامت، آموزش، پيشرفت شخصي و اجتماعي و حتي زندگي آنها را در معرض خطر قرار مي‌دهد. برخي از اين شرايط نامناسب به شرح زير است: کار تمام وقت در سنين بسيار پايين، کار در مکان‌هاي غيربهداشتي و نامناسب، ساعات کار طولاني، مواجه شدن به سوء‌استفاده‌هاي رواني، فيزيکي، لفظي و جنسي، عدم دريافت حقوق و يا حقوق بسيار پايين، کار و زندگي در خيابان در شرايط نامناسب و سرانجام ناتواني در فرار از دايره فقر و نبود آموزش.

زماني که جمعيت کشورها را از نظر سني تقسيم‌بندي مي‌کنيم گروهي در سنين صفر تا 14 سال قرار مي‌گيرند که از نظر استاندارد‌هاي جهاني مورد پذيرش سازمان ملل اين گروه جمعيت غيرفعال ناميده مي‌شوند. غيرفعال نه به آن معني که اين گروه سني غيرمولد هستند، بلکه از اين نظر که اين گروه سني ضرورتا نبايد در فعاليت اقتصادي شرکت داشته باشند. فلسفه اين تقسيم‌بندي اين است که افراد صفر تا 14 سال يا کودک هستند يا نوجوان و کساني هستند که در سن آموزش قرار دارند. با اين تعريف سن شروع کار از نظر استاندارد‌هاي بين‌المللي 15سال است. آمارها و برآوردهاي سازمان بين‌المللي کار نشان مي‌دهد که هم‌اکنون 110 ميليون کودک زير 15سال در شرايط بسيار خطرناک کار مي‌کنند که بايد هرچه سريع‌تر از اين نوع کارها خارج شوند. همچنين حدود 8ميليون کودک در شرايط برده‌داري، کار در خيابان، شرکت اجباري در جنگ و مناقشات، روسپيگري و توليد فيلم‌هاي مستجهن و ساير فعاليت‌هاي نامشروع کار مي‌کنند. حدود 70درصد کودک زير 15سال بدون دريافت هيچ‌گونه دستمزدي براي کمک به خانواده خود کار مي‌کنند و سرانجام اينکه از هر 8 کودک جهان يک تن در بدترين شرايط ممکن کار مي‌کند.

در ايران زماني که به گزارش‌هاي مرکز آمار ايران نگاه مي‌کنيم با آمار جمعيت فعال بالاي 10سال روبه‌رو مي‌شويم. اين مساله اين ذهنيت را متبادر مي‌کند که علي‌القاعده ما پذيرفته‌ايم که افراد بالاي 10سال بايد کار کنند در غير اين صورت چرا بايد جمعيت بالاي 10سال ما ملاک جمعيت فعال قرار بگيرد.

از نظر قانوني چه قانون کار و چه ديگر قوانين، کودکان کمتر از 14سال نمي‌توانند به کار مشغول شوند. ولي از نظر سرشماري و آمارگيري افراد بالاي ده‌سال به کار مشغول هستند در آمارها محاسبه مي‌شوند. به همين دليل هم‌اکنون نرخ بيکاري ايران از جمعيت فعال بالاي 10 سال محاسبه مي‌شود. حال اگر اين نرخ بيکاري را در نظر بگيريم مقايسه نرخ فعاليت و نرخ بيکاري ما را با ديگر کشورها به خصوص کشورهاي پيشرفته دچار مشکل مي‌کند. چراکه ما با دو تعريف متفاوت با اين موارد برخورد کرده‌ايم. صرف کار کردن کودکان در زيرسني که قانون اجازه مي‌دهد يک پديده منفي در جامعه است و در درجه اول نشانگر آن است که خانواده اين کودکان از درآمد مکفي برخوردار نيستند. اکثر کودکان به اين دليل کار مي‌کنند که والدينشان فقيرند و کار آنان براي بقا خانواده ضروري است. عامل ديگري که در کار کودکان نقش دارد بي‌توجهي به اجباري نبودن آموزش است. اگرچه اصل 30 قانون اساسي به اين نکته اشاره مي‌کند که دولت موظف است وسايل و امکانات آموزش رايگان را تا پايان تحصيلات متوسطه فراهم سازد، اما آموزش ما حتي آموزش ابتدايي اجباري نيست. در بسياري از کشورهاي صنعتي و پيشرفته آموزش ابتدايي و حتي مقاطع بالاتر اجباري است. آموزش بايد اجباري باشد يعني اينکه به مدرسه نفرستادن کودک جرم تلقي شود؛ دولت نيز بايد توجه بيشتري به اين مساله داشته و در مرحله اول دست‌کم آموزش ابتدايي را اجباري کند. تبعيض‌هاي مختلف از قبيل تبعيض‌هاي جنسيتي، نژادي و يا مذهبي نيز از ديگر عوامل موثر هستند و نقش مهمي در کار کودکان دارند.

کودکان بيشتر به کار گرفته مي‌شوند زيرا در مقايسه با افراد بالغ آسيب‌پذيرتر بوده و دستمزد کمتري دريافت مي‌کنند و توانايي مقابله با شرايط نامناسب کار را نيز ندارند. براي بسياري از کودکان مدرسه يک انتخاب نيست. هزينه فرصت آموزش براي خانواده آنان بالا است. کار اين کودکان امکان تامين هزينه‌هاي خانواده را فراهم مي‌کند. يک بررسي اجمالي نشان مي‌دهد که هر چه اقتصاد کشوري فقيرتر باشد کودکان زير 15 سال بيشتري در آن کشور کار مي‌کنند. به همين دليل در آسيا تعداد کودکان کار در هندوستان، پاکستان و بنگلادش بسيار زياد است. در کشورهاي آفريقايي کم‌درآمد نيز سهم کودکان کار فوق‌العاده بالا است. در مقابل هرچه کشورها اقتصاد قوي‌تر و درآمد سرانه بيشتري داشته باشند، هم دولت‌ها امکان هزينه‌ کردن بيشتري در بخش آموزش عمومي دارند و هم خانواده‌ها امکان تامين هزينه‌هاي فرزندان خود را در بخش آموزش دارند. لذا ارتباط تنگاتنگي بين کار کودکان وفقر خانواده وجود دارد. مطالعات اقتصاد جمعيت بر روي جوامع مختلف نشان مي‌دهد که کودکان در کشورهاي فقير کالاي سرمايه‌اي هستند. به اين معني که خانواده به دليل فقر از کودک استفاده مي‌کند تا بخشي از هزينه‌هاي خانوار را تامين کند. در حالي که در کشورهاي پيشرفته با درآمد سرانه بالا، کودکان و نوجوانان کالاي مصرفي هستند. در نتيجه در کشورهاي فقير از آنجا که کودکان کالاي سرمايه‌اي هستند و اجباري براي آموزش نيز وجود ندارد داشتن بچه‌هاي بيشتر نه تنها بار مالي چنداني براي خانواده ندارد بلکه سبب افزايش سرمايه و تامين بخش بيشتري از هزينه‌هاي خانوار هم مي‌شود. در نتيجه در کشورهاي فقير با افزايش جمعيت روبه‌رو هستيم. به عنوان مثال اکنون در چين شاهد بر هم خوردن تعادل جنسيتي هستيم. علت آن قانوني است که پس از انقلاب فرهنگي چين گذاشته شد. پس از انقلاب فرهنگي چين مقرر شد که خانواده‌ها نبايد بيش از يک فرزند داشته باشند. به همين دليل برخي خانواده‌ها در صورت تولد نوزاد دختر او را مي‌کشتند، به اميد آنکه فرزند بعدي پسر باشد. با عموميت يافتن تشخيص جنسيت جنين با دستگاه سونوگرافي، جنين‌هاي دختر سقط مي‌شدند. نتيجه آنکه اکنون در چين تعادل جنسيتي بر هم خورده است. علت اين کار توانايي بيشتر فرزند پسر در به کارگيري در مزارع بود. در چين هنوز هم کشاورزي يک مساله مهم است. فرزند پسر بيشتر به عنوان عامل توليد مي‌توانست در زمين کشاورزي حضور پيدا کند. اگر خانواده‌اي بيش از اندازه به کار فرزندان خود متکي باشد حتي بين جنيست آنها نيز تفاوت قائل مي‌شود.در مقابل در جوامع پيشرفته و صنعتي که زور بازو چندان اهميت ندارد اين تبعيض‌ها نيز کمتر مي‌شود.

