تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
نظر شما چیه؟
زنان زيادي هستند كه مي شه با اونها خوابيد اما زنان اندكي هستند كه مي شه با آنها بيدار بود
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 15:39 توسط یه قصه گو |

خجالت آوره.....................
  رضوان گریه نکرد، فرو ریخت. اشک، زیر مردمک های کم خواب و خسته اش، نیم دایره، هلال شد و بر کبودی گود صورتش نشست. اشک، سمج تر از رضوان بود. اصلاً اشکهایش، اشک نبود. خنجر بود. خنجری که به تلمبار دردهایش می نشست و روح خسته و سرسختش را خراش می داد. و رضوان بی صدا فرو می ریخت. بغض، سرکش و عصیانگر، در گلویش رها شده بود. دریا به طوفان نشسته بود. دریا، دل رضوان بود و طوفان، صدای شوهرش.
 
 حمید (مردی سنگدل و بی رحم) که پسر پانزده ساله اش را تا سر حد مرگ زیر مشت و لگد، مچاله می کرد. با هر نعره حمید، رضوان گریه می شد. نه با قطره های اشک، با تکه تکه از استخوانهای خود. رضوان قطره قطره و بی صدا فرو می ریخت. سر بلند و مغرور گریه می کرد. گریه اش گریه نبود. مرور 15 سال زندگی با رزمنده موج گرفته ای بود که زیر چرخ دنده های خورد کننده فراموشی، له می شد.
 
پرسیدم:  چرا طلاقش نمی دی؟ چرا ترکش نمی کنی؟   
 
گفتم:  مگه نمی گی هفت سال تمام است که مادرت را بخاطر حمید ندیده ای؟
 
گفتم:  آرمان چه گناهی کرده که باید زیر مشت و لگد پدرش، له و لورده شود؟
 
چیزی نگفت. سکوت کرد. عمیق و طولانی. بار هفت نفر انسان را به دوش می کشد که دو نفرشان معلولند و مجروح. یکی از آن دو شوهرش است. همسرش. پسر عمویش. کسی که در سال 1367 در فاو مجروح شیمیایی شد و هم زمان دچار موج گرفتگی.
 
رضوان گفت: می گن : موجیه ! دیوونه است ! باید ازش دور شد . باید قرصهاش سر موقع به خوردش داد . باید دست و پاش رو به تخت بست . باید زندانیش کرد و با هزار بد بختی هر ماه ۱۰۰ هزار تومان هزینه دارو و درمان و ۲۵۰ هزار تومان بابت اجاره خانه داد هزینه ای که با گرفتن کار خیاطی تو منزل تهیه می شه . رضوان گفت : اسممو می خواید برای چی؟ بنویس زینب بلاکش! بنویس ... یه زن. زنی که دلش برای شوهرش می سوزه. یه زن که نمی خواد شوهرشو طلاق بده. مگه چه گناهی کرده که طلاقش بدم؟ آدم کشته؟ چاقو کشی کرده؟ مواد فروخته؟ بابا جان رفته جنگ. رفته جبهه. از من و شما دفاع کرده. از من و شما. از ناموس شما.
 
گفت : هفت ساله که مادرم ازم رو برگردونده. هفت ساله که نه خواهرمو دیدم نه برادرمو. نمی دونم الان چه شکلین، چه ریخیتین! هفت ساله که عالم و آدم از من بریدن. آخه چرا؟ چون شوهرم موجیه؟ چون موج گرفتش؟ چون شیمیاییه؟
 
گفت : سه ساله تمامه که می رم بنیاد شهید و برمی گردم. سه ساله که به تمام عالم و آدم می گم شوهرم موجیه. شیمیاییه. کو گوش شنوا؟ گفتن برو مدرک بیار. اینم مدرک. مدرک از این بالاتر که فرمانده گردان و فرمانده دسته شون بنویسن امضا کنند. می گن فرمانده لشکر باید تائید کنه. بابا فرمانده لشگر مگه چند تا از سربازاشو می شناسه؟
 
رفتم بیمارستان چمران اهواز دنبال مدارکش. گفتند خانم بی خود نگرد تمام پرونده ها سوخته. پرونده حادثه اش سوخته. گفتم کتبی بنویسید ببرم تهران. گفتند مسئولیت داره 
 
سکوت کرد. سکوتی ساکت و سرد. خیره شد به کاغذ پاره هایی که دستش بود. کاغذ پاره هایی که با هزار مصیبت تهیه کرده بود. کاغذ پاره هایی که تنها گواهی مجروحیت حمید بودند.
 
چقدر بهش گفتم برو دنبال درصد مجروحیتت. هی خندید. و گفت مگه من واسه درصد و سهمیه رفتم جبهه! من واسه مردم رفتم. کدوم مردم؟! مردمی که وقتی موج می گیردت به جای کمک کردن مسخره ات می کنن! مردمی که اصلاً یادشون رفته جنگ چی بود، جبهه چی بود. کدوم مردم مرد! مردمی که وقتی میفهمن محتاج هستی و یه زن تنها و جوان هزار تا پیشنهاد بی شرمانه بهت میدن! یا میگن این دیونه درست بشو نیست برو ازش جدا شو و بیا صیغه م شو!
 
 فکر حمید بود. فکر آرمان بود. پسر پانزده ساله ای که سخت وابسته پدر بود. پسر پانزده ساله ای که منزوی بود. گوشه گیر بود. از سو تغذیه رنج می برد و با تمام کتک هایی که گاه و بی گاه از پدر می خورد او را سخت دوست داشت و به او وابسته بود. پسر پانزده ساله ای که از زور غصه پدر، هنوز هم شب ادراری دارد. تو خورده است. گوشه گیر است.
 
گفت: دیشب دوباره بچمو کتک زد. می دونید چرا؟ چون طفلی گفته بود مامان اول مهر اومده نمی خوای یک کمی هم به فکر من باشی؟ چرا همش برای بابا و عمو قرص می خری؟ پس من چی؟
 
مشکل رضوان یکی دو تا نیست. کاش مشکلاتش در حمید خلاصه می شد و موج گرفتگی هایش و آمدن و رفتن های هر روز و هر روزش به بنیاد شهید. بار برادر حمید که در ایام سربازی اش در اثر تصادف دچار سانحه مغزی شده است و چون کودکی چند ساله می ماند هم روی شانه های رضوان است. برادری که بعد از گذشت سالها هنوز که هنوز است حق و حقوقی برایش تعیین نشده است. چرا؟
 
برای دنبال کردن پرونده حامد برادر حمید 12 سال است که می روم کرمانشاه و می آیم. 12 سال. خودش یک عمره! 
 
 و رضوان اصلاً نفهمید کی مادر شد. کی 29 ساله شد. کی خیاط شد. کی درسش را ول کرد و افتاد دنبال کارهای حمید. کی بزرگ شد. پانزده سالش بود که به همسری پسر عموی رزمنده اش درآمد. پسر عموی همسر موج گرفته ای که روز به روز امواج در سرش کوبنده تر شد و صخره وجودش را مکید. عمری که پله پله تا اتاق فلان مدیر و فلان مسئول ته کشیده. عمری که پشت در اتاق این جناب سرهنگ و آن جناب سرهنگ تلف شده. عمری که پای هزار و پانصد و پنجاه و نه برگه تقاضای ملاقات و التماس امضا باطل شده. عمری که به پای پرستاری از حمید و برادر معلولش هدر شد. عمری که روزهایش به سوزن زدن و لباس برای این و آن دوختن گذشت.
 
گفتم حمید برو دنبال درصد مجروحیتت. خندید. گفت کدام درصد زن! همش واسه خدا بوده. واسه مردم.   نگفت که روزگار یک جور نمی مونه. نگفت که موج گرفتی هر روز بدتر از دیروز می شه. نگفت که بالاخره منم یک زنم. یک زن تنها که یه روزی خانواده اش و کس و کارش به خاطر شوهر موجیش ولش می کنن به امان خدا.
 
نگفت. اونقدر نگفت تا بالاخره ورشکست شد. رفقاش سرش کلاه گذاشتن. بنگاه معاملات ملکی داشت و نمی دونست که دوستاش دارن می چاپنش
 
 رضوان تو چه مدرکی از شیمیایی بودن حمید داری؟ چه مدرکی از مجروحیتش داری؟ سئوال من برای رضوان سنگین بود. گران بود. جوابش در کف پاهایش تیر می کشید. کف پاهایش که آنقدر رفته بود اهواز و آمده بود ، آنقدر رفته بود اهواز و آمده بود که دیگر پا نبود. واریس بود. رگ های کلفت آبی رنگ از قوزک بیرون زده بود. تمام مدرک مجروحیت رضوان چند تکه کاغذ نیمه سوخته بود. چند تا نامه. چند تا عکس. چند تا ورق بی مصرف.
 
به صورت رضوان نگاه می کنم که کبود است. حمید در حالت بیماری و موج گرفتگی اش چنان او را زده که نیم دایره گونه راستش کبود است. دلم می خواهد بپرسم :  رضوان از تو هم حلالیت طلبیده؟
 
همین مادرش که ده سال است در خانه ما بست نشسته است و به کرمانشاه باز نمی گردد. همین مادرش که از دست پدر حمید به خانه پسر مجروح جنگی اش پناه آورده بود. همان پدر حمید که سر پیری معرکه گیری کرده بود. همان پدری که با ازدواج دوباره اش تمام دار و ندارش را مهر همسر دومش کرده بود. همان ازدواجی که خانواده حمید را متلاشی کرده بود. همان ازدواجی که مادر و دو خواهر حمید را روانه تهران کرده بود. همان خواهرهای محصل و دانشجو که خرجشان را رضوان بی منت می دهد. همان خواهرانی که حالا فعلاً درس می خوانند و تمام فکر و ذکر رضوان موفقیت آنها در تحصیل بود. خدا رحمتت کند بابا! چقدر دلت می خواست من بروم دانشگاه. خدا بیامرزد برادرت را که با ازدواج دوباره اش مانده ریگی برای حمید نگذاشت!
 
گفت:  ما که از تحصیل خیری ندیدیم. دیپلم که گرفتم حمید گفت بسه. همین هم برایت زیاد است.
 
گفت:  اگر بدونید چه دختر درس خوانی بودم!
 
گاهی پیش خدا کم می آرم. گاهی از خدا می پرسم مگر گناه حمید و امثال حمید چیست؟ که این طور خودشان و خانواده شان در عذاب و عتابند؟ مگر برای مردم و مملکتش موجی نشده؟ مگه برای وطنش، سرزمینش اینطوری نشده.
 
 وطن. وطن. وطن. وطن یعنی بغض بی خودی. برای زنی که هر شب زیر مشت و لگد شوهر موجی اش خورد می شود و در برابر وسوسه طلاقش بردباری می کند و سکوت. وطن یعنی " حمید . ی " که پرونده سانحه مجروحیت جنگی اش در بیمارستان اهواز سوخته است و حالا کسی زیر بار موجی بودنش نمی رود. وطن یعنی شعار. شعار دادن.
 
وطن یعنی اشک ریختن همسر یک مجروح جنگی در هفته دفاع مقدس. یعنی التماس کردن زنی در برابر ساختمان بنیاد شهید. وطن یعنی تاول های یک وجبی. یعنی خس خس سینه. یعنی خود سوزی مجروحین جنگی در چشم مسئولین. وطن. وطن. وطن...
 
گفتم:  من کاری از دستم ساخته نیست رضوان . من فقط می توانم عکس بگیرم و بنویسم بقیه اش با خدا.
 
گفتم:  کاش می توانستم کمکت کنم. اما حال و روز خودم را که می بینی.
 
نه چیزی نگفتم. مات ماندم و ساکت. در برابر شب ادراری های پسرکی 15 ساله که هر شب از دست پدر موجی اش کتک می خورد و می داند که بابا مقصر نیست. می داند که بابا مریض است. بیمار است. پسرک اما درد دارد. دردی سنگین. دردی که از ابتدای تولدش با اوست.
 
نه چیزی نگفتم. چی می گفتم؟ حرفی هم مگر مانده؟
 
 و رضوان رفت. چادر مشکی اش را سرش کشید و رفت. انگار که اصلاً نیامده بود. وقتی می رفت هوا پائیز شده بود. هفته دفاع مقدس. روی دیوارها نوشته بودند " اگر ایستادگی نمی کردیم چه می شد؟ " فاطمه آمده بود که همین را بگوید. همین ایستادگی را.
 
دیروز ما به او احتیاج داشتیم و او (حمید ی) با تمام وجود آمد و امروز او و خانواده اش یاری و کمک ما را می خواهند. همه چیز را سیاسی نبینیم. نگوئید می خواست نره جبهه، مگه برای ما رفته، بره از همونایی بگیره که فرستادنش، اگه نمی رفت الان تو و خانواده ت چه سرنوشتی داشتید؟پس انسانیت کجاست؟ او ناموس من و توست ، دیروز او برای دفاع از ناموس ما رفت و امروز ناموس او ... 
 
برخی از مشکلات جانباز اعصاب و روان و شیمیایی (ح):
 
۱- پرداخت اجاره بهاء مسکن اجاره ای (ماهیانه ۲۵۰ هزار تومان) 
۲- درمان و هزینه های دارویی سنگین جانباز (ماهیانه بطور متوسط ۱۰۰ هزار تومان)
 ۳- شغل متناسب با شان و منزلت همسر جانباز (خیاطی)
 
بانک ملت -  شعبه سه راه وحیدیه نظام آباد کد ۹/۶۸۵۶  - شماره حساب: ۹/۸۳۲۵۲۴  به نام خانم ( رضوان یادگاری)
 
*** تهیه و تنظیم: احمد جلالی فراهانی  و حیدر رضایی

علاقه‌مندان می توانند جهت اطلاعات بیشتر با پست الکترونیکی hidarrezaei@yahoo.com ارتباط برقرار کنید.
  

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:35 توسط یه قصه گو |

به یاد داشته باشیم که....

سعي كنيم در گفتار و برخوردهاي روزانه از كلمات و جملات مثبت استفاده كنيم ، مثلاً در ملاقات با ديگران بجاي استفاده از كلمه « خسته نباشيد » كه داراي بار منفي و القاي حس خستگي است ، بگوييم «خدا قوت» ، «شاد باشيد» ، و يا «پر انرژي باشيد».

هرلحظه را به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است و كسي چه مي داند ، شايد آخرين لحظه باشد.

فراموش مكن : هرچيزي را كه در اين جهان از دست بدهي ، معادل يا بهترش را به تو خواهند داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:32 توسط یه قصه گو |

گزارشگران فوتبال کشور و عدم رعایت اصل بی طرفی
خبرگزاري انتخاب : بحث در مورد پرسپولیسی یا استقلالی بودن گزارشگران تلویزیون یک بحث همیشه داغ است و اتفاقا نظریات مختلفی هم در این ارتباط وجود دارد. برخی از علاقه مندان فوتبال با قاطعیت از پرسپولیسی بودن یک گزارشگر خاص حرف میزنند و عده ای دیگر با همان قاطعیت میگویند طرف استقلالی است و در واقع هرکدام دیدگاه های خاص خود را در این ارتباط دارنداما در مطلب زیر برای اینکه به تمام ابهامات پاسخ دهیم یکبار برای همیشه قرمز یا آبی بودن گزارشگران و مجریان تلویزیون را ذکر کرده ایم . امیدواریم دیگر هیچ ابهامی در این مورد باقی نماند!

