| |
هرلحظه را به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد آخرين لحظه باشد.
فراموش مكن : هرچيزي را كه در اين جهان از دست بدهي ، معادل يا بهترش را به تو خواهند داد.
|
نظرات كاربران : |
majid |
محمد |
از آقای سینا که این مطلب را نوشته اند می خواستم بپرسم که آیا این مطالب
را به تنهایی فهمیده اند یا با کمک دیگران به آن پی برده اند و دیگر
اینکه زمان فهمیدن این مطالب آیا شب بوده است یا روز؟ با تشکر |
**آخرین باری که نوانکو کانو پیراهن ارسنال را پوشید کی بود؟آنچه مسلم است اینکه هواداران توپچی ها خاطره حضور مهاجم نیجریه ای در لندن را از یاد برده اند پیمان یوسفی در بازی ارسنال و واتفورد 40 دقیقه ادبایور را کانو خطاب کرد و وقتی او را در جریان تماس های تلفنی مردم قرار دادند گفت(واقعا عذر میخوام اسم این اقا ادبایور است کانو دیگر در ارسنال بازی نمیکند) -------------- **در جریان بازی سپاهان و ذوب اهن در جام حذفی از یکی از داوران قدیمی کشور به نام عرب براقی تقدیر شد . پس از سوت پایان بازی عباس بهروان دوان دوان خودش را به او رساند و گفت :*بینندگان عزیز در خدمت زنده یاد (!) عرب براقی هستیم* ------------------------------------- **دقایق پایانی بازی برزیل و هلند در مرحله نهایی جام جهانی 98بود داور به نشانه خطا سوت زد و بهرام شفیع گفت:((و این هم سوت پایان بازی)) برزیلی ها ضربه خطا را زدند و گزارشگر به امید اینکه داور خیلی زود خاتمه بازی را اعلام کند سکوت کرد یک دقیقه هم گذشت اما داور سوت نزد شفیع هم بدون انکه خم به ابرو بیاورد سکوت را شکست و گفت ((حالا رونالدو صاحب توپ میشه )) ---------------------------------------- **اسکندر کوتی تهیه کننده برنامه ای بود به نام [جنگ فوتبال اروپا] اینکه او در این برنامه به جای پیر و جوان و پیرزن و کودک بحث میکرد به جای خود اما حکایت بررسی بازیهای لیگ هلند توسط کوتی را هرگز فراموش نمیکنیم . در جدول رده بندی اکثر تیم ها به صورت مخفف و با سه حرف اختصاری مشخص میشدند اما کوتی (ایند هوون)را تیم پی اس وی psv را ای جی ایکس معرفی میکرد Ajx (اژاکس) ----------------------------------- **در جام جهانی 1990تیم ملی ایتالیا گلزنی به نام سالواتوره اسکیلاچی رو کرد . در جریان برگزاری مسابقات هرکدام از گزارشگران به شیوه متفاوتی نام او را تلفظ میکردند. در یکی از بازیهای وقتی او دروازه حریف را باز کرد بهرام شفیع گفت((حالا اسکیلاچی ،اسکلاچی ،اشیلاچی،شیلاچی یا هر اسم دیگه ای داره من نمیدونم! به هر حال گل خودش را زد)) -------------------------------------- **در یکی از بازیهای تیم مراکش در جام جهانی 98 نام بازیکن این تیم به همراه پرچم قرمز رنگ مراکش روی صفحه تلویزیون حک شد. بهرام شفیع با هیجان فریاد زد ((بله،نفهمیدیم چی شد اما در هر صورت داور بازیکن مراکش را اخراج کرد و حالا این تیم باید ده نفره به بازی ادامه بده)) ---------------------- **در روزهایی که دانمارک تا مراحل پایانی جام ملت های 1992 پیش رفته بود و علاقمندان فوتبال نام بازیکنان نه چندان مطرح این تیم را از هم میپرسیدند ، بهرام شفیع یکی دیگر از شاهکارهایش را رو کرد . مربی دانمارک دست به تعویض زد و کارگردان تلویزیونی نام بازیکن تازه وارد و بازیکن تعویضی را به همراه عبارت DENMARK روی انتن فرستاد شفیع اسم بازیکنی که به سمت نیمکت ذخیره ها حرکت میکرد را درست تلفظ کرد اما...(( و به جای او دن مارک وارد زمین میشه!)) ----------------------- **در جریان یکی از بازیهای پرسپولیس در فصل گذشته که پس از افطار برگزار میشد مجید خدایی کشتی گیر ملی پوش ایرانی در میان تماشاگران حاضر شده بود وقتی تلویزیون چهره او را به تصویر کشید عادل فردوسی پور گفت((این هم مجید خدایی کشتی گیر تیم ملی فوتبال ایران)) -------------------- **عباس بهروان در حین گزارش استقلال و سپاهان در تورنمنت نقش جهان اصفهان ((همان طوری که مشاهده میکنید شرایط جوی اصلا مناسب نیست. وزش باران و بارش باد امکان برگزاری یک بازی زیبا را از بین برده)) ------------------ **بازی نیمه نهایی جام جهانی 94بین برزیل و سوئد برگزار میشد و باز هم عباس بهروان پشت میز گزارش نشسته بود.در دقیقه 9 ضربه مازینهو به تور کناری دروازه اصابت کرد و به اوت رفت ((توی دروازه ...توی دروازه..این گل میتونه نوید یک بازی پر گل و زیبا رو باشه برزیل 1 سوئد 0))البته پانزده دقیقه بعد جهانگیر کوثری که به عنوان کارشناس در استودیو حضور داشت گفت:((البته مثل اینکه ان توپ گل نشده بود .ضمن عذر خواهی از بینندگان عزیز بازی کماکان 0_0 دنبال میشه)) ------------------- **اسکندر کوتی در حال گزارش بازی غیر زنده تیم ملی اتریش و یک تیم دیگر بود. بالای صفحه تلویزیون در محل مربوط به درج نام تیم ها و نتیجه بازی نام لاتین اتریش (Austria)درج شده بود و جناب گزارشگر این تیم را استرالیا خطاب میکرد.کار به جایی رسید که پس از پایان پخش این بازی ضبط شده مجری شبکه سه با اشاره به تماس های پر تعداد مردمی ضمن عذر خواهی ،اشتباه گزارشگر را تصحیح کرد. ----------------------------------- **چلسی گل زد و جواد خیابانی در لا به لای فریادهایش گفت((بدون شک الان مردم شهر چلسی خیلی خوشحال هستند)) او بعدها این واقعیت را که در کل بریتانیا شهری تحت عنوان چلسی وجود ندارد پذیرفت. اما به عنوان اخرین دفاعیه اش مدعی شد چلسی نام محله ای در لندن و منظور گزارشگر هم اشاره به ان محله بوده است.مثل این می ماند که گزارشگر بعد از گل استقلال بگوید((الان اهالی میدان استقلال سر از پا نمی شناسند)) -------------------------- **کریم باقری بازیکن ارمینا بیله فلد پشت یک ضربه ایستگاهی از فاصله 30-40 متری ایستاد و مزدک میرزایی که دو مانیتور را پیش روی خود داشت برای نواخته شدن ضربه لحظه شماری میکرد . یکی از مانیتور ها مربوط به پخش مستقیم و بدون تاخیر بود و دیگری با حدود 15-10 ثانیه تاخیر تصاویر مربوط به شبکه سه را روی انتن می فرستاد.کریم در مانیتور شماره یک ضربه را زد و گزارشگر با هیجان بسیار زیاد شوت او را استثنایی لقب داد .تماشاگر تلویزیونی اما هنوز باقری را در حالی که دست به کمر زده بود و دیوار دفاعی حریف را بر انداز میکرد میدید.عکس العمل مزدک خیلی جالب بود((البته این ضربه لحظاتی بعد زده شد)) ----------------------- **این یکی را محمد دادکان به خاطر می آورد . قبل از اینکه رییس فدراسین فوتبال شود در یکی از برنامه های کارشناسی سیما با اجرای عباس بهروان شرکت کرد .