کارکودکان علاوه بر آنکه خود حاصل فقر است به تشديد فقر نيز مي‌انجامد. بسياري از کودکان کار فرصت آموزش نمي‌ِيابند. در نتيجه آنها در آينده تبديل به افراد بالغي مي‌شوند که بي سوادند و بدون کسب مهارت بزرگ مي‌شوند. افراد بي سواد بهره‌وري پايين‌تري دارند. اين کودکان به دليل آنکه در کودکي به دليل فقر والدين خود مجبور به کار کردن بوده‌اند در آينده خود نيز فقير خواهند بود و فرزندانشان نيز فقير خواهند بود. بنابراين پديده عدم آموزش خودش را تشديد مي‌کند و بي سوادي، بي سوادي را باز توليد مي‌کند. اين علاوه بر اينکه به زيان خانواده‌ها است، به زيان کل اقتصاد جوامع است. زماني که کودکان آموزش کمتري مي‌بينند ميانگين سال‌هاي تحصيل پايين مي‌آيد. يکي از شاخص‌هايي که هم اکنون در سنجش جوامع مورد توجه قرار مي‌گيرد ميانگين سال‌هاي تحصيل است. آن هم سال‌هاي مربوط به دوره آموزش متوسطه است؛ چرا که اغلب مهارت‌‌آموزي‌ها در اين دوران ارائه مي‌شود. زماني که کودکان کار مي‌کنند از اين مهارت‌آموزي‌ها بازمانده و در نتيجه ناچارند در مشاغلي با پايين‌ترين سطح دستمزد کار کنند و به دليل اندک بودن درآمد خود مجبور مي‌شوند چشم انتظار کودکان خود باشند. به اين ترتيب کار کودکان خود را باز توليد مي‌کند و چرخه فقر تشديد شده از يک نسل به نسل ديگر انتقال مي‌يابد. به همين دليل کار کودکان چه از نظر اقتصادي و چه از نظر انساني هيچ جنبه مثبتي ندارد.

براساس آمار سرشماري عمومي نفوس و مسکن در سال 1375 کل جمعيت 10 تا 14ساله کشور 9ميليون نفر بوده است که از اين تعداد 368هزار نفر فعال بوده‌اند. به اين ترتيب در سال 1375 نرخ فعاليت جمعيت 10 تا 14ساله 1/4درصد بوده است. پاسخ به اين سوال که نرخ فعاليت اين گروه سني در طي سال‌هاي 75 تا 85 چه تغييراتي داشته است، مستلزم انتشار نتايج سرشماري سال 1385 است و متاسفانه تاکنون امکان دسترسي به نتايج سرشماري سال 85 وجود نداشته است. باتوجه به روند کند رشد اقتصادي در طي سال‌هاي 75 تا 85 بعيد به نظر مي‌رسد که نرخ فعاليت گروه سني 10 تا 14ساله تغيير عمده‌اي کرده باشد. به هر حال در صورت دسترسي به آمار سال 1385 مي‌توان تحولات نرخ فعاليت اين گروه سني را دقيق‌تر مورد تجزيه و تحليل قرار داد.

آمارهاي سال 75 حکايت از آن دارد که نرخ فعاليت کودکان کار در استان‌هاي کشور بسيار متفاوت است. تهران با 4/1درصد پايين‌ترين و آذربايجان غربي با 56/8درصد بالاترين نرخ فعاليت کودکان کار را داشته است. استان‌هاي تهران، بوشهر، هرمزگان، سمنان و ايلام با کمتر از 3درصد کمترين و استان‌هاي آذربايجان غربي، کردستان، خراسان و آذربايجان شرقي با بيش از 6درصد بالاترين نرخ فعاليت کودکان کار را داشته‌اند.
در واقع از کل 368هزار نفر جمعيت فعال 10 تا 14ساله حدود 40درصد آنان در چهار استان آذربايجان شرقي، آذربايجان غربي، کردستان و خراسان قرار داشته‌اند. به بيان ديگر در اين چهار استان به طور متوسط از هر 14 کودک زير 15سال يک نفر فعال بوده است. در حالي که در کل کشور از هر 25نوجوان 10 تا 14ساله يک نفر به طور رسمي کار مي‌کند. مقايسه نرخ‌هاي فعاليت کودکان 10 تا 14ساله با نرخ پوشش تحصيلي در اين گروه سني به طور آشکار حکايت از ارتباط نزديک بين کودکان و محروميت از تحصيل دارد. داده‌هاي آماري سال 1375 نشان مي‌دهد که استان‌هاي سيستان و بلوچستان، آذربايجان غربي، کردستان و خراسان پايين‌ترين درصد جمعيت دانش‌آموزي را در گروه سني 10 تا 14ساله داشته‌اند. در حالي که در کل کشور 87درصد جمعيت 10 تا 14ساله مشغول به تحصيل بوده و فقط 13درصد خارج از مدرسه بوده‌اند، در استان‌هاي مذکور بيش از 20درصد جمعيت دانش‌آموزي خارج از مدرسه بوده‌اند.