۱) عادل فردوسی پور- پرسپولیسی دو آتشه!
تنها گزارشگر صاحب سبك تلويزيون ايران كه راحت مي‌تونه ادعا كنه شيوه گزارشگري ورزشي ايران را متحول كرده. الان حتي گزارشگرهاي بسكتبال و هندبال هم سعي مي‌كنند مثل او بينندگان را در جريان اطلاعات جانبي قرار بدهند. جواني خيلي مستعد كه آگاهي‌هايش بر عقلش غلبه نكرده. به اين تعبير كه مي‌دونه آگاهي‌هايش را چه زماني ارائه بدهد و چه زماني از ارائه آنها چشم‌پوشي كند. خيلي تند و جويده حرف مي‌زنه ولي اين نه تنها اصلاً شنونده را ناراحت نمي‌كنه، تازه باعث مي‌شه احساس صميميت هم بكنه. وقتي مي‌بينه گزارشگر با هيجان كاملاً طبيعي (و نه هيجان مصنوعي خياباني) و به زبان عاميانه خود مردم، اينقدر قشنگ بازي را گزارش مي‌كنه، كاملاً مي‌ره تو جو بازي. فردوسي پور خيلي مطالعه مي‌كنه و به قول خودش يك عشق فوتبال واقعيه. ناشناس‌ترين بازيكن‌ها رو مي‌شناسه و نكات ريزي از زندگيشون نقل مي‌كنه كه يخ سردترين بازي‌ها رو هم مي‌تونه بشكنه. ضمن اينكه مي‌دونه اين اطلاعات رو چه زماني ارائه بده. مي‌دونه وقتي كه بازي از تب و تاب افتاده و تماشاگر داره كسل مي‌شه بايد دوباره حواسش رو جلب كرد و اين بهترين وقت دادن اطلاعاته. نه اينكه تو هيجان‌انگيزترين صحنه‌هاي بازي آمار بازي‌هاي گذشته را بخواهد بخواند. فردوسي‌پور خودش يك كارشناس فوتباله و كاملاً بر سبك‌هاي بازي و سيستم هايي كه تيم‌ها برپايه اون چيده شده‌اند و حتي تاريخچه سيستم تيم آگاهي داره و خيلي خوب، خيلي بهتر از كارشناس‌هايي كه دعوت مي‌كنه، تماشاگر را در جريان مسائل فني بازي مي‌گذاره.

سبك حرف زدنش خيلي جالبه. «چه مي‌كنه اين فلاني» كه كاملاً از زبان او وارد ادبيات مردم ما شد. علاوه بر این تيكه‌هايي كه خيلي راحت به بازيكنان كم‌كار مي‌اندازه، بدون توجه به اينكه طرفداران اون تيم او را به هواداري از ديگري متهم مي‌كنند، خيلي آدم رو سر حال مي‌آره. بازي ايتاليا و سوئد در يورو 2004 تيكه بسيار بسيار جالبي به دل‌پي‌يرو انداخت، بعد از يك ضربه فني كه روي دروازه سوئد زد: «نشون مي‌ده هنوز يه چيزهايي از فوتبال يادش مونده...!!!» يا در بازي پرسپوليس- پيكان براي اشاره به شايعاتي درباره بي‌اقتداري زوبل: «اين هم آقاي زوبل، سرمربي پرسپوليس. حداقل اينطور مي‌گن!!!!!!» او خيلي راحت به همه بزرگان فوتبال تيكه مي‌اندازه، بدون اينكه بترسد كه او را به هواداري از تيم خاصي متهم كنند. اعلان‌هاي آغازين برنامه نود فوق‌العاده جذاب و جنجالي هستند. به ويژه وقتي رهبري‌فر و انصاريان را شايسته عضويت در تيم ملي رزمي ايران مي‌داند، يا گل‌نزني‌هاي مهاجمان استقلال و قهر و آشتي هاي سامره را تو بوق مي‌كنه و راحت از تصميمات تيم‌ها انتقاد مي‌كنه. خيلي باش حال مي‌كنم. فوتبال با صداي فردوسي‌پور يه چيز ديگه است.

عادل در نوجوانی یک پرسپولیسی دوآتشه بود و همین حالا هم خیلی دوست دارد پرسپولیس در دربی استقلال را مغلوب کند! او البته وقتی وارد کار روزنامه نگاری شد کمی منطقی تر به قضایا نگاه کرد. عادل چون میخواهد به همه نشان دهد که پرسپولیسی نیست ادای استقلالی ها را در می آورد وبعضا طوری وانمود میکند که انگار از اول استقلالی بوده! در حالیکه چنین چیزی نیست و بهترین مجری ورزشی تلویزیون یک پرسپولیسی دو آتشه است.

۲) مزدک میرزایی - استقلالی و البته یوونتوسی
از نسل گزارشگران جدید فوتبال در ایران می‌باشد. وی متولد 26 شهریور ماه 1349 و فارغ التحصیل رشته مهندسی صنایع چوب است که در سال 1384 موفق شد جایزه بهترین گزارشگر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران را دریافت نماید .
مي تونم راحت بگم شاگرد و دنباله‌رو فردوسي پور. خوشبختانه شاگرد خوبي هم هست و اگر تحسين‌برانگيز نيست حداقل ما رو از شنيدن صداي غير قابل تحمل بقيه گزارشگران راحت مي‌كنه!!! به پيروي از فردوسي‌پور مرتب اطلاعاتش رو به‌روز مي‌كنه تازگي حتي اطلاعاتي مثل تاريخ تولد بازيكنان و روز اولين گل زده‌ و حتي كادوي كريسمشون رو هم به بيننده انتقال مي‌ده. البته شايد به وقت‌شناسي فردوسي‌پور نباشه ولي به هر حال از بازي هم دور نمي‌مونه. يك كم هيجان صداش كمه. براي گزارشگري فوتبال يك كم زيادي خونسرده!!!

مزدک درست برعکس عادل, استقلالی است و درست برعکس او میخواهد ثابت کند که استقلالی نیست و ادای پرسپولیسی ها رو در می آورد. میرزایی استقلال رو خیلی دوست دارد و گاهی اوقات استقلالی بودنش بدجوری توی ذوق میزند. او یکی از بهترین و با اخلاق ترین گزارشگران و مجریان شبکه۳ است و دوستی بسیار نزدیکی با عادل دارد.کرکری های عادل و مزدک قبل از دربی ها جالب توجه خواهد بود! مزدک البته علاقه خاصی به تیم ملی ایتالیا و باشگاه یوونتوس دارد.

۳) پیمان یوسفی - پرسپولیسی است
او هم تمام تلاشش رو مي‌كنه تا مثل فردوسي پور بشه، اينه كه تموم اطلاعاتش تاريخچه بازي‌هاي دو تيمه كه با صداي يكنواخت و بدون هيجانش به تفصيل و با ارائه تمام جزئيات به خورد بينندگان عزيز مي‌دهد، بدون اينكه سرش رو بالا كند و ببيند كه بازي در چه حالي پيش مي‌ره!! مي‌شود كه يك تيم دو تا توپ رو به تير زده و ضد حمله در راه است و آقا پيمان هنوز داره از روي كاغذ آمار بازي پنج سال پيش دو تيم رو مي‌خونه!!! متأسفانه حتي بازيكنان ايراني رو هم نمي‌شناسه و به جز بچه‌هاي استقلال و پرسپوليس بقيه بازيكن‌ها رو نشونش بدي نمي‌شناسه!!! يادم مي‌آيد بازي نفت آبادان و استقلال تهران تو ليگ برتر سه سال پيش (كه نفت 1-0 استقلال رو زد) وسط بازي صداي گزارشگر آباداني قطع شد و ايشان تا وصل دوباره صدا گزارش بازي رو بر عهده گرفتند. اين بابا حتي يك نفر از بازيكنان تيم نفت رو نمي‌نشاخت، با وجود ليستي كه دستش بود و ناچار بود فقط بازيكنان را با شماره ياد كند و 5 دقيقه بعد از روي ليست اسمش رو بخونه. كلاً از اونهاست كه آدم صداي تلويزيون رو ببنده و فوتبال رو صامت نگاه كنه بيشتر بازي بهش مي‌چسبه.

یوسفی هم مثل عادل پرسپولیسی است. او در این چندساله کمی بر اطلاعات فوتبالی خود افزوده وسعی دارد یک گزارشگر بی طرف باشد اما خوب هنوز با عادل و مزدک فاصله دارد. یوسفی هم طبعا دوست داشت پرسپولیس ,استقلال را شکست دهد.

۴) جواد خیابانی - استقلالی قدیمی
با يك هيجان كاملاً مصنوعي مشهود سعي در جذاب كردن بازي داره، در حالي كه من فكر مي‌كنم بيشتر به درد شاهنامه خوندن مي خوره. همه‌اش مي خواد الكي بازي را هيجاني كنه و اگه بازي تيم ملي هم باشه كه ديگه هيچ، غرور ملي‌مون رو هم مي‌خواهد به عرش برسونه. يك توپ ساده را كه دروازه‌بان مي‌گيره به يك شاهكار حماسي تشبيه مي‌كنه و يك گل معمولي را چنان بزرگ مي‌كنه كه دروازه‌بان هيچ‌وقت اين گل را از ياد نخواهد برد و از شنيدن نام اين مهاجم بر خود خواهد لرزيد!!! به نظرم مي‌تونه شغل خوبي در باليوود به دست بياره، براي بخش عشقي فيلم‌هاي هندي!!! همه‌چيز در خيال اين آدم شامل احساسات پاك و غيرت و تعصب است و مربي فلاني را مي‌آورد تو ميدون تا ترس در وجود مدافعين حريف بياندازد و فلاني را تعويض مي‌كند چون مثلاً ايتاليايي است و بهتر است يك ايتاليايي برود تا «ايتاليايي ديگري، هموطن او، از گوشت و خون او ، دو مردي كه نژادي يكسان و تاريخي به يك شكل دارند جاي هم را در زمين پر مي‌كنند!!!!» ؟

خیابانی چندی قبل در مصاحبه ای گفت: من یک زمانی در استادیوم تخمه می فروختم! او در جوانی از طرفداران پروپا قرص استقلال بوده و با پرچم و هدبند آبی به استادیوم ها می رفته است اما اگر از خودش بپرسید شدیدا منکر این موضوع می شود. دوستان آقا جواد میگویند او علاقه زیادی به رضا نعلچگر و ناصر حجازی داشت. اما در گزارش دربی ۶۳ خودش را لو نداد!

۵) بهرام شفیع - پرسپولیسی جام تخت جمشید!
پير دير و مرشد رهروان طريقت، استاد بهرام شفيع!!! ايشون هم پايه‌گذار يك سبك گزارشگري در ايران بود: سبكي به اسم «چرند بگو و گزارش كن!!!» كماكان گزارشگراني مثل بهروان و خياباني دنباله‌رو اين سبكند (در حاليكه ميرزايي و يوسفي و علي‌فر سعي مي‌كنند دنباله‌رو سبك مدرن فردوسي‌پور باشند، هر چند شايد هيچ موفقيتي به دست نياورند). شفيع فرشته عذاب من است كه كاملاً مطمئن شده‌ام هر وقت گناهي مي‌كنم سر و كله‌اش پيدا مي‌شه و براي تنبيه من يك بازي خوب رو گزارش مي‌كنه (در واقع من رو محروم مي‌كنه): تشبيهات شفيع زبانزد خاص و عام است: «دفاع مثل يك سد بتوني است كه اينجور جلوي آب رو مي‌گيره. خب اگه سد يك ترك ور داره آب توش نفوذ مي‌كنه و بعد از مدتي سد ديگه نمي‌تونه آب رو نگه داره. بعد از يك مدتي سد خراب مي‌شه و مي‌شود آنچه كه نبايد بشود. حالا دفاع هم مثل همان سد است. بايد خيلي مواظب بود كه آب توش نفوذ نكنه و .....(ادامه دارد)» شما در همين حين مي‌بينيد كه دو تا گل زده شده و يك پنالتي هدر رفته و شش تا تعويض انجام شده ولي هنوز آقاي شفيع داره تئوري تشبيه دفاع به سد رو توضيح مي‌ده. مثلاً تو بازي آمريكا و كلمبيا تو جام جهاني آمريكا يادمه گير داده به آلكسي لالاس و اينكه چه اسم آنتيك و قيافه آنتيك‌تري داره و اين بابا گيتاريست بوده و تو كمپ زندگي مي‌كرده و ... تو اين فاصله دو تا گل زده شد كه يكيش رو اسكوبار كلمبيايي به خودشون زد و كلمبيا حذف شد و يارو مدافعه رو كشتند و دنيا خبر شد، ولي اين آقاي شفيع كماكان داشت جزئيات زندگي اين آلكسي لالاس رو شرح مي‌داد و فقط وقتي گل زده شد گفت: «حالا يك گل هم مدافع كلمبيا به خودشون مي‌زنه. به هرحال اين آلكسي دست دخترش رو گرفت و رفت ويرجينيا و .....»

شفیع در زمان برگزاری جام تخت جمشید پرسپولیسی بود ولی بعدها به مرور سعی کرد تعادل را حفظ کند. شفیع همه جا مدعی میشود تیم ملی را بیشتر از پرسپولیس و استقلال دوست دارد. او سالهاست که کار گزارشگری را کنار گذاشته و فقط مجری گری والبته فدراسیون داری میکند!

۶)علیفر- او هم استقلالی است
شاهكاريه واسه خودش. كافيه كه از كسي خوشش نياد، خشتكش رو بالاي نورافكن ورزشگاه آويزون مي‌كنه!!!! آدم مي‌ميره از خنده وقتي كه مي‌بينه گزارشگر به جاي گزارش بازي داره فلان بازيكن رو دعوا مي‌كنه كه چرا به اون يكي پاس نداده و به اون يكي پاس داده و اينكه اون لايق اين حقوق و دستمزد نيست و اينكه چرا سر اين بازيكن داد كشيده در حاليكه خود خاك بر سرش بايد اينقدر بازيكني خوبي باشه كه توپ رو مستقيم بكنه تو گل و ......!!! ولي از حق نگذريم تو يك مورد داره پيشرفت مي‌كنه و اون شناختن بازيكن‌هاست. چند مورد به ويژه تو باشگاه‌هاي انگليس چند تا بازيكن گمنام رو در حال گرم كردن چنان سريع شناخت كه كف كردم، به ويژه اينكه به او به اندازه سايرين ميدان داده نمي‌شود.

علیفر هم از طرفداران استقلالی بوده اما در گزارشهای خود بی طرفی را رعایت می کند. این روزها علیفر خیلی کم کار گزارشگری را انجام می دهد. او علاقه ویژه ای به محوطه ۵/۵ متر دارد!

۷)رضا جاودانی - ابومسلمی و استقلالی
رضا جاودانی اهل مشهد و از طرفداران ابومسلم است اما از میان قرمز و آبی دومی را ترجیح میدهد و استقلالی است. جاوانی مجری برنامه های مربوط به کشتی و قوی ترین مردان ایران هم هست اما به فوتبال نیز علاقه خاصی دارد.

