ایمان بیاوریم به آغازه فصل سرد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:49 توسط یه قصه گو
|
تحریری از شکوفه
غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند
به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند
دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند
مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند
نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند
معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟
بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند
و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:0 توسط یه قصه گو
|
please forgive me for
please forgive me for liking you so much...
and i'll forgive your careless touch...
please forgive me for missing you so much...
and i'll forgive you for being my clutch (bad luck)...
please forgive me for my so loud beats...
and i'll forgive your cruel treats...
please forgive me being betrayed...
and i'll forgive you for getting me played...
please forgive me for finding u attractive...
and i'll forgive you for making me captive...
please forgive me for praising you enough...
and i'll forgive you for ignoring me tough...
please forgive me for wanting to be with you...
and i'll forgive you for caring me so few...
Please forgive me for being so innocent...
and i'll forgive you for taking its advantage...
Please forgive me for not being able to let go...
and I'll forgive you for never letting it flow...
Please forgive me for having high hopes,
And I'll forgive you for crushing them in dopes...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:0 توسط یه قصه گو
|
تقدیم به مادرم و همه مادر هایه دنیا.......
مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگين و خطا كار خويش
را
مادر! حلال كن كه سرا پا نامت
است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو
ميروي
سر تا بپاي من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشك
ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم
شكايتي
بيچاره من، كه به همه ي
اشكهاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
***
تو گوهري كه در كف طفلي فتاده
اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده
ام
گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته
ام
گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا
نبود
بودم در اين هراس كه نفرين
كني ولي ــ
كار تو از براي پسر جز دعا
نبود.
***
بعد از خدا ، خداي دل و جان
من توئي
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم
به دوش
تو، آن فرشته اي كه زمهرت
سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود
بپوش.
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار
من ـــ
فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر
فروختي
بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه
تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني
ـــ
با چشم خواب سوز ـــ
چون شمع دير پاي ـــ
هر شب، گريستيئ ـــ
تا صبح ، سو ختي.
***
شبهاي بس دراز نخفتي كه با
پسر ـــ
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي
تو.
رفتي به آستانه مرگ از براي
من
اي تن به مرگ داده، بميرم
براي تو.
***
اين قامت خميده ي در هم شكسته
ات ـــ
گوياي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته
ات ـــ
ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته
هاست.
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي
زند
اي شهره در وفا و صفا! مي
پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد
خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي
پرستمت.
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج
زاي ـــ
بيمار خسته جان به پناه تو
آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهيست
، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو
آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش
را
مادر ،حلال كن كه سرا پا
ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي
روي ـــ
سر تا به پاي من ـــ
غرق ملامت است.
*****
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:51 توسط یه قصه گو
|
سهراب سپهری
غمي غمناك
شب سردي است،
و من افسرده.
راه دوري
است، و پايي خسته.
تيرگي هست و
چراغي مرده.
***
مي كنم،
تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز
من آدم ها.
سايه اي از
سر ديوار گذشت،
غمي افروز
مرا بر غم ها.
***
فكر تاريكي و
اين ويراني
بي خبر آمد
تا با دل من
قصه ها ساز
كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه
بگويد با من
اندكي صبر،
سحر نزديك است.
هر دم اين
بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب
چقدر تاريك است!
***
خنده اي كو
كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو
كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو
كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است
كه شب نمناك است.
ديگران را هم
غم هست به دل،
غم من، ليك،
غمي غمناك است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:47 توسط یه قصه گو
|
فروغ
پرواز را بخاطر
بسپار
دلم گرفته
است
دلم گرفته
است
به ايوان مي
روم و انگشتانم را
بر پوست
كشيده شب مي كشم
چراغهاي
رابطه تاريكند
چراغهاي
رابطه تاريكند
كسي مرا به
آفتاب
معرفي نخواهد
كرد
كسي مرا به
ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به
خاطر بسپار
پرنده مردني
است.
***
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:46 توسط یه قصه گو
|
نیما یوشیج
به پندار تو
به پندار تو:
جهانم
زيباست!
جامه ام
ديباست!
ديده ام
بيناست!
زيانم
گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد
كه دلم تنهاست؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:45 توسط یه قصه گو
|
احمد شاملو
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين
بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار
نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت
انسان درآيد.
و گونه هايت
با دو شيار
مّورب
كه غرور ترا
هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را
تحمل كرده ام
بي آن كه به
انتظار صبح
مسلح بوده
باشم،
و بكارتي سر
بلند را
از رو
سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر
باز آورده م.
هرگز كسي اين
گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به
زندگي نشستم!