باتوجه به اينکه 4 استان آذربايجان شرقي، آذربايجان غربي، خراسان و کردستان از جمله استان‌هاي توليد‌کننده فرش هستند به نظر مي‌رسد فعاليت اصلي کودکان در استان‌هاي فوق در کارگاه‌هاي قاليبافي متمرکز باشد.
راهکاري که سازمان‌ملل و ديگر سازمان‌هاي مرتبط با کار کودکان براي کاهش جمعيت کودکان کار ارايه مي‌دهند عمدتا به افزايش مسووليت دولت معطوف است. تنظيم قوانين و مقررات از جمله اجباري کردن آموزش تا مقاطع خاص و همچنين فراهم کردن اسباب آموزش دست‌کم تا پايان دوره راهنمايي از جمله وظايف دولت است. گسترش فعاليت دولت در اين زمينه قابل قبول است و هيچ تناقضي با سازوکار بازار ندارد.

بحث اصلي در اين است که آموزش مانند برخي ديگر از خدمات اجتماعي همچون بهداشت جزو بخش‌هايي هستند که با پايده شکست بازار مواجه هستند. يکي از مهم‌ترين دلايلي که اينها با شکست بازار مواجه مي‌ شوند. مساله عوارض خارجي است. آموزش قطعا عوارض خارجي مثبت دارد. اين مساله به سطح آموزش بستگي دارد. آموزش در سطوحي به کالاي عمومي نزديک مي‌شود و در سطح ديگري جنبه کالاي خصوصي پيدا مي‌کند. زماني که بچه‌ها در سطوح ابتدايي و راهنمايي آموزش مي‌بينند اين آمادگي را پيدا مي‌کنند که در جامعه وظايف اصلي خود را انجام داده و آگاهي‌هاي فردي و اجتماعي پيدا‌ کنند. بنابراين تحقيقات نشان مي‌دهد که آموزش زيرسطح دانشگاه فوايد اجتماعي بيشتري نسبت به فوايد خصوصي آن دارد. در سطح دانشگاه دقيقا معکوس مي‌شود و فوايد خصوصي آموزش عالي از فوايد اجتماعي آن بيشتر مي‌شود. آموزش عالي حرفه‌آموزي است و با آموزش‌هاي پايه که بيشتر بر روابط اجتماعي و اطلاعات عمومي استوار است تفاوت دارد. حرفه‌آموزي به طور مستقيم با خود فرد و منافع‌ شخصي او درگير مي‌شود. دولت‌ها در تمام سطوح براي آموزش يارانه مي‌دهد. هر چه يارانه‌اي که به سطوح زير دانشگاه داده مي‌شود بيشتر شود به سود جامعه است.

اگر چه دولتها ممکن است در تمام سطوح آموزشي يارانه بپردازند ولي بايد توجه داشت که هر چه يارانهاي که به سطوح زير دانشگاه پرداخته ميشود بيشتر باشد فرايند توسعه در جامعه تسريع ميگردد. زيرا همانگونه که گفته شد منافع اجتماعي آموزش قبل از دانشگاه از منافع فردي آن بمراتب بيشتر است.

منبع: رستاک، هفده مهر

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:44 توسط یه قصه گو |

براي سهراب، مرغ مهاجر در سالروز تولد او؛ كار مانيست شناسايي راز گل سرخ

 1- سالها از مرگ شاعر آب و آيينه مي گذرد اما همچنان او در ميان مردم حضوري جدي دارد چرا كه هنوز شعرهاي ناب او خوانده مي شوند. سهراب سپهري را مي توان از پر خواننده ترين شاعران نيمايي دانست. هنوز او و فريدون مشيري و فروغ از شاعران مورد علاقه طيف فراواني از جوانانند كه يك وجه مشترك در شعر اين سه شاعر يعني داشتن زباني ساده باعث جذب خوانندگان و دوستداران شعرشان مي شود.


از طرفي ديگر هنوز هم شعر سهراب نمونه خوبي است براي تقليد از طرف شاعراني كه در ابتداي راه شاعري و در شروع سرودنند و اين ادعا درباره نوجوانان دبيرستاني كه سراغ شعر مي روند بسيار ديده مي شود. با خواندن بسياري از اشعار سپهري اين گمان از طرف نوجوانان مي رود كه مي توان مثل سهراب شعر سرود. شعري كه زباني ساده دارد، تصويرهاي زيبايي دارد، و مي تواند خيليها را به خود مشغول كند تا از خواندن آن لذت ببرند و اين اتفاق حكايت همان شنونده و بيننده اي است كه سه تار نواز توانايي را مي بيند كه بدون هيچ زحمتي با تكه اي چوب و تكه اي سيم نوايي دلنشين مي سازد تا آن جا كه شنونده و بيننده احساس مي كند اگر سازي مشابه را در اختيار داشته باشد مي تواند همان هنر نماييها را درسطحي پايين تر انجام دهد اما اين گونه نمي شود و اين درست اتفاقي است كه از طرف نوجوانان و بعضي از جوانان درباره شعر سهراب اتفاق مي افتد. مخاطبي كه مي خواند:


اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي
مادري دارم، بهتر از برگ درخت
دوستاني، بهتر از آب روان
و خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند


با خود مي انديشد مي شود مثل اين شعر را نوشت و البته نمي تواند چرا كه اين سادگي دنياي شعري سهراب است. شاعر نقاش يا نقاش شاعر؛ خيليها اين دو را يكي مي دانند هر چند خيليها هم ترجيح مي دهند سراغ يكي از اين دو بروند. گروهي از اين هنرمند بزرگ، شعر را بر مي گزينند و گروهي نقاشيهايش را كه صد البته ديدن آنها هم حلاوتي دارد و درآنها هم مي شود چهره سهراب و معصوميت شاعرانه او را ديد. مرتضي مميز روزگاري در اين باره گفته بود:


هنگامي كه او را شناختم او را يك نقاش يافتم. اين به معناي تخطئه شاعري او نيست چرا كه وقتي شعرهاي او را مي خوانيد آن قدر تصويري است و آن قدر خوانا و ديدني است كه گويي تابلويي را با لحني بسيار زيبا توصيف مي كند. به طور كلي وقتي در هر رشته اي از هنر به پختگي برسيد به شاعري در آن هنر مي پردازيد. منظور آن نيست كه يك تابلو نقاشي با مضمون و موضوعي شاعرانه نقاشي كنيد در اين صورت آن بدترين نقاشيهاست كه با ماسك و نقاب شعر گونه به دروغ بافي پرداخته است، بلكه منظور روح شاعرانه بيان تصويري تابلو است. بنابراين وقتي تابلوهاي سپهري را نگاه مي كنيد در واقع همان اشعار او را مي خوانيد منتهي با زباني ديگر، با زبان تصوير.


و حافظ موسوي شاعر هم روزگار ما شعر او را از جنسي ديگر مي بيند و دنياي شعري سهراب را دنياي درون آدمهاي اجتماعش مي بيند و او را شاعري مي بيند كه در درون انسانها به كند و كاو مي پردازد او در اين باره اين گونه مي گويد:« سهراب از شاعران بزرگ معاصر است و بعد از نيمايوشيج يكي از چند شاعر بزرگي كه مي توان از آنها نام برد، سهراب سپهري است. سهراب بر عكس شاعران ديگر كه به سوي شعر سياسي و اجتماعي مي رفتند، در درون انسانها و روحيات فردي سير مي كرد. در آن دوران حوادث گذرا جاي خود را به مسايل ديگر داد و شعر سپهري ظرفيت خود را براي ارتباط با مخاطبان آينده نشان داد.»