8) بهروان: اصل خنده! خوشبختانه بعد از تصادفش تقريباً گزارشگري را رها كرد تا قبل از تصادفش همه ورزشها را گزارش مي‌كرد: فوتبال، واليبال، بسكتبال، كشتي، قايقراني، تيراندازي و ... . ورزشي نبود كه در حيطه گزارشگري او نباشد. صبح كشتي نگاه مي‌كرديد بهروان داره گزارش مي‌كنه، ظهر واليبال، باز هم بهروان، عصر قايقراني باز هم بهروان، شب فوتبال باز هم بهروان... با اون يگ (يك) گفتن‌هاي به ياد موندنيش.او گزارشگر بی طرفی نشان داده است.

البته این لیست میتوانست خیلی بلند بالاتر باشد اما در یک نگاه کلی از بین گزارشگران قدیمی هم میتوان از صالح نیا پرسپولیسی و کوتی مایل به پرسپولیس و کوثری استقلالی و بهروان مایل به استقلال هم نام برد! داوود عابدی گزارشگر شبکه خبر و برنامه پارازیت هم از پرسپولیسی های دوآتشه است به طوری که در آخرین قهرمانی پرسپولیس در لیگ با بازیکنان این تیم دور افتخار زد!

***سینا
  




نظرات كاربران :

kheyli khob bod dasteton dard nakone daste ferdoosipor ham dard nakone ke ghermeze.manam ghermezam aadel jon.majid.norway.
majid
نقد يك طرفه ديگران خيلي خوش ايند نيست.بعلاوه سطح فوتبال مملكت با فهميدن هديه كريسمس يك بازيكن بالا نميره
به نظرم اینگونه حرف ها به در این سایت خبری نمی خورد. نوشته های نویسنده مقاله بسیار غیر کارشناسی بود. و فکر می کنم ایشان تنها یک نفر را مقدار کمی می شناسد آن هم فردوسی پور. بقیه را از خیال خودش گفته است. باتشکر از عوامل سایت
محمد
 از آقای سینا که این مطلب را نوشته اند می خواستم بپرسم که آیا این مطالب را به تنهایی فهمیده اند یا با کمک دیگران به آن پی برده اند و دیگر اینکه زمان فهمیدن این مطالب آیا شب بوده است یا روز؟
با تشکر
سوتی های گزارشگران سيما


**آخرین باری که نوانکو کانو پیراهن ارسنال را پوشید کی بود؟آنچه مسلم است اینکه هواداران توپچی ها خاطره حضور مهاجم نیجریه ای در لندن را از یاد برده اند پیمان یوسفی در بازی ارسنال و واتفورد 40 دقیقه ادبایور را کانو خطاب کرد و وقتی او را در جریان تماس های تلفنی مردم قرار دادند گفت(واقعا عذر میخوام اسم این اقا ادبایور است کانو دیگر در ارسنال بازی نمیکند)

--------------


**در جریان بازی سپاهان و ذوب اهن در جام حذفی از یکی از داوران قدیمی کشور به نام عرب براقی تقدیر شد . پس از سوت پایان بازی عباس بهروان دوان دوان خودش را به او رساند و گفت :*بینندگان عزیز در خدمت زنده یاد (!) عرب براقی هستیم*

-------------------------------------


**دقایق پایانی بازی برزیل و هلند در مرحله نهایی جام جهانی 98بود داور به نشانه خطا سوت زد و بهرام شفیع گفت:((و این هم سوت پایان بازی)) برزیلی ها ضربه خطا را زدند و گزارشگر به امید اینکه داور خیلی زود خاتمه بازی را اعلام کند سکوت کرد یک دقیقه هم گذشت اما داور سوت نزد شفیع هم بدون انکه خم به ابرو بیاورد سکوت را شکست و گفت ((حالا رونالدو صاحب توپ میشه ))

----------------------------------------

**اسکندر کوتی تهیه کننده برنامه ای بود به نام [جنگ فوتبال اروپا] اینکه او در این برنامه به جای پیر و جوان و پیرزن و کودک بحث میکرد به جای خود اما حکایت بررسی بازیهای لیگ هلند توسط کوتی را هرگز فراموش نمیکنیم . در جدول رده بندی اکثر تیم ها به صورت مخفف و با سه حرف اختصاری مشخص میشدند اما کوتی
(ایند هوون)را تیم پی اس وی psv
را ای جی ایکس معرفی میکرد Ajx (اژاکس)

-----------------------------------



**در جام جهانی 1990تیم ملی ایتالیا گلزنی به نام سالواتوره اسکیلاچی رو کرد . در جریان برگزاری مسابقات هرکدام از گزارشگران به شیوه متفاوتی نام او را تلفظ میکردند. در یکی از بازیهای وقتی او دروازه حریف را باز کرد بهرام شفیع گفت((حالا اسکیلاچی ،اسکلاچی ،اشیلاچی،شیلاچی یا هر اسم دیگه ای داره من نمیدونم! به هر حال گل خودش را زد))

--------------------------------------



**در یکی از بازیهای تیم مراکش در جام جهانی 98 نام بازیکن این تیم به همراه پرچم قرمز رنگ مراکش روی صفحه تلویزیون حک شد. بهرام شفیع با هیجان فریاد زد ((بله،نفهمیدیم چی شد اما در هر صورت داور بازیکن مراکش را اخراج کرد و حالا این تیم باید ده نفره به بازی ادامه بده))

----------------------



**در روزهایی که دانمارک تا مراحل پایانی جام ملت های 1992 پیش رفته بود و علاقمندان فوتبال نام بازیکنان نه چندان مطرح این تیم را از هم میپرسیدند ، بهرام شفیع یکی دیگر از شاهکارهایش را رو کرد . مربی دانمارک دست به تعویض زد و کارگردان تلویزیونی نام بازیکن تازه وارد و بازیکن تعویضی را به همراه عبارت DENMARK روی انتن فرستاد شفیع اسم بازیکنی که به سمت نیمکت ذخیره ها حرکت میکرد را درست تلفظ کرد اما...(( و به جای او دن مارک وارد زمین میشه!))

-----------------------



**در جریان یکی از بازیهای پرسپولیس در فصل گذشته که پس از افطار برگزار میشد مجید خدایی کشتی گیر ملی پوش ایرانی در میان تماشاگران حاضر شده بود وقتی تلویزیون چهره او را به تصویر کشید عادل فردوسی پور گفت((این هم مجید خدایی کشتی گیر تیم ملی فوتبال ایران))

--------------------


**عباس بهروان در حین گزارش استقلال و سپاهان در تورنمنت نقش جهان اصفهان
((همان طوری که مشاهده میکنید شرایط جوی اصلا مناسب نیست. وزش باران و بارش باد امکان برگزاری یک بازی زیبا را از بین برده))

------------------


**بازی نیمه نهایی جام جهانی 94بین برزیل و سوئد برگزار میشد و باز هم عباس بهروان پشت میز گزارش نشسته بود.در دقیقه 9 ضربه مازینهو به تور کناری دروازه اصابت کرد و به اوت رفت ((توی دروازه ...توی دروازه..این گل میتونه نوید یک بازی پر گل و زیبا رو باشه برزیل 1 سوئد 0))البته پانزده دقیقه بعد جهانگیر کوثری که به عنوان کارشناس در استودیو حضور داشت گفت:((البته مثل اینکه ان توپ گل نشده بود .ضمن عذر خواهی از بینندگان عزیز بازی کماکان 0_0 دنبال میشه))

-------------------


**اسکندر کوتی در حال گزارش بازی غیر زنده تیم ملی اتریش و یک تیم دیگر بود. بالای صفحه تلویزیون در محل مربوط به درج نام تیم ها و نتیجه بازی نام لاتین اتریش (Austria)درج شده بود و جناب گزارشگر این تیم را استرالیا خطاب میکرد.کار به جایی رسید که پس از پایان پخش این بازی ضبط شده مجری شبکه سه با اشاره به تماس های پر تعداد مردمی ضمن عذر خواهی ،اشتباه گزارشگر را تصحیح کرد.

-----------------------------------



**چلسی گل زد و جواد خیابانی در لا به لای فریادهایش گفت((بدون شک الان مردم شهر چلسی خیلی خوشحال هستند)) او بعدها این واقعیت را که در کل بریتانیا شهری تحت عنوان چلسی وجود ندارد پذیرفت. اما به عنوان اخرین دفاعیه اش مدعی شد چلسی نام محله ای در لندن و منظور گزارشگر هم اشاره به ان محله بوده است.مثل این می ماند که گزارشگر بعد از گل استقلال بگوید((الان اهالی میدان استقلال سر از پا نمی شناسند))

--------------------------



**کریم باقری بازیکن ارمینا بیله فلد پشت یک ضربه ایستگاهی از فاصله 30-40 متری ایستاد و مزدک میرزایی که دو مانیتور را پیش روی خود داشت برای نواخته شدن ضربه لحظه شماری میکرد . یکی از مانیتور ها مربوط به پخش مستقیم و بدون تاخیر بود و دیگری با حدود 15-10 ثانیه تاخیر تصاویر مربوط به شبکه سه را روی انتن می فرستاد.کریم در مانیتور شماره یک ضربه را زد و گزارشگر با هیجان بسیار زیاد شوت او را استثنایی لقب داد .تماشاگر تلویزیونی اما هنوز باقری را در حالی که دست به کمر زده بود و دیوار دفاعی حریف را بر انداز میکرد میدید.عکس العمل مزدک خیلی جالب بود((البته این ضربه لحظاتی بعد زده شد))


-----------------------




**این یکی را محمد دادکان به خاطر می آورد . قبل از اینکه رییس فدراسین فوتبال شود در یکی از برنامه های کارشناسی سیما با اجرای عباس بهروان شرکت کرد .مجری گفت((شما خیلی ساکت نشستین اقای کانداد ... ببخشید اقای دادکان)) این از نظرمن از همه با حال تر بود


------------------------------


**دوستان نزدیک هنوز اورا پولی اوف صدا میزنند داستان از این قرار است که ایشان پیش از انکه این واژه Play off سر زبان ها بیفتد لغت فارسی ان را در جایی خوانده بود و در جریان یکی از گزارش هایش گفت((اگر همین نتیجه حفظ شود سرنوشت در بازی پولی اوف مشخص خواهد شد.

--------------------------------------


**این یکی فوتبالی نیست اما خیلی قشنگه . یدالله اعتصامی در جریان گزارش مستقیم یکی از جدال های داخلی در حالی که از نمایش پسر یکی از کشتی گیران قدیمی به وجد امده بود تصمیم گرفت احساسش را در قالب یک بیت شعر بیان کند
((پسر کو ندارد نشان از پدر ...نشاید که نامش نهند آدمی!!!))
البته بسیاری از کارشناسان ادبیات معتقدند قدیم ها مصراع دوم این بیت ((تو بیگانه خوانش نخوانش پسر))بوده


-----------------------------------------




**بازی پرسپولیس و تراکتور سازی بود.تابلوی تعویض بالا رفت و غلام حسین دین محمدی قصد داشت برای تراکتور وارد زمین شود .جواد خیابانی اما ناگهان تمام تماشاگران تلویزیونی را در جای خود میخکوب کرد ((حالا غلام حسین دین محمدی برادر بزرگتر رسول خطیبی وارد زمین میشه )) او بعد ها مدعی شد نسبت خانوادگی حسین و رسول خطیبی و سیروس و غلامحسین دین محمدی را قاطی کرده.


--------------------------



**تمام دنیا مهاجم یوگسلاو تیم ایندهوون را ماتیو کژمان صدا میزنند اما از انجایی که جنگ فوتبال اروپا قوانین خاص خودش را دارد و املای لاتین او Kazmen بود اسکندر کوتی در عرض یک دقیقه هشت بار گفت ((ماتیو کازمن))ان روزها کاظمیان هنوز معروف نشده بود وگرنه میشد احتمال داد که این دو بازیکن را با هم اشتباه گرفته.


-----------------------------------



**و دفتر داستان های شیرین سوتی های گزارشگران را با خاطره ای ازگزارش غلامعلی پیر ایرانیدر زمان برگزاری مسابقات دسته فوق سنگین وزنه برداری بازی های اسیایی دوحه می بندیم((حالا،حسین رضا زاده وزنه 205 کیلو متری را بالای سر می برد ))این مورد البته از رادیو انتخاب شده بود



--------------------------
به نظر شما بهترین سوتی کدام یک است؟
از كجا فهميديد كه استقلاليه وكي پرسپليسي ؟ نكنه علم غيب داريد ولي به نظر من اين كه كدوم گزارش گر استقلاليه و كدومشون پرسپليسي اصلا موضوع مهم و جالبي نيست
آقاي شفيع چند روز پيش در برنامه با خاطرات فوتبال كه مربوط به بازي استقلال با نيروي هوايي عراق بود: استقلال با اين گلي كه زد در واقع فن بارانداز و سگگ را رو تيم عراق اجرا كرد و با به پل بردن اين تيم و ضربه فني اون هيج شانسي رو كه بتونه تيم عراقي امتياز بگيره و از زير خيمه استقلال بيرون بياد براش باقي نگذاشت و واقعا فن فتيله پيچ رو خوب اجرا كرد و...
بارك الله به عادل قرمزته
واي از خنده مردم. مرسي خيلي جذاب بود. توي اين امريكا كه چيزهاي زياد خنده داري ( به جز پرزيدنت بوش) پيدا نميشه واقعا دلم بار شد. راستي با ايتكه اس اس هستم ولي فردوسي پور رو خيلي دوست دارم. ولي آقاي ميرزائي( با عرض معذرت) صداشون خيلي بي هيجانه. انگار داره به معلمش درس پس ميده. بعدش هم وسط يه صحنه حساس يه چيزي كه يادش مي افته رو يه ساعت توصيح مي ده. ولي به نظرم شفيع از نظر هيجان صدا از همه بهتره. در مورد بهروان ! اوه راست مي گين. خيلي خنديدم. بيچاره خياباني......دلم سوخت براش.
ازیتا-امریکا
merci, kheili ba hal bod
Reza
فکر نان کن که خربزه اب است شکم گرسنه را چه به فوتبال و عادل و مزدک و اقا جواد
ازسوتی های بهروان:جام جهانی 94 امریکا:حالا شماره...توپ رو با ...ن پا!!میزنه...
وازافاضات جناب شفیع:جام جهانی 98 فرانسه:درحالیکه درانتهای بازی کمک داور تابلو باعدد دو رو به نشونه وقت باقیمانده بالا برده بود،شفیع:حالا میبینیم که مربی این تیم تصمیم داره بازیکن شماره 2رو تعویض کنه ...چندلحظه بعد:بلاخره نفهمیدیم این شماره دو با کی تعویض شد!!!
جوانپیر
این چیزها برای ... نون نمیشه ! بابا دست بردارید
رسام
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:16 توسط یه قصه گو |

وقتی تو نیستی
وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها...


مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض میخورم

عمریست

لبخند های لاغر خود را

در دل زخیره میکنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند؟

شاید

امروز نیز روزمبادا باشد!


وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها...