و چشانت راز
آتش است.
و عشقت
پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به
جنگ تقدير مي شتابد.
و آغوشت
اندك جائي
براي زيستن
اندك جائي
براي مردن
و گريز از
شهر
كه به هزار
انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان
را متهم مي كند.
كوه با
نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با
نخستين درد.
در من زنداني
ستمگري بود
كه به آواز
زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين
نگاه تو آغاز شدم.
توفان ها
در رقص عظيم
تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي
نوازند،
و ترانه رگ
هايت
آفتاب هميشه
را طالع مي كند.
بگذار چنان
از خواب بر آيم
كه كوچه هاي
شهر
حضور مرا
دريابند.
دستانت آشتي
است
ودوستاني كه
ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده
شود
پيشانيت
آيينه اي بلند است
تابناك
وبلند،
كه خواهران
هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي
خويش دست يابند.
دو پرنده بي
طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.
تابستان از
كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را
گوارا تر كند؟
تا آ يينه
پديدار آئي
عمري دراز در
آ نگريستم
من بركه ها
ودريا ها را گريستم
اي پري وار
درقالب آدمي
كه پيكرت
جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ
حضور بهشتي
است
كه گريز از
جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه
مرا در خود غرق مي كند
تا از همه
گناهان ودروغ
شسته شوم.
وسپيده دم با
دستهايت بيدارمي شود.
*****
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:44 توسط یه قصه گو
|
حمید مصدق
نه، نه، نه
اين هزار
مرتبه
گفتم :
- نه
ديگر توان
نمانده،
- توانايي،
در بند بند
من
از تاب رفته
است .
شب با تمام
وحشت خود خواب رفته است
و در تمام
اين شب تاريك،
تاريك، چون
تفاهم من،
- با تو !
انسان،
افسانه مكرر
اندوه و رنج را
تكرار مي كند
.
گفتي :
« اميد ها
ست،
« در نااميد
بودن من؛
- اما،
اين ابر تيره
را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره
را سر باريدن .
انسان به جاي
آب،
هرم سراب
سوخته مي نوشد .
گلهاي نو
شكفته،
اين لاله هاي
سرخ،
گل نيست ؛
- خون رسته ز
خاك است .
***
باور كن
اعتماد.
از قلبهاي
كال
بار رحيل
بسته
و مهرباني ما
را،
خشم و تنفر
افزون،
از ياد برده
است .
باور نمي كني
؟
كه حس پاك
عاطفه در سينه مرده است .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:42 توسط یه قصه گو
|
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
شب ها كه
دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل،
چون سوگواران؛
***
شب ها كه مي
خواند، آن مرغ دلتنگ،
تنهاتر از
ماه، بر شاخساران؛
***
شب ها كه مي
ريخت، خون شقايق،
از خنجر ماه،
بر سبزه زاران؛
***
شب ها كه مي
سوخت، چون اخگر سرخ
در پاي آتش،
دل هاي ياران؛
***
شب ها كه
بوديم، در غربت دشت
بوي سحر را،
چشم انتظاران؛
***
شب ها كه
غمناك، با آتش دل،
ره مي
سپرديم، در زير باران؛
غمگين تر از
ما، هرگز نمي ديد
چشم ستاره،
در روزگاران !
***
اي صبح روشن
! چشم و دل من
روي خوشت را
آئينه داران !
بازآ كه پر
كرد، چون خنده تو
آفاق شب را،
بانگ سواران !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:40 توسط یه قصه گو
|
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
به پيش روي
من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل
آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه
من افتاده ام خاموش،
غمم دريا،
دلم تنهاست .
وجودم بسته
در زنجير خونين تعلق ها ست !
*****
خروش موج، با
من مي كند نجوا،
كه : - « هرل
كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل
به دريا زد رهائي يافت ... »
*****
مرا آن دل كه
بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند
خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه
جان خسته ام را ،
به آن ناديده
ساحل افكنم نيست !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:38 توسط یه قصه گو
|
کریس دی برگ"Chris De Burgh"، نخستین هنرمند غربی است که قرار است در ایران برنامه اجرا کند.
کریس دی برگ"Chris De Burgh"، نخستین هنرمند غربی است که قرار است در ایران برنامه اجرا کند. به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگ-هنر خبرگزاری انتخاب به نقل از بی بی سی، خواننده آهنگ معروف لیدی این رد"Lady In Red" نخستین خواننده غربی است که پس از انقلاب ایران در سال 1979 برای اجرای برنامه به ایران خواهد آمد.