با اين همه او نگران است نگران آدمي و اجتماعش و اين نگراني را اين گونه مي سرايد:
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند...


سهراب عاشق آدمي و طبيعت است. او اين دو را در كنار هم مي خواهد، همان گونه كه براي آدمي دل مي سوزاند و براي تك تك اجزاي طبيعت هم دل مي سوزاند و دوست ندارد هيچ چيز از مجموعه طبيعت كم شود و يا نباشد حتي آن چيزهايي را كه گاهي دوست نداريم و با خودمان فكر مي كنيم چرا مثلاً خدا مگس را آفريده است اما او هرگز اين گونه فكر نمي كند:


و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه درياها


دنياي شعر او دنياي دوست داشتن است و او مي كوشد اين را به خواننده اشعارش هم منتقل كند. با اين همه هستند كساني كه دنياي شعري او را دوست ندارند و گفته اند «عرفان سهراب سپهري را باور نمي كنند.» اما مي توان اين گونه هم به قضيه نگاه كرد كه اگر همه آدمها اهل زيبا ديدن بودند و دوست داشتن همگاني مي شد؛ شايد آن وقت جهان ما جايي بهتر از اين مي شد و شايد ديگر لازم نبود اين همه شاهد مرگ انسانها وطبيعت باشيم هر چند اين انديشه اي است كه دست يافتن به آن محال به نظر مي رسد اما اگر هر كدام از ما قدمي به سمت عملي شدن اين انديشه برداريم بازهم راه فراوان و ارزشمندي را طي كرده ايم. و اين همان چيزي است كه سهراب به دنبال دست يافتن به آن است:


ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبحها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجانها را پرواز دهيم


شعر سهراب جزء شعرهاي پويا و ماندگار روزگار ماست. از آن دست اشعاري نيست كه در زمانه اي سروده و در همان زمان به مرگ زود هنگام دچار شده باشد. او از دغدغه هاي هميشگي و جهاني آدمي سخن مي گويد. سخني كه به ديار و سرزميني خاص متعلق نيست همان طور كه او خود را متعلق به سرزميني خاص نمي داند. او جهان را خانه خود مي داند و همه آدمهاي روي زمين را همشهريان خود:


اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام


شعر سهراب از آن دست اشعاري است كه بعد از خواندن آن احساس خوبي به آدم دست مي دهد. احساس مي كني بعد از اين بايد مواظب اطرافت باشي. مي تواني همه چيز را دوست داشته باشي و با خود فكر مي كني اگر سبزه اي را بكني خواهي مرد.


2- سهراب سپهري شاعر و نقاش، متولد15 مهرماه سال 1307  در كاشان بود.


پدرش اسدا... سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر بود. او در خردسالي سهراب به بيماري فلج مبتلا شد. خودش درجايي نوشته است:


«... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد». و سرانجام پدر خوش ذوق سهراب سال 1341 درگذشت و سهراب ماند و مادر. مادر سهراب، ماه جبين، زني بود اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. سال 1312، سهراب به دبستان خيام (مدرس) كاشان رفت. سهراب نظرش را درباره مدرسه دركتاب «اتاق آبي» اين گونه مي گويد: «... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود. نماز مرا شكسته بود. مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود. روز ورود، يادم نخواهد رفت: مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند. خودم را تنها ديدم و غريب... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه مي شد...». خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي سهراب بود. سهراب وارد دوره متوسطه شد او درباره آن سال هم در جايي مي نويسد: «... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود...».


سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران مي آيد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام مي كند.


سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان مي رسد و سهراب به كاشان باز مي گردد.


«... دوران دگرگوني آغاز مي شد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم مي شد...»


آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني دراداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام مي شود و به پيشنهاد او به سرودن شعر مي پردازد... «مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت...».


با منصور شيباني آشنا مي شود كه باعث دگرگوني شاعر مي شود كه در حال كشيدن نقاشي است. «... آن روز، شيباني چيزهايي گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه مي شنيدم، تازه بود و هرچه مي ديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر مي گشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم...»


شهريورماه همان سال سهراب از اداره فرهنگ كاشان استعفا مي دهد. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران مي رود.


او چندين بار به ديدار نيما مي رود. سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ. و از همان زمان سفرهاي سهراب به كشورهاي مختلف شروع مي شود. اول به لندن مي رود تا بعد در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي ثبت نام كند. او دركنار نقاشي شعرها را هم به دست چاپ مي سپارد. ضمن سفر به كشورهاي آلمان، ژاپن، هند، در سوئيس، مصر و يونان ،انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درمي آيد. چاپ مجموعه شعرها هم، همزمان با انجام كار نقاشي پيش مي رود.


سال 1358، براي سهراب شاعر و نقاش آغاز سال ناراحتي جسمي و آشكار شدن علايم سرطان خون بود. سهراب دي ماه همان سال جهت درمان بيماري خود به انگلستان سفر مي كند و اسفندماه به ايران باز مي گردد. و سرانجام مرگ سهراب، مرغ مهاجر را با خود مي برد.


 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران... و پايان يك عمر فعاليت هنري و ادبي سهراب سپهري.\\به نقل از خبرگزاري انتخاب 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:34 توسط یه قصه گو |

جالبه...مردها چه گناهی کردند آخه؟!پولش از کجا میاد؟
بزرگ کردن سينه، نشا کردن مو، برنزه کردن بدن، زيبا سازي تمام. همه اين کارها را در ايران اسلامي انجام داده، جايي که فقط صورت و دستهاي يک زن بايد ديده شوند و لباس هايي را که در ملأ عام مي پوشد بايد برجستگي هاي بدنش را بپوشانند.

به موجب قانون شريعت اسلام که پس از انقلاب اسلامي 1979 بر ايرانيان حاکم گشت، براي زنان داشتن چادر يا روسري، کت يا مانتوي گشاد و بلند وقتي از خانه بيرون مي روند اجباري است. متخلفين جريمه و يا به ضربات شلاق و حبس محکوم خواهند شد. اما اين موضوع به مانعي براي آن دسته از زنان ايراني که به ظاهر خود اهميت مي دهند، تبديل نشده است و تعداد روزافزون آنها براي داشتن بيني جديد، برداشتن چربي ها و پف پلک يا بزرگ کردن سينه زير تيغ جراحي مي روند.

دهها مرکز زيبايي از جمله سالن هاي زيبايي و مراکز داراي چشمه هاي آب معدني که وعده بهبود ظاهر زنان را مي دهند، مثل قارچ در سراسر تهران سبز شده اند. زيبا 25 ساله و دانشجوي هنر بيني و سينه را به تيغ سپرده است. او که در اتاق انتظار يک مرکز آب معدني در شمال تهران نشسته مي گويد:" مي خواهم خودم را برنزه کنم و جذاب تر بنظر بيايم."