مجری گفت((شما خیلی ساکت نشستین اقای کانداد ... ببخشید اقای دادکان)) این از نظرمن از همه با حال تر بود ------------------------------ **دوستان نزدیک هنوز اورا پولی اوف صدا میزنند داستان از این قرار است که ایشان پیش از انکه این واژه Play off سر زبان ها بیفتد لغت فارسی ان را در جایی خوانده بود و در جریان یکی از گزارش هایش گفت((اگر همین نتیجه حفظ شود سرنوشت در بازی پولی اوف مشخص خواهد شد. -------------------------------------- **این یکی فوتبالی نیست اما خیلی قشنگه . یدالله اعتصامی در جریان گزارش مستقیم یکی از جدال های داخلی در حالی که از نمایش پسر یکی از کشتی گیران قدیمی به وجد امده بود تصمیم گرفت احساسش را در قالب یک بیت شعر بیان کند ((پسر کو ندارد نشان از پدر ...نشاید که نامش نهند آدمی!!!)) البته بسیاری از کارشناسان ادبیات معتقدند قدیم ها مصراع دوم این بیت ((تو بیگانه خوانش نخوانش پسر))بوده ----------------------------------------- **بازی پرسپولیس و تراکتور سازی بود.تابلوی تعویض بالا رفت و غلام حسین دین محمدی قصد داشت برای تراکتور وارد زمین شود .جواد خیابانی اما ناگهان تمام تماشاگران تلویزیونی را در جای خود میخکوب کرد ((حالا غلام حسین دین محمدی برادر بزرگتر رسول خطیبی وارد زمین میشه )) او بعد ها مدعی شد نسبت خانوادگی حسین و رسول خطیبی و سیروس و غلامحسین دین محمدی را قاطی کرده. -------------------------- **تمام دنیا مهاجم یوگسلاو تیم ایندهوون را ماتیو کژمان صدا میزنند اما از انجایی که جنگ فوتبال اروپا قوانین خاص خودش را دارد و املای لاتین او Kazmen بود اسکندر کوتی در عرض یک دقیقه هشت بار گفت ((ماتیو کازمن))ان روزها کاظمیان هنوز معروف نشده بود وگرنه میشد احتمال داد که این دو بازیکن را با هم اشتباه گرفته. ----------------------------------- **و دفتر داستان های شیرین سوتی های گزارشگران را با خاطره ای ازگزارش غلامعلی پیر ایرانیدر زمان برگزاری مسابقات دسته فوق سنگین وزنه برداری بازی های اسیایی دوحه می بندیم((حالا،حسین رضا زاده وزنه 205 کیلو متری را بالای سر می برد ))این مورد البته از رادیو انتخاب شده بود -------------------------- به نظر شما بهترین سوتی کدام یک است؟ |
ازیتا-امریکا |
Reza |
وازافاضات جناب شفیع:جام جهانی 98 فرانسه:درحالیکه درانتهای بازی کمک داور تابلو باعدد دو رو به نشونه وقت باقیمانده بالا برده بود،شفیع:حالا میبینیم که مربی این تیم تصمیم داره بازیکن شماره 2رو تعویض کنه ...چندلحظه بعد:بلاخره نفهمیدیم این شماره دو با کی تعویض شد!!! جوانپیر |
رسام |
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از
بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر
كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در
مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي
كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود
. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات
فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در
ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد !
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود .
وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط
بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده
براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي !
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني.
راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني"
به عنوان نقطه قوت است
محل
اقامت وي در تهران منزل حشمت الدوله بوده و چون دختر وي، همسر ناصرالدين
شاه بوده، وي با شاه و زنان او آشنا شده است. وي در اين يك سال و اندي در
مراسم عقد و ازدواج و عزاداري و تعزيه و ديگر مناسبتها مشاركت داشته و از
هر قسمت، نكاتي را در اين سفرنامه آورده كه خواندني است. در واقع اين
سفرنامه، گذري بر زندگي زنانه در دربار ناصري است.
و
در جاي ديگر: «امروز كه شنبه هجدهم است، باز هم اندران بودم. يك خدمتكاري
امين اقدس دارد، زينب نام. او را مدتي است شاه ميخواهد. امروز او را صيغه
كردند. عصري او را بزك كردند، بردند پيش شاه. امشب هم شاه او را برد».| بزار خیال کنم هنوز ترانه ها مو میشنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدا مو میشنوی بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تموم قصٌمون هنوز ترانه سازتم بزار خیال کنم هنوز پر از تب تاب منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی بزار خیال کنم تو دل تنگیات غروب که میشه یاده من میافتی تویی که قصٌه ی طلوع عشقُ گفتی و دوست دارم و نگفتی بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگ براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفس بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بس دوباره فال حافظُ دوباره توی فالمی بزار خیال کنم |










يكي از جذاب ترين موزه هاي لندن (به عبارت بهتر دنيا) موزه مادام توسو است كه در آن مجسمه هاي مومي شخصيت هاي مشهور دنيا به نمايش گذاشته شده است. اين مجسمه ها بي نهايت زيبا كار شده اند . بسياري از آنها را تا از نزديك لمس نكنيد متوجه مجسمه بودنشان نمي شويد.

اين موزه بهشت كساني است كه مي خواهند عكس يادگاري بگيرند . . در سالهاي اخير واگن هاي تاكسي مانندي هم در اين موزه تعبيه شده تا شما را به قلب تاريخ لندن ببرد و شخصيت هاي مشهوري همچون شكسپير ، ديكنز و.... را در منزل يا محل كارشان ملاقات كنيد. بخش وحشتناكي هم شما را به دل سياه چال ها و زندان هاي قديمي مي برد.جايي كه زندانيان زير شكنجه فرياد مي زنند و يا به شكل دهشتناكي اعدام مي شوند....
مجسمه مادام توسو
بنيانگذار
اين نوع از مجسمه ها خانم مادام توسو بوده که در قرن هفدهم می زيسته. موزه
اصلی ايشان در لندن و موزه های چند کشور جهان از جمله ايتاليا، فرانسه و
روسيه موجود می باشد.
جنس مجسمه ها از موم طبيعی و موهای مجسمه ها از موی طبيعی است
لئو ناردو دی کاپریو
اين
موزه در واقع خانم توسو پيشنهاد ساختنش رو داده ومادام توسو راهبه ي
خلاقي بوده كه شايد فكر نمي كرد اينقدر بتونه در جذب توريست موفق
باشه.گذشته از اين كه قيمت وروديه اون چند برابر موزه ي لوور پاريسه.در
اين كلكسيون ميشه در كنار مجسمه هاي افرادي همچون خود مادام توسو ،
ماهاتما گاندي ،نلسون ماندلا، پاپ ،ملكه ي انگلیس ،بوش و انواع بازيگران
هاليوودي مث نيكولاس كيج،انجلنا جولي ،برد پيت،جنيفر لوپز ويا مايكل جكسون
و ديگر خواننده ها عكس گرفت.