هر روز بی ت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:23 توسط یه قصه گو |

برایه تو واگویه می کنم...گوش کن

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد !
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود .
وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي !
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:38 توسط یه قصه گو |

تصور كن
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد ... ..... ناپلئون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:17 توسط یه قصه گو |

زن در حرمسراي ناصرالدين‌شاه!
زن در حرمسراي ناصرالدين‌شاه!
عصرها مي‌رفتيم حياط شاه، هشتاد زن شاه همه بزك مي‌كنند، زرد، سرخ، سبز، همه رنگ چارقدها كارس نازك، مثل ملائكه‌هاي تعزيه. شاه خودش جلو مي‌افتد، زن‌ها دنبالش. دور حياط مي‌گردد، با تعجيل مثل اين‌كه كسي دنبالش كرده باشد. هر كدام سعي مي‌كنند كه بهتر از ديگري بشوند، شايد...
انتشار يك سفرنامه در قالب يك كتاب كه اطلاعاتي دقيق از درباره ناصري به دست مي‌دهد، بخش جديدي از عيش و عشرت‌هاي سلاطين قاجار را برملا مي‌كند و حاكي از آن است كه بخش مهمي از وقت بالاترين مقام وقت ايران، به چشم‌چراني و خوشگذراني با ده‌ها زن صيغه‌اي او مي‌گذشته است.

هرچند ناصرالدين‌شاه تحت تأثير نفوذ و اقتدار مذهب در جامعه، اجبارا به برخي ظواهر شرعي و حتي مراسمات مذهبي احترام مي‌گذاشته، اما او گاه از مراسم تعزيه نيز براي يافتن دختركان معصوم بهره مي‌جسته است.

به گزارش خبرنگار «تابناك» به نقل از سايت كتابخانه تاريخ اسلام و ايران، کتاب حاضر سفرنامه يک خانم کرماني است که در سال 1309 از کرمان عازم بمبئي و از آنجا با کشتي عازم جده شده و پس از اعمال حج از راه جبل به عتبات عاليات برگشته و پس از زيارت مراقد اهل بيت عازم ايران شده است. در قم به جاي بازگشت به کرمان عازم تهران شده و در آنجا به دليل آشنايي با برخي از امراي کرمان به درون دربار ناصري راه پيدا مي کند. دو سوم فرنامه مطالب مربوط به دربار ناصري است.

اطلاعاتي كه اين حاجيه خانم كرماني از دربار ناصري داده جالب و خواندني است و براي كساني كه در پي دانستن تاريخ اجتماعي اين دوره آن هم بخش ويژه دربار ناصري هستند بسيار با ارزش خواهد بود.

محل اقامت وي در تهران منزل حشمت الدوله بوده و چون دختر وي، همسر ناصرالدين شاه بوده، وي با شاه و زنان او آشنا شده است. وي در اين يك سال و اندي در مراسم عقد و ازدواج و عزاداري و تعزيه و ديگر مناسبت‌ها مشاركت داشته و از هر قسمت، نكاتي را در اين سفرنامه آورده كه خواندني است. در واقع اين سفرنامه، گذري بر زندگي زنانه در دربار ناصري است.

نخستين پديده‌اي که او مي‌بيند و بسا از آن شگفت‌زده شده و آن را وصف مي‌کند، حضور هشتاد زن به عنوان همسر ناصرالدين شاه در دربار است: «روزها هي هي زن‌هاي شاه مي‌آمدند، تماشا مي‌كردم. عصرها مي‌رفتيم حياط شاه، هشتاد زن شاه همه بزك مي‌كنند، زرد، سرخ، سبز، همه رنگ چارقدها كارس نازك، مثل ملائكه‌هاي تعزيه. شاه خودش جلو مي‌افتد، زن‌ها دنبالش. دور حياط مي‌گردد، با تعجيل مثل اين‌كه كسي دنبالش كرده باشد. گاهي با غلام‌بچه‌ها گو بازي مي‌كند. گاهي با زن‌ها شوخي مي‌كند». واقعا اين شاه با کدام يک از زنانش به سر مي‌برد: «هر كدام سعي مي‌كنند كه بهتر از ديگري بشوند، شايد شاه امشب آن را ببرد. در سر شام شاه، انيس‌الدوله بايست بنشيند، ولي نمي‌خورد».

سه ساعت شام خوردن طول مي‌کشد. اما داستان ادامه مي‌يابد: «سه ساعتي كه شام برداشته مي‌شود، زن‌ها مي‌روند بالا توي قصر. چند نفر از اين خدمتكارهاي خانم‌ها كه شاه صيغه كرده، آواز دارند، ساز هم مي‌زنند. شاه خودش پيانو مي‌زند. عزيز‌السلطان [مليجک] رقاصي مي‌كند، آن صيغه‌ها هم ساز مي‌زنند. زن‌هاي ديگر از شاهزاده و غيره همه حاضرند. بعضي‌ها مي‌نشينند، بعضي‌ها مي‌ايستند. تا شش از شب رفته آنها را مرخص مي‌كنند كه برويد، برويد. همه مي‌روند سر منزل‌ها زن در حرمسراي ناصرالدين‌شاه!شان. هر كدام كه شاه خواست، بعد غلام‌بچه مي‌آيد كه شاه شما را خواسته. آن شخص مي‌رود. عمل كه گذشت، خود برمي‌گردد، اگرچه انيس‌الدولة مقرّب باشد. آن وقت دو نفر از عمله‌جات قهوه‌خانه كه بيشتر آنها هم زن شاه هستند، مي‌نشينند تا صبح شاه را مي‌مالند».

مراسم تعزيه يکي از جاهايي است که شاه براي ديدن زن‌ها و دخترها از آن استفاده کرده افرادي را گزينش مي‌کند. کساني تعمدا دخترانشان را مي‌آورند تا مقبول شاه واقع شوند: «امروز که شنبه بيستم است، باز ظهر از خواب برخاسته، به طريق ديروز رفتم تعزيه. ولي شاه اينجا شب [و] روز پهلوي زن‌هايش مي‌نشيند. منزل خاصي ندارد. گاهي اين اطاق، گاهي آن اطاق، گاهي پشت زنبوري با زن‌ها صحبت مي‌كند. دخترهاي مردم را تماشا مي‌كند، پول مي‌دهد. مردم بي‌عار هم دخترها را مي‌آورند نشان مي‌دهند. ديروز تا حال شش هفت دختر سراغ دادند، پسند نكرده».

و در جاي ديگر: «امروز كه شنبه هجدهم است، باز هم اندران بودم. يك خدمتكاري امين اقدس دارد، زينب نام. او را مدتي است شاه مي‌خواهد. امروز او را صيغه كردند. عصري او را بزك كردند، بردند پيش شاه. امشب هم شاه او را برد».
اتفاق مي‌افتاد که شاه دختري را مي‌گرفت و به خواهر او هم علاقمند مي‌شد و مشکلاتي پديد مي‌آمد.

و در جاي ديگر از يک محفل عروسي که زنان و دختران نشسته‌اند سخن به ميان مي‌آيد: «بعد از ظهر كه شد، شاه آمد اين اطاق آن اطاق گردش كرد. با زن‌هاي فرنگي خيلي محبّت كرد. رفت آن اطاقي كه عصرانه برايش گذارده بودند و پيشكش، آنجا نشست، عصرانه خورد. زن‌هاي نايب‌السلطنه را تماشا كرد. بعد آمد در آن اطاقي كه عروس آوردند نشاندند، عروس را تماشا كرد. آن وقت افتاد توي زن‌هاي مردم و دخترهاي مردم. يك دختري هم پسند كرد، گفت فردا بياورند اندران».

و در جاي ديگر: «امروز كه پنجشنبه بيست و دوم است، اوّل مي‌روند مسجد... در حياط آقاباشي كه اعتماد الحرم است، تعزيه است. شاه هم مي‌آيد. در يك اطاق پيش زن‌ها مي‌نشيند. دوره اطاق است. هر اطاقي مال خانمي است و كلفتش. بعضي خانم‌ها كه پيش شاه مي‌نشينند. شاه از پشت زنبوري با زن‌ها صحبت مي‌كند، پول مي‌دهد به زن‌ها. امروز كه جمعه بيست و سوم است، رفتيم تعزيه. اين خانم‌ها هر كدام دوست [و] رفيقي دارند، وعده مي‌گيرند. دايه‌ها، دختر دايه‌ها، امروز سه دختر از توي آدم‌هاي خانم‌ها پسند كرد. تعزيه كه تمام شد، اينها را بردند حياط امين اقدس. خوب زير [و] روي اينها را ديد. گفت امشب اينها را نگاه داريد، فردا صبح من مي‌خواهم عكس اينها را بيندازم. امروز كه شنبه بيست و چهارم است، شاه صبح از خواب برخاست. دخترها را بردند حياط امين اقدس. جواهر زيادي آوردند، اينها را جواهر زدند. روي صندلي نشستند. شاه خودش عكس اينها را انداخت. ما هم رفتيم تماشا. يكي از اينها را پسند كرد. سپرد به دست همان خانمي كه بسته‌بان بود». «امروز كه پنج‌شنبه بيست و نهم است، دختره‌اي كه شاه سپرده بود، آوردند، صيغه خواندند. شب بزك كردند، بردند براي شاه».
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:54 توسط یه قصه گو |

بزار خیال کنم هنوز ترانه ها مو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدا مو میشنوی

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تموم قصٌمون هنوز ترانه سازتم

بزار خیال کنم هنوز پر از تب تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بزار خیال کنم تو دل تنگیات

غروب که میشه یاده من میافتی

تویی که قصٌه ی طلوع عشقُ

گفتی و دوست دارم و نگفتی

بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگ براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفس

بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بس

دوباره فال حافظُ دوباره توی فالمی

بزار خیال کنم






+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:7 توسط یه قصه گو |

for fun
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب
کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده
و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و
با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر
جديدم استیسی فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو
بگيرم. من احساسات واقعي رو با پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي
دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ،
لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما
فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و
خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. چشمان من رو به روي
حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي
خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن،
براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که
علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک
روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي
زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John


پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی T
يادآوري می کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه
که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ
بزن
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:30 توسط یه قصه گو |

.....؟!
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
کارو
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:22 توسط یه قصه گو |

نوکرتم خدا
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:54 توسط یه قصه گو |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:23 توسط یه قصه گو |

جالبه...نه؟
سطح زمین حیاط مدرسه شیوانا و همین طور کف سالن ها همگی از سنگ خارای بسیار محکم فرش شده بود. علاوه بر کف سالن ها حیاط اطرف مدرسه و جاده های منتهی به مدرسه نیز با این نوع سنگ آتش فشانی و محکم فرش شده بود. شبها این سنگها در پرتو مهتاب تلالو و درخشش عجیبی داشتند. و همه در دهکده متفق القول می گفتند که مدرسه شیوانا شبها از ماه درخشان تر است. پشت دیوار مدرسه نیز هزاران تکه سنگ اضافی روی هم تلنبار شده بود و تپه ای سنگی پشت دیوار مدرسه در تمام دیار مشهور بودن. روزی یکی از شاگردان از شیوانا پرسید.: سنگی که برای سنگ فرش مدرسه و جاده ها استفاده شده از کوهستان های دور آمده ااست. با توجه ب این که مدرسه بودجه ای برای این کار نداشته چطور با چه هزینه ای این همه سنگ از کوهستان های دور به این جا منتقل شده است. شیوانا تبسمی کرد و گفت: سالها پیش استادی در این مدرسه می زیست سشعارش این بود: هرک برای کاری به کوهستان می رود برای من یک تکه سنگ خارا بیاورد از راهای دور و نزدیک هزاران نفر که برای دیدن استاد و کسب فیض و برکت از حضور او سختی راه را بر خود هموار می کردن و با خود سنگی را می آوردند و استاد این سنگها را روی هم می گذاشت و طی سالها این سنگ فرشزیبا و جاودانه راخلق کرد. هر تکه از این سنگها توسط چشمانی مشتاق و آرزومند انتخاب شدند و دستانی پر از امید و منتظر آنمها را فرسنگها با خود حمل کردند. و با هر یک از این تکه سنگها هزاران شور و شوق موج می زند تکه سنگهایی که پشت دیوار حیاط مدرسه است اضافه ای است که با وجود سنگ فرش شدن کف سالنها و حیاط و محیط اطراف هنوز اضافه ماندن و هر سال نیز حتی بعد از فوت استاد بر تعداد آن اضضافه یم شود. آن شاگرد پرسید سچه کار زیبایی! اگر آن کار ادامه می یافت الان تمام سطوح دهکده سنگ فرش شده بود و مردم دیگر گرفتار گرد و خاک و گل و لای تابستان و زمستان جاده نمی شدند. شیوانا تبمسی کرد و گفت! شاید آروزی آن استاد پیر همین بوده است. و برای همین نیز دستور داده سنگها را پشت دیوار مدرسه رو ی هم تلنبار کنند. وظیفه ما نه فقط این است که دنبال اجابت آرزوی خود باشیم. بلکه باید در پی برآوردن آرزوهای گذشتگان نیز باشیم. کسب معرفت فقط یادگیری لفظی درس های شفاهی نیست. بلکه انجام تمرینات عملی نیز یکی از مراحل رسیدن به آگاهی کامل است
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:2 توسط یه قصه گو |

تا به کی
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:49 توسط یه قصه گو |

تصاوير ديدني از مشهورترين فرعون مصر

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:20 توسط یه قصه گو |

خدایا کمکم کن
چی بگم...همه چیه دنیا عوض شده ادما چرا حاضر نمیشن گاهی به عملکرداشون فکر کنن؟

مگه ما چند بار به دنیا میائیم که همش میخوایم بجنگیم؟مگه زندگی اخرش مرگ نیست؟پس چرا باید تو دلامون به جای عشق و محبت .نفرت و کینه باشه؟کدومشون با ارزش تره ؟

چرا مغز ادما باید دچار انجماد فکری بشه؟چرا نباید بتونیم قشنگ فکر کنیم.درست عمل کنیم...............

مگه ارامش داشتن بده که ما با رفتارامون حرفامون اونو از خودمون دور میکنیم؟چرا وقتی جامعه میدونه چی ارزشه و چی ضد ارزش بازم افراد جامعه براشون عمل کردن به ضد ارزش ها راحت تره

خدایا کمکم کن نذار قدر محبت ادما رو ندونم...نذار به جای فکر کردن به خوبیها فقط بدیها رو بزرگ و بزرگتر کنم.نذار دلمو کینه پر کنه انقدر که نتونم واقعیت ها رو ببینم.نذار قلب حسودی داشته باشم.

خدایا نمیخوام ادم حقیری باشم..................کمکم کن کمی به اخلاقیات احترام بزارم . اونجوری که در شان یک انسانه رفتار کنم.خدایا من از عکس العمل فکر و نیت قلبیم در مورد ادما تو زندگیم میترسم.

کمکم کن واسه هیچکسی به جز خوبی نخوام .بتونم ببخشم.از اعتماد کسی سو استفاده نکنم.خدایا نذار بی رحم بشم......................................نمی- خوام بد باشم.

میخوام ارامش داشته باشم...هر چقدر که زنده ام ........................همه چيز رو نمي‌توان براساس سود و زيان محاسبه كرد. بعضی وقتامحبت فرماني مي‌ده كه مهمتره

خدایا تا کی میخوای خودتو قایم کنی کمکم کن من ارامش میخوام بهم توان درست رفتار کردن رو بده...................گفتار نیک کردار نیک پندار نیک رو یاد بده.....................مگه نگفتی زکات علم اموزشه؟پس یادم بده تنهام نذار
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:15 توسط یه قصه گو |

.........................

