تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
گریه ام گرفت....چی باید گفت آخه؟!

دختربچه 7‌ساله‌ در روستاي «کوگير» حوالي جاده «قزوين - رشت» طعمه حيوانات وحشي شد.

به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا، ساعت 11صبح روز چهارشنبه بيست و ششم دي ماه، فردي به پاسگاه انتظامي روستاي «کوگير» مراجعه كرد و از پيدا شدن جسد تکه‌تکه شده يك دختربچه‌ به ماموران خبر داد و بدين ترتيب با حضور عوامل پليس در موقعيت كشف جسد و انجام تحقيقات اوليه مشخص شد: اين جسد متعلق به دختربچه 7 ساله‌اي است که در دام حيوانات وحشي افتاده و تکه‌تکه شده است.

اين در حالي بود كه با انتقال جسد به پزشکي قانوني استان قزوين، معاينات اوليه مشخص كرد كه علت فوت، گازگرفتگي حيوانات درنده بوده است.

دراين رابطه، اميد روشن، مديرکل حفاظت از محيط زيست استان قزوين نيز در گفت‌وگو با ايسنا گفت: در روزهاي شروع فصل سرما از طريق رسانه‌هاي محلي اعلام شد که احتمال مهاجرت منطقه‌اي حيوانات درنده به مناطق مسکوني به دليل کمبود منابع غذايي حيوانات گياه‌خواروجود دارد و به اين ترتيب با اين نوع مهاجرت فصلي، چنين حوادثي رقم مي‌خورد.

وي در رابطه با حيوانات درنده موجود درمناطق حفاظت ‌شده نيز گفت: روباه، شغال، پلنگ، خرس، کفتار و گرگ از حيوانات درنده اصلي در استان قزوين هستند و کمبود غذايي حيوانات گياه‌خوار با توزيع علوفه به شکل دستي مشابه ساير استان‌ها رفع مي‌شود، اما برنامه‌اي براي تامين غذاي حيوانات گوشتخوار نداريم.

گزارش خبرنگار ايسنا حاكيست: دختربچه 7 ساله به نام «راحله» روز چهارشنبه هفته گذشته مقارن ساعت 7 صبح به قصد مدرسه از منزل خارج شده بود که اطراف روستاي کوگير مورد حمله حيوانات درنده قرار گرفت و کشته شد.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:57 توسط یه قصه گو |

صحنه اي زيبا از حيات وحش

صحنه اي زيبا از حيات وحش

در عكس پلنگ چيتا به فرزندانش شكار ياد مي دهد. چيتا سريعترين دونده جهان است. نكته جالب آنكه چيتا اين آهوي زيبا را نمي كشد بلكه تنها شكار آهو را به فرزندانش ياد مي دهد! به چشمهاي مهربان يوزپلنگ هاي كوچك در عكس آخر دقت كنيد! حيات وحش چقدر زيباست

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:40 توسط یه قصه گو |

بعدها


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
يا زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ شرين روزها
روزپوچي همچو روزان دگر
سايه اي از امروزها ،ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد روبود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد
مي خزد ارام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آورم که در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاک مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه،شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به يک سو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناس مي خزند
روي کاغذ هاو دفترهاي من
در اتاق کوچکم پا مي نهند
بعد من با ياد من بيگانه ايي
در بر آيينه مي ماند بجاي
تار مويي نقش دستي شانه ايي
مي رهم ز خويش ومي مانم ز خويش
هر چه برجاي مانده ويران ميشود
روح من چو بادبان قايقي
در افق هاي دور پنهان مي شود
مي شتابد از پي هم بي شکيب
روزها هفته ها ماهها
چشم تو در انتظار نامه ايي
خيره مي ماند به چشم راهها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد انجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران وباد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:5 توسط یه قصه گو |

"حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست "
"حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست " خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال ما خوش آن روزي که در يابيم راز اين حضور را.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:57 توسط یه قصه گو |

رئیس جمهور به روایت تصویر !!!



 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانواده­ای فقیر، زاده شده بود.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

مردی ناشناس که مشخصا به روحانیت زمان خودش، احترام خاصی می­گذاشت.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

جنگ شد با دوستانش به جنگ رفت. دوستانی که بعدها هر کدامشان زنده ماند، به قدرت رسید.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

یک روز ساده که مثل همیشه خواب بود،

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

کسی صدایش کرد و او با روی خوش، از خواب بیدار شد.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

صبحانه­اش را خورد،

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

ورزش روزانه­اش را کرد

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و کفش­هایش را پوشید که به مسجد محل برود.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

سر نماز بود که کسی او را صدا زد.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گفت : الان می­آیم و سریعا از مسجد بیرون آمد و کفش­های­اش را پوشید.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

با لبخند همیشگی پرسید: چه کسی ممکن است با آدمی مثل من کار داشته باشد؟

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گفتند: مهم شده­ای و باید بروی و خودت را در رادیو تلویزیون به مردم معرفی کنی.

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گفت : هنوز زود است. ببین هنوز ساعت پنج صبح هم نیست!

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

چون کسی او را نمی­شناخت، مجبور شد وقتی برسد، خودش را با صدای بلند معرفی کند.

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

وقتی او را شناختند، او را بردند پیش آقای حیاتی.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و کمی که گذشت، توانست با ضرغامی هم دیدار کندو طبق معمول با شوخی و خنده او را سر ذوق بیاورد.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

قرار شده بود که رییس جمهور شود و مشت محکمی به دهان یاوه­گویان شرق و غرب و مخصوصن اصلاح طلبان بزند.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

او در دو مرحله مشت­هایش را گره کرد.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

برای اولین بار که جلوی دوربین و میکروفون خبرنگاران قرار گرفت، کمی گیج شده بود.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و حرکات ضد فرهنگی می­کرد و علامت گروه متال را به مردم نشان می­داد!

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

مردم از این ساد­گی او لذت می­بردند و به چشم آدمی ساده دل نگاه می­کردند.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

که گاهی ابراز احساسات شدیدی می­کند.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و گاهی در هجوم ابراز احساسات مردم، کارش به جاهای باریک می­کشد!

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

از خدا کمک خواست و

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

شناسنامه­اش را برداشت و به پای صندوق رای رفت تا به خودش رای بدهد.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

مسیر از اول مشخص بود.

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

فقط کافی بود او دوباره کفش­هایش را به پا کند

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و لباس رزم بپوشد

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و از قوی­ترین مردان جهان کمک بگیرد

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

تا به حلقه­ی قدرت، وارد شود.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

تا بتواند به پشتوانه­ی قدرت نظامی،

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و محبوبیتی که در بین نیروی مسلح داشت،

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و کمک «هوگو»ی خوبش،

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

راه امامش را ادامه دهد.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

البته در این راه، دعای معلم کلاس اولش هم، بسیار کارساز بود.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

توانایی­های خودش نیز به کمکش آمدند

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

تا با نیرویی الهی و غیبی، در هاله­ای از نور فرو برود.

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و در هنگام عبادت، کفش­های­ کذایی را به پا کرد

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

تا به سمت قدرت، حرکت کند

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و شیوخ کوچک منطقه را در تسلط قدرت بگیرد .

 

 

 

او چهره­های دوست داشتنی فراوانی دارد.

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهی رفتگر شهرداری ست،

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهی یک بلوچ

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهی یک لرستانی غیور

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهی یک تاجیک شش آتشه

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهی یک روستایی شاد

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهی یک عرب تمام عیار

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و گاهی نمی داند که دیگر کیست؟

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

اما همیشه کفش­های آهنینش را به پا دارد

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

و با اتکا به خدا در هرجایی

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

ولو در خانه­ی خدا

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

برای رسیدن به حق مسلم مردمش، دل­سوزی می­کند.