بر پایه این گزارش، مدیر گروه پاپ آریان در خصوص خبر فوق به خبرگزاری رویترز،گفت: مقامات تهران با اجرای کنسرت مشترک این خواننده ایرلندی به همراه گروه پاپ آریان در تهران موافقت کرده اند.
گفتنی است که کریس دی برگ، بتازگی آهنگی با نام آی لاو یو"I Love You" را به درخواست و همکاری این گروه تهیه کرده است.
این گزارش می افزاید؛ این خواننده غربی اشعار آهنگ هایش در ایران مغضوب و مذموم هستند، هرچند که گاهگاهی رادیوی این کشور به پخش آهنگ های ملایم و هماهنگ با فرهنگ عام دست می زند.
لازم به ذکر است که حکومت، ماه گذشته به گروه های موزیک رپ در خصوص اشعار انتخابی شان که به نظر موهن می رسد، هشدار داده است.
اما کریس دی برگ، می داند که خواندن آهنگ های سافت راک"soft rock" و آرام که اشعاری دلپذیر و عاشقانه دارند، برای وی مشکلی ایجاد نخواهد کرد، بعید به نظر می رسد که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران برای وی مشکلی ایجاد کند، هرچند که "دی برگ" باید از آوردن بعضی افراد گروهش به ایران اجتناب کند، و در نوع پوشش گروه خود دقت بعمل آورد.
گزارشگر بی بی سی در ادامه می افزاید؛ محسن رجب پور، مدیر گروه آریان در این خصوص به رویترز گفت که مقامات وزارت ارشاد به وی اعلام کرده اند: که مشکلی برای یک برنامه مشترک، و اجرای آن وجود ندارد.
رجب پور در ادامه افزوده است: ما تلاش می کنیم که اجرای این کنسرت را برای ماه های جوئن و جولای، خرداد و تیرماه آینده برنامه ریزی کرده تا بتوانیم آن راه به نحو احسن اجرا کنیم.
گفتنی است، خبرگزاری نیمه دولتی فارس نیز، این خبر را تأیید کرد.
قرار است که این کنسرت در سالنی با گنجایش 12 هزار صندلی اجرا شود. "دی برگ" همچنین تأیید کرد که او بزودی در سال آینده میلادی برای یک سفر توریستی به ایران رفته و همچنین در خصوص پروژه مشترک خود با گروه پاپ آریان نیز گفت و گو خواهد کرد.
مدیر برنامه های کریس دی برگ، بدلیل عدم حضور در دفتر بی بی سی،نتوانست با خبرنگار این سازمان در خصوص صحت خبر و نحوه سفر "دی برگ" و همچنین اجرای برنامه های آتی اش گفت و گو کند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:50 توسط یه قصه گو
|
Really heart touching!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:10 توسط یه قصه گو
|
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود .
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش
را شش تيغه كرده بود و كراوات
تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش
را پوشيده بود و حاضر
شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب
بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و
منكر از آقاى جك سين جيم
بكند،
يك
ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد .
سئوال اين بود :
"
شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده
اى خلوت رانندگى ميكنيد،
ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه
اتوبوس، به انتظار رسيدن
اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن
باد و باران و طوفان چشم براه
معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن
بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى
به
او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را
بخواند .
دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست
شماست كه حتى يك بار شما را از
مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم
بسيار زيبايى است كه زن رويايى
شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار
خود داشته باشيد . اگر
اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين
سه نفر كداميك
را
سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن
دختر زيبا
را؟؟ جوابى كه آقاى جك
به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست
نفر
متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در
آيد .
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟
اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من
سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا
پير زن
بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من
با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه
اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد
و ما را سوار كند
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:13 توسط یه قصه گو
|
متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين!!!!!!!!
مرد
بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره
مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما
استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم
تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد:
«اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس
هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين.
و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد
در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش
داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه
فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو
ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با
60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه،
و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه
پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و
به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال
بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي
آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به
يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه
رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل
ندارم.»
نماينده
بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک
امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها
ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.
2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:43 توسط یه قصه گو
|
خاتون
خاتون، خودم کتیبه ای از دردم، دیگر زتو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد، من واژه های لال نمی خواهم
تردیدی آنچنان که تو می دانی مثل خوره به جان من افتادست
چیزی بگو که دلخوشی ام باشد، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با اینچنین تبسم کمرنگی برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سیب آن زمان که سرخ شود سیب است، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به اینکه کنار تو یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد، اما دوباره بال نمی خواهم
آری اگر به خویش قبولاندم تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل می دهم به«هرچه که باداباد» از مرگ هم مجال نمی خواهم
بابك دولتي
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:56 توسط یه قصه گو
|
ما چون دو دريچه
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آيينه بهشت اما آه
بيش از شب و روز تير و دي کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستست
زيرا يکي از دريچه ها بستست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:41 توسط یه قصه گو
|
اين مي تواند عکس سال باشد!