...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:56 توسط یه قصه گو |

....................................
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
كه از خاك گلویم سوتكی سازند
گلویم سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازیگوش
و او یكریز و پی در پی
دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشكند دائم
سكوت مرگبارم را
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:15 توسط یه قصه گو |

و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:54 توسط یه قصه گو |

lol
برای اینکه یک مرد بتونه یک زن رو خوشحال کنه،
تنها باید:

1- یک دوست باشید

2- یک همدم باشد

3- یک عاشق باشید

4- یک برادر باشید

5- یک پدر باشید

6- یک استاد باشید

7- یک آشپز باشید

8- یک برق کار باشید

9- یک نجار باشید

10- یک لوله کش باشید

11- یک مکانیک باشید

12- یک دکوراتور باشید

13- یک متخصص مد باشید

14- یک روانشناس باشید

15- یک حشره کش باشید

16- یک التیام بخش باشید

17- یک شنونده خوب باشید

18- خیلی تمیز باشید

19- دلسوز باشید

20- ورزشکار باشید

21- صمیمی باشید

22- شجاع باشید

23- خلاق باشید

24- با ملاحضه باشید

25- محتاط باشید

26- بلند همت باشید

27- مستعد باشید

28- با جرات باشید

29- مصمم باشید

30- راستگو باشید

31- مورد اعتماد باشید

32- احساساتی باشید

33- بدون اینکه فراموش کنید که:ازش به بطور مرتب تعریف کنید

34- عاشق خرید باشید

35- درستکار باشید

36- پولدار باشید

37- بهش استرس وارد نکنی

38- به دخترهای دیگه نگاه نکنی

و در همون لحظه باید:

39- کلی بهش توجه کنی، ولی به خود نه

40- بهش زمان زیادی بدی، مخصوصاً برای خودش

41- بهش فضای زیادی بدی، بدون اینکه نگران باشی که کجا میره

و این خیلی مهم که:

42- هیچ وقت فراموش نکنی:

* تولدش

* سالگرد ازدواج

* قول و قرارهایی که اون میزاره



حالا اگر يك زن بخواهد بداند كه چگونه يك مرد را خوشحال کند:

فقط راحتش بزار
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:51 توسط یه قصه گو |

....................................

يكي از جذاب ترين موزه هاي لندن (به عبارت بهتر دنيا) موزه مادام توسو است كه در آن مجسمه هاي مومي شخصيت هاي مشهور دنيا به نمايش گذاشته شده است. اين مجسمه ها بي نهايت زيبا كار شده اند . بسياري از آنها را تا از نزديك لمس نكنيد متوجه مجسمه بودنشان نمي شويد.

 اين موزه بهشت كساني است كه مي خواهند عكس يادگاري بگيرند . . در سالهاي اخير واگن هاي تاكسي مانندي هم در اين موزه تعبيه شده تا شما را به قلب تاريخ لندن ببرد و شخصيت هاي مشهوري همچون شكسپير ، ديكنز و.... را در منزل يا محل كارشان ملاقات كنيد. بخش وحشتناكي هم شما را به دل سياه چال ها و زندان هاي قديمي مي برد.جايي كه زندانيان زير شكنجه فرياد مي زنند و يا به شكل دهشتناكي اعدام مي شوند....





 

مجسمه مادام توسو

 

بنيانگذار اين نوع از مجسمه ها خانم مادام توسو بوده که در قرن هفدهم می زيسته. موزه اصلی ايشان در لندن و موزه های چند کشور جهان از جمله ايتاليا، فرانسه و روسيه موجود می باشد.

جنس مجسمه ها از موم طبيعی و موهای مجسمه ها از موی طبيعی است



لئو ناردو دی کاپریو

 



اين موزه  در واقع خانم توسو پيشنهاد ساختنش رو داده ومادام توسو   راهبه ي خلاقي بوده كه شايد فكر نمي كرد اينقدر بتونه در جذب توريست موفق باشه.گذشته از اين كه قيمت وروديه اون چند برابر موزه ي لوور پاريسه.در اين كلكسيون ميشه در كنار مجسمه هاي افرادي همچون خود مادام توسو ، ماهاتما گاندي ،نلسون ماندلا، پاپ ،ملكه ي انگلیس ،بوش و انواع بازيگران هاليوودي مث نيكولاس كيج،انجلنا جولي ،برد پيت،جنيفر لوپز ويا مايكل جكسون و ديگر خواننده ها عكس گرفت.

 

مجموعه عکسی که گرد آوری کرده ام به علت تعداد زیاد.. امکان ارسال تو یه ایمیل رو نداره ..و سعی میکنم اون رو تو 2 یا 3 ایمیل پی در پی ارسال کنم .

 

 

 

 





 

آنجلینا جولی و همسرش براد پیت و فرزندشان

*********

دیوید بکهام و همسرش ویکتوریا ..

************ ********

 

شکیرا

************ ********* *

 

پرنسس دایانا

 

 

تام کروز

 

 

جولیا رابرتز

 

بیونسه

 

سیلوستر استالونه

 

 

اسپایس گرلز

 

خانواده سلطنتی انگلستان

 

 

هیلاری کلینتو

 

 

 

جنيفر لوپز

 

مايکل جکسون

 

مريلين مونرو

 

ويل اسميت

 

جاني دپ

 

بريتني اسپيرز

 

شاهرخ خان

 

آيشواريا راي

 

 

ياسر عرفات و صدام

 

شون کانري

 

کيلي مينوگ

 

 

 آدولف هيتلر

 

 

چارلي چاپلين

 

 

آلبرت انيشتن

 

جان تراولتا

 

مايکل کين

 

پيرس برازنان(جيمز باند)

 

پاريس هيلتون

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:48 توسط یه قصه گو |

عکسهای منتخب سال 85
 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:45 توسط یه قصه گو |

خدا را شکر میگویم

خدا را شکر میگویم

I am thankful

 

<><><><><><><><><><>

 

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . اين یعنی

او زنده و سالم کنار من خوابیده است

I am thankful for the husband who snores all night, because

that means he is alive and healthy at home asleep with me...

 

________________________________

 

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.

اين يعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about washing dishes,

because that means she is at home not on the streets

.

.

_______________________________________

 

.خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed..

 

_______________________________________

 

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

I am thankful for the clothes that fit a little too snag, because

it means I have enough to eat...

 

_______________________________________

 

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because

that means I'm capable of working hard...

 

_______________________________________

 

 

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم

I am thankful for a floor that needs moping and windows that need cleaning, because

it means I have a home...

 

_______________________________________

 

 

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یعنی من در میان

دوستانم بوده ام .

I am thankful for the mess to clean after a party.because it meanes that i have been

surrounded by friends.

 

_______________________________________

 

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و

هم اتومبيلی برای سوار شدن

I am thankful for a parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means

I'm capable of walking and that I have been blessed with transportation

 

_______________________________________

 

خدا را شکر که سروصدای همسایه را می شنوم. این یعنی من توان شنیدن دارم

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

.

_______________________________________

 

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

 

___________________________________

.

خدا را شکر که هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم. این یعنی من هنوز زنده ام

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning, because it means I'm alive

 

_______________________________________

 

خدا را شکرکه گاهی اوقات بیمار میشوم ...که باعث میشود به خاطر بیاورم که

اکثر اوقات سالم و سلامت هستم

I am thankful for being sick once in a while,because it reminds me that i am healthy

most of the time .

 

_______________________________________

 

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیب من را خالی می کند.

این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم

I am thankful for becoming broken on shopping for new year, because

it means I have beloved ones to buy gifts for them

 

_______________________________________

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:35 توسط یه قصه گو |

.................
خدايا من اگر بد کنم تو را بنده ديگر بسيار است،تو اگر مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:23 توسط یه قصه گو |

chat با خدا.
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:16 توسط یه قصه گو |

نظر شما چیه؟
میگویند: انسان مانند رودخانه است
هر چه عمیق تر باشد، ارام تر است
نظر شما چیه؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:14 توسط یه قصه گو |

.................
ندای جاویدان رفتن، در گوش
تمنای نالان ماندن، در قلب
فرمان تمام شد روزگاران، بالای سرم
شور دلتنگ ادامه، در اعماق روحم

ازین جدال بی پایان هر روزه در می یابم
هنوز جاری و نیک بختم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:12 توسط یه قصه گو |

..................
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غم میمیرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطره هاست دست مرا می گیرد
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:27 توسط یه قصه گو |

اندکی فکر

مي گويند بر سر گور کشيشي در کليساي وست مينستر ( انگلستان ) نوشته شده است "کودک که بودم، مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر که شدم، متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است، من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم که آن نيز مقدر نشد. اينک که در آستانه مرگ هستم، مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!".
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:56 توسط یه قصه گو |

اندکی فکر
وقتي با يك انگشت به سوي كسي اشاره مي كنيد و او را مورد انتقاد
 قرار وي دهيد ، خوب نگاه كنيد سه انگشت ديگر به سوي خودتان است !

به چقدر زيستن نينديشيد به چگونه زيستن بينديش.

يادت باشد انسانهاي شاد و خندان به خداوند شبيه ترند.

همه چيز در اين جهان دوطرفه است پس اگر مي خواهيد خداوند به سخنان شما گوش فرا دهد به سخنان او گوش دهيد .

دوست داشتن خلق را از همين امروز تجربه كنيد تا آثار شگرف دوست داشتن خالق را به تماشا بنشيني .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:12 توسط یه قصه گو |

.........................
در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد ، بفرستید و کوپی کنید برای ایرانیان تا یادمون بمونه چی بودي
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:48 توسط یه قصه گو |

موافقید؟
هر چی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن > هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن > هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن > هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن > هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی > هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن > هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:21 توسط یه قصه گو |

خوبی کردن..........
خوبی کردن تنها سرمایه ای هست که برای ما میمونه
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:31 توسط یه قصه گو |

فصل های من

فصل هایی که آمدنند

و

رفتند

و من

 

 

 

 

قوی شدم ....بی تو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:15 توسط یه قصه گو |

.........................
خبر «‌ناگهاني»، «جانگداز» و«دلهره آور» بود، اما...
خبر: دکتر قيصر امين‏پور، شاعر متفکر، متعهد، آزادانديش و وارسته معاصر که اشعارش هم به کار دلنوازان مي‌آمد و هم درد دل دلسوختگان بود، درگذشت.

چرا ناگهاني؟
قيصر امين‏ پور، متولد دوم ارديبهشت 1338 در دزفول بود و در سال 1376 (ده سال پيش) دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران، با راهنمايي دکتر شفيعي کدکني و معدل 20 گرفت. قيصر تنها 48 سال داشت و جوانمرگ شد؛ شکري که چند سال پيش، از جان سالم به در بردن او از آن سانحه از زبانمان جاري شد، امروز همچون آهي از گلويمان بيرون آمد.

چرا جانگداز؟
قيصر از نوادر اهل فرهنگ بود؛ مؤمن و متعهد و مسئول، اما نه براي نان و نام و خوشامد ديگران که براي حرمت وجدان؛ آزادانديش و نوگرا و مبدع بود، اما نه براي پزهاي روشنفکري و برج عاج‌نشيني و نقل مجالس دگرانديشان و خارج‌نشينان؛ مسئول بود و در ازاي نبض تغييرات اجتماعي و احساسي جامعه‌اي که در آن مي‌زيست، احساس مسئوليت مي‌کرد و فرق «مقام» و «مسئول» را مي‌دانست که اولي ظرف و قالبي است براي انجام مسئوليت و دومي، مظروف و ماهيتي است که همه جا و همه وقت قابليت تحقق دارد.
قيصر هرچند روحي لطيف و قلبي شکسته (به معناي متعالي و مقربانه نه افسرده) داشت و زباني گيرا و قلمي نافذ که مي‌توانست آن را متکبرانه در ساحت زيبايي‌شناسي در شعر و ادبيات به هماوردی بزرگان ببرد، ولي متواضعانه چنين نکرد؛ از جنگ و جانبازان و شهداي عزيز ايران گفت و پرواي اخم و تهمت «مذهبي بودن و انقلابي بودن و مردمي بودن» ديگران «مفتخر به لائيسيته و نخبگي» را نداشت که آن مسئوليت دروني او را به چنين شهامتي بيروني دعوت مي‌کرد. قيصر کلامي قلبي داشت که به قول مرحوم فرديد، نه قالبي بود و نه قلابي. هرچند مي‌دانست اين روزها بازار انديشه‌هاي قالبي و قلابي همچون کالاهاي اينچنيني سکه است و انديشه‌هاي قلبي در کسادند. سخن و شعرش از جان برمي‌خاست و لاجرم بر جان‌ها مي‌نشست. فقر و فساد و ريا و ناروايي‌هاي جامعه بدقواره امروزين ما، قيصر را برآشفته و گرد اين ناملايمات بر شعرش سايه افکنده بود. اهل خود را به خواب زدن نبود و چرب و شيرين کوتاه و کم دوام دنيا هم ارضايش نمي‌کرد. اينچنين بود که به‌رغم سهم سترگش در ادبيات انقلاب نه سفره‌اي برايش پهن کردند و نه سمتي و مسئوليتي پيشکشش.

چرا دلهره آور؟
جامعه امروز ايران براي اهل ذوق و فرهنگ و ادب و تعالي، جامعه‌اي بدقواره و نامبارک و برعکس به کام نوکيسگان و زراندوزان و زهدفروشان است و به قول حافظ، اهل بصيرت طوق زرين همه بر گردن خر مي‌بينند؛ نه فضيلت ارجي دارد و نه معنويت اجري؛ نه دانش حرمت دارد و نه بينش خلعتي به شمار مي‌آيد. همه چيز پول و پست و پارتي است؛ همان بت‌هاي ديرين ابراهيم کش؛ همان قصه تکراري تيغ و طلا و تسبيح رياکارانه؛ همان ائتلاف شوم قارون و فرعون و بلعم باعورا در قالب‌هاي نوين سر برآورده.
در اين ميان، معدود انسان‌هايي که هنوز با قلب و احساس و ايمان خود زندگي مي‌کنند و يک طره از ناز دوست را به دنيا و مافي‌هايش نمي‌دهند، بهانه زندگي و نفس کشيدن هستند. چرا در احاديث داريم که از دست دادن يک عالم، جبران ناپذير است؟ زيرا اينها بهانه زندگي انساني هستند؛ کساني که گل‌ها براي بوييده شدن توسط آنان مي‌شکفند و باد براي وزيده شدن بر سيما و اندامشان وزيده مي‌شود.
حال آيا در اين برهوت احساس و بحبوحه روح‌خراش، فقدان قيصر و امثالهم چون سيدحسن حسيني، دوست و يار ديرين قيصر دلهره ندارد؟ دلتنگي‌آور نيست؟ آيا بهانه‌هاي زيستن رو به کاستي است؟ چقدر بايد منتظر نشست تا قيصري ديگر ظهور يابد و با زبان و قلم لطيفش و از آن مهمتر، زندگي وارسته‌اش، دنياي لهو و لعب‌گونه سرشار از ناملايمات را تحمل کردني کند؟ به راستي که:
آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست


و در پايان به قيصر که امروز روحش پر کشيده، «خسته» نباشيد مي‌گوييم و با بغض، «لحظه‌هاي کاغذي» را زمزمه مي‌کنيم:
خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
لحظه‌هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

قيصر عزيز، از امروز بر بال فرشتگان آسوده بياساي و زندگي جديدت را با رشحات الطاف خداوندي آغاز کن.