 

 

 

او از خودش چنین سیاست­مداری را به تصویر کشیده است:

Image hosted by allyoucanupload.com

خدا عاقبت به خیرش کند. ان­شاءالله.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:8 توسط یه قصه گو |

.....؟!
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:22 توسط یه قصه گو |

.................
با يك شوخی بی جا دشمن را نمی توان دوست کرد، ولی از دوست می توان دشمن ساخت. "فرانکلین"
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:21 توسط یه قصه گو |

گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نماشد... ولی ما هنوز صادق
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.بیچاره 2 بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نماشد... ولی ما هنوز صادق ترینیم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:20 توسط یه قصه گو |

سخن بزرگان

زنده بودن را به بيداري بگذرانيم كه سالها به اجبار خواهيم خفت.

 

(علي شريعتي)
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:1 توسط یه قصه گو |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:33 توسط یه قصه گو |

دنیا را نگه دارید
دنیا را نگه دارید

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

( دفترهای سبز )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:31 توسط یه قصه گو |

زندگي دفتري از خاطره هاست
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين خاطراتي که ز تلخي جان مي گسلد .
يک نفر در دل خاک . يک نفر همسفر خوشبختي يک نفر همدم با سختي هاست .
چشم تا باز کني عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:6 توسط یه قصه گو |

چرا به من شك ميكني
كجاي اين جنگل شب
پنهون ميشي خورشيدكم
پشت كدوم سد سكوت
پر ميكشي چكاوكم
چرا به من شك ميكني
من كه منم براي تو
لبريزم از عشق تو وو
سر شارم از هواي تو
دست كدوم غزل به دم
نبض دل عاشقمو
پشت كدوم بهونه باز
پنهون كنم هق هق مو
گريه نمي كنم نرو
آه نمي كشم بشين
حرف نمي زنم بمون
بغض نمي كنم ببين
سفر نكن خورشيدكم
ترك نكن منو ، نرو
نبودنت مرگه منه
راهي اين سفر نشو
نذار عشق منو تو
اين جا به آخر برسه
بري تو و مرگه من از
رفتن تو سر برسه
نوازشم كن و ببين
عشق ميريزه از صدام
صدام كن وببين كه باز
غنچه ميده ترانه هام
اگر چه من به چشم تو
كمم ، قديميم ، گمم
آتشفشان عشقمو
درياي ژر تلاطمم
گريه نمي كنم نرو
آه نمي كشم بشين
حرف نمي زنم بمون
بغض نمي كنم ببين
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:29 توسط یه قصه گو |

سپاس از اونایی که اینگونه انسان بودنو معنی میکنن.
انجمن حمايت از حيوانات اصفهان، از همشهريان براي کمک به حيوانات دعوت كرد.
در بيانيه اين تشكل آمده است:

«و ما من دابه في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالکم ما فرطنا في الکتاب من شي ثم الي ربهم يحشرون».
«محققاً بدانيد که هر جنبنده در روي زمين و هر پرنده که به دو بال در هوا پرواز مي‌کند، همگي طايفه‌اي مانند شما نوع بني بشر هستند. ما در کتاب آفرينش هيچ چيز را فروگذار نکرديم. سپس همه به سوي پروردگار خود محشور مي‌شوند» (سوره مبارکه انعام، آيه 38).

همشهريان گرامي، در روز‌هاي سرد زمستاني و به ويژه اين روز‌ها که برف سراسر شهرمان را فرا گرفته است، بسياري از حيوانات شهرمان براي پيدا کردن غذا و سرپناه با مشکل روبه‌رو هستند. لازم است بنا بر توصيه‌‌هاي بزرگان دينمان و با توجه به آنچه در فرهنگ غني کشورمان وجود دارد، اين مخلوقات بي‌پناه خداوند را کمک کنيم و بر اين اساس شايسته است:

- تکه‌‌هاي نان و باقيمانده غذاي خود را در مکاني از حيات، بالکن و يا پشت بام خود براي استفاده اين حيوانات قرار دهيد.
- اگر برايتان مقدور است، آشيانه‌اي چوبي درست کرده و روي درخت و يا در مکاني خلوت قرار دهيد.

- استخوان‌‌ها و گوشت‌‌هاي باقيمانده از غداي روزانه‌تان را داخل کيسه زباله نريزيد. بلکه آنها را جدا کرده و پشت در منزل يا کنار حيات يا هر جا که احتمال مي‌دهيد محل رفت‌وآمد گربه‌‌ها يا سگ‌‌هاي ولگرد است قرار دهيد.

- اگر پرنده‌اي را ديديد که از شدت سرما بي‌حال شده، بلافاصله آن را به مکاني گرم منتقل کنيد. احتمال اينکه اين پرنده با اين عمل زندگي دوباره‌اي بگيرد، زياد است.

- پرنده‌‌هاي مهاجر که عمدتاً روي رودخانه زاينده‌رود هستند، ميهمانان شهر ما هستند. با رفتن به حاشيه زاينده رود و غذا دادن به آنها، علاوه بر خلق صحنه‌‌هاي زيبا و ديدني، مهمان‌نوازي خود را ثابت کنيم.

- شکار پرندگان مهاجر، علاوه بر ممنوعيت، به دليل شيوع بيماري آنفولانزاي مرغي در سطح جهان بسيار خطرناک است. در صورت مشاهده شکار و يا آزاررساني با انجمن حمايت از حيوانات يا اداره حفاظت از محيط زيست تماس بگيريد.

- اگر منزلتان در حاشيه شهر‌ها و روستا‌ها و نزديک به کوه است، تا جايي كه مي‌توانيد، با کساني که در انديشه به دام انداختن کبک‌‌ها، خرگوش‌‌ها، قوچ و ميش‌‌هاي گرسنه هستند، برخورد كرده با آنان صحبت کنيد يا با ادارات محيط زيست تماس بگيريد.

حال که آلودگي محيط زيست، گسترش شهر‌ها و تخريب زيستگاه‌هاي طبيعي، باعث ايجاد مشکلات فراوان براي حيوانات شهرمان شده، بياييد با اجراي اين نکات و حفاظت از گنجينه‌‌هاي طبيعي شهرمان، احترام به حقوق حيوانات را به فرزندانمان بياموزيم.

حمايت ز حيوان کسي پيشه کرد
که در زندگي سبز انديشه کرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:1 توسط یه قصه گو |

.....
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:52 توسط یه قصه گو |

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست.
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:50 توسط یه قصه گو |

دختر ایرونی


 



 یی  Ԑ


بازار کار



 یی


تفریح


ی


امنیت اجتماعی


ی ی


احترام اجتماعی


 ی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:37 توسط یه قصه گو |

جالب بود برام
خبرگزاري انتخاب : در كارگاه آموزشي موانع و راهكارهاي ازدواج سالم در دانشگاه تبريز اعلام شد: به ازاي هر 27 دختر آماده براي ازدواج در كشورمان، يك پسر آماده براي ازدواج وجود دارد. به گزارش خبرگزاري «انتخاب» به نقل از فارس، استاد دانشگاه علم و صنعت در اين كارگاه آموزشي يكي از مهم‌ترين دلايل عدم شكل گيري ازدواج هاي موفق را نداشتن مهارت‌هاي لازم در قبل و بعد از ازدواج عنوان عنوان كرد و گفت: ميزان رشد عاطفي زن و شوهر به همديگر وفاق، سازگاري، متناسب بودن سطح تحصيلات،همفكري، انتخاب درست و آسان در نظر گرفتن مسايل زناشويي از جمله عوامل موثر در زندگي موفق به شمار مي‌آيد. به گفته رضا زاهدي، عشق به زندگي در بعد از ازدواج ماندگارتر از عشق قبل از ازدواج است. وي بهترين سن ازدواج براي آقايان را 25 سال و در بين خانم‌ها 23 سال عنوان كرد و اظهار داشت: از نظر كارشناسان اختلاف 2 يا 3 سال بين سن زن و شوهر براي ازدواج مناسب است و بهتر است آن را رعايت كنيم. زاهدي گفت: آمارها نشان مي‌دهد كه از هر 27 دختر آماده براي ازدواج در كشورمان يك پسر آماده براي ازدواج وجود دارد. برپايه اين گزارش، در ادامه اين كارگاه آموزشي مسايلي همچون ازدواج آسان، انتخاب آسان، انتخاب درست، هدايت دانشجويان به ازدواج آسان و سهل كردن ازدواج بررسي شد. اين كارگاه آموزشي از سوي هيئت مكتب الشهدا دانشجويان دانشگاه تبريز برگزار شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:31 توسط یه قصه گو |