"عکس جنين ۲۱ هفته اي به نام ساموئل الکساندر که در داخل رحم مادر احتياج به عمل جراحي پيدا کرد و اگر از رحم خارج ميشد ممکن نبود زنده بماند .
دکتر
برنر جراح اين عمل بزرگ بودند و جنين را در داخل رحم مورد جراحي قرار
دادند .در حين عمل جراحي جنين دست کوچکش را از شکافي که دکتر ايحاد کرده
بود بيرون آورد و انگشت پزشک معالجش را فشرد و عکاس اين صحنه ناباورانه را
در تاريخ ثبت کرد .
دست پسرک کوچکي که براي حس قدر شناسي از رحم بيرون آمد
و انگشت دکتر را به خاطر تشکر از هديه زندگي که او بخشيد ،فشرد. اگر همه
ما در وجود فطري خود تا اين حد احساس قدر شناسي داشتيم .پس الان اين حس را
کجا جاي گذاشتيم
؟در
کدام نقطه و کدام لحظه حس قدرشناسي خودمان را براي هميشه دفن کرديم و غول
توقع و زياده خواهي را همراه خود کرده و در قلبمون جاي داديم .... قلب
پاکمون را جايگاهي کرديم، براي جولان دادن احساسهايي که هر از گاهي جانمان
را به لب ميرسانند و به جاي حس زندگي فقط احساس مرگ و نابودي را در ما
شعله ور ميکنند. چرا هرگز به ياد نياورديم که بايد از کساني که بهمون زندگي بخشيدند تشکر کنيم ؟
چرا فراموش کرديم که گوهر ناياب وجودمون پر از پاکي و زيبايي بوده و عشق
به زنده بودن و زندگي کردن و به ديگران زندگي بخشيدن جزء جدا نشدني فطرت
انساني ماست ... اين عکس ميتواند عکس سال باشد . . . . "

جنين هشت ماهه در شکم مادردر موزه آناتومي بدن انسان در لوس آنجلس
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:7 توسط یه قصه گو
|
اگه گفتید این کیه؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:6 توسط یه قصه گو
|
كمی تامل كن
اگر دنیا برای تو معنی و مفهومی ندارد كمی تامل كن ، شاید تو خود دنیای كس دیگری باشی
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:4 توسط یه قصه گو
|
هنر مهرورزی
هنر مهرورزی را باید آموخت، بارها و بارها ، پایانی بر آن متصور نیست، نفرت نیازی به آموختن ندارد، کافی است برانگیخته شود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:4 توسط یه قصه گو
|
دنياي زيباي كودكان - عكس
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:38 توسط یه قصه گو
|
لوگوي گوگل به مناسبت ازدواج لاري پيج
لوگوي گوگل به مناسبت ازدواج لاري پيج

در اين لوگوي جالب دو حلقه به مناسبت ازدواج صاحبان بزرگترين موتور جستجوي دنيا با درج اسم هر دوي آنها ميبينيد.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:37 توسط یه قصه گو
|
آيا واقعا اين پرنده دلش به شكارش سوخت
آيا واقعا اين پرنده دلش به شكارش سوخت
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:3 توسط یه قصه گو
|
کاش
کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت: غرور دروغ و عشق انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد با عشق می میرد! دکتر شریعتی
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:57 توسط یه قصه گو
|
مرگ از زندگی پرسید
مرگ
از زندگی پرسید : " این چه حكمتی است كه باعث می شود تو شیرین و من تلخ
جلوه كنم ؟! " زندگی لبخندی زد و گفت : " دروغ هایی كه در من نهفته است و
حقیقت هایی كه تو در وجودت داری
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:57 توسط یه قصه گو
|
رستگاری
از تو ميپرسم، اي اهورا
ميتوان در جهان جاودان زيست؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- هر كه را نام نيكو بماند،
…
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 15:28 توسط یه قصه گو
|
من!
من!