*امير دبيري مهر
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:24 توسط یه قصه گو |

اگر............
اگر میدونی در این جهان كسی هست كه با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می كنه و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می بره...مهم نیست كه او مال تو باشه...مهم اینه كه فقط باشه...زندگی كنه و لذت ببره و نفس بكش
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:44 توسط یه قصه گو |

بیایید گاهی سکوت کنیم
شاید خدا هم حرفی برای زدن داشته باشد..........................
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:55 توسط یه قصه گو |

wait for you

wait for you magnify
I know you're trying to get around me baby
I know you've got me in your heart baby
I know that you could love me
If you only had a guarantee
When I look at your face it's so empty
I know I could fill you with love baby
Your soul is dying for me
Can't deny our energy

And you're far I'm near you're there I'm here you're hurting for me I can see it in your eyes
Some of the hardest things are easy to achieve with patience

I'll wait for you until the heavens fall
I'll wait for you until the end of the world
I'll wait for you until I no longer breathe
I know that's it's not impossible
I'll wait for you until you finish your fight
I'll wait for you until the timing is right
I'll wait for you until you knock on my door
Cuz right now it's feeling just like a movie yeah yeah.....just like a movie

I know that this is hard for you
Want you to know that I'm feeling it too
It's taken some time but now I see everything
It's so clear to me I can't give up your love without dying baby
I'll wait until the sea is dry baby
How do we know what love is
Until it is free

You don't gotta do anything that you can't do
You don't gotta do anything in a hurry
You don't gotta do anything that you can't do
I know you're there you got me
You don't gotta do anything that you can't do
You don't gotta do anything in a hurry
You don't gotta do anything so don't worry
I trust you and I know you're there
I know you're there

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:23 توسط یه قصه گو |

ژوليت بينوش کیست؟
ژوليت بينوش بازيگر سخت گير و کم کار است. در طول دو دهه بازيگري موفق در فيلم هاي ماندک، اما مهمي ظاهر ‏شده و نقش هايي متفاوت و فراموش نشدني و ماندگار بر پرده سينما آفريه است. کسي که جايگاهي بزرگ در سينماي ‏امروز فرانسه و دنيا دارد، جايگاهي که در سال هاي پيش رو رفيع تر نيز خواهد شد. ژوليت بينوش چندي قبل به دعوت ‏عباس کيارستمي به ايران سفر کرد و يک هفته ميهمان او بود. اما هدف اصلي از اين سفر گفت و گو براي بازي در فيلم ‏بعدي کيارستمي بود که ظاهراً صحبت هايي با رابرت دنيرو نيز براي حضور در آن صورت گرفته است. بينوش تا ‏امروز نقش هاي متفاوتي در برابر دوربين کارگردان هاي بزرگ ايفا کرده؛ از ژولي افسرده و تنها در آبي کريشتف ‏کيشلوفسکي تا زن پريشان و مضطرب پنهان ميشل هانکه.... و اينک باد منتظر بود و ديد که سرانجام همکاري او با ‏کيارستمي چه خواهد شد. اما تا آن لحظه بد نيست بيشتر درباره اين گران ترين بازيگر زن سينماي فرانسه بدانيد...‏

binosh1.jpg

‎همه چيز درباره ‏La Binoche

ژوليت بينوش متولد 9 مارچ 1964 پاريس، معروف به ‏La Binoche‏ فرزند ژان ماري بينوش- بازيگر، کارگردان و ‏مجسمه ساز- و مونيک استلان- معلم، بازيگر و کارگردان- است. مادرش لهستاني و از کساني بود که والدين اش به ‏جرم روشنفکر بودن در آشويتس زنداني شده بودند. وقتي ژوليت چهار ساله بود، پدر و مادرش از هم جدا شدند و او به ‏همراه خواهرش ماريون به يک مدرسه شبانه روزي فرستاده شد. ‏

ژوليت بازيگري را به شکل تجربي از نوجواني آغاز و در 17 سالگي نمايشنامه شاه مي ميرد اوژن يونسکو را ‏کارگرداني و در آن بازي کرد. سال بعد وارد کنسرواتوار ملي هنرهاي نمايشي پاريس شد تا در رشته بازيگري تحصيل ‏کند. در اين دوره به همراه دوستانش گروهي تئاتري تاسيس کرد و با نام ژوليت آدرين تور نمايشي در فرانسه، بلژيک و ‏سوئيس اجرا نمود. پس از آموزش در کنسرواتوار نزد يکي از معروف ترين مربيان بازيگري به نام ورا گرف رفت تا ‏درس هايي عملي از وي بگيرد. ژوليت که پا جاي پاي مادرش گذاشته بود، به زودي تبديل به بازيگري شناخته شده در ‏صحنه تئاتر شد تا اين که در 1983 تصادفاً نقشي کوچک در يک فيلم تلويزيوني[‏Dorothée, danseuse de corde‏] به ‏دست آورد. ‏

اولين شخصيتي که ژوليت آن را در برابر دوربين بازي کرد، نامي نداشت. نقشي کوچک در يک نمايش تلويزيوني که با ‏کارهايي مشابه در شبکه هاي محلي دنبال شد. اما زمينه را براي انتخاب او براي بازي در فيلم سينمايي ليبرتي بل به ‏کارگرداني پاسکال کانه در همين سال فراهم کرد. اين اولين چرخشگاه بزرگ زندگي ژوليت بود و باعث شد تا او ‏تصميم قاطع براي ادامه بازيگري در سينما را بگيرد. ‏

binosh2.jpg

کارنامه بازيگري بينوش از آن زمان تا امروز را مي توان به سه قسمت تقسيم کرد:‏
ابتدا 1985 تا 1991 که بازيگر و بعدها ستاره اي فرانسوي و سپس اروپايي است. اغلب نقش هاي وي در اين مقطع ‏تصوير گر سيماي زن جوان فرانسوي هم عصر ماست که زندگي و تمايلات جنسي را کشف مي کند. تصادفي ديگر در ‏سال 1985 زمينه را براي حضور وي در فيلم سلام بر مريم ژان لوک گودار فراهم مي کند. يک روايت مدرن از بکر ‏زايي که مريم داستانش دختري است که بسکتبال بازي مي کند و گاه در کارهاي پمپ بنزين پدرش به او ياري مي ‏رساند. طبيعي است که نقش جبرئيل هم بايد توسط يک راننده تاکسي ايفاء شود. ‏

فيلم بعدي او در همين سال دخترها، دخترها... نام داشت که نقش اصلي اش را ماري فرانس پيزيه ايفاء مي کرد. يک ‏کمدي زنانه که پر از صحنه هاي برهنگي که نگاه مردان نسبت به زن ها[به مثابه ابژه جنسي] به سخره مي گرفت. ‏زندگي خانوادگي به کارگرداني ژاک دوئيون نيز در همين سال درامي درباره رابطه پدر و پسر 10 ساله اش بود که ‏ژوليت نقش فرعي در آن بازي مي کرد. ‏

سال 1985 براي بينوش دوره اي پر مشغله بود. او در اين سال در 3 فيلم ديگر-خداحافظ بلريو/باب دکو، يک زندگي ‏بهتر/رنو ويکتور و قرار ملاقات/آندره تشينه- بازي کرد. خداحافظ بلريو بخت بازي در کنار سه بزرگ سينماي ‏فرانسه[فيليپ ليوتار، آني ژيراردو و کريستين مارکان] را به او اعطا کرد و قرار ملاقات باعث شد تا با يکي از بزرگ ‏ترين کارگردان هاي معاصر فرانسه آشنا و همکار شود. ديگر ويژگي قرار ملاقات براي بينوش بازي در نقش اول فيلم ‏در کنار لامبرت ويلسون بود. قرار ملاقات يک درام اروتيک درباره يک زن و سه مرد بود که بر اساس فيلمنامه اي از ‏اليويه آساياس ساخته شده بود. قرار ملاقات در جشنواره کن درخشيد و براي تمامي عواملش موفقيتي عظيم به همراه ‏آورد. سهم بينوش جوان از اين موفقيت اولين نامزدي براي دريافت جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم سزار بود. ‏

binosh3.jpg

سال بعد بازي در کنار ميشل سرو، ميشل پيکولي و ژان کارمه در فيلم شوهر خواهرم او را کشته[ژاک روفيو] نصيبش ‏شد که کمدي درامي پاروديک درباره داستان هاي کارآگاهي بود. فيلم نامزد دريافت خرس طلايي جشنواره برلين شد، ‏اما توجه چنداني به بازي بينوش نشد و فيلم از نظر تجاري و هنري در فرانسه شکست خورد. اما چند ماه با درام جنايي ‏و عاشقانه دشمن خوني[تنفر]يا شب جوان است ساخته لئو کاراکس-بار ديگر در کنار ميشل پيکولي- دوباره نامزد ‏دريافت سزار بهترين بازيگري شد. دشمن خوني دو سزار به همراه جايزه لويي دلوک را تصاحب کرد، ولي ژوليت ‏نتوانست سزار بازيگري را به چنگ آورد. اما با دريافت جايزه رمي اشنايدر در همين سال از اين بازيگر تازه کار ‏تقدير شد و همين تشويق ها او را براي ادامه کار دلگرم ساخت. ‏

binosh4.jpg

دو سال بعد فيليپ کافمن با شاه نقش ترزا در سبکي گران بار هستي/بار هستي [بر اساس رمان مشهور ميلان کوندرا] به ‏سراغش آمد. بار هستي اولين فيلم انگليسي زبان بينوش و چالشي مضاعف براي وي بود که بايد در کنار دو بازيگر ‏مشهور چون دانيل دي لوئيس و لنا اولين بازي مي کرد. درام عاشقانه با پيرنگ سياسي بار هستي اولين قدم بينوش براي ‏راه يافتن به توليدات بين المللي بود. طبيعي است که با وجود تلاش هاي زياد، بازي لنا اولين بيشتر مورد توجه قرار ‏گرفت و فيلمنامه اقتباسي ژان کلود کاريه و فيلمبرداري سون نيکويست در مراسم اسکار نامزد دريافت جوايزي نيز شد. ‏

binosh5.jpg

بعد از بازي در درام جنايي ‏Un tour de manège‏ و فيلم تلويزيوني زن ها و مردها 2: عاشقي هيچ قاعده اي نمي ‏شناسد، دومين همکاري بينوش و کاراکس در 1991 شکل گرفت. عشاق پون نوف/عشاق پل نهم داستان عاشقانه دو ‏ولگرد جوان [الکس الکلي و ميشل که بعد از شکست در عشق دچار پريشاني شده و به سمت کور شدن مي رود] بود که ‏با وجود شکل نامعتارفش، به دليل ساختار ديداري/شنيداري اش مورد توجه منتقدان قرار گرفت و بينوش را به اولين ‏جايزه اش رساند. بينوش با اين فيلم براي سومين بار نامزد دريافت سزار شد، اما فقط جايزه بهترين بازيگر از جشنواره ‏فيلم هاي اروپايي را به چنگ آورد که در ارزش و اهميت کمتر از سزار نبود. اين فيلمه نقطه ختامي نيکو براي اولين ‏دروه بازيگري بينوش 27 بود، اما دست تقدير اتفاق هاي خوش بيشتري براي او در دهه 1990 تدارک ديده بود.‏

دومين دوره بازيگري بينوش در فاصله سال هاي 1992 تا 2000 شکل گرفت. سال هايي که از او چهره اي بين المللي ‏ساخت و موقعيت اش را به عنوان ستاره اي فرانسوي تثبيت کرد. اين دوره با بازي در برگردان پيتر کازمينسکي از ‏رمان بلندي هاي باد خيز اميلي برونته براي بينوش آغاز شد. درام عاشقانه قدرتمندي که بايد در آن همزمان دو نقش کتي ‏لينتون و کاترين ارنشاو را بازي مي کرد. همبازي وي در اين اقتباس وفادارانه راف فاينس تازه کار- در آن زمان- بود ‏که نقش هيث کليف را ايفاء مي کرد. هر دو نفر تمامي تلاش خود را براي بهتر شدن فيلم انجام دادند، اما پيتر ‏کازمينسکي در اولين تجربه سينمايي اش نتوانست به انتظارات منتقدان و تماشاگران پاسخي مناسب دهد. او ترجيح داد تا ‏به تلويزيون بازگردد، جايي که به آن تعلق داشت و چند سال بعد با فيلم نه با بچه هاي من شاهد موفقيت را در آغوش ‏کشيد. ‏

فاينس و بينوش نيز به راه خود رفتند. فاينس چند سال بعد با فهرست شيندلر شناخته شد، اما بينوش يک سال بعد در فيلم ‏خسارت به کارگرداني لويي مال با يکي ديگر از فيلمسازان بزرگ موج نوي سينماي کشور همکار شد. داستان عاشقانه ‏يک نماينده مجلس[با بازي جرمي آيرونز] با نامزد پسرش بار ديگر بينوش را در مرکز داستان عاشقانه پر مخاطره اي ‏قرار داد و چهارمين نامزدي نافرجام سزار را براي وي به ارمغان آورد. اما تقدير چنين بود که با حضور در اولين ‏بخش از سه گانه کارگرداني لهستاني کريشتف کيسلوفسکي شهرت و موفقيت بين المللي را در 1993 به دست آورد. ‏

آبي در 1993 سرانجام او به سزار بازيگري رساند و در کنارش جوايز ديگري از جشنواره هاي سنت خوردي و ونيز ‏هم دريافت کرد. آبي در آن سوي اقيانوس نيز با موفقيت روبرو شد و بينوش نامزد دريافت گولدن گلاب گرديد و ‏همزمان جايزه اي ويژه از جشنواره برلين نيز دريافت کرد. آبي داستان همسر آهنگساز مشهور اروپايي بود که بعد از ‏مرگ وي در اثر سانحه رانندگي دچار اندوهي گران مي شود و تا خودکشي نيز پيش مي رود. اما دوستي اش با مردي ‏ديگر، کشف اهميت موسيقي و تلاش براي پايان بخشيدن به سمفوني ناتمام شوهرش از دست رفته اش سبب مي شود تا ‏زندگي تازه اي آغاز کند. بينوش به خاطر نقش ژولي در اين فيلم از سوي منتقدان ستايش شد و اين شادماني با تولد اولين ‏فرزندش رافائل [از اولين ازدواجش با آندره هال استاد غواصي]در همين سال دو چندان گرديد. ‏

دو سال بعد بازي در اقتباس عظيم و پر خرج ژان پل راپنو از داستان ژان ژيون به نام سوارکار روي بام باز او را ‏نامزد سزار کرد و بازگشت مالي قابل توجهي در سراسر دنيا به دست آورد. پس از نقش هايي کوتاه در اپيزودهاي سفيد ‏و قرمز از سه رنگ کيسلوفسکي، براي بازي در فيلم يک تخت روانکاوي در نيويورک به کارگرداني شانتال آکرمن به ‏آمريکا سفر کرد. داستان عاشقانه فيلم و بازي بينوش در کنار ويليام هارت با وجود توجه داوران جشنواره ونيز نتوانست ‏تماشاگران را جلب کند. اما شگفتي بزرگ با فبيمار انگليسي آنتوني مينگلا در راه بود.‏