حالي خوش باش و عمر بر بادمكن

روزي كه گذشت هيچ از او ياد مكن

فردا كه نيامده ست فرياد مكن

بر نامده و گذشته بنياد مكن 

حالي خوش باش و عمر بر بادمكن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:43 توسط یه قصه گو |

تبديل نقطه ضعف به نقطه قوت
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد !
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود .
وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي !
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:19 توسط یه قصه گو |

خداییش چند درصدتون با موارد این تصویر موافقید
Photo of Nazanin_Na on Netlog



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:3 توسط یه قصه گو |

هميشه به ياد داشته باش
هميشه به ياد داشته باش با آجر هايي که به سويت پرتاب مي کنند مي تواني ديواري محکم براي خود بسازي(چرچيل)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:34 توسط یه قصه گو |

میدونستی
میدونستی که اشک از لبخند باارزش تره؟ چون لبخند رو به هرکسی میتونی هدیه کنی اما فقط واسه کسی اشک میریزی که نمیخوای از دستش بدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:33 توسط یه قصه گو |

داستانی کوتاه ولی قابل تامل
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما منتظر می موند پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه . البته اون يه پاکت شيريني هم خريد. بعد هم رفت رو یه صندلی تو قسمت VIP نشست تا با خيال راحت استراحت کنه و کتابشو بخونه.

کنار دستش اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت ، آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد "اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم" هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت، آقاهه هم يکي ور ميداشت.

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه. وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ... خانومه فکر کرد "اه ... حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟

" آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ، دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد ...

"اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد"...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما، يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره که يک دفعه غافلگير شد: پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش بود .... دست نخورده و باز نشده!

فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو توی کيفش گذاشته بود. اما اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداشت.

چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذيرند: سنگ بعد از اين که پرتاب شد / دشنام .. بعد از اين که گفته شد / موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت / و زمان... بعد از اين که گذشت و سپري شد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:8 توسط یه قصه گو |

شاد باشید همیشه

ليز خوردن يه بهونه ست تا دستايي رو كه دوست داري محكمتر بگيري . . . . . . روزاي برفي خوبي داشته باشيد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:46 توسط یه قصه گو |

اگر انسانها بدانند
اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به هم نا محدود ميشود....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:28 توسط یه قصه گو |

شيطان و خداوند
شيطان به خداوند گفت: چگونه است كه بندگانت تو را دوست مي دارند و تو را نا فرماني مي كنند در حالي كه با من دشمن اند ولي از من اطاعت مي كنند؟! خطاب رسيد كه اي ابليس به واسطة همان دوستي كه به من دارند و دشمني كه با تو دارند از نافرماني هاي آنان در خواهم گذشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:1 توسط یه قصه گو |

A new wife

A new wife has 3 qualities:
Economist in kitchen,artist at home,devil in bed.
after a few years she is:
An artist in kitchen,devil at home,economist in bed!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:56 توسط یه قصه گو |

روشهاي بازار يابي!!!
شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم

* شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی

*شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

* شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي کنيد به ش کم محلي کنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسکو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيک در بازاريابي.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاکتيکي در بازاريابي.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.

*شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.

*شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید.
به این میگن چشم چرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه ، شما که بادیدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين که جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون مي گيد که با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.

* شما در يک مهماني ، يک دخترِ بسيار زيبا رو می بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي کنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي کنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!

* شما در يک مهماني ، دخترِهای بسيار زيبایِ فراوانی رو می بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان می شید که جلو کدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:52 توسط یه قصه گو |

خراب شود آن مسجدي كه كنارش آدمي يخ بزند؛ درشان را بازكنيد لعنتي ها!


نمي دانم زمستان هشتاد بود يا هشتاد و يك. ولي هرچه بود روزهايي خيلي سرد شد تهران. صبحي بود و داشتم مي رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستكش و كلاه و شال گردن و يك عالمه لباس ديگر لرزيده بودم. روي پل عابر بودم و چند دقيقه بعد توي كلاسِ گرم. يك دفعه چيزي ديدم كه تا الان و شايد تا آخر همراهم رهايم نمي كند. روي پل فلزي، روي همان ورقه هاي آهني كه از هر يخي سردتر بودند، زير چند تكه مقوا و لحاف كهنه و پاره پوره، كسي خوابيده بود. هيچ ازش معلوم نبود، همه اش زير همان خنزر پنزرها بود. ولي طولش معلوم بود. چيزي در حدود يك مرد كوتاه قد و يا... و يا... يك بچه!

ديگر يادم نيست بعدش را. اصلا چه اهميتي دارد كارهاي حقير و بي فايدهء يك دانشجوي فلسفه، كه خيلي زور بزند مي شود مثل حضرات اساتيدش، و حرفهاي زيادي درباره ماهيت و وجود و تجرد ذات باري بلد خواهد بود، در حالي كه همين كنار گوشش، دويست متر آنطرفتر، يك "انسان" دارد يخ مي زند، يا زده...

از همان سال، هر سال كه زمستان مي شود، هر سال كه هوا خيلي سرد مي شود، هر وقت كه زود پنجره را مي بندم كه سرما نخورم، هر جايي كه كودك لرزاني مي بينم، هر گوشه كه چند تكه كارتن بريده شده مي بينم، كامم تلخ مي شود. گاهي هم اشكي...

**************


يكي از اقوام كه فرانسه درس خوانده است مي گويد يكي از سالهايي كه آنجا بوده، موج سرماي سختي فرانسه را فرا مي گيرد. آنجا هم البته خيابان خواب دارد. گيريم كه هيچكدام كودك نباشند و اكثرا مردان الكلي و فاحشه هاي بيمار باشند. اين فاميل ما مي گويد، وقتي سرما بالا گرفت كاتوليك ها اعلام كردند كه اين شبها كليساهاي ما بازند و با غذا و جاي گرم، آماده پناه دادن به بي سرپناهان. بعد فرقه هاي ديگر هم تبعيت كردند و تقريبا تمام كليساها به بي سرپناه ها غذا دادند. اينطور كه شد، مسلمان ها هم تحت تاثير قرار گرفتند و مساجد را باز كردند. اين بنده خدا كه اتفاقا آدميست مذهبي با افتخار مي گويد، حتي با وجود اينكه بسياري از اين بي سرپناه ها الكلي بودند و هرجا كه مي رفتند بي بطري و باده نمي رفتند، اما مساجد مسلمان ها هيچكس را در آن شبها نراندند.