.......گاه پرنده ای آزاد در اوج و جویای آرامش، گاه گربه ای سیاه،
زخمی و وحشی آماده ی پنجه کشیدن به آنچه هست و نیست. مجموعی از تضاد و
تفاهم، عشق و نفرت، بخشش و انتقام، بنده گی و عصیان، فراز و فرود...... در
نهایت مثل تو، مثل همه، مثل هیچکس
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:57 توسط یه قصه گو
|
خشم و تناسخ_از خدا میخوام راویش به همه آرزو هاش برسه تو زندگیش
قرار نیست که کابوس خواب من باشی
نمی شود کمی از اضطراب من باشی
شغاد نقشه ی شومی کشیده، مسخره نیست
که فکر کشتن ِ افراسیاب من باشی
حماسه هیچ، که بوی تعفن ات پیداست
درست نیست که تو در رکاب من باشی
تمام زندگی ات در مدار نادانی ست
نمی گذارم در آسیاب من باشی
شبیه مورچه ای ، آرزو به دل هستی
که نقطه ای بشوی در کتاب من باشی
چه مضحک است که در بین راه خار شوی
و فکر وسوسه در انتخاب من باشی
من از کویر تو با چشم بسته می گذرم
چه باک اگر که بخواهی سراب من باشی
تو در تصرف بادی ، چقدر بیهوده ست
که در مجادله با آفتاب من باشی
دلم برای پریشانی ِ تو می سوزد
نمی توانی دیگر عذاب من باشی
بابک دولتی
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:36 توسط یه قصه گو
|
درباره مردهپرستي ايرانيان_به نقل از ایرانیانuk
درباره مردهپرستي ايرانيان
با
شنيدن درگذشت شاعر جاويد اثر، طبق معمول، ما مردم ايران زمين، دركوي و
برزن و رسانههاي شنيداري و نوشتاري، حتي با آويزان كردن پلاكاردهايي از
درختان و تيرهاي برق شهرها، به ستايش از شاعري كم نظير پرداختيم و هر يك
به نوعي سوگوار شديم و در غم جانگداز او پيامهاي بلند و كوتاه داديم كه
درخور تحسين است و در جاي خود، اين گونه همراهي با خانواده عزادار مورد
تأكيد تعاليم الهي و اولياي دين هم هست.
اما آنچه موجب شد نگارنده
نيز بدين مناسبت مطلبي را تقديم خوانندگان عزيز كند، مطالعه مقالهاي بود
كه در سايت «تابناك» به قلم زيباي جناب آقاي جلال محمدي با موضوع «مرگ
قيصر و امتحان انشاي مديران فرهنگي» انتشار يافت كه در يك برخورد انتقادي
در فرازي اشاره ميكند: قومي به خلوص و صفا و قومي به تظاهر و ريا
اسفخوار مرگ او شدند!
و در ادامه نوشته است: وزير فرهنگ و ارشاد
اسلامي اين مملكت، هنگامي به ديدار قيصر شتافت كه از قيصر جز پيكري خاموش
بر جاي نبود. گويي، بيش از اين صداي شاعري چون قيصر به گوش مسندنشينان
فرهنگ اين مملكت نرسيده بود!
با مطالعه اين نوشتار، اين مطلب در
ذهنم تداعي شد كه چرا ما را مردهپرست ناميدهاند؟ و چرا افراد پس از
مردنشان اينقدر عزيز ميشوند؟
به ياد ميآورم كه يكي از دوستان قديمي و
همدانشكدهاي خودم را پس از چند سال دوري ديدم. طبق معمول پس از
احوالپرسي اوليه نخستين جمله معترضهاي كه گفت، اين بود: اصلا سراغ
نميگيري كه ما زندهايم يا مرده؟
من هم كه با اينگونه اعتراضات آشنا هستم در پاسخ گفتم:
چون
از شما خبري نبود، يقين داشتم كه زنده هستي، والا خبردار ميشدم؛
بنابراين، اين رسم روزگار ما ايرانيان شده است كه در مرگ يكديگر جمع
ميشويم و از اين روست كه ما را يا مردهخوار ميپندارند يا مردهپرست!
الغرض:
از اين بابت جاي گلايه و شكايت نيست، بلكه اين فرهنگي شده است كه همگي به آن تن دادهايم و با آن انس گرفتهايم.
فراموش
نميكنم كه روزي در محضر يكي از بزرگان از علما بودم كه صفحه مربوط به
آگهي اموات يكي از جرايد را ميخواستند ببينند به من گفتند «صفحه الصدق آن
روزنامه را به من بدهيد» بعد اضافه كردند كه تنها صفحه درست و مطمئن
روزنامهها همين است كه ميتوان با اطمينان به مطالبش اعتنا كرد!
روزي
به حسب اتفاق، نشريه چهار صفحهاي را از انجمن بروجرديهاي مقيم تهران
ميخواندم كه در آن با اشاره به شخصيت يكي از علماي مبرز بروجرد به نام
مرحوم آيتالله گلپايگاني به نكتهاي اشاره كرده بود كه به نظرم ميتواند
پاسخگوي همه دلنگرانيهاي مطرح در اين زمينه باشد.