مجموعه عکسی که گرد آوری کرده ام به علت تعداد زیاد.. امکان ارسال تو یه ایمیل رو نداره ..و سعی میکنم اون رو تو 2 یا 3 ایمیل پی در پی ارسال کنم .
آنجلینا جولی و همسرش براد پیت و فرزندشان
*********
دیوید بکهام و همسرش ویکتوریا ..
************ ********
شکیرا
************ ********* *
پرنسس دایانا
تام کروز
جولیا رابرتز
بیونسه
سیلوستر استالونه
اسپایس گرلز
خانواده سلطنتی انگلستان
هیلاری کلینتو
جنيفر لوپز
مايکل جکسون
مريلين مونرو
ويل اسميت
جاني دپ
بريتني اسپيرز
شاهرخ خان
آيشواريا راي
ياسر عرفات و صدام
شون کانري
کيلي مينوگ
آدولف هيتلر
چارلي چاپلين
آلبرت انيشتن
جان تراولتا
مايکل کين
پيرس برازنان(جيمز باند)
پاريس هيلتون

خدا را شکر میگویم
I am thankful
<><><><><><><><><><>
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . اين یعنی
او زنده و سالم کنار من خوابیده است
I am thankful for the husband who snores all night, because
that means he is alive and healthy at home asleep with me...
________________________________
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.
اين يعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about washing dishes,
because that means she is at home not on the streets
.
_______________________________________
.خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed..
_______________________________________
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
I am thankful for the clothes that fit a little too snag, because
it means I have enough to eat...
_______________________________________
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because
that means I'm capable of working hard...
_______________________________________
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم
I am thankful for a floor that needs moping and windows that need cleaning, because
it means I have a home...
_______________________________________
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یعنی من در میان
دوستانم بوده ام .
I am thankful for the mess to clean after a party.because it meanes that i have been
surrounded by friends.
_______________________________________
خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و
هم اتومبيلی برای سوار شدن
I am thankful for a parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means
I'm capable of walking and that I have been blessed with transportation
_______________________________________
خدا را شکر که سروصدای همسایه را می شنوم. این یعنی من توان شنیدن دارم
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
.
_______________________________________
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
___________________________________
.
خدا را شکر که هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم. این یعنی من هنوز زنده ام
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning, because it means I'm alive
_______________________________________
خدا را شکرکه گاهی اوقات بیمار میشوم ...که باعث میشود به خاطر بیاورم که
اکثر اوقات سالم و سلامت هستم
I am thankful for being sick once in a while,because it reminds me that i am healthy
most of the time .
_______________________________________
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیب من را خالی می کند.
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم
I am thankful for becoming broken on shopping for new year, because
it means I have beloved ones to buy gifts for them
_______________________________________
به چقدر زيستن نينديشيد به چگونه زيستن بينديش.
يادت باشد انسانهاي شاد و خندان به خداوند شبيه ترند.
همه چيز در اين جهان دوطرفه است پس اگر مي خواهيد خداوند به سخنان شما گوش فرا دهد به سخنان او گوش دهيد .
دوست داشتن خلق را از همين امروز تجربه كنيد تا آثار شگرف دوست داشتن خالق را به تماشا بنشيني .


عاقبت پروندهام را با غبار آرزوهاAnd you're far I'm near you're there I'm here you're hurting for me I can see it in your eyes
Some of the hardest things are easy to achieve with patience
I'll wait for you until the heavens fall
I'll wait for you until the end of the world
I'll wait for you until I no longer breathe
I know that's it's not impossible
I'll wait for you until you finish your fight
I'll wait for you until the timing is right
I'll wait for you until you knock on my door
Cuz right now it's feeling just like a movie yeah yeah.....just like a movie
I know that this is hard for you
Want you to know that I'm feeling it too
It's taken some time but now I see everything
It's so clear to me I can't give up your love without dying baby
I'll wait until the sea is dry baby
How do we know what love is
Until it is free
You don't gotta do anything that you can't do
You don't gotta do anything in a hurry
You don't gotta do anything that you can't do
I know you're there you got me
You don't gotta do anything that you can't do
You don't gotta do anything in a hurry
You don't gotta do anything so don't worry
I trust you and I know you're there
I know you're there
همه چيز درباره La Binoche
ژوليت بينوش متولد 9 مارچ 1964 پاريس، معروف به La Binoche فرزند ژان ماري بينوش- بازيگر، کارگردان و مجسمه ساز- و مونيک استلان- معلم، بازيگر و کارگردان- است. مادرش لهستاني و از کساني بود که والدين اش به جرم روشنفکر بودن در آشويتس زنداني شده بودند. وقتي ژوليت چهار ساله بود، پدر و مادرش از هم جدا شدند و او به همراه خواهرش ماريون به يک مدرسه شبانه روزي فرستاده شد.
ژوليت بازيگري را به شکل تجربي از نوجواني آغاز و در 17 سالگي نمايشنامه شاه مي ميرد اوژن يونسکو را کارگرداني و در آن بازي کرد. سال بعد وارد کنسرواتوار ملي هنرهاي نمايشي پاريس شد تا در رشته بازيگري تحصيل کند. در اين دوره به همراه دوستانش گروهي تئاتري تاسيس کرد و با نام ژوليت آدرين تور نمايشي در فرانسه، بلژيک و سوئيس اجرا نمود. پس از آموزش در کنسرواتوار نزد يکي از معروف ترين مربيان بازيگري به نام ورا گرف رفت تا درس هايي عملي از وي بگيرد. ژوليت که پا جاي پاي مادرش گذاشته بود، به زودي تبديل به بازيگري شناخته شده در صحنه تئاتر شد تا اين که در 1983 تصادفاً نقشي کوچک در يک فيلم تلويزيوني[Dorothée, danseuse de corde] به دست آورد.
اولين شخصيتي که ژوليت آن را در برابر دوربين بازي کرد، نامي نداشت. نقشي کوچک در يک نمايش تلويزيوني که با کارهايي مشابه در شبکه هاي محلي دنبال شد. اما زمينه را براي انتخاب او براي بازي در فيلم سينمايي ليبرتي بل به کارگرداني پاسکال کانه در همين سال فراهم کرد. اين اولين چرخشگاه بزرگ زندگي ژوليت بود و باعث شد تا او تصميم قاطع براي ادامه بازيگري در سينما را بگيرد.
کارنامه بازيگري بينوش از آن زمان تا امروز را مي توان به سه قسمت تقسيم کرد:
ابتدا 1985 تا 1991 که بازيگر و بعدها ستاره اي فرانسوي و سپس اروپايي
است. اغلب نقش هاي وي در اين مقطع تصوير گر سيماي زن جوان فرانسوي هم عصر
ماست که زندگي و تمايلات جنسي را کشف مي کند. تصادفي ديگر در سال 1985
زمينه را براي حضور وي در فيلم سلام بر مريم ژان لوک گودار فراهم مي کند.
يک روايت مدرن از بکر زايي که مريم داستانش دختري است که بسکتبال بازي مي
کند و گاه در کارهاي پمپ بنزين پدرش به او ياري مي رساند. طبيعي است که
نقش جبرئيل هم بايد توسط يک راننده تاکسي ايفاء شود.