**************


از بركت نظام اسلامي و اختلاط دين و حكومت، چند برابرِ مردم و موقوفاتشان، هر ساله دولت و نهادهاي شبه دولتي (نظير شهرداري ها) مسجد مي سازند. هر كوچه و پس كوچه اي كه مي روي، چند مسجد خود و خدانمايي مي كند.  تهِ كوچه مسجدي قديمي و حاصل وقف آدمي دين دار جاگير شده، وسط كوچه مسجدي ست يادگار از اوايل انقلاب و شورِ همه چيز در مسجد بيني؛ و سر كوچه هم كه به ضرب و زور صدها تن آهن و سيمان و گچ، فلان ادارهء متولي نماز، مسجد علم كرده است! تازه همه اينها زياد فاصله اي با مسجد مكش مرگ مايي كه شهرداري دور ميدان مي سازد و ماه هاست –علي رغم فراهم بودن پنجاه تا قالي و دوازده تا لوستر و هزاران تكه آينه- لنگ تكميل عروس بازي محراب آن اند. سر چهارراه هم سازمان تبليغات مشغول زدن پوز شهرداريست...

طبع حضرات هم هر سال بلندتر مي شود و انگار اگر مسجدي ساخته شود و گنبد و گلدسته نداشته باشد، ذنب لا يغفر مي شود. كاري ندارم كه در اين سالها نمازخوان و مسجدرو بيشتر شده يا كمتر. (شك هم دارم كه حتي خود گنبدسازها و متاره هوا كن ها هم وارد اين معقولاتِ نامعقول شوند!) و هزينه اين بريز و بپاش ها چقدر...

من فقط مي خواهم از حضرات بپرسم، آيا نمي شود در اين شبهاي سرد و سرماي استخوان سوز، درِ ده يك اين مساجد باز شود و به اين آدم ها به اندازهء يك قبرجا، سرپناهي داده شود؟ حرف انسانيت كه مي شود پزش را مي دهيد كه قرآن حرمت آدم را از كعبه بالاتر وصف كرده و فلان تا آيه و حديث و روايت از نوعدوستي و احسان و حرمت به انسان مي آوريد، پاي كار كه مي رسد، به اندازه سگ اين آدم ها برايتان ارزش و حرمت ندارند؟
ميليارد ميليارد پول مردم را صرف خداي چاره ساز و خانه هايي كه به هيچ كدام نيازي ندارد مي كنيد، بعد حاضر نمي شويد بندگان نيازمند و بيچاره خدا را كه از اين سرماي بي پير تلف مي شوند، يك هفته در سال هم كه شده، در خانه اش راه بدهيد؟!

همه كارتان شده ريا و تبليغات اما حتي در "تبليغتان" هم نه صادقيد و نه عاقل. وگرنه كدام تبليغ اثرگذارتر از اينكه همانهايي كه داريد خودتان را براي جذبشان هشت در و هفت تكه مي كنيد، ببينند كه وقت مبادا كه شد، اين تاسيسات عظيم به درد چهارتا آدمِ مسكين هم خورد و دو نفر را از مرگ نجات داد؟ ببينند كه اين مكان ها، به زور پول و زرق و برق و كاشي آبي و فرش دستباف و اكوي بلندگو و غباروبي هاي دستوري، مقدس نشده اند؛ توي كار آدم هم هستند!

اصلا اين قانون هاي مسخرهء اداري از كجا براي اداره مساجد آمده؟ كي گفته فقط بايد وقت نماز باز باشند و ساير مواقع به زور كلاس قرآني يا ضرب مجلس ترحيمي (كه حتما بايد اجاره اش هم پيش پيشكي پرداخت شده باشد) قفلشان وا شود؟ كي گفته كه خوابيدن در مسجد كراهت دارد؟ آن هم در اين طور مواقع اضطرار.
اصلا اين مسجدها مگر از كجا آمده اند؟ مگر جز اين است كه يا حاصل خيرخواهي آدمهايي مثل ماست، و يا از پول ما مردم است، كه دستگاه عريض و طويلي، ساخته و بيلانش را به بالايي داده؟ گيريم آن ها از مال خودشان و براي رضاي خدا ساخته باشند و اين ها از مال مردم و بخاطر به اصطلاح بسط معنويت در جامعه. در هر دو صورت با اجازه كي مسجد را تبديلش مي كنيد به يك بنگاه دولتي كه كارمندهايش را شما تعيين مي كنيد و ارباب رجوع هايش هم بايد سر ساعت بيايند و سر ساعت بروند؟

لامذهب ها! خيلي از اين خيابان خواب ها بچه اند. يعني اصولا هيچ گناهي ندارند به جز بيچارگي، بجر بدبياري، بجز جنايات بزرگترها، بجز سنگدلي آدمها، بجز بي غيرتي مسوولان، بجز بي كفايتي و بي همه چيزي دستگاه... آنوقت شما جوش دزديده شدن فرش مسجد را مي زنيد؟ بسوزد آن مسجدي كه تويش فرش از آدم مهمتر باشد. درد بي دردي علاجش آتش است.
 
حرف من فقط با مسجد سازان و مسجدداران ودم و دستگاه ها نيست. با هر كس كه دستش ميرسد هم هست. مثلا همين بروبچه هاي بسيجي كه پايگاه شان مساجد است. آهاي عزيزاني كه هي بلديد به سر و سينه بكوبيد كه كربلاي جبهه ها يادش بخير، در باغ شهادت را چرا بستند! مردِ عمليد؟ بفرماييد. بگذاريد دل به شكهايي كه فكر مي كنند حرفهاي شما هوايي ست و دلتان در هواي جاها و كارهاييست كه واقعا دلش را نداريد، بفهمند كه دست كم به اندازه يك شب تا صبح شما حاضريد براي كمك به جان هموطنانتان فداكاري كنيد. همه اش كه با هوندا سوار شدن و "سوسولا كوشن..." گفتن و پاي دعاي ارضي گريه كردن و با هلالي ورجه وورجه كردن و "با راهيان نور" ده پانزده روزِ عيد را گشتن و اخراجي ها را ديدن... كه نمي شود. با حلوا حلوا گفتن كه دهن شيرين نمي شود.

روي حرف من با همه است. با خودم هم. آخر ما چه جور مردماني هستيم؟ نه دين و نه آزادگي و نه آدميت؛ حتي به اندازه چند شب در سال نبايد داشته باشيم؟
شايد هم همه مان داريم يخ مي زنيم. اصلا يخ زده ايم. از درون...

منبع : http://www.debsh.com/archives/2008/01/11/002957.html




+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:3 توسط یه قصه گو |

چاه نكن بهر كسي!

چاه نكن بهر كسي! (ماجراي صاحب فاحشه خانه)

كارفرماي فاحشه خانه اي در لهستان پس از بازديد از اين مكان، در كمال تعجب همسر خود را در ميان كارمندانش يافت.

 روزنامه "سوپر اكسپرس" چاپ لهستان نوشت: همسر اين مرد از اين طريق مقاديري پول را به جيب زده بود و جالب اينكه به شوهرش مي گفت در مغازه اي در يكي از شهرهاي اطراف محل سكونتش كار مي كند.

شوهر اين زن در مصاحبه با روزنامه "سوپر اكسپرس" گفت: وقتي اين صحنه را ديدم احساس مي كردم خواب هستم.

اين زوج كه 14 سال را در كنار هم زندگي كرده اند، اكنون در آستانه جدايي هستند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:45 توسط یه قصه گو |

مشغله
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:27 توسط یه قصه گو |

چهار همسر
روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم !

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .

پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:25 توسط یه قصه گو |

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:23 توسط یه قصه گو |

خدایا....چرا؟!!!!!!