از مرحوم
سيداسماعيل گلپايگاني نقل ميشود كه: من در ايام تحصيل در نجف اشرف با يكي
از علماي بزرگ آن ديار آشنا شدم كه در تنگدستي شديد مالي بود. روزي به
بقال سر كوچهشان مراجعه ميكند و از او شكر، چاي و زغال به مقدار كمي
نسيه ميگيرد و در گوشه عبايش ميگذارد و به بقال ميگويد: فردا پولش را
پرداخت ميكنم بقال اظهار ناراحتي ميكند و ميگويد: من كالا نسيه نميدهم
و زغال و شكر و چاي را از دست آن عالم فرزانه پس ميگيرد.
چند روزي طول
نميكشد كه اين عالم بزرگ فوت ميكند، جمعيت بسياري براي تشييع وي حاضر
ميشوند و نشانهاي حضرتي براي تجليل از اين عالم بيرون ميآورند.
در
راه تشييع جنازه سيداسماعيل به يكي از دوستانش ميگويد: چند روز پيش مردم
اين طور با ايشان برخورد داشتند و امروز اينگونه؛ اين چه شوري است كه به
وجود آمده است؟ دوستش در پاسخ ميگويد: «اين عالم الان با مردم در يك رديف
قرار گرفته، چون مرده با مرده سنخيت دارد. او در زمان حيات با مردم سنخيتي
نداشته براي اينكه وي زنده بوده است و مردم مرده، اما اينك مانند يكديگر
شدهاند و زبان هم را ميفهمند.
آري برادر، اين همان آب خنكي بود
كه توانست تسكينم دهد و همين نكته را ميتوان به ديگر موارد نيز تعميم داد
و از آن براي فرداي خودمان درس عبرت بگيريم.
آري، سعي بر آن داشته
باشيم كه امروز زنده زندگي كنيم و در دنيايمان زنده باشيم و بيفر و
بيشكوه زندگي كنيم و دلنگران فرداي دنيايي امان نباشيم، زيرا فردايمان را
تجليل ميكنند؛ البته نه براي ما بلكه براي خودشان.
آن روز كه قيصر
زنده بود، مانند بسياري از مردگان امروزي نبود و اختيار چگونه زيستن در كف
داشت و دوستان و همسنخان خود را پيدا كرده بود و با آنان گذر ايام
ميكرد، اما امروز به همان تعبيري كه اشاره شد، همجنسان او كه بسيارند با
او همراه و همگرا شدهاند؛ اين رسم زمانه است و پاياني ندارد.
محمدي عزيزم
زود
آمدن يا دير آمدن وزير ارشاد در كنار مرحوم قيصر، مشكل امروز زندگي ما
نيست، بلكه آنچه از همه مهمتر است، غفلت همگان از فرداي زندگي است.
و
دليل آن اين است كه ما امروزمان را فراموش كردهايم و از همين جهت است كه
مرگ ما عروج نيست، بلكه هبوط است و اين همان درد مزمني است كه موجب شده
عقبماندگيهايمان را درك نكنيم و به خيال خويش اسب زندگي را زين
كردهايم، لكن اسب زندگي بر ما سوار است و سواري ميكشد.
سخن پاياني:
به
زعم نگارنده اين سطور، انسانهايي مانند قيصرامين پور كه بنا بر اظهار
رسانههاي جمعي از مصاحبه و حضور در ميان مردم خودداري ميكردند، نه به
اين دليل بود كه خود را بينياز از جامعه احساس ميكرد و يا براي خود، شأن
كاذبي قايل بود، بلكه ايشان و صدها و هزاران مثل وي احساس ميكردند و
ميكنند كه نيازشان با اطرافيان متفاوت است و بين خود و ستايشگرانشان خلأ
فراواني را ميديدند و از اين رو، پا در خلأ نميگذاشتند و ره خويش
ميرفتند و حال كه با مردن، قدرت اختيار كردن دوست و همراه را از دست
ميدهند، در اين مرحله، هر كسي با هر نيت و مرامي بر جنازه او حاضر ميشود
كه شايد سودي ببرد و از اين حيث در خور سرزنش نيستيم، زيرا كه قدر و
اندازه ما همين است و بس!