فيلم بعدي او در همين سال دخترها، دخترها... نام داشت که نقش اصلي اش را ماري فرانس پيزيه ايفاء مي کرد. يک کمدي زنانه که پر از صحنه هاي برهنگي که نگاه مردان نسبت به زن ها[به مثابه ابژه جنسي] به سخره مي گرفت. زندگي خانوادگي به کارگرداني ژاک دوئيون نيز در همين سال درامي درباره رابطه پدر و پسر 10 ساله اش بود که ژوليت نقش فرعي در آن بازي مي کرد.
سال 1985 براي بينوش دوره اي پر مشغله بود. او در اين سال در 3 فيلم ديگر-خداحافظ بلريو/باب دکو، يک زندگي بهتر/رنو ويکتور و قرار ملاقات/آندره تشينه- بازي کرد. خداحافظ بلريو بخت بازي در کنار سه بزرگ سينماي فرانسه[فيليپ ليوتار، آني ژيراردو و کريستين مارکان] را به او اعطا کرد و قرار ملاقات باعث شد تا با يکي از بزرگ ترين کارگردان هاي معاصر فرانسه آشنا و همکار شود. ديگر ويژگي قرار ملاقات براي بينوش بازي در نقش اول فيلم در کنار لامبرت ويلسون بود. قرار ملاقات يک درام اروتيک درباره يک زن و سه مرد بود که بر اساس فيلمنامه اي از اليويه آساياس ساخته شده بود. قرار ملاقات در جشنواره کن درخشيد و براي تمامي عواملش موفقيتي عظيم به همراه آورد. سهم بينوش جوان از اين موفقيت اولين نامزدي براي دريافت جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم سزار بود.
سال بعد بازي در کنار ميشل سرو، ميشل پيکولي و ژان کارمه در فيلم شوهر خواهرم او را کشته[ژاک روفيو] نصيبش شد که کمدي درامي پاروديک درباره داستان هاي کارآگاهي بود. فيلم نامزد دريافت خرس طلايي جشنواره برلين شد، اما توجه چنداني به بازي بينوش نشد و فيلم از نظر تجاري و هنري در فرانسه شکست خورد. اما چند ماه با درام جنايي و عاشقانه دشمن خوني[تنفر]يا شب جوان است ساخته لئو کاراکس-بار ديگر در کنار ميشل پيکولي- دوباره نامزد دريافت سزار بهترين بازيگري شد. دشمن خوني دو سزار به همراه جايزه لويي دلوک را تصاحب کرد، ولي ژوليت نتوانست سزار بازيگري را به چنگ آورد. اما با دريافت جايزه رمي اشنايدر در همين سال از اين بازيگر تازه کار تقدير شد و همين تشويق ها او را براي ادامه کار دلگرم ساخت.
دو سال بعد فيليپ کافمن با شاه نقش ترزا در سبکي گران بار هستي/بار هستي [بر اساس رمان مشهور ميلان کوندرا] به سراغش آمد. بار هستي اولين فيلم انگليسي زبان بينوش و چالشي مضاعف براي وي بود که بايد در کنار دو بازيگر مشهور چون دانيل دي لوئيس و لنا اولين بازي مي کرد. درام عاشقانه با پيرنگ سياسي بار هستي اولين قدم بينوش براي راه يافتن به توليدات بين المللي بود. طبيعي است که با وجود تلاش هاي زياد، بازي لنا اولين بيشتر مورد توجه قرار گرفت و فيلمنامه اقتباسي ژان کلود کاريه و فيلمبرداري سون نيکويست در مراسم اسکار نامزد دريافت جوايزي نيز شد.
بعد از بازي در درام جنايي Un tour de manège و فيلم تلويزيوني زن ها و مردها 2: عاشقي هيچ قاعده اي نمي شناسد، دومين همکاري بينوش و کاراکس در 1991 شکل گرفت. عشاق پون نوف/عشاق پل نهم داستان عاشقانه دو ولگرد جوان [الکس الکلي و ميشل که بعد از شکست در عشق دچار پريشاني شده و به سمت کور شدن مي رود] بود که با وجود شکل نامعتارفش، به دليل ساختار ديداري/شنيداري اش مورد توجه منتقدان قرار گرفت و بينوش را به اولين جايزه اش رساند. بينوش با اين فيلم براي سومين بار نامزد دريافت سزار شد، اما فقط جايزه بهترين بازيگر از جشنواره فيلم هاي اروپايي را به چنگ آورد که در ارزش و اهميت کمتر از سزار نبود. اين فيلمه نقطه ختامي نيکو براي اولين دروه بازيگري بينوش 27 بود، اما دست تقدير اتفاق هاي خوش بيشتري براي او در دهه 1990 تدارک ديده بود.
دومين دوره بازيگري بينوش در فاصله سال هاي 1992 تا 2000 شکل گرفت. سال هايي که از او چهره اي بين المللي ساخت و موقعيت اش را به عنوان ستاره اي فرانسوي تثبيت کرد. اين دوره با بازي در برگردان پيتر کازمينسکي از رمان بلندي هاي باد خيز اميلي برونته براي بينوش آغاز شد. درام عاشقانه قدرتمندي که بايد در آن همزمان دو نقش کتي لينتون و کاترين ارنشاو را بازي مي کرد. همبازي وي در اين اقتباس وفادارانه راف فاينس تازه کار- در آن زمان- بود که نقش هيث کليف را ايفاء مي کرد. هر دو نفر تمامي تلاش خود را براي بهتر شدن فيلم انجام دادند، اما پيتر کازمينسکي در اولين تجربه سينمايي اش نتوانست به انتظارات منتقدان و تماشاگران پاسخي مناسب دهد. او ترجيح داد تا به تلويزيون بازگردد، جايي که به آن تعلق داشت و چند سال بعد با فيلم نه با بچه هاي من شاهد موفقيت را در آغوش کشيد.
فاينس و بينوش نيز به راه خود رفتند. فاينس چند سال بعد با فهرست شيندلر شناخته شد، اما بينوش يک سال بعد در فيلم خسارت به کارگرداني لويي مال با يکي ديگر از فيلمسازان بزرگ موج نوي سينماي کشور همکار شد. داستان عاشقانه يک نماينده مجلس[با بازي جرمي آيرونز] با نامزد پسرش بار ديگر بينوش را در مرکز داستان عاشقانه پر مخاطره اي قرار داد و چهارمين نامزدي نافرجام سزار را براي وي به ارمغان آورد. اما تقدير چنين بود که با حضور در اولين بخش از سه گانه کارگرداني لهستاني کريشتف کيسلوفسکي شهرت و موفقيت بين المللي را در 1993 به دست آورد.
آبي در 1993 سرانجام او به سزار بازيگري رساند و در کنارش جوايز ديگري از جشنواره هاي سنت خوردي و ونيز هم دريافت کرد. آبي در آن سوي اقيانوس نيز با موفقيت روبرو شد و بينوش نامزد دريافت گولدن گلاب گرديد و همزمان جايزه اي ويژه از جشنواره برلين نيز دريافت کرد. آبي داستان همسر آهنگساز مشهور اروپايي بود که بعد از مرگ وي در اثر سانحه رانندگي دچار اندوهي گران مي شود و تا خودکشي نيز پيش مي رود. اما دوستي اش با مردي ديگر، کشف اهميت موسيقي و تلاش براي پايان بخشيدن به سمفوني ناتمام شوهرش از دست رفته اش سبب مي شود تا زندگي تازه اي آغاز کند. بينوش به خاطر نقش ژولي در اين فيلم از سوي منتقدان ستايش شد و اين شادماني با تولد اولين فرزندش رافائل [از اولين ازدواجش با آندره هال استاد غواصي]در همين سال دو چندان گرديد.