بيمار انگليسي داستان عاشقانه کنت لازلو د الماسي به کاترين کليفتون بود که براي پرستاري انگليسي[هانا/بينوش] در ‏ويلايي مخروبه در ايتاليا و آخرين روزهاي جنگ دوم جهاني روايت مي شد و زماني که به نمايش در آمد، بينوش به ‏اوج قله موفقيت در کارنامه هنري اش دست يافت. کسب اسکار بهترين بازيگر زن نقش مکمل، جايزه بافتا، خرس نقره ‏اي جشنواره برلين، جايزه جشنواره فيلم هاي عاشقانه، جايزه جشنواره کلوتروديس، جايزه جشنواره فيلم هاي اروپايي و ‏انجمن ملي منتقدان آمريکا در کنار نامزدي گولدن گلاب و اتحاديه بازيگران سينما رويايي شيرين و شگفت انگيز بود که ‏به حقيقت در آمده بود. اين دومين بازي بينوش در کنارراف فاينس بود. فاينس و او ديگر بازيگران مشهوري بودند که ‏مي شد سرنوشت يک محصول عظيم و گران قيمت را به دست آنها سپرد. حاصل اين تصميم کسب 9 اسکار و 41 ‏جايزه بين المللي و نزديک به 300 ميليون دلار فقط در فروش آمريکا بود. ‏

پس از اين موفقيت خيره کننده جهاني بينوش به فرانسه بازگشت تا نقش مقابل دانيل اوتوي را در فيلم لوسي اوبراک به ‏کارگرداني کلود بري بازي کند. اما پس از شش هفه کار به دليل اختلاف با بري پروژه را رها کرد. دو سال بعد آندره ‏تشينه به سراغش آمد و از او خواست تا پس از 13 سال بار ديگر در فيلمي تازه با او کار کند. حاصل اين همکاري درام ‏عاشقانه آليس و مارتن بود که در 1998 به نمايش در آمد و با اقبال گسترده اي در فرانسه و آمريکا مواجه شد. ‏
فرزندان بهشت در 1999 باعث شد تا بينوش نقش يکي از نويسندگان مشهور کشورش-مادام ژرژ ساند- را بازي کند. ‏بازي در اين نقش سبب شد تا با بنوآ ماژيمل همبازي شود و به او دل ببازد. ثمره اين عشق در پايان همين سال تولد ‏دخترش هانا بود.‏

بينوش تا پايان دومين دوره بازيگري در سه فيلم ديگر بازي کرد. ابتدا بيوه سن پي ير به کارگرداني پاتريس لوکونت و ‏در کنار امير کوستاريتسا و دانيل اوتوي[که بار ديگر نامزدي سزار را به دنبال داشت]، سپس کد ناشناس-داستاني ناتمام ‏از چند سفر به کارگرداني ميشائيل هانکه و سرانجام دومين شاه نقش اش در فيلم شکلات به کارگرداني لاسه هالستروم ‏در کنار فوجي از بازيگران مطرح بي المللي همچون جودي دنچ، آلفرد مولينا، لنا اولين، کري آن ماس و جاني دپ که ‏توفيق تجاري وهنري بزرگي در سراسر جهان کسب کرد. شکلات به ظاهر داستان عاشقانه زني راز آميز و تازه وارد ‏به دهکده اي فرانسوي تحت سلطه مردي مومن بود، اما در لايه هاي زيرين خود به بينادگرايي مذهبي و امور تساهل و ‏تسامح مي پرداخت که در زمان درست توليد شده بود. بازي بينوش در نقش ويان روشه که با ورود خود به دهکده و ‏عرضه شکلات هايش تغييراتي اساسي در رفتار ساکنان آنجا به وجود مي آورد، بار ديگر توجه اعضاي آکادمي را جلب ‏و نامزدي اسکار نقش اصلي را نصيب او کرد. کسب جايزه تماشاگران از جشنواره فيلم هاي اروپايي، نامزدي دوباره ‏گولدن گلاب، نامزدي جايزه بافتا و جايزه اتحاديه بازيگران پايان خوش تازه اي براي دومين دوره بازيگري بينوش رقم ‏زد.‏

سومين و آخرين دوره در کارنامه بازيگري ژوليت بينوش از سال 2001، پس از بازگشت به فرانسه و بازي در فيلم ‏خستگي پرواز به کارگرداني دانيله تامپسون و در کنار ژان رنو آغاز مي شود. يک کمدي عاشقانه جمع و جور که ‏توفيق تجاري بزرگي د فرانسه به دست آورد و توانايي هاي دو بازيگر اصلي اش را در ژانري ديگر به نمايش گذاشت ‏که حاصل آن بار ديگر نامزدي بينوش براي جايزه سزار بود. شانس همکاري با جان بورمن يکي از بزرگ ترين ‏کارگردان هاي انگليسي در سال 2004 با در کشور من[‏Country of My Skull‏] نصيب وي شد. درامي تکان دهنده ‏درباره نژاد پرستي که قصه آن در آفريقاي جنوبي مي گذشت و بازيگراني قدرتمند چون ساموئل جکسون و برندان ‏گليسون نقش هاي ديگر آن را بازي مي کردند. ‏

سال بعد ميشائيل هانکه با فيلمنامه پنهان[باز هم درباره نژاد پرستي!] به نزد بينوش رفت و نقشي تازه در کنار دانيل ‏اوتوي به وي پيشنهاد کرد. دومين همکاري هانکه و بينوش براي هر دو نفر موفقيت آميز تر بود. پنهان سر و صداي ‏زيادي به پا کرد و منتقدان زبان به تحسين آن گشودند. فيلم با کسب 21 جايزه بين المللي از جمله سه جايزه از جشنواره ‏کن نقطه اوج ديگري براي کارنامه هانکه رقم زد و براي بينوش آغازگر دوره تازه اي بود که با نامزدي جايزه بهترين ‏بازيگر زن در جشنواره فيلم هاي اروپايي و انجمن منتقدان لندن دنبال شد. ‏
بينوش در طول سال هاي گذشته در محصولاتي چون ‏Bee Season‏ با ريچارد گير، مريم[ابل فرارا، اين بار در نقش ‏مريم و باز هم اقتباسي مدرن از داستاني انجيلي] با فارست ويتاکر و ماتيو موداين همبازي بوده و در اپيزود پالاس د ‏ويکتوآر فيلم دوستت دارم، پاريس نيز در کنار ويلم دافو[دومين بار پس از بيمار انگليسي] ظاهر شده است. اما مهم ترين ‏نقش وي بازي در فيلم ديگري از مينگلا به نام هتک حرز در 2006 بود که چند ماه قبل در همين صفحات معرفي شد. ‏نقش آميرا در اين فيلم براي بينوش نامزدي جايزه بهترين بازيگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي را به همراه ‏داشت. ‏

بينوش که هم اکنون با بازيگر و کارگردان آرژانتيني سانتياگو آميگوره نا زندگي مي کند، پس از بازي در عشاق پون ‏نوف به نقاشي کردن روي آورده و گاه پوستر فيلم نيز طراحي مي کند. او از سال 1992 به کارهاي خيريه و انسان ‏دوستانه نيز روي آورده و نقشي بزرگ در کمک به کودکان بي سرپرست کامبوجي داشته است. او در حال حاضر ‏مادرخوانده 9 کودک يتيم کامبوجي اشت و با انجمن پزشکان بي مرز نيز همکاري دارد. ‏

بينوش که براي افتتاح يکي از آخرين فيلم هايش-چند روز در ماه سپتامبر- در جشنواره ونيز حضور يافته بود، هم اکنون ‏فيلم هاي سفر با بالن قرمز را آماده نمايش دارد و بازي در فيلم ه ‏Dan in Real Life‏ را به پايان رسانيده است. قرار ‏است فيلم هاي فصل تابستان، نوع ديگري از سکوت و پاريس در سال آينده با شرکت وي توليد و به نمايش در آي

ژوليت بينوش يکي از بازيگران بزرگ زمانه ماست که سابقه همکاري با کارگردان هاي نام آوري چون آندره تشينه، ‏کريستف کيسلوفسکي، آنتوني مينگلا و ميشائيل هانکه را دارد. جوايز متعددي براي بازي اش در فيلم هاي شناخته شده ‏اي چون بيمار انگليسي و شکلات دريافت کرده و چهره اي محبوب است. اما به تازگي براي تماشاگر ايراني اهميتي دو ‏چندان يافته است. انتخابش از سوي عباس کيارستمي براي بازي در فيلم آينده اش و سفر يک هفته اي وي به ايران باعث ‏شد تا ايراني ها نيز براي به دست آوردن شناخت بيشتري از پيشينه وي به تکاپو بيفتند. مصاحبه اي که خواهيد خواند ‏پس از بازگشت بينوش به فرانسه انجام شده و حاوي نقطه نظرات وي در زمينه بازيگري است.‏

juliatbinosh1.jpg

مصاحبه با ژوليت بينوش
‎ساختن خلاقانه نقش پيش از فيلمبرداري‎

‎بياييد درمورد شيوه شما در خلق شخصيت هايي که نقش شان را بازي کرده ايد، صحبت کنيم. به عنوان ‏مثال، درحال حاضر مشغول بازي در فيلم فصل تابستان اوليويه آساياس هستيد. چگونه با اين نقش مواجه شديد؟‎ ‎‎
من نقش زني را بازي مي کنم که طراحي مي کند. رشته اي که از آن هيچ شناختي نداشتم.با ماتالي کراسه ملاقات کردم ‏و از اين طريق با کار او آشنا شدم. من خودم را به شکل او در نياوردم، بلکه خودآگاهانه روحيه اي را گرفتم که تمايل به ‏تغيير دادن عادت ها دارد و از اين طريق مي شود به خيلي چيزها نزديک شد. رفتار شخصي او به هم آن اندازه چيزي ‏که طراحي مي کند مرتبط با شيوه اي وجودي اوست.‏

‎ملاقات با افراد حقيقي-که همان کاري را انجام مي دهند که شما بايد نقش شان را بازي کنيد- اغلب موجب ‏تغيير شيوه بازي تان مي شود؟‏‎
‏ بله. براي من آماده سازي نقش بسيار جذاب تراز مرحله فيلمبرداري است. لحظات پويا تري هستند، درحالي که ‏فيلمبرداري يک زمان تقريبا منفعل است: نتيجه معجوني از هر دوي آنهاست. در مدت فيلمبرداري نقش فارغ از من و ‏از وراي من مي بايد به اجرا برسد. قبل از آن؛ جستجو مي کنيم، کاوش مي کنيم، فکر مي کنيم، با افراد مختلف ملاقات ‏مي کنيم، خيال پردازي مي کنيم، با نقش ها به صورتي روزانه زندگي مي کنيم. آنها همراه ما هستند، در آشپزخانه، توي ‏ماشين وسط ترافيک .... فيلمنامه تبديل به قسمتي از من مي شود، مثل يک عضو اضافي... اين طوري است که کلمات ‏جان مي گيرند، از گسترش يافتن در خويشتن و چالش دروني .‏

juliatbinosh2.jpg

‎با دانيل اوتوي در بيوه سن پي ير‎

‎اين اتفاق برحسب راهنمائي هاي کارگردان شکل مي گيرد؟‎
ايزابل هوپر روزي به من گفت بايد مخالف نظر کارگردان بازي کرد، سرپيچي کردن از آنچه او مي خواهد. آن لحظه ‏از حرف او حيرت کردم، چون براي مدتي طولاني نقش يک سرباز وفادار را بازي کرده بودم. هميشه آماده به اطاعت ‏کردن... موقع بازي در فيلم قرار ملاقات يک دوشيزه بله، بله گو بودم. ولي بعداً متوجه شدم که حق با ايزابل است، البته ‏در بعضي موارد. چون صحبت از مواجهه نيست بلکه برقراري رابطه و بده و بستاني است که هر طرف آن موجوديت ‏خود را محفوظ نگاه مي دارد؛ جائي که از برخوردها جرقه اي خلق مي شود ..بعضي اوقات مي بايد زرنگ بود، ‏گرفتن آنچه که کارگردان به ما مي دهد و از آن چيزي ساختن در راستاي آنچه خودمان مي خواهيم. البته اين رابطه ‏برحسب هر کارگردان متفاوت است. مرحله آماده سازي نقش ميدان آزادي عمل ما بازيگران است مانند مونتاژ که ‏جولانگاه آزادي عمل کارگردان است. جائي که او آسوده خاطر آنچه را که تمايل دارد، انجام مي دهد. مي تواند حرف ما ‏را قطع کند يا بدون هيچ مجازاتي تصاويري را حذف کند. براي بازيگر محيط خلاقيت قبل از مرحله فيلمبرداري است.‏

‎قسمتي از آماده سازي نقش شامل تحقيق است، کمي مانند کار روزنامه نگاري؟‎
هدف از جستجو جمع آوري اطلاعات يا شناسه ها نيست، بلکه خلق اثر انگشت شخصيت است. ملاقات با آدم ها و يا ‏بازديد از اماکن به خاطر به دست آوردن يک دانش صورت نمي گيرد. بلکه براي حفظ اثري از آن به صورتي فيزيکي ‏و رواني است. براي آن که در لحظه اي که بازي مي کنيم، آنگونه باشد .‏

‎به عنوان نمونه براي ايفاي نقش عروسک گردان در فيلم سفر با بالن قرمز هسيا ئو هسين چگونه با تکنيک ‏هاي اين حرفه آشنا شديد؟‎
اين مورد کمي پيچيده تر و در واقع پنهاني تر بود. تصادفاً پدرم مدتي عروسک گردان بود و من اين موضوع را ‏فراموش کرده بودم. از طرفي عروسک هاي بچگي من بودند که دوباره سروکله شان پيدا شد. آنها با اين قضيه که من ‏داستان هاي زيادي براي بچه هايم خوانده ام، در هم آميختند .شادماني خواندن داستان در تمام شب ها درحالي که صدايم ‏را براي هر شخصيت تغيير مي دادم و به من امکان يافتن صداهاي عروسک ها را داد. ‏

juliatbinosh3.jpg

‎با ساموئل ال. جکسون در فيلم در کشور من‎

‎آيا شيوه کارکردن منظم تر بر روي نقش- نشسته پشت ميز- را هم دوست داريد؟‎
اين کار بسيار به ندرت در فرانسه انجام مي شود. بعضي اوقات يک متن خواني صورت مي گيرد براي اينکه بگويند ‏مثل آکتورز استوديو عمل مي کنند... ولي راستش را بخواهيد کار دسته جمعي واقعي وجود ندارد.‏

‎براي تان چهار بار پيش آمده که مجدداً در فيلمي از يک کارگردان( کاراکس، تشينه، مينگلا و هانکه) بازي ‏کنيد. عليرغم تفاوت هاي فاحش ميان آنها کار کردن مجدد با اين آدم ها امکان خلق چيز جديدي را مي دهد؟‎
و همين طور سانتياگو آميگورنا که خودم را دارم براي بازي در فيلم ديگري از او آماده مي کنم ... دوباره کار کردن با ‏يک کارگردان شيوه اي است براي تجديد سبک، کار کردن با کسي که روياي اوليه ام بوده است.عضو يک گروه بودن ‏که هر کس در آن به نوبه خود بازيگر خواهد بود و يا کارگردان، دکوراتور و يا نور پرداز.آنچه که در تئاتر اتفاق مي ‏مي افتد. منظورم تقسيم کردن فاصله با پروژه است. مثل دايره اي که فاصله همگي با پروژه که در مرکز قرار دارد، ‏يکي است.اين براي من پيش نيامده است. سينما آن را از من ربوده و از اين بابت از آن دلگيرم. اما ميل و روياي آن را ‏حفظ کرده ام. اين يوتوپيا....[کمي سکوت مي کند] چون که اکثر کارگردان ها طالب قدرت هستند. ولي بايد بگويم که ‏همه آنها يک گونه رفتار نمي کنند. رفتار بعضي ها از آنها بسيار باز و سخاوتمندانه است. سخاوتمندترين کارگرداني که ‏ملاقات کردم هسيا ئو هسين است. از رفتار او اينگونه حس مي شد که خلاقيت به او و نه هيچ کس ديگر منحصر نمي ‏شود. چيزي که با ايده من در مورد کار گروهي تطبيق پيدا مي کند. جائي که هيچ اسمي برتري نمي يابد. ولي متاسفانه ‏هر چقدر که بيشتر قدرت مي يابيم تمايل به آن بيشتر بر ما چيره مي شود. ‏

juliatbinosh4.jpg

‎در سوارکار روي بام
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:3 توسط یه قصه گو |

خدایه همه ما................
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هست
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:45 توسط یه قصه گو |

آرام تر بگذر

آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:29 توسط یه قصه گو |

میاد بارون احساس...............................................................
برگ از درخت خسته میشه وگرنه پاییز بهونه ی برگریزونه.......