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:51 توسط یه قصه گو |

در كل همه آدمها با هم برابرند
آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:18 توسط یه قصه گو |

ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!!!!!
يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:17 توسط یه قصه گو |

يادت نره هميشه تاريکترين ساعت شب، نزديک ترين زمان به طلوع خورشيد است
يادت نره هميشه تاريکترين ساعت شب، نزديک ترين زمان به طلوع خورشيد است
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:45 توسط یه قصه گو |

مهندسی و مدیریت
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ًدقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرن
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:49 توسط یه قصه گو |

.................
در زندگي افرادي هستند که مثل قطار شهربازي مي مونن.از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:45 توسط یه قصه گو |

چه ساده
چه ساده با گريستن خويش زاده می شويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا می رويم و ميان اين دو سادگی معمايی ميسازيم به نام زندگی.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:2 توسط یه قصه گو |

حتماً بايد ازدواج كنيم؟... چرا؟
حتماً بايد ازدواج كنيم؟... چرا؟

بله! واقعاً بايد اين كار بكنيد! خيلي زود! به قول آلماني‌ها: «ازدواج زود، عشق پايدار»! اما قبل از اينكه به «چرا بايد ازدواج كنيم» بپردازيم، اول بايد به «چرا بايد ازدواج كنيم» بپردازيم!
بعضي «بايد»ها، صرفاً يك حكمِ بي‌چون و چراي تخطي‌ناپذير آمرانه‌اند؛ اما هستند «بايد»هاي ديگري هم كه يك ضرورت را به ياد مي‌آورند. تو بايد غذا بخوري! تو بايد نفس بكشي! تو بايد وقتي به يك ميهماني سرشناس دعوت شده‌اي، كفشهاي يك‌سال‌واكس‌نزده‌ات را بالاخره واكس بزني! اين سه «بايد»، هيچ كدام، آمرانه نيستند؛ دقيقاً به يك ضرورت اشاره مي‌كنند؛ و تو كاملاً اختيار داري علي‌رغم «بايد»ي كه نويسنده نوشته يا گوينده گفته، غذا نخوري و نفس نكشي و كماكان به صرافتِ واكس زدنِ آن كفش پوسته‌پوسته‌شده‌ي يك‌سال‌واكس‌نخورده‌ات نيفتي! اما... واقعاً بعدش چه مي‌شود؟ كي ضرر مي‌كند؟ گوينده يا نويسنده‌اي كه «بايد» را گفته و نوشته، يا تو؟!
تو بايد ازدواج كني. اين «بايد»، يك بايد‌ آمرانه نيست!

ــ چرا بايد ازدواج كنيم؟

تا دوستِ خدا بشوي! خدا تو را دوست خواهد داشت اگر براي خاطر او ازدواج كني يا براي خاطر او، ازدواج يكي را با يكي ديگر جور كني. تو مي‌تواني و كاملاً مختاري كه ازدواج نكني و غريزه‌ات را رها كني هر كار مي‌خواهد بكند؛ اما تو براي خاطر خدا ازدواج مي‌كني، چون او از تو خواسته و گفته تنها راه درست براي زن و مردهاي عالم، همين يك راه است.
تا دوست‌داشتني‌ترين چيزي را بسازي كه تا حالا كسي ساخته! خدا ــ كه خداست و اين همه چيز خلق كرده و ساخته ــ‌ از ميان همه‌ي ساخته‌هاش، ازدواج را بيشتر از بقيه دوست دارد و پيش خودش عزيز مي‌دارد. اين، يعني كه به فكر ساختن چيز ديگري نباش! اگر چيز خوب ديگري وجود داشت، خدا حتماً آن را برايت خواسته بود و به زن و مردهاي عالم مي‌گفت كه من آن چيز را عزت داده‌ام!
تا همين‌طور مجرد نباشي و ببيني كه خدا متأهل‌ها را بيشتر دوست دارد! اين، يك واقعيت است كه خدا متأهل‌ها را بيشتر دوست دارد و بيشتر تحويلشان مي‌گيرد؛ حالا مي‌خواهد توي كَتَت برود يا نرود! و باز چه بخواهي قبول كني چه نه، اين قانون عالم است كه آدم‌هاي عزب بيشتر در معرض بدي و شرّند تا آنها كه زن و شوهر هم‌اند. كار به آنجا كشيده كه حتي خدا آدم متأهلي را كه خوابيده، بيشتر دوست دارد تا مجردِ شب‌زنده‌داري كه همين حالا روزه هم هست! اينها همه به علتِ پرتگاه‌هاي عميقي است كه مجردها خودشان نمي‌دانند و دارند هر روز و هر ساعت و هر آن، بر لبه‌اش راه مي‌روند. خدا متأهل‌ها را بيشتر دوست دارد؛ چون تاب ديدنِ مجردها را كه در پرتگاه‌ها مي‌افتند، ندارد...
تا مطمئن شوي دينت تا نصف شارژ شده!  كسي كه ازدواج مي‌كند، نصفِ دينش را كامل مي‌كند. گفته‌اند نصفِ عبادتي را هم كه بايد مي‌كرده، با ازدواجش كرده. حالا ‌مانده نصفه‌ي ديگر دينش و نيمه‌ي دوم عبادت و اطاعتي كه بايد بكند. او براي اين نصفه و نيمه‌ي اول، ازدواج پيشه كرده بود؛ حالا براي نصفه و نيمه‌ي ديگر بايد تقوا پيشه كند!
تا داد و فرياد و «واي! وايِ!» شيطان را درآوري!

تا برادر شيطان نباشي!  البته مهم است كه مجردها شيطان را دوست نداشته باشند؛ اما از آن مهم‌تر اين است كه شيطان مجردها را خيلي دوست دارد! تا حدي كه با آنها در يك جا بخوابد و دست در گردنِ نفسشان بياندازد و بخواند: ما دوتّا داداشيم...! عزبي كه رختِ دامادي/عروسي تن مي‌كند، شيطان را از اينكه برادرش باشد، نااميد مي‌كند. (و به همين علت، چند خط بالاتر نوشتيم كه كارت‌دعوتِ عروسي/ دامادي‌شان، داد شيطان را درمي‌آورد!)
تا اخلاقت درست شود!  كسي كه در فشار باشد، خلقش كه تنگ است هيچ؛ اعصاب و روانش هم شديداً به هم ريخته است. البته كم و زياد دارد. بعضي‌ها چنان اعصابشان قاطي است، كه مدام بهانه مي‌گيرند و قال مي‌كنند و بي‌حوصله و تحمل‌اند؛ بعضي‌ها هم چنان اعصابشان قاطي است كه گوشه‌گيرند و بي‌قيد و اعتنا و از سنگ صدا درمي‌آيد، از اينها نه! ازدواج فشار را از آدم برمي‌دارد و براي گروه اول، مقوّم و براي گروه دوم، مليّن است!
تا مهرباني ببيني و آرامش بيابي! 
تا جسمت...! بله! بالاخره جسمت! خواست‌هاي منطقي جسمت را بايد جواب بدهي! به همين واضحي! منطقي هم بايد جواب بدهي؛ نه اينكه جوري جواب بدهي كه دست و پا و اندامت را بغلطاني توي فساد و كثيفي، و نه تنها نيازش را جواب نگويي كه پريشانش هم بكني! امام رضا به دختران جوان فرمود كه زود شوهر كنند و دنبال هيچ قرص و دوايي هم نيفتند براي به تأخير انداختن خواست‌هاي غريزي‌شان.
تا روزي‌ات زياد شود!  اين، تضميني است كه هم خدا و هم پيغمبرش داده!  اين را آنها كه خيلي از خرج و برج زندگي مشترك مي‌ترسند، دوباره بخوانند!
تا گوشه‌گير و منزوي نشوي!  خدا نمي‌خواهد تو از جامعه‌ات و آدم‌هاي ديگر دور باشي. بنابراين خيال نكن زاهدها و مرتاض‌هايي كه در ديرهاي قديمي و روي رختخواب‌هاي پر ميخ، روز را شب و شب را روز مي‌كنند و قيد زن و فرزند را كلاً زده‌اند، مقرّبان درگاه خدايند! بايد ميان مردم بود؛ همين مردمي كه زشت‌اند و زيبايند و زن‌اند و مردند. پس فرقي نمي‌كند! چه منزوي شده‌اي چون ازدواج نكرده‌اي؛ و چه منزوي شده‌اي چون نمي‌خواهي ازدواج كني و از دير تنهايي‌ات بيرون بزني، سخت در اشتباهي! آقاي راهب! برو خواستگاري! راهبه خانم! در را به روي خواستگارهات باز كن!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:56 توسط یه قصه گو |

