تولدی دیگر

Your changes are being saved
Your note will be deleted
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:47 توسط یه قصه گو
|
نوروزتان پیروز.........
زمان به تعمد عشوه گري مي کند بي تابي قلب سبزه کمتر از ماهي نيست.آيينه به شوق ديداريارزنگارسالي رازدوده
سکه با غرور برق چشمان کودک بازيگوش را ناديده مي گيرد. سمنو در انتظار
لمس انگشتان شاد سرکه نگران به تعويق افتادن زمان ديدار سماق روي ترش
کرده بربي خيالي سير ژاژ مي خايد سيب به نوازش تن سنجد خودرا مشغول داشته
چشم از عقربه هاي ساعت برنمي دارد
کودک اما از همه بي قرارتر. چه خوش خواهد خفت باخيال عيدي گرفتن وپول نو تاصبح فردا
مادراما از همه خسته تر. چگونه خواهد خفت با اظطراب رجعت دردهاي کهنه درروزهاي عيد تاصبح فردا
پدر اما از همه متفکرتر. بالاخره بهانه اي خواهد يافت براي خلاصي از ديد وبازديدهاي تکراري تا صبح فردا
بهار اما از هميشه نرمتر آمد شاد امادلسوز ساده اما زيبا مصمم اما بي
خيال متواضع اما سربلند مهربان اما جدي سبز اما بي ريا عاشق اما عاقل
بهار اما از هميشه واقعي ترآمد شکوفه هاي لبخند برلبها نشاند وبرق
صداقت بر چشمها تاباند دلهاي سنگي را شکست نه به قهر که به مهر، نه به جد
که به حلم
چشمانتان پرفروغ دستهايتان پربار گامهايتان مستحکم و دلهايتان بهاري فراوان درود باد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:59 توسط یه قصه گو
|
با سپاس فراوان از یک دوست صمیمی و یک خواهره بزرگوار

باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:28 توسط یه قصه گو
|
این قافله عمر عجب میگذرد...دریاب دمی که با طرب میگذرد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:15 توسط یه قصه گو
|
How to recognize a male snake !!!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:51 توسط یه قصه گو
|
انسان بودن....
می دانید انسان تنها موجودی ست که آرواره های غیبی دارد.انسان تنها پرنده
ای ست که می تواند در ابدیت تخم گذاری کند. انسان تنها پستانداری ست که
بره عاطفه را شیر می دهد. انسان تنها دونده ای ست که از ماراتن تکامل به
خط پایان ابدیت می رسد.انسان حوضچه ای ست که در آن ماهیان خدا شناورند.
همه با هم همشهری فطرت هستیم. همه نان بربریت احساسمان را از تنور تماشا
می خوریم. فطرت ییلاق پایان نا پذیری ست.آنجا بزهای کوچکی به استقبال تو
می آیند و ترس های کودکی ات را می چرند.آنجا دختران گل های ایوانند و بر
لب گل ها ، چراغانی غنچه هاست. آنجا شبنم ها نماز می خوانند و فواره ها
شفافیت را شهادت می دهند.تو شب ها مثل جنگل بر ساحل دراز می کشی . دریا
گیسوانش را بر تبسم برهنه ات می ریزد. سحر کبوترانش را می گذارد لب حوض
تماشای تو. تو خوابیده ای و عشق بیدار ست.تو خوابیده ای و همه مادران جهان
برایت قصه می گویند.تو را به تشنگی قسم می دهند . نیلوفران تو را به آبادی
سرسبز خود می برند و برایت از شکاف های یقین عسل شهادت می آورند.وقتی به
خانه بر میگردی زندگی برایت لبخند مونالیزا شده است.تشنه ای و روبروی
زیبایی چرتت می زند.صیح ها بر می خیزی با چشم های پف کرده کابوس.بعد می
روی تا صورتت را در آیینه آب بزنی . می بینی صابون لطافتت تمام شده است.
احساس می کنی یقه پیشانیت چروک برداشته است.احساس می کنی با یک خروار ریش
و سبیل ، پیری توی گهواره خوابیده ای واز مامان جون سرنوشت پستانک تقدیر
می خواهی. بچه شده ای و موی سپیدت سبز شده است.پیری اما مثل شیرخوارگان
گریه می کنی.به هر صورت ودر هر آینه زندگی یک دغدغه ابدی است و یک دلشوره
ازلی دارد. زندگی یعنی جلز و ولز رنج در روغن روزگار. زندگی یعنی کبابی
جگر زلیخا. زندگی عذابی ست که کشیدن آن پاداش بهشت دارد. عشق من،ابرهای
همه عالم در دلم می گریند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:7 توسط یه قصه گو
|
به مناسبت نوروزو نشاندن خنده ای بر لب شمااز این به بعد عکس های جالب رو براتون up میکنم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:20 توسط یه قصه گو
|
امان.....
امان از روز بی رویا ، امان از شام مرگ آوا ، امان از جای صد دشنه ، میان
چین پیراهن ، امان از شعله آخر ، هجوم باد و خاکستر ، که از پروانه پرپر
اجاق شب نشد روشن ، امان از.......
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:5 توسط یه قصه گو
|
ناگه اجل از کمین برآید که : منم!