    پاییز

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:0 توسط یه قصه گو |

ميخواهم بگويم ما همه ايراني هستيم
 ميخواهم بگويم ما همه ايراني هستيم  
     
  ديگر امروز خيلي دير شده كه از مجيد وارث بپرسيم چرا رفت. به هر حال شما اينجا هستيد، در ايران و بين ما اما چرا با فيلم سازي. سوژه اين فيلم جديد را دقيقاً‌ نمي‌دانم. انگار در مورد فوتبال ايران و بچه‌هاي فوتباليست است... البته فقط دهان به دهان شنيده‌ام.نه اتفاقاً برعكس. ربطي به فوتباليست‌هاي ايراني ندارد. من به اتفاقاتي كه با فوتبال در جامعه ايران مي‌افتد نگاه كردم، نه به خود فوتبال.  باز هم جام جهاني؟دقيقاً... اين نظر شخصي من است و مي‌توانم با هر كس خواست در موردش هم بحث كنم. من فكر مي‌كنم جام جهاني بزرگترين رويداد جهان است. چيزي به مراتب فراتر از المپيك. من فقط ورزش را نمي‌بينم چون جام جهاني خيلي فراگيرتر از فوتبال شده. من جام‌جهاني‌هاي بسياري را از نزديك تماشا كردم. زماني در نقش يك گزارشگر، مدتي به عنوان بازيگر و زماني هم مثل حالا در لباس يك كارگردان. ايده فيلم‌سازي در جام جهاني از سال 98 به مغزم خطور كرد. همان سال فيلم گزارشگر را ساختم. دوره بعد يعني 2002 دلايل عدم صعود به جام جهاني چرا فيلم‌سازي؟ هم فوتبال اعتياد است و هم رسانه. اما براي داشتن اين دو چرا با فيلم جلو رفتيد؟خب... من نمي‌توانستم در تلويزيون ايران كار كنم. يعني ديگر فرصت نبود. روزي كه از كشورم رفتم، تحصيلاتم را در كارگرداني سينما ادامه دادم. مي‌خواستم راه جديدم با هر سه فصل مرتبط باشد. هم فوتبال و ورزش، هم رسانه و هم تحصيلاتم يعني كارگرداني! مي‌خواهيم در مورد سرفصل فيلم بحث كنيم. چيزي كه ما شنيده‌ بوديم انگار با آن تصاويري كه در سينما خواهيم ديد تفاوت‌هاي زيادي خواهد داشت. صددرصد! من قصه‌اي ساختم از يك دختر ايراني كه نه از فوتبال چيزي مي‌داند و نه حتي علاقه‌اي به فوتبال دارد. شما! احتمالاً بايد به ياد داشته باشيد كه قبل از جام جهاني يكسري شركت تجاري براي تبليغ كالاي خود وعده سفر به آلمان و اعزام تماشاگر به جام جهاني را مي‌دادند. همين سوژه اصلي فيلم است. دو دوست، دو دختر و دو همخانه كه يكي عاشق و شيفته فوتبال است و ديگري نه! به تشويق دوست فوتبالدوست، هر دو نفر در اين قرعه‌كشي شركت مي‌كنند و اتفاقاً همان دختري كه هيچ علاقه‌اي به فوتبال نداشت، برنده سفر به جام جهاني شد. او به آلمان مي‌رود و اتفاقاتي جديد در زندگي‌اش مي‌افتد.  چرا دختر؟ منظورم اين است كه چرا سوژه اصلي فيلم شما يك دختر است نه يك پسر جوان ايراني. احتمالاً شما هم به دردسرهاي دختران فوتبالدوست ايراني فكر مي‌كرديد. اصلاً اين طور نيست. من مي‌توانستم يك پسر را وارد اين جريان كنم. چون آن مسايلي كه در آلمان به وجود مي‌آيد صرفاً زنانه يا ويژه يك دختر نيست. مي‌توانستيم از يك پسر استفاده كنيم و هيچ اتفاقي هم نمي‌افتاد. اين يك انتخاب اوليه بود.  و شايد هم رندوم! نه! رندوم نبود. چون شما رندوم را بين گزينه‌هاي بسيار زياد به كار مي‌بريد. ولي ما دو جنس داشتيم. مذكر و مؤنث... مرد و زن و والسلام. من دچار حساسيت در انتخاب نشدم. گفتم كه پسر هم مي‌توانست سوژه من شود. ما يك دختر به اصطلاح دست و پا چلفتي را نمايش مي‌دهيم. او از فوتبال هيچ چيزي نمي‌فهمد ولي وقتي بازي ايران شروع مي‌شود او له‌له مي‌زند كه بين جمعيت باشد. حالا همين بازيگر مي‌توانست يك پسر باشد.  بازيگر شناخته شده‌اي است؟ من تا حالا او را هيچ جا نديده بودم.  يعني تازه كار بود؟ بله، كاملاً! ما حتي بين بازيگرهاي سرشناس هم دنبال گزينه نرفتيم. من چند روز و چند هفته به كارگاه‌هاي بازيگري رفتم. فيلم تمرين دانشجويان بازيگري را ديدم. چند فراخوان دادم و حدود يكصد نفر مراجعه كردند. مي‌آمدند، جلوي ما مي‌نشستند، مصاحبه مي‌كرديم و به يك جمع‌بندي مي‌رسيديم. بازيگران ما اين طوري انتخاب شدند.  از كارش راضي بوديد؟ ‌(لحظه‌اي مكث مي‌كند) بله! ‌  فكر مي‌كنيد قابليت پيشرفت در سينما را هم دارد؟ صد در صد.‌  پس شايد مجيد وارث يك هنرمند هم به سينماي ايران معرفي كرده باشد. البته اين سوژه بحث ما نيست. شما مردي از جنس رسانه و فوتبال درعالم سينما هستيد. از دلايل قلبي خودتان گفتيد اما من بيشتر مي‌خواهم بدانم مجيد وارث مي‌‌خواست در چنين فيلمي جام جهاني را براي مردم ايران به تصوير بكشد و از بزرگي اين رقابت‌ها نشان بدهد يا مي‌خواهد با ساخت اين فيلم و بردن آن روي پرده سينما، زواياي نديده و پنهان جامعه ايراني يا بهتر است بگوييم جامعه فوتبالي ايران را به مردم نشان دهد. اول يك توضيح كوتاه بدهم. براي من ممكن نيست كه وقتي جام جهاني برگزار مي‌شود، يك گوشه بنشينم و از پاي صفحه تلويزيون يا حتي از روي صندلي‌هاي ورزشگاه، مسابقات را نگاه كنم. من آن روزها مجنون مي‌شوم، بي‌تابي مي‌كنم. شايد دوست دارم پشت ميكروفن بروم، به مردم ايران سلام كنم و مثل گذشته‌ها بگويم با گزارش مسابقه تيم‌هاي ملي ايران و مكزيك در خدمت شما هستم. اين آرزوي من است ولي خب... دست نيافتني شده! يك چيز ديگر مي‌ماند كه فقط فيلم‌سازي است. من با اين كار آشنا هستم، گفتم كه تحصيل كردم،‌ درس خواندم اما در مورد سؤالي كه شما پرسيديد بايد بگويم هيچ كدام. يا شايد دقيقاً برعكس موارد اول و دوم. من مي‌خواهم به مردم بگويم جام جهاني فراتر از آن چيزي است كه مي‌بينيم. ما شايد از جام جهاني فقط يك سوي مسابقه و بازي و گل و قهرماني ديده باشيم و به ياد بياوريم. من روي ناشناخته‌ها دست گذاشتم. ‌  مثلاً؟ مثلاً جام جهاني. باور كنيد جام جهاني آن رقابت‌ها نيست! ما در جام جهاني با يك كارناوال بزرگ فرهنگي رو به رو مي‌شويم. از همه ملت‌ها، از همه نژادها... يك كارناوال فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي وسيع. براي شما مهم بود كه چه تيمي قهرمان مي‌شود اما در آلمان اين در درجه دهم اهميت هم قرار نداشت. ‌  اين تفاوت‌ها را مي‌شود به تصوير كشيد؟ چرا كه نه؟ هيچ رويدادي، واقعاً هيچ رويدادي به اندازه جام جهاني توريست،‌ فرهنگ، تقابل و تضاد نمي‌آورد.‌ ما چقدر از اين دنياي بزرگ جام جهاني شناخت داريم؟ آن همه زيبايي و زشتي را چرا نبايد به تصوير كشيد؟  به هر حال...!‌ البته نمي‌دانم. واقعيت اين است كه من فيلمساز هستم و حالا بايد فيلمم را بسازم. يا مي‌توانم خودم را با پراكسي‌ها و بايد و نبايدها وفق بدهم، يا نمي‌‌توانم. همه جاي دنيا چنين بايد و نبايدهايي هست. مگر نمي‌توانستم در استراليا يك فيلم به زبان انگليسي بسازم؟ پس چرا آمدم ايران؟ خب به خاطر شناختم بود و البته يك علاقه وافر. ‌  ولي ما در سينماي ايران و حتي رسانه‌هاي ايران در چارچوب‌ها قدم مي‌زنيم. چارچوب‌هايي كه گاهي هم منتقدان و هم اصحاب اين حرفه‌ها از آن گلايه مي‌كنند. اصلاً قبول ندارم. چارچوب‌هايي كه براي ما تعريف شده خيلي خاص و ويژه نيست ولي باعث شده كه بعضي‌ها تنبلي‌ خودشان را با آن توجيه كنند. من به اين چارچوب‌ها علاقه دارم. چون چشم‌هايم را باز مي‌كند، چون توجه و دقتم را بالا مي‌برد. چون به من القا مي‌كند كه كارم سخت است. وقتي به اين حس مي‌رسم،‌ تازه از كارم لذت مي‌برم. كلاً چيزهاي دم دستي مورد علاقه‌ام نيستند. ‌  ‌(مجيد وارث شرح كامل فيلم را تعريف مي‌كند. آنچه از زبان او مي‌شنوم با آنچه در تصورم قرار گرفته بود كاملاً در تضاد است. شايد يك نمايش كاملاً‌ كليشه‌اي جلوي چشمم بود اما آنچه مجيد وارث و دستيارانش ساخته‌اند پيش از اين روي پرده سينماهاي ايران نديده‌ايم.) آقاي وارث! اين فيلم متفاوت است. نه اتفاقاً! متفاوت نيست. اين فيلم جدا از تمامي فيلم‌هاي ديگري است كه ديده‌ايم. شما در تفاوت‌ها، درصدي از تشابه مي‌بينيد ولي در فيلم‌ما هيچ درصدي از شباهت به چشم نمي‌خورد. ‌  وقتي فيلم را شروع كرديد و استارت زديد، چقدر تصور مي‌كرديد اين كه امروز آماده نمايش شده از آب در بيايد؟ واقعيتش... (مكث طولاني مي‌كند) هيچي. صفردرصد! ‌  اين خوش‌اقبالي نبود!‌ اصلاً. من هرگز به اقبالم فكر نكردم. من به صورت خصوصي هم به شما گفتم كه در بدترين لحظه زندگي‌ام بهترين تصميم و واكنش را داشتم.‌  و اگر آن لحظه تغيير نمي‌داديد...‌ الان در سيدني روي كاناپه خانه‌ام و مقابل تلويزيون استراحت مي‌كردم. نه اين‌كه اينجا تا اين وقت شب دنبال ميكس كردن فيلم باشيم. ‌  از چه زماني بايد جلوي باجه‌هاي سينما صف بكشيم؟ ما در مرحله آخر ميكس صدا هستيم. به اميد خدا كارما تمام است. بقيه كار دست بچه‌هاي هدايت فيلم مي‌افتد كه ببينيم چه زماني مجوز اكران را مي‌گيرند. ‌  مي‌گيرند؟ چرا نگيرند؟  نمي‌توانم در مورد فيلم سؤالي بپرسم، چون احساس مي‌كنم سوژه اصلي لو مي‌رود.‌ شما هنوز اسم فيلم من‌را نپرسيديد! ‌  خب اين هم گاف‌هايي است كه من جلوي شما مي‌دهم. به‌هرحال بايد يك‌جا تفاوت مجيد وارث و ما نسل سومي‌ها مشخص شود!‌ اسمش را گذاشتيم <ما همه ايراني هستيم.>  چرا اين اسم؟در آلمان به ذهنم رسيد. آنجا ايراني‌هاي مختلفي ديدم. ايراني‌هايي از همه جاي دنيا و با عقايد مختلف اما يك لحظه، وقتي تيم ايران وارد زمين مي‌شد، از زبان و دهان تك تك آنها فقط يك اسم مي‌شنيديد: <ايران>  اما به جز آن 90 دقيقه، در ساير موارد و مواقع يكسري ناهماهنگي‌ آزار دهنده وجود داشت. بله ولي بايد ابعاد مثبت را هم ديد. بازي ايران پرتغال من داخل ورزشگاه بودم. وقتي تيم ايران وارد شد،‌حس كردم داخل امجديه(شيرودي) نشستم. فقط يك صدا وجود داشت: <ايران( >وارث دستش را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: ببين!‌ همين حالا كه تعريف مي‌كنم هم مو به تنم سيخ شده)! ‌  حالا منتظر 2010 هستيد تا يك فيلم جديد بسازيد؟ نه! چون اين فيلم انرژي ذهني من‌ را برد. من به يك دوره ريكاوري نياز دارم. خودتان مي‌دانيد چرا... ما يك فيلم غيرقابل دكوپاژ را دكوپاژ كرديم. واقعاً سخت بود. ولي لذت برديد.‌كاملاً.‌  سوژه‌اي آماده كرديد؟باز هم ورزش.  ورزش يا فوتبال؟فوتبال به ورزش اهميت داده. (رضا عباسي كه نه فقط يك دستيار و همكار كه دوست او هم هست كنارش نشسته و مي‌گويد شايد اين بار با اسم ورزش و مردم يك فيلم جديد از آقاي وارث ببينيم...) شايد! من به ورزش و مردم وابستگي عاطفي زيادي دارم. سؤال آخر... واكنش مردم در قبال اين فيلم چگونه خواهد بود.؟خوب... يك زندگي اجتماعي را خواهند ديد. احساس مي‌كنم به دل‌شان مي‌نشي
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:34 توسط یه قصه گو |