فريبا 34 ساله و خانه دار مي گويد:" من دو بار در هفته به اينجا مي آيم. پوشيدن حجاب به اين معني نيست که ما نبايد به ظاهرمان اهميت بدهيم." سارا مدير يک مرکززيبايي مي گويد، اين مرکز در روز حدود 40 مشتري دارد، خصوصا ً در فصل تابستان که "مهماني هاي بيشتري برگزار مي شوند. من مشتري هايي هم دارم که چادر سر مي کنند. آنها مي خواهند در مهماني هاي خصوصي زيبا جلوه کنند." او مي گويد:" هر کاري که با ظاهر زنان ايراني در ارتباط باشد، پول خوبي مي سازد دارد. ما خدماتي مانند ماساژ، برنزه کردن پوست و پاک سازي پوست صورت ارائه مي دهيم."

زيبايي و شريعت

در سرزميني که که زنان و مردان مجرد اجازه ندارند با هم باشند و زنان بايد حجاب اسلامي را رعايت کنند، شکوفه مولائي که يک دندانپزشک است ماهانه حدود 1000 دلار براي ظاهرش خرج مي کند. يک زن 35 ساله ديگر مي گويد:" من براي حفظ ازدواجم مجبورم تر و تازه و زيبا بنظر بيايم." او براي يک جلسه برنزه حدود 11 دلار مي پردازد. او که کرم مخصوص 250 دلاري به صورتش زده و ناخن هايش را مانيکور کرده است، از قوانين ايران بخاطر عدم حمايت کافي از زنان انتقاد مي کند.

طبق قانون اسلام، مردان مي توانند تا چهار همسر دائم و متعدد "همسر موقت" يا صيغه اي اختيار کنند. اين ازدواج هاي صيغه اي مي توانند از چند ساعت تا چند سال طول بکشند. زناني که وارد ازدواج هاي موقت مي شوند مطلقه و يا بيوه هستند.

زنان براي کار و سفر به خارج از کشور به اجازه همسر خود نياز دارند و به مراتب کمتر از مردان از حق طلاق و حضانت فرزند برخوردارند. اما با پيشي گرفتن فارغ التحصيلان زن بر مرد، زنان ايران نسبت به زنان بسياري از کشورهاي خاورميانه از حقوق و فرصت هاي بيشتري برخوردارند. بسياري از آنها کسب و کار خود را دارند و صاحب پست هاي مهم مديريتي هستند. آنها به جزء مشاغل قضاوت و رياست جمهوري، تقريبا ً هر حرفه اي را مي توانند امتحان کنند.

مهتاب سروري، جامعه شناس، مي گويد، تعداد روزافزون زناني که براي بهبود ظاهر خود هزينه مي کنند، بخشي از تلاش براي ارتقاي نقش آنها در جامعه است. او مي گويد:" زنان ايراني دارند بيش از پيش مستقل مي شوند. توجه کردن به ظاهرشان بخشي از اين پروسه است."

برطرف کردن چين و چروک ها

جراحي زيبايي محدود به ثروتمندان نيست و در ميان خانواده هاي کم درآمد نيز که حقوق يک معلم حدود 200 دلار در ماه است، شايع شده است. هستي خانه دار 30 ساله اي که از قشر متوسط جامعه است و براي جراحي 5000 دلاري بيني، ماشين خود را فروخته مي گويد:" داشتن صورت زيبا به من اعتماد به نفس مي دهد چون که اين تنها بخشي است که مي توانم آن را نشان دهم."

ميترا خليلي جراح زيبايي مي گويد، تزريق بوتوکس حتي درميان ايرانيان کم درآمد هم بسيار شايع شده است. او مي گويد:" زنان همه طبقات جامعه مي خواهند چين و چروک خود را برطرف کنند. هزينه اين کار حدود 200 دلار است."
يک جراح که خواست نامش فاش نشود، گفت،" هزينه جراحي سينه که حدود 10 هزار دلار است زنان ايراني قشر متوسط را دلسرد کرده است. اما من در روز حداقل دو جراحي سينه انجام مي دهم." جراحي پلاستيک تنها راه سالم تر و جوانتر بنظر رسيدن نيست. کلوپ موي جام جم براي آنهايي "که مي خواهند مثل هنرپيشگان مشهور غربي بنظر بيايند" خدمات اکستنشن يا کشيدن مو را به مبلغ حدود 1000 دلار ارائه مي دهد. مريم 25 ساله دختر يک تاجر مي گويد:" من الان شبيه آنجلينا جولي هستم. موي بلندتر و ضخيم تر نشانه زيبايي است."

منبع: واشنگتن پست، 8 اکت
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:7 توسط یه قصه گو |

آنچه دختران تمايل دارند پسران بدانن

این می تواند احساس خیلی از شماها باشد: خسته شده اید. احساس می کنید که هر کاری که لازم است را برای به دست آوردن زنی بااصالت با ویژگی های ممتاز انجام می دهید اما خانم ها به شما جواب نمی دهند. تصور شما این است که خانم ها معمولاً دنبال مردی کامل هستند که در واقعیت وجود خارجی ندارد.

اما اگر از دوستان دخترتان سؤال کنید، مطمئناً پاسخ دیگری دریافت خواهید کرد. درست است که آنها زیبایی ظاهری، جذابیت و رمانتیک بودن را در مرد ایدآلشان دوست دارند، اما آنقدرها هم که شما فکر میکنید درگیر این مسائل نیستند. اگر میخواهید بدانید واقعاً به چه فکر میکنند، به مطالب زیر توجه کنید.


کمی احترام بگذارید. وقتی نوبت به احترام گذاشتن به خانم ها می رسد، مردهای ایرانی فرقی با بقیه مردهای جهان ندارند. خانم ها وقتی بشنوند که طرفشان در مورد زنان دیگر غیرمحترمانه صحبت می کند، خیلی سریع عقب می کشند. من با مردان زیادی روبرو بوده ام که به خاطر اینکه علاقه ای به من نداشتند، به خودشان اجازه میدادند که وقتی زن زیبایی می بینند آنها را جذاب قلمداد کنند یا زنانی که جذابیت کمتری دارند را به عناوین ناخوشایند بخوانند. حتی اگر این نحوه صحبت کردن به صورت شوخی هم بیان شود، باز اگر خانم ها ببینند که طرفشان زنان را نوعی شیء قلمداد میکند، آزرده خاطر خواهند شد.

مردها به صورت های دیگر هم می توانند احترامشان را به خانم ها نشان دهند. وقتی در را برای خانم ها باز می کنند، به آنها صندلی تعارف می کنند، یا او را تا اتومبیلش همراهی می کنند، در نظر خانم ها بسیار مؤدبانه می آید. اکثر مردها وقتی با یک خانم قرار ملاقات میگذارند، چنین رفتارهایی از خود نشان می دهند، اما با دوستان دختر معمولیشان چنین برخوردی ندارند.