دو سال بعد بازي در اقتباس عظيم و پر خرج ژان پل راپنو از داستان ژان ژيون به نام سوارکار روي بام باز او را نامزد سزار کرد و بازگشت مالي قابل توجهي در سراسر دنيا به دست آورد. پس از نقش هايي کوتاه در اپيزودهاي سفيد و قرمز از سه رنگ کيسلوفسکي، براي بازي در فيلم يک تخت روانکاوي در نيويورک به کارگرداني شانتال آکرمن به آمريکا سفر کرد. داستان عاشقانه فيلم و بازي بينوش در کنار ويليام هارت با وجود توجه داوران جشنواره ونيز نتوانست تماشاگران را جلب کند. اما شگفتي بزرگ با فبيمار انگليسي آنتوني مينگلا در راه بود.
بيمار انگليسي داستان عاشقانه کنت لازلو د الماسي به کاترين کليفتون بود که براي پرستاري انگليسي[هانا/بينوش] در ويلايي مخروبه در ايتاليا و آخرين روزهاي جنگ دوم جهاني روايت مي شد و زماني که به نمايش در آمد، بينوش به اوج قله موفقيت در کارنامه هنري اش دست يافت. کسب اسکار بهترين بازيگر زن نقش مکمل، جايزه بافتا، خرس نقره اي جشنواره برلين، جايزه جشنواره فيلم هاي عاشقانه، جايزه جشنواره کلوتروديس، جايزه جشنواره فيلم هاي اروپايي و انجمن ملي منتقدان آمريکا در کنار نامزدي گولدن گلاب و اتحاديه بازيگران سينما رويايي شيرين و شگفت انگيز بود که به حقيقت در آمده بود. اين دومين بازي بينوش در کنارراف فاينس بود. فاينس و او ديگر بازيگران مشهوري بودند که مي شد سرنوشت يک محصول عظيم و گران قيمت را به دست آنها سپرد. حاصل اين تصميم کسب 9 اسکار و 41 جايزه بين المللي و نزديک به 300 ميليون دلار فقط در فروش آمريکا بود.
پس از اين موفقيت خيره کننده جهاني بينوش به فرانسه بازگشت تا نقش
مقابل دانيل اوتوي را در فيلم لوسي اوبراک به کارگرداني کلود بري بازي
کند. اما پس از شش هفه کار به دليل اختلاف با بري پروژه را رها کرد. دو
سال بعد آندره تشينه به سراغش آمد و از او خواست تا پس از 13 سال بار
ديگر در فيلمي تازه با او کار کند. حاصل اين همکاري درام عاشقانه آليس و
مارتن بود که در 1998 به نمايش در آمد و با اقبال گسترده اي در فرانسه و
آمريکا مواجه شد.
فرزندان بهشت در 1999 باعث شد تا بينوش نقش يکي از نويسندگان مشهور
کشورش-مادام ژرژ ساند- را بازي کند. بازي در اين نقش سبب شد تا با بنوآ
ماژيمل همبازي شود و به او دل ببازد. ثمره اين عشق در پايان همين سال تولد
دخترش هانا بود.
بينوش تا پايان دومين دوره بازيگري در سه فيلم ديگر بازي کرد. ابتدا بيوه سن پي ير به کارگرداني پاتريس لوکونت و در کنار امير کوستاريتسا و دانيل اوتوي[که بار ديگر نامزدي سزار را به دنبال داشت]، سپس کد ناشناس-داستاني ناتمام از چند سفر به کارگرداني ميشائيل هانکه و سرانجام دومين شاه نقش اش در فيلم شکلات به کارگرداني لاسه هالستروم در کنار فوجي از بازيگران مطرح بي المللي همچون جودي دنچ، آلفرد مولينا، لنا اولين، کري آن ماس و جاني دپ که توفيق تجاري وهنري بزرگي در سراسر جهان کسب کرد. شکلات به ظاهر داستان عاشقانه زني راز آميز و تازه وارد به دهکده اي فرانسوي تحت سلطه مردي مومن بود، اما در لايه هاي زيرين خود به بينادگرايي مذهبي و امور تساهل و تسامح مي پرداخت که در زمان درست توليد شده بود. بازي بينوش در نقش ويان روشه که با ورود خود به دهکده و عرضه شکلات هايش تغييراتي اساسي در رفتار ساکنان آنجا به وجود مي آورد، بار ديگر توجه اعضاي آکادمي را جلب و نامزدي اسکار نقش اصلي را نصيب او کرد. کسب جايزه تماشاگران از جشنواره فيلم هاي اروپايي، نامزدي دوباره گولدن گلاب، نامزدي جايزه بافتا و جايزه اتحاديه بازيگران پايان خوش تازه اي براي دومين دوره بازيگري بينوش رقم زد.
سومين و آخرين دوره در کارنامه بازيگري ژوليت بينوش از سال 2001، پس از بازگشت به فرانسه و بازي در فيلم خستگي پرواز به کارگرداني دانيله تامپسون و در کنار ژان رنو آغاز مي شود. يک کمدي عاشقانه جمع و جور که توفيق تجاري بزرگي د فرانسه به دست آورد و توانايي هاي دو بازيگر اصلي اش را در ژانري ديگر به نمايش گذاشت که حاصل آن بار ديگر نامزدي بينوش براي جايزه سزار بود. شانس همکاري با جان بورمن يکي از بزرگ ترين کارگردان هاي انگليسي در سال 2004 با در کشور من[Country of My Skull] نصيب وي شد. درامي تکان دهنده درباره نژاد پرستي که قصه آن در آفريقاي جنوبي مي گذشت و بازيگراني قدرتمند چون ساموئل جکسون و برندان گليسون نقش هاي ديگر آن را بازي مي کردند.
سال بعد ميشائيل هانکه با فيلمنامه پنهان[باز هم درباره نژاد پرستي!]
به نزد بينوش رفت و نقشي تازه در کنار دانيل اوتوي به وي پيشنهاد کرد.
دومين همکاري هانکه و بينوش براي هر دو نفر موفقيت آميز تر بود. پنهان سر
و صداي زيادي به پا کرد و منتقدان زبان به تحسين آن گشودند. فيلم با کسب
21 جايزه بين المللي از جمله سه جايزه از جشنواره کن نقطه اوج ديگري براي
کارنامه هانکه رقم زد و براي بينوش آغازگر دوره تازه اي بود که با نامزدي
جايزه بهترين بازيگر زن در جشنواره فيلم هاي اروپايي و انجمن منتقدان
لندن دنبال شد.
بينوش در طول سال هاي گذشته در محصولاتي چون Bee Season با ريچارد گير،
مريم[ابل فرارا، اين بار در نقش مريم و باز هم اقتباسي مدرن از داستاني
انجيلي] با فارست ويتاکر و ماتيو موداين همبازي بوده و در اپيزود پالاس د
ويکتوآر فيلم دوستت دارم، پاريس نيز در کنار ويلم دافو[دومين بار پس از
بيمار انگليسي] ظاهر شده است. اما مهم ترين نقش وي بازي در فيلم ديگري از
مينگلا به نام هتک حرز در 2006 بود که چند ماه قبل در همين صفحات معرفي
شد. نقش آميرا در اين فيلم براي بينوش نامزدي جايزه بهترين بازيگر از
مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي را به همراه داشت.