غزلسراي شيرين سخن، سعدي شيرازي چه زيبا سروده است:
لاابالي چه كند دفتر دانايي را
طاقت وعظ نباشد سر سودايي را
آب را قول تو با آتش اگر جمع كند
نتواند كه كند عشق و شكيبايي را
ديده را فايده آنست كه دلبر بيند
ور نبيند چه بود فايده بينايي را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
يا غم دوست خورد يا غم رسوايي را
همه دانند كه من سبزه خطي دارم دوست
نه چو ديگر حيوان سبزه صحرايي را
من همان روز دل و صبر به يغما دادم
كه مقيد شدم آن دلبر يغمايي را
سرو بگذاركه قدي و قيامي دارد
گو ببين آمدن و رفتن رعنايي را
گر براني نرود ور برود باز آيد
ناگزير است مگس دكه حلوايي را
بر حديث من و حسن تو نيفزايد كس
حد همينست سخنداني و زيبايي را
سعديا! نوبتي امشب دهل صبح نكوفت
يا مگر روز نباشد شب تنهايي را
روحش شاد و راهش پررهرو باد
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:16 توسط یه قصه گو
|
علامت توالت زنانه و مردانه در گوشه و كنار دنيا
علامت توالت زنانه و مردانه در گوشه و كنار دنيا
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:13 توسط یه قصه گو
|
هميشه !!!!
هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 18:21 توسط یه قصه گو
|
تو
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 18:19 توسط یه قصه گو
|
تا حالا صيد ماهي توسط گرگ ديده بوديد - عكس
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:26 توسط یه قصه گو
|
اگه می تونی این معما رو حل کن ...
اگه می تونی این معما رو حل کن ...
آلبرت انيشتن اين معما را در قرن نوزدهم ميلادي نوشت، به گفته وي ۹۸% از مردم جهان نميتوانند اين معما را حل کنند
در خياباني، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد
در هر يک از اين خانه ها يک نفر با مليتي متفاوت از ديگران زندگي ميکند.
اين پنج صاحبخانه هر کدام نوشيدني متفاوت مي نوشند،
سيگار متفاوت مي کشند و حيوان خانگي متفاوت نگهداري ميکنند.
حالا اگه تونستيد بگيد کدومشون ماهي نگه ميدارن؟!
راهنمايي:
-- مرد انگليسي در خانه قرمز زندگي مي کند.
-- مرد سوئدي، يک سگ دارد.
-- مرد دانمارکي چاي مي نوشد.
-- خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفيد قرار دارد.
-- صاحبخانه خانه سبز، قهوه مي نوشد.
-- شخصي که سيگار Pall Mall مي کشد پرنده پرورش ميدهد.
-- صاحب خانه زرد، سيگار Dunhill مي کشد.
-- مردي که در خانه وسطي زندگي ميکند، شير مينوشد.
-- مرد نروژي، در اولين خانه زندگي مي کند.
-- مردي که سيگار Blends مي کشد در کنار مردي که گربه نگه ميدارد زندگي ميکند.
-- مردي که اسب نگهداري مي کند، کنار مردي که سيگار Dunhill ميکشد زندگي ميکند.
-- مردي که سيگار Blue Master مي کشد، آب ميوه مي نوشد
-- مرد آلماني سيگار Prince مي کشد.
-- مرد نروژي کنار خانه آبي زندگي مي کند.
-- مردي که سيگار Blends مي کشد همسايه اي دارد که آب مينوشد
حالا اگه تونستيد بگيد کدومشون ماهي نگه ميدارن؟
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:2 توسط یه قصه گو
|
ديوار ذهن:
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی
داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما
هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای
مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود
که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه
هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم
نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه
ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون
دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به
ناتوانی .
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می
کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و
فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:56 توسط یه قصه گو
|
فریاد
سالهاست در آرزوی این هستم که روی یک ارتفاع در اوج بایستم و فریاد بزنم،ولی نمی شه!آخه سالهاست یک پارچه فریاد
هستم،فریادی خاموش،فریادی زجرآور،فریادی به خاطر از پشت خنجر
خوردنها،فریادی از جورهاوجفاها،فریادی از نارو خوردنها و فریادی به وسعت عمرم
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:38 توسط یه قصه گو
|
حالا سالهاست که میگويند
حالا سالهاست که میگويند
ماه زيرِ ابرِ عزادارِ بیگريه نمیماند،
میگويند سرانجام باد میآيد و منهای ماه،
تاريکی ... حواسش را جمع خواهد کرد.
تاريکی میرود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ هميشه میآيد،
میآيد که ما بفهميم
چند چراغ به يک ستاره
چند ستاره به يک ماه
چند ماه به يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
هی آسهآسهی آسوده!
من که فقط همين قدر ستارهی سربسته دارم
تو هم برو چند چراغ شکسته بياور
بعد روياهامان را روی هم میريزيم
اولِ روشنايی راه میافتيم
میرويم يک طرفی که ترانه هست
خواب هست
هوای خوش و طعمِ بوسه و بارنِ تَنْدُرست ...!
اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز میشود حتما ...!
روزِ اولی که شب هنوز
هوای اين همه ترس و تاريکی نداشت
خيلیها میگفتند
ديگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما ديدی آرام
آرام آرام دلمان به بیکسی
صدايمان به سکوت وُ
چشمهايمان به تاريکی عادت کردند!
حالا هنوز هم میشود
در تاريکی راه افتاد وُ
از همهمهی هوا فهميد
که رودی بزرگ
نزديکِ همين تشنگیهای ما میگذرد.
ما بايد پيالههامان را به هم بزنيم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره ... ماه وُ
ماه که يک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!
سيد علي صالحي
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:6 توسط یه قصه گو
|
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است
دکتر علی شریعتی انسانها را
به چهار دسته عمده تقسیم کرده است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی
که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با
لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند .
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند
آنانی که وقتی هستند نیستند
وقتی که نیستند هم نیستند
(
مردگانی
متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به
ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار
. هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی
که نیستند هم هستند
(
آدمهای
معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از
حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی
که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند نیستند
وقتی که نیستند هم هستند
(
شگفت انگیز
ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و
با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما
وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می
فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها
هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر
زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست
می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم .
شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 11:12 توسط یه قصه گو
|
پیله تنهایی
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟
چه کسی می داند که تودرحسرت یک روزنه درفردایی؟
پیله ات رابگشا
تو به اندازه ی یک دنیایی
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:48 توسط یه قصه گو
|
shokofeh kabirrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم ، آه! چه آسان حرام شد
مي شد بدانم اينكه خط سر نوشت من
از دفتر كدام شب بسته وام شد
اول دلم فراق تو را سرسري گرفت
وان زخم كوچك دلم آخر جزام شد
گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت
ديگر تمام شد گل سرخم ! تمام شد
شعر من از قبيله خون است ،خون من
فواره از دلم زد و آمد كلام شد
ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را
شعر من و شكوه تو رمز الدوام شد
***....
بعد از تو باز عاشقي و باز ...آه نه !
اين داستان به نام تو اينجا تمام ش
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:43 توسط یه قصه گو
|
Message of the Day...
Every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back ..

Today's Message of the Day is:
Life
is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly,
Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile.
you love and don't want to lose in 2007, even me....
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:17 توسط یه قصه گو
|
غریبه دلش پر درد
غریبه دلش پر درد
دردای رنگارنگ
دردای همه رنگ دردای بی رنگ
اشکای قطره قطره
نم نم
آی آدمای خاکستری دل غریبه شکسته
انتظارش رو نداشت آی …
به یاده یه دوست
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:15 توسط یه قصه گو
|
با سپاس از یه دوست بزرگوار
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
***
فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
***
تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
***
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
***
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.
*****
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:59 توسط یه قصه گو
|
.....؟!
..ما مانند دوره گردان راه میفتیم سر هر کوی و برزن ..راز میفروشیم تا دوستی رو گدایی کنیم....
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:38 توسط یه قصه گو
|
ای خدایا شکرت.....................
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:23 توسط یه قصه گو
|
آدمک برفی
آدمک برفی
می دانم سردت است
همین حالا
جلوی بخاری خود گرمت می کنم
اول دست ها
بعد شانه، شکم، پا
نمی دانم گرمت شده یا نه
کجایی
آدمک برفی
کجایی
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:47 توسط یه قصه گو
|
پائیز
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
میخواستم در این باران
تو در انتهای کوچه نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران …
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:40 توسط یه قصه گو
|
معلم پای تخته داد می زد
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
...و دستانش به زیر پوششی از گرد
...پنهان بود
..... ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
....وان یک
... گوشه ای دیگر« جوانان » را ورق می زد
....برای آنکه بیخود
...های و هومی کرد و
..... با آن شور بی پایانتساوی های جبری را نشان میداد .
.....با خطی خوانا به روی تخته ای کزظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را
چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان ِ جمع شاگردان
یکی برخاست
،همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد
:تساوی اشتباهی فاحش ومحض است
...معلم مات بر جا ماند .
و او پرسید
: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
....آیا باز
یک با یک برابربود ؟
سکوت مدهشی بود و
... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد :آری برابر بود
.و او با پوزخندی گفت
:اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
...وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
... !اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالیدپایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
.این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنامی کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر ....نیست
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:50 توسط یه قصه گو
|
موافقید؟
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي
تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن
لياقت مي خواهد
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:55 توسط یه قصه گو
|