با همه مهربان باشید. ممکن است تعجب کنید اگر بفهمید که خانم ها شما را حتی در عادی ترین برخوردهایتان با دیگران هم ارزیابی می کنند. آنها نه تنها به رفتار شما با خودشان، بلکه به نحوه برخورد شما با دیگران هم توجه می کنند. مهربانی، بخشندگی، و خدمت رسانی، از دیدگاه آنها خصوصیاتی قابل تحسین است.

به دنبال مشاوره و راهنمایی های معنوی باشید. خیلی از مردها از اینکه میبینند خانم ها به دنبال مردان باایمان و معنوی هستند تعجب می کنند. آنها تصور می کنند که ایدآلی که خانم ها دنبال آنند، وجود ندارد اما من از زبان خانم های زیادی شنیده ام که این ویژگی برایشان از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. خانم ها معتقدند که افراد باایمان و متقی، در ازدواج هم کمتر مرتکب گناه می شوند و بیشتر می توان به آنها اعتماد کرد.

خانواده تان را دوست داشته باشید. خانم ها همچنین به نحوه برخورد آقایون با مادر، خواهر و حتی مادربزرگشان هم دقت میکنند. آنها از اینکه می بینند مردی با زنان خانواده خود نیز رفتار خوبی داشته و به آنها علاقه دارد، احساس امنیت بیشتری میکنند و تاحدودی مطمئن می شوند که با آنها نیز رفتاری پایین تر از آن نخواهند داشت.

ازدواج را جدی بگیرید. برای خیلی از آقایون، ازدواج چیزی است که هیچوقت از آن صحبت نمی کنند. حتی اگر در خیالشان باشد که یک روز ازدواج کنند، معلوم نیست که هیچ برنامه ای برای آن داشته باشند.

یکی از دوستان من یکسال پیش ازدواج کرد. کمی بعد از ازدواجشان اتفاقی برای آنها افتاد که مجبور می شدند به فرانسه رفته و آنجا زندگی کنند. بعد از سه ماه دیدم که آماده رفتن شده اند. وقتی از او پرسیدم که چطور به این سرعت توانستند مشکلات مادیشان را حل کرده و برنامه رفتن را جور کنند، دوستم رازی را با من در میان گذاشت. او گفت که همسرش از سالها قبل از ازدواج برای زندگی خانوادگی خود در آینده پس انداز میکرده است، به همین ترتیب بوده که توانسته بود بدهی شهریه دانشگاه او و همچنین ماشین های هردوشان را بپردازد.

من واقعاً چنین دوراندیشی را تحسین می کنم. بااینکه همه ی آقایون ممکن است قادر به رسیدن به چنین اهداف مالی نباشند، اما برداشتن قدم هایی کوچک هم که به خانم ها نشان دهد خود را برای ازدواج آماده می کنند، هم خوب است.

یکی دیگر از نشانه های میل به ازدواح، آمادگی پذیرفتن مسئولیت است. خیلی از مردها می خواهند با همان آزادی و بی بند وباری که در دوران دانشگاه داشتند، تا آخر عمر زندگی کنند و از قبول مسئولیت های جدید سر باز می زنند. این آدم ها باید بدانند که خانم ها دنبال یک پسربچه نیستند، آنها دنبال مرد زندگیشان هستند، کسی که بتواند از آنها حمایت کرده و از خیلی جهات تامینشان کند.

پیشقدم شوید. وقتی از خانمی خوشتان می آید و احساس او را نسبت به خودتان نمی دانید، این شما هستید که باید پیشقدم شوید. خیلی از مردها را می شناسم که از روی غرور هیچوقت جلو نمی روند و از باب آشنایی را با زن مورد علاقه شان باز نمی کنند. خیلی دیگر از اینکه طرف مورد نظر دست رد به سینه شان بزند می ترسند و جلو نمیروند. گروه اول باید بدانند که با غرور هیچوقت به آنچه میخواهند، نمی رسند و گروه دوم هم باید به خدا توکل داشته باشند و بدانند اگر خواست خدا در آن باشد، حتماً موفق می شوند.

ریسک کنید. خیلی اوقات مردها باعث می شوند که رابطه شان بر هم بخورد چون وقتی که نوبت به تصمیم گیری می رسد، اقدامی نمی کنند. آنها باید بدانند که شجاعت و جسارت مردان برای خانم ها ارزش زیادی دارد. با طرفتان روراست باشید و حرفی که می خواهید بزنید را بدون این پا و اون پا کردن به او بگویید. رک و راست بودن همیشه مورد تحسین خانم ها بوده است.


شما آقایونی که فکر میکنید خانم ها به دنبال مرد کامل و رویایی توی قصه ها هستند، بدانید که اشتباه می کنید. شما تصور درستی از خواسته های خانم ها ندارید. آنها به دنبال مهربانی و محبت، احترام و توجه، و صداقت و ابتکار عمل هستند. آنها به دنبال آن مرد کاملی هستند که درون شما وجود دارد، پس معطل نکنید.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:48 توسط یه قصه گو |

امير جعفري و جلال؟!
امير جعفري را به خوبي مي شناسيد؛ يكي از بازيگران موفق برنامه هاي طنز كه خيلي زود توانست جايي را در ميان مردم و اهالي تلويزيون براي خودش دست و پا كند. البته او قبل از سريال«ميوه ممنوعه» هم تجربه كارهاي جدي داشته،اما شخصيت «جلال فتوحي» با آن ديالوگهاي منحصر به فردش، از او چهره ديگري ساخته است.

امير جعفري هنوز هم سركار است و ضبط سريال «ميوه ممنوعه» هنوز هم ادامه دارد. با وجود اين، با او تماس مي گيرم و در فرصت كوتاهي جوياي حال او در فضاي كار جديدش مي شوم.


جعفري در مورد نقش تازه اش مي گويد: «وقتي اين نقش به من پيشنهاد شد، آن را خيلي پيش خودم سبك و سنگين كردم و وجوه مختلف شخصيت «جلال فتوحي» را ديدم. جلال پسر بزرگ «حاج يونس» است كه همه كارهاي پدرش را در شركت برعهده دارد. همسر و فرزندش خارج از كشور زندگي مي كنند و جلال در اين شرايط، روزهايش را با ساخت و ساز پر مي كند. او پسري است كه در هر شرايطي سعي مي كند احترام و توجه پدرش را به عنوان بزرگتر خانواده جلب كند. در ماجراي كارخانه دار ورشكسته (شايگان) او از در زرنگي وارد مي شود و سعي مي كند كارخانه را بخرد. شايگان مفقود مي شود و دخترش سعي مي كند در غياب پدر، امور كارخانه را به دست بگيرد و همين مسأله زندگي جلال را به جريان تازه اي وارد مي كند.» جعفري در ادامه مي افزايد: «وقتي به ابعاد شخصيتي جلال فكر كردم، ديدم اين آدم مابه ازاي زيادي در جامعه ما دارد.