بينوش که هم اکنون با بازيگر و کارگردان آرژانتيني سانتياگو آميگوره نا زندگي مي کند، پس از بازي در عشاق پون نوف به نقاشي کردن روي آورده و گاه پوستر فيلم نيز طراحي مي کند. او از سال 1992 به کارهاي خيريه و انسان دوستانه نيز روي آورده و نقشي بزرگ در کمک به کودکان بي سرپرست کامبوجي داشته است. او در حال حاضر مادرخوانده 9 کودک يتيم کامبوجي اشت و با انجمن پزشکان بي مرز نيز همکاري دارد.
بينوش که براي افتتاح يکي از آخرين فيلم هايش-چند روز در ماه سپتامبر- در جشنواره ونيز حضور يافته بود، هم اکنون فيلم هاي سفر با بالن قرمز را آماده نمايش دارد و بازي در فيلم ه Dan in Real Life را به پايان رسانيده است. قرار است فيلم هاي فصل تابستان، نوع ديگري از سکوت و پاريس در سال آينده با شرکت وي توليد و به نمايش در آيژوليت بينوش يکي از بازيگران بزرگ زمانه ماست که سابقه همکاري با کارگردان هاي نام آوري چون آندره تشينه، کريستف کيسلوفسکي، آنتوني مينگلا و ميشائيل هانکه را دارد. جوايز متعددي براي بازي اش در فيلم هاي شناخته شده اي چون بيمار انگليسي و شکلات دريافت کرده و چهره اي محبوب است. اما به تازگي براي تماشاگر ايراني اهميتي دو چندان يافته است. انتخابش از سوي عباس کيارستمي براي بازي در فيلم آينده اش و سفر يک هفته اي وي به ايران باعث شد تا ايراني ها نيز براي به دست آوردن شناخت بيشتري از پيشينه وي به تکاپو بيفتند. مصاحبه اي که خواهيد خواند پس از بازگشت بينوش به فرانسه انجام شده و حاوي نقطه نظرات وي در زمينه بازيگري است.
مصاحبه با ژوليت بينوش
ساختن خلاقانه نقش پيش از فيلمبرداري
بياييد درمورد شيوه شما در خلق شخصيت هايي که نقش شان را
بازي کرده ايد، صحبت کنيم. به عنوان مثال، درحال حاضر مشغول بازي در فيلم
فصل تابستان اوليويه آساياس هستيد. چگونه با اين نقش مواجه شديد؟
من نقش زني را بازي مي کنم که طراحي مي کند. رشته اي که از آن هيچ شناختي
نداشتم.با ماتالي کراسه ملاقات کردم و از اين طريق با کار او آشنا شدم.
من خودم را به شکل او در نياوردم، بلکه خودآگاهانه روحيه اي را گرفتم که
تمايل به تغيير دادن عادت ها دارد و از اين طريق مي شود به خيلي چيزها
نزديک شد. رفتار شخصي او به هم آن اندازه چيزي که طراحي مي کند مرتبط با
شيوه اي وجودي اوست.
ملاقات با افراد حقيقي-که همان کاري را انجام مي دهند که شما بايد نقش شان را بازي کنيد- اغلب موجب تغيير شيوه بازي تان مي شود؟
بله. براي من آماده سازي نقش بسيار جذاب تراز مرحله فيلمبرداري است.
لحظات پويا تري هستند، درحالي که فيلمبرداري يک زمان تقريبا منفعل است:
نتيجه معجوني از هر دوي آنهاست. در مدت فيلمبرداري نقش فارغ از من و از
وراي من مي بايد به اجرا برسد. قبل از آن؛ جستجو مي کنيم، کاوش مي کنيم،
فکر مي کنيم، با افراد مختلف ملاقات مي کنيم، خيال پردازي مي کنيم، با
نقش ها به صورتي روزانه زندگي مي کنيم. آنها همراه ما هستند، در آشپزخانه،
توي ماشين وسط ترافيک .... فيلمنامه تبديل به قسمتي از من مي شود، مثل يک
عضو اضافي... اين طوري است که کلمات جان مي گيرند، از گسترش يافتن در
خويشتن و چالش دروني .
با دانيل اوتوي در بيوه سن پي ير
اين اتفاق برحسب راهنمائي هاي کارگردان شکل مي گيرد؟
ايزابل هوپر روزي به من گفت بايد مخالف نظر کارگردان بازي کرد، سرپيچي
کردن از آنچه او مي خواهد. آن لحظه از حرف او حيرت کردم، چون براي مدتي
طولاني نقش يک سرباز وفادار را بازي کرده بودم. هميشه آماده به اطاعت
کردن... موقع بازي در فيلم قرار ملاقات يک دوشيزه بله، بله گو بودم. ولي
بعداً متوجه شدم که حق با ايزابل است، البته در بعضي موارد. چون صحبت از
مواجهه نيست بلکه برقراري رابطه و بده و بستاني است که هر طرف آن موجوديت
خود را محفوظ نگاه مي دارد؛ جائي که از برخوردها جرقه اي خلق مي شود
..بعضي اوقات مي بايد زرنگ بود، گرفتن آنچه که کارگردان به ما مي دهد و
از آن چيزي ساختن در راستاي آنچه خودمان مي خواهيم. البته اين رابطه
برحسب هر کارگردان متفاوت است. مرحله آماده سازي نقش ميدان آزادي عمل ما
بازيگران است مانند مونتاژ که جولانگاه آزادي عمل کارگردان است. جائي که
او آسوده خاطر آنچه را که تمايل دارد، انجام مي دهد. مي تواند حرف ما را
قطع کند يا بدون هيچ مجازاتي تصاويري را حذف کند. براي بازيگر محيط خلاقيت
قبل از مرحله فيلمبرداري است.
قسمتي از آماده سازي نقش شامل تحقيق است، کمي مانند کار روزنامه نگاري؟
هدف از جستجو جمع آوري اطلاعات يا شناسه ها نيست، بلکه خلق اثر انگشت
شخصيت است. ملاقات با آدم ها و يا بازديد از اماکن به خاطر به دست آوردن
يک دانش صورت نمي گيرد. بلکه براي حفظ اثري از آن به صورتي فيزيکي و
رواني است. براي آن که در لحظه اي که بازي مي کنيم، آنگونه باشد .
به عنوان نمونه براي ايفاي نقش عروسک گردان در فيلم سفر با بالن قرمز هسيا ئو هسين چگونه با تکنيک هاي اين حرفه آشنا شديد؟
اين مورد کمي پيچيده تر و در واقع پنهاني تر بود. تصادفاً پدرم مدتي عروسک
گردان بود و من اين موضوع را فراموش کرده بودم. از طرفي عروسک هاي بچگي
من بودند که دوباره سروکله شان پيدا شد. آنها با اين قضيه که من داستان
هاي زيادي براي بچه هايم خوانده ام، در هم آميختند .شادماني خواندن داستان
در تمام شب ها درحالي که صدايم را براي هر شخصيت تغيير مي دادم و به من
امکان يافتن صداهاي عروسک ها را داد.
با ساموئل ال. جکسون در فيلم در کشور من
آيا شيوه کارکردن منظم تر بر روي نقش- نشسته پشت ميز- را هم دوست داريد؟
اين کار بسيار به ندرت در فرانسه انجام مي شود. بعضي اوقات يک متن خواني
صورت مي گيرد براي اينکه بگويند مثل آکتورز استوديو عمل مي کنند... ولي
راستش را بخواهيد کار دسته جمعي واقعي وجود ندارد.