پای استدلالیان چوبین بود
هر درونی که خیال اندیش شد
چون دلیل آری خیالش بیش شد
هر خیالی را خیالی می خورد
فکر آن فکر دگر را می خورد
وآنگهی در خود قیاساتی کند
هر خیالی محض را ذاتی کند
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت در تمکین بود
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:1 توسط یه قصه گو |

ناپلون بناپارت
حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست " خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال ما
تسخیر یک کشور بزرگ از تسخیر قلب کوچک یک زن آسانتر است
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:15 توسط یه قصه گو |

عشق همه چيز نيست

عشق همه چيز نيست

ركسانا از اول هم بيشتر از من شانس داشت. با اينكه 36 كيلو اضافه وزن داشت و همچين قيافه اي هم نداشت و حتي ديپلم هم نداشت زودتر از من شوهر كرد. آن هم با يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله كه كلي هم خر پول بود. ولي من بيچاره كه هم خوشگل بودم و هم خوش هيكل و تازه هم فوق ليسانس داشتم، پنج سال بعد از آن مجبور شدم از آنجايي كه نكند بتُرشم با يك بقال كچل خپل 38 ساله ازدواج كنم. من با غم و غصه هر روز پيرتر شدم و او با ليپوساكشن و عمل زيبايي و كلي آرايش و از اين جور حرف ها هر روز جوانتر. به خاطر همين هم شد كه شوهرم را با 13 ضربه چاقو كشتم.

نتايج اخلاقي داستان:
1-  ثروت بهتر از علم است.
2- خوشگلي و خوش هيكلي ملاك ازدواج نيست. عشق و تفاهم مهم است.
3- از اينكه هيكل و قيافه بدي داريد ناراحت نباشيد. پس دكترها چه كاره اند؟
4- مدرك را بگذاريد دم كوزه آبش را بخورد.
5- اگر با زنتان تفاهم نداريد حتما در كلاس هاي دفاع شخصي ثبت نام كنيد.
6- اگر يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله خر پول هستيد، سر جدتان يك دختر خوشگل و خوش هيكل فوق ليسانس را بگيريد. لطفا رومانتيك بازي در نياوريد. جان انسان ها در ميان است.
7- اميد بزرگترين موهبت الهي است در نتيجه حتما يك پسر مغز خر خورده اي پيدا مي شود كه خودتان را به او بياندازيد.
8- با آنكه كچلي يك بيماري بدخيم و مهلك نيست ولي با اين حال مي تواند عامل مرگ باشد.
9- سواد بالا هيچ تاثيري بر روي قوه چشم و هم چشمي آدمي نمي گذارد.
10- در آخر هم اينكه براي كشتن شوهرتان هيچ دليلي لازم نيست. مردها همه شان سر و ته يك كرباس اند. اگر نكُشيد ممكن است فردا برود و يك زن ديگر هم بگيرد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:3 توسط یه قصه گو |

عكسهايي از زندگي مردي با خرس ها

عكسهايي از زندگي مردي با خرس ها

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:2 توسط یه قصه گو |

داستان كوتاه من و ليلي داستاني بر عليه ايدز به قلم بهرام رادان

داستان كوتاه من و ليلي داستاني بر عليه ايدز به قلم بهرام رادان

بهرام رادان، بازيگر بنام سينماي ايران در بسيج همگاني عليه ايدز سنگ ‌تمام گذاشت و براي ما داستاني درباره اين ويروس كشنده و بلاي هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روي ورق سفيد آورد، نوشت و نوشت تا به پايان رسيد.به طور حتم زماني كه مي‌نوشت، فيلمنامه‌اي را در ذهن خود تجسم مي‌كرد اما سعي‌اش اين بود كه آن را خلاصه كند...
    آنچه مي‌خوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است.
    
    من و ليلي 
    تمام صندلي‌هاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
    فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش مي‌كرد. مجله‌هاي روي ميز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچه‌اي كه از ترس سوزن خوردن فرياد مي‌زد، لحظه‌اي قطع نمي‌شد.
    خانم منشي داشت جدول حل مي‌كرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمه‌قدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشين‌ها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگه‌اي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان كردند.
    پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهم‌انگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه مي‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازي كوچك‌شان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگه‌اي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
    منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پرونده‌ها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذره‌بيني‌اش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگ‌هاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترون‌هاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
    من: ...بله... من هستم!
    دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
    به راه افتادم. حس مي‌كردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذق‌ذق مي‌كردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناك بود. بدون اين‌كه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
    تلاطم وجودم اجازه نشستن نمي‌داد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه مي‌خواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
    دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكته‌اي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه مي‌دانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكته‌اي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگ‌هاي دستم برايم عادي شده بود.)
    دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعب‌العلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچ‌چيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اين‌كه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست. 
    ديگه سرم داشت گيج مي‌رفت... چشمام مات مونده بود روي لب‌هاي دكتر، دندان‌هاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيده‌اش نداشت، لب‌هاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچ‌آي‌وي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال مي‌رفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
    ديگه داشت سي سالم مي‌شد و آدم‌هاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچ‌كس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
    دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز مي‌تونه جز از راه‌هاي مقاربتي، از راه‌هاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!
    
    
    همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحم‌آميزش متنفر بودم. احساس مي‌كردم بهم ناچاري مي‌فروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبت‌هاي بعدي و بدتر از همه اين‌كه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت مي‌شود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرف‌هايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌هاي گرمش...
    
    آرزوهاي نقشه بر آب آينده‌مون با بچه‌هامون، كهنسالي‌مون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اين‌كه شايد او رو هم آلوده كردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شيطاني تصور مي‌كردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.
    
    همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا مي‌برد، در گوشم نجوا مي‌كرد و دلداريم مي‌داد. نشستم، نمي‌فهميدم چي مي‌گه؟ بايد ولم مي‌كرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
     خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچ‌وقت اين‌قدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
    مي‌خواهم بميرم... حتما مي‌كشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانه‌هاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌كشيده بود و چقدر خالص بود... دلم مي‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمي‌شناختمش. آرام گفت: مي‌دوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: مي‌دوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نمي‌دوني! كه اگر مي‌دونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه مي‌فهمي؟ تو درد مرا چه مي‌داني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كرده‌اي؟ آيا مي‌داني كه من صبح‌ها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ مي‌داني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه مي‌داني؟
    قبل از اين‌كه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من مي‌دانم ولي تو نمي‌داني. من وسعت درد تو را درك مي‌كنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش مي‌كشم... ولي من مي‌دانم... مي‌دانم كه خدا رحيم است، ارحم‌الراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نمي‌داني. حرف‌هايش به نظرم كمدي مي‌آمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور مي‌آمد. داشت كسي را صدا مي‌زد. نگاه من وسط سنگ‌هاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمي‌خواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخم‌زبان مردم برايش از زخم ساطور كاري‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه مي‌كند؟ او كه هنوز منتظر عروسي‌مان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
    كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم مي‌كرد. با من بود؟ آره با من بود.
    
    كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات مي‌كنه!
    خط نگاهش‌را در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم مي‌كند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من مي‌داد؛ من كودك مي‌شدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نمي‌آمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچ‌پچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش مي‌كرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
    دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان مي‌دهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه مي‌كرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه مي‌افتد و مقصر اين اتفاق هم مي‌تونه براي تسويه‌حساب به حسابداري مراجعه كند و...
    ديگه نشنيدم، نمي‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌اي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آن‌كه به ارحم‌الراحمين وفادار بود... به آن‌كه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و مي‌ديد و مي‌فهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت مي‌لرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظه‌اي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:24 توسط یه قصه گو |

چگونه يك زن را خوشحال كنيم؟چگونه يك مرد را خوشحال كنيم؟

چگونه يك زن را خوشحال كنيم؟چگونه يك مرد را خوشحال كنيم؟

براي خوشحال كردن يك زن...
يك مرد فقط نياز دارد كه اين موارد باشد :

  1. يك دوست
  2. يك همدم
  3. يك عاشق
  4. يك برادر
  5. يك پدر
  6. يك استاد
  7. يك سرآشپز
  8. يك الكتريسين
  9. يك نجار
  10. يك لوله كش
  11. يك مكانيك
  12. يك متخصص چيدمان داخلي منزل
  13. يك متخصص مد
  14. يك متخصص علوم جنسي
  15. يك متخصص بيماري هاي زنان
  16. يك روانشناس
  17. يك دافع آفات
  18. يك روانپزشك
  19. يك شفا دهنده
  20. يك شنونده خوب
  21. يك سازمان دهنده
  22. يك پدر خوب
  23. خيلي تميز
  24. دلسوز
  25. ورزشكار
  26. گرم
  27. مواظب
  28. شجاع
  29. باهوش
  30. بانمك
  31. خلاق
  32. مهربان
  33. قوي
  34. فهميده
  35. بردبار
  36. محتاط
  37. بلند همت
  38. با استعداد
  39. پر جرأت
  40. مصمم
  41. صادق
  42. قابل اعتماد
  43. پر حرارت

بدون فراموش كردن :

  1. تعريف كردن مرتب از او
  2. عشق ورزيدن به خريد
  3. درستكار بودن
  4. بسيار پولدار بودن
  5. تنش ايجاد نكردن براي او
  6. نگاه نكردن به بقيه دختران

و در همان حال، شما بايد :

  1. توجه زيادي به او بكنيد، و انتظار كمتري براي خود داشته باشيد
  2. زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش
  3. اجازه رفتن به مكانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او كجا مي رود.

بسيار مهم است :

  1. هيچگاه فراموش نكنيد :

    * سالروز تولد
    * سالروز ازدواج
    * قرارهايي كه او مي گذارد

چگونه يك مرد را خوشحال كنيم :

  1. تنهاش بذاريد!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:2 توسط یه قصه گو |

چرا خانم ها ارتباط جنسي را متوقف مي سازند

با سلامبه همه همراهان گلم


مطلب زیر از نظر خبری هیچ سنخیتی با سایر نوشته ها و واگویه هایه من نداره..صرفا به این دلیل این مطلب رو اینجا آوردم چون مشکل اکثر دوستان و هم نسل هایه متاهل خودمون هم هست و همیشه برام جالب بوده که چرا زنها از این سلاح در برابر مرداشون استفاده میکنند...در همه کتابهایه روانشناختی که خوندم به تفاوتهای اساسی زن ومرد اشاره شده اما متاسفانه در کشور ما بینش درستی ...به خصوص در خانمها .....نسبت به روابط زناشویی وجود نداره..دیشب که با یکی از دوستان اناث خودم که در آستانه نامزدی قرار داره گپ میزدم..دیدم که نگاه اون به ازدواج صرفا به عنوان یک سرگرمیه جدیده..این مطلب عینا گفته خوده دوستمون هست..اما آیا این نگاه نگاه درستیه؟!!نظر شما چیست؟



چرا خانم ها ارتباط جنسي را متوقف مي سازند

تصورات كليشه اي متعددي وجود دارد و حاكي از اين مطلب است كه وقتي دو نفر در يك رابطه دو جانبه ي تعهد آور قرار دارند و پس از گذشت مدت زماني ديگر با هم ارتباط جنسي برقرار نمي كنند، تنها كسي كه پايان اين رابطه را طلب مي كند بدون شك خانم است. در يك چنين حالتي خانم ترجيح مي دهد كتاب بخواند، به موهايش رسيدگي كند، لباس ها به خشكشويي ببرد و خلاصه هر كاري كه ممكن است انجام دهد، فقط ارتباط صميمانه فيزيكي با همسر مهربان و دوست داشتني خود برقرار نكند. البته او هميشه اينگونه نبوده؛ به هر حال زمان هايي وجود داشته كه ارتباط آنها پر شور و حرارات بوده و هر دو نفر براي هم از جذابيت بالايي برخوردار بوده اند؛ اما در حال حاضر بايد با تاسف زياد گفت كه آن عشق و شور و حرارات اوليه از بين رفته و خبري از آن نيست.

روانپزشكان بر اين باور هستند كه از ميان 20 ميليون زوجي كه رابطه زناشويي خود را به تازگي آغاز كرده اند و كمتر از 10 مرتبه در سال با هم ارتباط جنسي برقرار مي كنند تقريباً نيمي از آنها به دليل تصميم جنس مونث يك چنين رابطه اي را تجربه مي كنند. البته اخيراً كتابي با عنوان “شوهرم ديگر رابطه جنسي نمي خواهد” (هنگاميكه آقايون از ادامه برقراري رابطه جنسي سرباز مي زنند و اينكه خانم ها چه عكس العملي انجام مي دهند) در حال چاپ و انتشار مي باشد. اين كتاب از طريق انتشارات هارپر ويليامز و ويليام مارو در ژانويه سال 2008 به نشر انبوه خواهد رسيد. ما مطمئنيم كه ميليون ها نفر به اين كتاب علاقمند خواهند شد و همچنين اين كتاب مي تواند كمك بزرگي به آنها باشد به ويژه زمانيكه جنس مذكر تصميم به متوقف ساختن ارتباط جنسي ميگيرد.

زماني كه ما مشغول تحقيق و بررسي پيرامون اين كتاب بوديم با مردهاي بسيار زيادي برخورد مي كرديم كه در زندگي هاي مشتركي قرار داشتند كه هيچ گونه ارتباط جنسي با همسران خود برقرار نمي كردند، اما درصد بسيار زيادي از اين افراد اظهار مي داشتند كه اين همسرانشان هستند كه از برقراري رابطه جنسي امتناع مي ورزند نه خود آنها. اين مردها گيج مي شدند، از نظر عاطفي و روحي آسيب مي ديدند و از اينكه شريك زندگيشان تمايلي به آنها ندارد، احساس ناخوشايندي پيدا مي كردند. برخي از آنها حتي دليل يك چنين مسئله اي را نيز نمي دانستند و از ما سوال مي كردند كه چرا يك چنين اتفاقي در زندگي شان روي داده و براي بازگرداندن شور و حرارات و عشق و علاقه اوليه به زندگي خود چه كاري مي توانند انجام دهند. بسياري از آقايون هم براي ما نامه نوشته و از ما درخواست مي كردند كه اين قضيه را از نقطه نظر خانم ها بررسي كنيم. ما هم برآن شديم تا تحقيقات جديد خود را در اين مورد كه چرا خانم ها ناگهان از ادامه برقراري رابطه جنسي صرفنظر مي كنند، شروع كنيم.