آدمهايي كه سعي مي كنند با زرنگي از آب گل آلود ماهي بگيرند. جلال، شخصيت پيچيده اي ندارد، فقط خيلي اقتصادي است و بوي پول را خوب مي فهمد و همين مسأله باعث شده اطرافيان تصور كنند او كلاهبرداري مي كند. به هر حال، اين نقش را قبول كردم و تا امروز هم تمام سعي ام اين بوده كه از پس آن به خوبي برآيم. اميدوارم توانسته باشم بيننده ها را با اين شخصيت همراه كنم.» اما جلال ديالوگهاي منحصر به فردي دارد. از جعفري در اين مورد مي پرسم كه مي گويد: «بخشي از اين ديالوگها در متن نوشته شده، ولي بخشي از آن را بداهه و متناسب با شرايط و حال و هوا گفته ام. اما در كل جلال، خوش صحبت و البته وقت شناس است. مي داند كه از كلمات كجا استفاده كند. حتي در انتخاب كلمات در مقابل پدرش هم سعي مي كند به زبان او صحبت كند، كه اين مسأله شخصيت جلال را جذاب تر نشان مي دهد. اما در كل بايد بگويم كه سوژه «ميوه ممنوعه» يك سوژه نو بود و از طرفي اين مجموعه با همه كارهاي قبلي ام تفاوت داشت و البته بازي خوب بازيگران و چينش مناسب آنها در كنار هم، باعث شد از كار در اين مجموعه بسيار راضي باشم.»
جعفري در پاسخ به اين سؤال كه چرا جلال به شخصيت زنها چندان خوشبين نيست، مي گويد: «جلال آدمي است كه در عين شرايط اجتماعي و كاري اش، زنها را محدود به آشپزخانه مي داند به همين دليل در مقابل مقاومتهاي هستي شايگان جبهه گيري مي كند. فكر مي كند زنها اگر بيشتر بدانند، بعدها در زندگي دردسرهاي زيادي به وجود مي آيد!»

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:2 توسط یه قصه گو |

امشب شب قدره.....
امشب شب قدره.....

ما رو هم دعا کنید


یا علی!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:16 توسط یه قصه گو |

حتما بخوانید......به نقل از خبرگزاری انتخاب
اعتقاد به اسلام، نمی‏تواند سنتی و تقلیدی باشد؛ بنابراین هر فردی وقتی به مرحله رشد عقلی و تكلیف رسید، پذیرش اسلام باید از روی دلیل باشد، نه از روی تبعیت. از این رو است كه مراجع تقلید در اول توضیح‏المسائل می‏نویسند: تقلید در اصول دین جایز نیست.
 
بنابراین فرزندان مسلمانان، دین را خود انتخاب می‏كنند.
 
از طرف دیگر نیز دین نمی تواند از روی اجبار باشد ، دین و ایمان به آن كه یك اعتقاد قلبی و درونی است ، ممكن نیست تحمیلی باشد.
 
از این رو قرآن می‏فرماید: "لا اكراه فی الدین؛ در قبول دین اجباری نیست". سپس می افزاید: راه راست، اندیشه راستین و آیین درست و نجات بخش، از اندیشه دروغین و آیین باطل واضح و روشن است ( قد تبین الرشد من الغی) . (1) حال اگر راه درست و دین حق ، از راه نادرست نمایان است ، پس چه دلیلی برای تحمیل و اجبار است ؟!.
 
از نظر جهان بینی اسلامی همه انسان‌ها از آزادی، اختیار و قدرت بر تصمیم گیری برخوردارند و خودشان سرنوشت خویش را رقم می زنند.
 
اسلام از راه های گوناگون می كوشد اندیشه بشریت را از اسارت باطل برهاند و آدمی با دید باز و وسعت نظر بیاندیشد و داوری كند و دین و آیین حق را برگزیند. این سخن قرآن است كه می گوید:
 
"به آن بندگانی مژده باد كه همه سخنان را می شنوند و بهترین را برمی گزینند".(2)
 
" و چون به ایشان گرفته شود كه از آن چه از سوی خدا فرود آمده است، پیروی كنید، گویند: نه، ما به همان راهی می رویم كه پدران ما می رفتند. حتی اگر پدرانشان بی خرد و گمراه بوده اند!".(3)
 
در آیه اخیر ، انسان‌ها را توبیخ می كند كه چگونه به راه پدران و تقلید از آنان رفتند ، شاید پدران آنها درك نمی كردند . پس تقلید در دین از نظر قرآن محكوم است . در روایات تصریح شده كه تقلید در دین ، نه فقط از پدر و مادر مردود است ، حتی تقلید در عقاید از شخصیت های بزرگ هم جایز نیست (4).
 
 البته این بدان معنا نیست كه پس باید دینی غیر از دین پدران انتخاب نمود ، بلكه چه بسا راه و دین پدران حق باشد ، اما در هر دو صورت باید با انتخاب و تحقیق خود انسان باشد.
 
آری آدمی با دقت و خردورزی می تواند راه و آیین حق ( كه آیین اسلام است) را باور كند و آن را برگزیند.
 
حال اگر فردی در خانواده مسلمان بخواهد دین خود را تغییر دهد ، این شخص با نگاه به انتخاب شخصی می‌تواند این كار را انجام دهد ؛ زیرا عقیده و دین مربوط به خود او است و خود نیز در برابر خدا پاسخ گوی آن است ، اما اگر بخواهد با این عمل به مقابله با اسلام برخیزد ، از نظر حكم اجتماعی اسلام صحیح نیست و با آن برخورد می‌شود ؛ زیرا در جامعه‏ای كه براساس اعتقادات و باورهای دینی، قوانین، رفتارهای اجتماعی و فردی، امیال و آرزوهای انسان‏ها و ارزش‏های اخلاقی شكل گرفته كه هر یك از این موارد كاركردهای بسیاری در زندگی فردی و اجتماعی دارد، حق ندارد در برابر دین و اعتقادات موضع‏گیری نموده و درصدد تخریب آنها باشد، زیرا آثار نامطلوب در زندگی فردی و ا جتماعی ایجاد خواهد كرد و باعث تزلزل اركان اجتماعی خواهد شد، بنابراین ارتداد از این جهت كه افكار عمومی و ایمان مردم را متزلزل می‏كند، اظهار آن روا و شایسته نیست، و با وجود یك سری شرایط اسلام با مرتد برخورد می‏كند. اما اگر باور خود را رواج نداد و به امنیت فكری و فرهنگی جامعه آسیبی وارد نكرد، به او كاری ندارند و حكم ارتداد نداشته و عقیده‏اش نزد خودش محترم است.
 
از نظر اعتقادی نیز در آیات قرآن آمده كه جز دین حق( اسلام ) پذیرفته نیست و چنین شخصی باید پاسخ گوی انتخاب و انگیزه‌های این انتخاب باشد.
 