براي تان چهار بار پيش آمده که مجدداً در فيلمي از يک
کارگردان( کاراکس، تشينه، مينگلا و هانکه) بازي کنيد. عليرغم تفاوت هاي
فاحش ميان آنها کار کردن مجدد با اين آدم ها امکان خلق چيز جديدي را مي
دهد؟
و همين طور سانتياگو آميگورنا که خودم را دارم براي بازي در فيلم ديگري از
او آماده مي کنم ... دوباره کار کردن با يک کارگردان شيوه اي است براي
تجديد سبک، کار کردن با کسي که روياي اوليه ام بوده است.عضو يک گروه بودن
که هر کس در آن به نوبه خود بازيگر خواهد بود و يا کارگردان، دکوراتور و
يا نور پرداز.آنچه که در تئاتر اتفاق مي مي افتد. منظورم تقسيم کردن
فاصله با پروژه است. مثل دايره اي که فاصله همگي با پروژه که در مرکز قرار
دارد، يکي است.اين براي من پيش نيامده است. سينما آن را از من ربوده و از
اين بابت از آن دلگيرم. اما ميل و روياي آن را حفظ کرده ام. اين
يوتوپيا....[کمي سکوت مي کند] چون که اکثر کارگردان ها طالب قدرت هستند.
ولي بايد بگويم که همه آنها يک گونه رفتار نمي کنند. رفتار بعضي ها از
آنها بسيار باز و سخاوتمندانه است. سخاوتمندترين کارگرداني که ملاقات
کردم هسيا ئو هسين است. از رفتار او اينگونه حس مي شد که خلاقيت به او و
نه هيچ کس ديگر منحصر نمي شود. چيزي که با ايده من در مورد کار گروهي
تطبيق پيدا مي کند. جائي که هيچ اسمي برتري نمي يابد. ولي متاسفانه هر
چقدر که بيشتر قدرت مي يابيم تمايل به آن بيشتر بر ما چيره مي شود.

![]() |
ديگر امروز خيلي دير شده كه از مجيد وارث بپرسيم چرا رفت. به هر حال شما اينجا هستيد، در ايران و بين ما اما چرا با فيلم سازي. سوژه اين فيلم جديد را دقيقاً نميدانم. انگار در مورد فوتبال ايران و بچههاي فوتباليست است... البته فقط دهان به دهان شنيدهام.نه اتفاقاً برعكس. ربطي به فوتباليستهاي ايراني ندارد. من به اتفاقاتي كه با فوتبال در جامعه ايران ميافتد نگاه كردم، نه به خود فوتبال. باز هم جام جهاني؟دقيقاً... اين نظر شخصي من است و ميتوانم با هر كس خواست در موردش هم بحث كنم. من فكر ميكنم جام جهاني بزرگترين رويداد جهان است. چيزي به مراتب فراتر از المپيك. من فقط ورزش را نميبينم چون جام جهاني خيلي فراگيرتر از فوتبال شده. من جامجهانيهاي بسياري را از نزديك تماشا كردم. زماني در نقش يك گزارشگر، مدتي به عنوان بازيگر و زماني هم مثل حالا در لباس يك كارگردان. ايده فيلمسازي در جام جهاني از سال 98 به مغزم خطور كرد. همان سال فيلم گزارشگر را ساختم. دوره بعد يعني 2002 دلايل عدم صعود به جام جهاني چرا فيلمسازي؟ هم فوتبال اعتياد است و هم رسانه. اما براي داشتن اين دو چرا با فيلم جلو رفتيد؟خب... من نميتوانستم در تلويزيون ايران كار كنم. يعني ديگر فرصت نبود. روزي كه از كشورم رفتم، تحصيلاتم را در كارگرداني سينما ادامه دادم. ميخواستم راه جديدم با هر سه فصل مرتبط باشد. هم فوتبال و ورزش، هم رسانه و هم تحصيلاتم يعني كارگرداني! ميخواهيم در مورد سرفصل فيلم بحث كنيم. چيزي كه ما شنيده بوديم انگار با آن تصاويري كه در سينما خواهيم ديد تفاوتهاي زيادي خواهد داشت. صددرصد! من قصهاي ساختم از يك دختر ايراني كه نه از فوتبال چيزي ميداند و نه حتي علاقهاي به فوتبال دارد. شما! احتمالاً بايد به ياد داشته باشيد كه قبل از جام جهاني يكسري شركت تجاري براي تبليغ كالاي خود وعده سفر به آلمان و اعزام تماشاگر به جام جهاني را ميدادند. همين سوژه اصلي فيلم است. دو دوست، دو دختر و دو همخانه كه يكي عاشق و شيفته فوتبال است و ديگري نه! به تشويق دوست فوتبالدوست، هر دو نفر در اين قرعهكشي شركت ميكنند و اتفاقاً همان دختري كه هيچ علاقهاي به فوتبال نداشت، برنده سفر به جام جهاني شد. او به آلمان ميرود و اتفاقاتي جديد در زندگياش ميافتد. چرا دختر؟ منظورم اين است كه چرا سوژه اصلي فيلم شما يك دختر است نه يك پسر جوان ايراني. احتمالاً شما هم به دردسرهاي دختران فوتبالدوست ايراني فكر ميكرديد. اصلاً اين طور نيست. من ميتوانستم يك پسر را وارد اين جريان كنم. چون آن مسايلي كه در آلمان به وجود ميآيد صرفاً زنانه يا ويژه يك دختر نيست. ميتوانستيم از يك پسر استفاده كنيم و هيچ اتفاقي هم نميافتاد. اين يك انتخاب اوليه بود. و شايد هم رندوم! نه! رندوم نبود. چون شما رندوم را بين گزينههاي بسيار زياد به كار ميبريد. ولي ما دو جنس داشتيم. مذكر و مؤنث... مرد و زن و والسلام. من دچار حساسيت در انتخاب نشدم. گفتم كه پسر هم ميتوانست سوژه من شود. ما يك دختر به اصطلاح دست و پا چلفتي را نمايش ميدهيم. او از فوتبال هيچ چيزي نميفهمد ولي وقتي بازي ايران شروع ميشود او لهله ميزند كه بين جمعيت باشد. حالا همين بازيگر ميتوانست يك پسر باشد. بازيگر شناخته شدهاي است؟ من تا حالا او را هيچ جا نديده بودم. يعني تازه كار بود؟ بله، كاملاً! ما حتي بين بازيگرهاي سرشناس هم دنبال گزينه نرفتيم. من چند روز و چند هفته به كارگاههاي بازيگري رفتم. فيلم تمرين دانشجويان بازيگري را ديدم. چند فراخوان دادم و حدود يكصد نفر مراجعه كردند. ميآمدند، جلوي ما مينشستند، مصاحبه ميكرديم و به يك جمعبندي ميرسيديم. بازيگران ما اين طوري انتخاب شدند. از كارش راضي بوديد؟ (لحظهاي مكث ميكند) بله! فكر ميكنيد قابليت پيشرفت در سينما را هم دارد؟ صد در صد. پس شايد مجيد وارث يك هنرمند هم به سينماي ايران معرفي كرده باشد. البته اين سوژه بحث ما نيست. شما مردي از جنس رسانه و فوتبال درعالم سينما هستيد. از دلايل قلبي خودتان گفتيد اما من بيشتر ميخواهم بدانم مجيد وارث ميخواست در چنين فيلمي جام جهاني را براي مردم ايران به تصوير بكشد و از بزرگي اين رقابتها نشان بدهد يا ميخواهد با ساخت اين فيلم و بردن آن روي پرده سينما، زواياي نديده و پنهان جامعه ايراني يا بهتر است بگوييم جامعه فوتبالي ايران را به مردم نشان دهد. اول يك توضيح كوتاه بدهم. براي من ممكن نيست كه وقتي جام جهاني برگزار ميشود، يك گوشه بنشينم و از پاي صفحه تلويزيون يا حتي از روي صندليهاي ورزشگاه، مسابقات را نگاه كنم. من آن روزها مجنون ميشوم، بيتابي ميكنم. شايد دوست دارم پشت ميكروفن بروم، به مردم ايران سلام كنم و مثل گذشتهها بگويم با گزارش مسابقه تيمهاي ملي ايران و مكزيك در خدمت شما هستم. اين آرزوي من است ولي خب... دست نيافتني شده! يك چيز ديگر ميماند كه فقط فيلمسازي است. من با اين كار آشنا هستم، گفتم كه تحصيل كردم، درس خواندم اما در مورد سؤالي كه شما پرسيديد بايد بگويم هيچ كدام. يا شايد دقيقاً برعكس موارد اول و دوم. من ميخواهم به مردم بگويم جام جهاني فراتر از آن چيزي است كه ميبينيم. ما شايد از جام جهاني فقط يك سوي مسابقه و بازي و گل و قهرماني ديده باشيم و به ياد بياوريم. من روي ناشناختهها دست گذاشتم. مثلاً؟ مثلاً جام جهاني. باور كنيد جام جهاني آن رقابتها نيست! ما در جام جهاني با يك كارناوال بزرگ فرهنگي رو به رو ميشويم. از همه ملتها، از همه نژادها... يك كارناوال فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي وسيع. براي شما مهم بود كه چه تيمي قهرمان ميشود اما در آلمان اين در درجه دهم اهميت هم قرار نداشت. اين تفاوتها را ميشود به تصوير كشيد؟ چرا كه نه؟ هيچ رويدادي، واقعاً هيچ رويدادي به اندازه جام جهاني توريست، فرهنگ، تقابل و تضاد نميآورد. ما چقدر از اين دنياي بزرگ جام جهاني شناخت داريم؟ آن همه زيبايي و زشتي را چرا نبايد به تصوير كشيد؟ به هر حال...! البته نميدانم. واقعيت اين است كه من فيلمساز هستم و حالا بايد فيلمم را بسازم. يا ميتوانم خودم را با پراكسيها و بايد و نبايدها وفق بدهم، يا نميتوانم. همه جاي دنيا چنين بايد و نبايدهايي هست. مگر نميتوانستم در استراليا يك فيلم به زبان انگليسي بسازم؟ پس چرا آمدم ايران؟ خب به خاطر شناختم بود و البته يك علاقه وافر. ولي ما در سينماي ايران و حتي رسانههاي ايران در چارچوبها قدم ميزنيم. چارچوبهايي كه گاهي هم منتقدان و هم اصحاب اين حرفهها از آن گلايه ميكنند. اصلاً قبول ندارم. چارچوبهايي كه براي ما تعريف شده خيلي خاص و ويژه نيست ولي باعث شده كه بعضيها تنبلي خودشان را با آن توجيه كنند. من به اين چارچوبها علاقه دارم. چون چشمهايم را باز ميكند، چون توجه و دقتم را بالا ميبرد. چون به من القا ميكند كه كارم سخت است. وقتي به اين حس ميرسم، تازه از كارم لذت ميبرم. كلاً چيزهاي دم دستي مورد علاقهام نيستند. (مجيد وارث شرح كامل فيلم را تعريف ميكند. آنچه از زبان او ميشنوم با آنچه در تصورم قرار گرفته بود كاملاً در تضاد است. شايد يك نمايش كاملاً كليشهاي جلوي چشمم بود اما آنچه مجيد وارث و دستيارانش ساختهاند پيش از اين روي پرده سينماهاي ايران نديدهايم.) آقاي وارث! اين فيلم متفاوت است. نه اتفاقاً! متفاوت نيست. اين فيلم جدا از تمامي فيلمهاي ديگري است كه ديدهايم. شما در تفاوتها، درصدي از تشابه ميبينيد ولي در فيلمما هيچ درصدي از شباهت به چشم نميخورد. وقتي فيلم را شروع كرديد و استارت زديد، چقدر تصور ميكرديد اين كه امروز آماده نمايش شده از آب در بيايد؟ واقعيتش... (مكث طولاني ميكند) هيچي. صفردرصد! اين خوشاقبالي نبود! اصلاً. من هرگز به اقبالم فكر نكردم. من به صورت خصوصي هم به شما گفتم كه در بدترين لحظه زندگيام بهترين تصميم و واكنش را داشتم. و اگر آن لحظه تغيير نميداديد... الان در سيدني روي كاناپه خانهام و مقابل تلويزيون استراحت ميكردم. نه اينكه اينجا تا اين وقت شب دنبال ميكس كردن فيلم باشيم. از چه زماني بايد جلوي باجههاي سينما صف بكشيم؟ ما در مرحله آخر ميكس صدا هستيم. به اميد خدا كارما تمام است. بقيه كار دست بچههاي هدايت فيلم ميافتد كه ببينيم چه زماني مجوز اكران را ميگيرند. ميگيرند؟ چرا نگيرند؟ نميتوانم در مورد فيلم سؤالي بپرسم، چون احساس ميكنم سوژه اصلي لو ميرود. شما هنوز اسم فيلم منرا نپرسيديد! خب اين هم گافهايي است كه من جلوي شما ميدهم. بههرحال بايد يكجا تفاوت مجيد وارث و ما نسل سوميها مشخص شود! اسمش را گذاشتيم <ما همه ايراني هستيم.> چرا اين اسم؟در آلمان به ذهنم رسيد. آنجا ايرانيهاي مختلفي ديدم. ايرانيهايي از همه جاي دنيا و با عقايد مختلف اما يك لحظه، وقتي تيم ايران وارد زمين ميشد، از زبان و دهان تك تك آنها فقط يك اسم ميشنيديد: <ايران> اما به جز آن 90 دقيقه، در ساير موارد و مواقع يكسري ناهماهنگي آزار دهنده وجود داشت. بله ولي بايد ابعاد مثبت را هم ديد. بازي ايران پرتغال من داخل ورزشگاه بودم. وقتي تيم ايران وارد شد،حس كردم داخل امجديه(شيرودي) نشستم. فقط يك صدا وجود داشت: <ايران( >وارث دستش را نشان ميدهد و ميگويد: ببين! همين حالا كه تعريف ميكنم هم مو به تنم سيخ شده)! حالا منتظر 2010 هستيد تا يك فيلم جديد بسازيد؟ نه! چون اين فيلم انرژي ذهني من را برد. من به يك دوره ريكاوري نياز دارم. خودتان ميدانيد چرا... ما يك فيلم غيرقابل دكوپاژ را دكوپاژ كرديم. واقعاً سخت بود. ولي لذت برديد.كاملاً. سوژهاي آماده كرديد؟باز هم ورزش. ورزش يا فوتبال؟فوتبال به ورزش اهميت داده. (رضا عباسي كه نه فقط يك دستيار و همكار كه دوست او هم هست كنارش نشسته و ميگويد شايد اين بار با اسم ورزش و مردم يك فيلم جديد از آقاي وارث ببينيم...) شايد! من به ورزش و مردم وابستگي عاطفي زيادي دارم. سؤال آخر... واكنش مردم در قبال اين فيلم چگونه خواهد بود.؟خوب... يك زندگي اجتماعي را خواهند ديد. احساس ميكنم به دلشان مينشي |