در هر صورت بايد توجه داشت كه پاسخ به اين پرسش امر ساده اي نيست. عدم تمايل به شريك زندگي معمولاً مقوله اي است كه به دليل مسائل مختلف ايجاد مي شود و امروزه جزء يكي از حادترين مشكلات مربوط به روابط جنسي ميان همسران قلمداد ميشود. از نظر پزشكي به اين بيماري “اختلال عدم تمايل جنسي” (HSDD) اطلاق ميشود. انجمن روانشناسي امريكا آن را به عنوان ” غياب يا كمبود تمايلات و افكار جنسي كافي براي برقراري يك رابطه جنسي مي داند كه منجر به ايجاد استرس ها و اضطراب هاي دروني و بيروني در فرد شده و دليل آن هم به خاطر مصرف الكل يا دارو و يا مواد مخدر نيست.”

البته بايد توجه داشت كه اگر فردي در يك رابطه طولاني مدت شهوت بالايي از خود نشان نمي دهد و اين امر هيچ گونه ناخوشي را براي هيچ يك از آنها ايجاد نكند، نميتوان نام بيمار بر او گذاشت و او را دچار اختلال HSDD دانست. در اين قسمت نكته اي كاملاً بديهي اما در عين حال مهم وجود دارد. اگر دو نفر با علاقه ي زياد با هم ازدواج كنند، و پس از مدتي رابطه جنسي براي هر دوي آنها از اهميت بالايي برخوردار نباشد (و اصلاً رابطه به دليل يك چنين مسئله اي ايجاد نشده باشد) آنها در زندگي خود به مشكلي برخورد نخواهند كرد چرا كه هيچ يك از اين دو نفر هيچ گونه استرس بيروني و يا دروني را متحمل نشده و بر شخص مقابل نيز متحمل نمي كنند.

اما متاسفانه هميشه اوضاع به همين آرامي و ملايمت پيش نمي رود. در بيشتر موارد يكي از طرفين تمايل شديدي به برقراري اين رابطه از خود نشان مي دهد و طرف ديگر هيچ گونه ميلي به انجام اين كار ندارد. چرا؟ چه نوع اختلاف هاي جنسي ممكن است در يك چنين شرايطي وجود داشته باشد كه يك نفر منزجر شده و ديگر تمايل پيدا ميكند؟

در اين قسمت قصد داريم تا مروري بر روي چند پاسخ ابتدايي كه روانپزشكان در اين مقوله مطرح كرده اند، داشته باشيم.

زماني كه با خانم ها صحبت مي كنيم تعداد بسيار زيادي از آنها در پاسخ به پرسش ما مي گويند كه خودشان هم نمي دانند. آنها گيج مي شوند و آرزو مي كنند كه اي كاش شهوت و حس علاقه ي خود را مجدداً باز يابند. برخي ديگر قدري ريزتر شده و مسائلي نظير نزديكي دردآور، عصبانيت و افسردگي را از جمله دلايل خود براي عدم علاقه به اين ارتباط ذكر مي كنند. برخي ديگر هم اظهار مي دارند كه مي خواهند به طور قطع مطمئن باشند كه باردار نمي شوند.

اجازه دهيد با مثالي اين مطلب را بهتر توجيه كنيم: احساس درد در حين برقراري رابطه جنسي براي يك خانم به بدي احساس عدم توانايي در نعوذ براي يك مرد مي باشد. اكثر خانم ها خجالت مي كشند كه در اين مورد با همسران خود صحبت كنند و در عوض ترجيح مي دهند كه در سكوت رنج كشيده و از برقراي رابطه جنسي امتناع ورزند. به هر حال اگر رابطه جنسي با درد شديد همراه باشد، آنوقت چه كسي دوست دارد يك چنين رابطه ي دردآوري را تجربه كند؟ همچنين اين امر عواقب متعدد رواني و جسماني را نيز با خود به همراه خواهد داشت. درمان برخي افراد بسيار ساده بوده و تنها با تجويز مصرف دز پاييني هورمون هاي مخصوص قابل درمان مي باشد. درمان برخي ديگر قدري دشوار بوده اما هنوز هم مي توان به بهبود آنها اميدوار بود.

افسردگي نيز يكي ديگر از دلايل عمده تحليل شهوت جنسي در خانم ها به شمار ميرود و بايد اظهار داشت كه بسياري از قرص هاي ضد افسردگي نيز مي توانند به عنوان دليل كاهش ميل جنسي در خانم ها به شمار روند. داروهايي كه به نوعي بازدارنده جذب مجدد سروتين هستند، نه تنها تمايل جنسي را كاهش مي دهند بلكه مي توانند توانايي حس عشق ورزي و رابطه رمانتيك را نيز به طور موقتي از فرد بگيرند.

برخي خانم ها نيز به دليل عصبانيت هيچ گونه تمايلي به برقراري رابطه جنسي با همسران خود ندارند. آنها تصور مي كنند كه آقايون بايد بيشتر در كارهاي خانه به آنها كمك كنند و بيشتر با بچه ها باشند. گاهي اوقات هم مشكوك مي شوند كه شايد همسرشان معشوقه دارد و يا متوجه مي شوند كه چند سال قبل معشوقه داشته و اين امر آنقدر برايشان گران تمام مي شود كه بيش از اندازه از نظر روحي آسيب ميبينند و به هيچ وجه نمي توانند همسر خود را ببخشند. برخي از خانم ها هم ميگويند كه همسرشان اضافه وزن پيدا كرده و ديگر نمي تواند مانند گذشته آنها را تحريك كند. عده ي ديگري هم اظهار مي دارند كه تماشاي تلويزيون يا بازي هاي ورزشي براي شوهرانشان از صحبت كردن با آنها مهم تر است و خانم هم ديگر نميتواند يك چنين شرايطي را تحمل كند. همه اين ناراحتي ها روي هم جمع شده و سبب ميشود كه احساس نزديكي كه خانم نسبت به همسر خود دارد از بين برود. بعد خانم به عنوان نوعي مجازات از برقراري رابطه جنسي خودداري مي كند و به جاي هر كار نادرستي كه آقا انجام مي دهد، خانم مجازات هاي جنسي را شديد تر مي كند.

بعضي از خانم ها هم به طور كلي خسته مي شوند، آنها فقط در صورتي مي خواهند رابطه جنسي داشته باشند كه اين رابطه واقعاً ارزشش را داشته باشد در غير اينصورت هيچ دليلي براي برقراري چنين رابطه اي احساس نمي كنند.

ما در مورد اين مطلب كه چرا آقايون از برقراري رابطه جنسي امتناع مي ورزند به طور گسترده مطالعه و تحقيق انجام داديم و در ميان يافته هاي خود به دلايل بسيار عجيبي برخورد كرديم؛ اما اكنون كه قصد داريم در مورد خانم ها نيز مطالعات خود را شروع كنيم، مطمئنيم كه به موارد جالب تر و تعجب آورتر بيشتري برخورد خواهيم كرد. خوشحال خواهيم شد اگر بتوانيم نظرها و پيشنهادات شما را نيز در اين رابطه بشنويم. اگر شما هم جزء افرادي هستيد كه در يك زندگي زناشويي بدون رابطه جنسي به سر مي بريد، و خانم كسي است كه از برقراري اين رابطه امتناع مي ورزد، ما را هم در جريان بگذاريد.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:8 توسط یه قصه گو |

یا علی............................بیایید انسان باشیم همیشه...........فرشته پیشکش
امام علي (ع): آن گونه كه ياري مي كني، ياري مي شوي
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16:24 توسط یه قصه گو |