این كه خدا با او چگونه برخورد می‏كند، تنها خدا می‏داند كه آیا وی صداقت دارد یا از روی عناد و لجاجت ، یا با انگیزه‌های غیر الهی به این عقیده روی آورده است. خداوند فردای قیامت بر پایه عدل و حكمت، با او رفتار خواهد كرد.

حجت الاسلام حسین شفیعی***

منابع
______________________
 
1 - بقره (2) آیه 256.
 
  2) زمر ،آیه 18
 
 3) بقره، آیه 170 - مائده، آیه 104
 
  4) میزان الحكمه، ح 6296 - بحارالانوار، ج 23، ص 103
  

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:14 توسط یه قصه گو |

ثريا قاسمي کیست؟
ثريا قاسمي متولد 1319 تهران، فرزند حميده خيرآبادي-نادره- است. او از 1339 با گويندگي در راديو ارتش و دوبله فيلم شروع به فعاليت کرد. پنج سال بعد بازي در تئاتر را نيز با نمايش آندورا تجربه کرد. در 1349 با آرامش در حضور ديگران[ناصر تقوايي] مقابل دوربين رفت و تا امروز در ده ها فيلم سينمايي، مجموعه تلويزيوني و نمايش صحنه اي بازي کرده است. او بر خلاف بسياري از همنسلان خويش همچنان پر کار و پر انرژي به فعاليت ادامه مي دهد. " گل بارون زده" آخرين مجموعه تلويزيوني است که ثريا قاسمي در آن حضور داشته، به همين مناسبت با وي گپ زده ايم...


بازي در نقش اول کافي نيست
گفتگو با ثريا قاسمي

اگر مي شود نظر خود را درباره سريال " گل بارون زده" بگوييد.
اجازه بدهيد اين جمله رابگويم که من به دلايلي ازمدت ها پيش سعي مي کنم کارهايم را که از تلويزيون پخش مي شود نبينم. دليلش هم اين است که بعدها با کمبودهايي که در آن کار پيدا مي شود، غصه مي خورم. مثل بازي هاي ضعيف، مونتاژضعيف، موزيک ضعيف، صدابرداري ضعيف، صحنه آرايي ضعيف و باز از اينکه من به تنهايي براي کاراينقدر فکر و انرژي و تمرکزگذاشتم ولي درجاهايي که به من مربوط نمي شد کار هرز رفته و خراب شده و همين مايه ناراحتي ام مي شود. درنتيجه ترجيح مي دهم کارهايم را نبينم تا حرص نخورم.

يعني شما معتقديد کيفيت کارها دچار سير نزولي شده، پس علت اينکه در" گل بارون زده " بازي کرديد، چه بود؟
" گل بارون زده" قصه بسيار زيبايي دارد. قصه درمورد يک زن و شوهر و مردي است که اين زن و شوهر زير دين او هستند. بچه هاي آن دو نمي دانند که چرا اين زن و شوهر اينقدر به اين شخص سوم رسيدگي مي کنند و هواي او را دارند که در طول داستان مشخص مي شود. اشتغال اين زن در کارتزريقات در گذران زندگي به آنان کمک مي کند. زن رنج کشيده اي که به خانواده و کارش علاقه مند است. من شخصيت اين زن را دوست دارم.

sorayaghasemi2.jpg

در"گل بارون زده" ما شاهد حضور بازيگراني که تازه وارد عرصه تلويزيون شده اند درکنار هنرمندان پيشکسوت هستيم. نظرتان در مورد چنين بازيگراني چيست؟
دوست دارم بازيگران جواني که شانس هاي خوب به دست مي آورند و در سريال ها نقش هاي اول را بازي مي کنند در رشد خود کوشا باشند و اين بزرگترين دغدغه من است. چرا که بدون محاسبه اينکه برحسب تصادف نقش اولي سريالي را به عهده گرفتنه اند، تصورمي کنند همه چيز اين هنررا فرا گرفته اند. درحالي که تنها نقش اول بازي کردن کافي نيست.

شما در يکي دواپيزود مجموعه پنجره حضورداشتيد که يکي ازآنها پخش شد و ديگري قراراست پخش شود. درمورد اين مجموعه توضيح دهيد.
سريال "پنجره" به کارگرداني وحيد حسيني توليد شد. من کار کردن با ايشان را دوست دارم. ايشان کارگردان خوش اخلاق و جواني است که گوش شنوايي براي پيشنهادها دارد. فکر و ايده جديد بسياري در ذهن دارد. کار کردن با اين کارگردان برايم بسيار لذت بخش است.

از چگونگي همکاري با علي نصيريان درفيلم تلويزيوني "بام تا بام" بگوييد.
به نظرمن اين فيلم کار بسيارقابل احترامي بود که ضبط و پخش شد. همکاري با آقاي علي نصيريان برايم بسيار دوستانه، صميمانه و محترمانه بود. آقاي عمار تفتي هم در اين کارحضورداشت. ايشان جوان بسيار خوش استعدادي است و خودش را درحال رشد قرارداده و بسيارخوب به حرف هاي پيشنهادي گوش مي دهد. همينطورکارگردان کار و متن هم مورد پسند من بود.

sorayaghasemi3.jpg

در حال حاضر چه مي کنيد؟
در فيلم تلويزيوني "دعوت" به کارگرداني داريوش منتظري حضورداشتم که تصويربرداري کار به پايان رسيده و در حال حاضر مراحل فني را طي مي کند. درمجموعه 16 قسمتي "ساميه" به کارگرداني آقاي ذهتابي بازي مي کنم که در حال ضبط است. براي بازي درسريال 13 قسمتي "فتانه" به کارگرداني آقاي اردکاني هم قرارداد دارم که تا دو ماه ديگر تصاوير بازي من شروع مي شود و همينطورمجموعه 12 قسمتي " ليمر" که فعلا ضبط تصاوير آن به دليل گرماي هوا متوقف شده است. در اين فاصله بسياري از کارها را نيز از دست داده ام. به عنوان مثال مجموعه مستندي براي بيماران ايدزي ساخته مي شد که نتوانستم حضور پيدا کنم. همينطور بسيار متاسف شدم که در کار تئاتر آقاي بيضايي حضور پيدا نکردم. چون تعهد کاري من تا سه ماه آينده است و تئاترايشان آبان روي صحنه مي رود. اين تاسف امسال من است.

اين انتخاب کارها براي شما تداخل زماني بوجود نمي آورد؟
من پنج ماه پيش وقت هاي کارهايم راتنظيم کردم.

اين فشردگي کار به کيفيت بازيتان لطمه وارد نمي کند؟
خير، اصلاً لطمه نمي زند چون من شب به شب کارهايم رامرورمي کنم. طراحي هاي خودم را دارم. قصه را براي خودم مي خوانم و تمرکز مي کنم.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:2 توسط یه قصه گو |