ساعت شش غروب دیروز است
و من
با جیب های پر از گریه
از کارخانه به خانه بر می گردم .
تا دستمزد ناچیزم را
- ترضیع نو رسیده دیگر -
در شیشه کبود پستانکش بچکانم
( سخت است روزگار
و کودکان بد قلق ما هم
نا آمده
از شیر خشک نیدو – و هر مارک دیگری – عقشان می گیرد
و غیر شیره جان ما ، چیزی
در کام های کوچکشان
شیرین نمی نشیند
این کودکان بد قلق ...)
ساعت شش غروب امروز است
و من
با جیب های خالی از گریه به خانه بر می گردم
( با دستمال گمشده
و جیب های سوراخ
کدام سکه ایمن خواهد ماند
و این ، به خشت کاغذی افتاده
این چندین گرسنه یک قطره شیر
بگذار احتضار را
از خون ناف خویش بنوشد ...)
ساعت شش غروب فرداست
و من
با جیب های پر از گریه ،
از گورستان
به خانه باز می گردم
و
کارخانه ها همه
در اعتصاب اندوهند .
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:35 توسط یه قصه گو
|
با سپاس فراوان از شادان.....
بوی نوروز که می اید
دلم برای سال کهنه تنگ می شود
چمدانش را در سکوت می بندد
و راهی دیار خاطره می شود
چمدانش همه اشک ها و لبخند های مرا با خود دارد
و سالی از جوانیم را
به او می گویم:
یاد تمامی غروبهای توبخیر
یاد تمامی چای نوشیدن هایمان
با هم
یاد تمامی باران هایت بخیر
کاش سال نو هم چون تو مهربان باشد با من
کاش پاییز جدید چون پاییز تو زیبا باشد
کاش تو میماندی
می خندد
پیاله ام را از شراب شیرین روزهای اخر اسفند پر می کند
من سر میکشم
او می رود
در خاطره هایم روی چمدانش نوشتم:
"دوستت دارم نازنینم"
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:25 توسط یه قصه گو
|
اول این جمله رو برایه خودم بارها و بارها زمزمه کردم....زیباست اگر بهتر بیندیشیم
چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:50 توسط یه قصه گو
|
تمركز کنیم...مثبت باشیم همیشه
انساني كه مرتبا روي بدبختي ها و زشتي هاي زندگي متمركز ميشود، زندگيش به قهقرا ميرود و كسي كه مرتبا به زيباييهاي زندگي و نقاط اميدبخش تمركز ميكند، زندگيش قرين سعادت و موفقيت ميشود و اين خاصيت تمركز است.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:49 توسط یه قصه گو
|
پل ها را خراب نکن

پل ها را خراب نکن ،تعجب خواهی کرد که چگونه
مجبور می شوی دفعات زیادی از همان رودخانه بگذری
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:39 توسط یه قصه گو
|
زندگی مثل چای است
Magnified view, click on image and drag to move.
گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م
هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود
رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي
داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به
آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور،
از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف)
بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى
ريختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و
صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: آ«اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان
هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل
سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد
و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى
شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى
ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است
کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.
چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه
فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان
هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين،
پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها،
نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت
چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز
بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي
بريم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد.
خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه
بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم
ببينيد.آ» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط یه قصه گو
|
برای رسیدن به بهشت باید باور کرد که جهنمی هم هست ...
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و
به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه ی تمام مرمر عظیمی دیدند که به
میدانی با سنگفرش طلا باز می شد، و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از
آن جاری بود. رهگذر رو به نگهبان دروازه کرد: - روز به خیر
نگهبان پاسخ داد: روز به خیر
- اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟
- اینجا بهشت است.
- چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم.
نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: " می توانید وارد شوید و هرچه دلتان می خواهد آب بنوشید
- اسب و سگ هم تشنه اند.
نگهبان گفت: واقعا متاسفم. ورود جانوران به این جا ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب
بنوشد؛ از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از
تپه بالا رفتند، به مزرعه ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه ای
قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در
زیر سایه ی درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود،
احتمالا خوابیده بود .. مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه هستیم، من ، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ ها چشمه ای است. می توانید هر قدری که می خواهید بنوشید.
مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند.
مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند. مرد گفت: هروقت دوست داشتید برگردید
- فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه ی مرمری هم گفت آن جا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست. دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرگمی زیادی بشود!
- کاملا برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند.
چون تمام آن هایی که حاضرند بهترین دوستان شان را ترک کنند، همان جا می مانند
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:51 توسط یه قصه گو
|
شاملو
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:47 توسط یه قصه گو
|
زندگی زیباست


زندگی زیباست
- زشتی های آن تقصیر ماست
- در مسیرش هرچه نازیباست
- آن
تدبیر ماست
- زندگی آب روانیست روان میگذرد
- هرچه تقدیر من و توست همان
میگذرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:15 توسط یه قصه گو
|

وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدايت کرد
کاملاً به او اعتماد کنيد، چون يکی از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما
را می گيرد اگر بيافتيد و يا اينکه يادتان می دهد چگونه پرواز کنید
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:18 توسط یه قصه گو
|
رخداد واقعی فـقــــط برای افراد واقعی رخ میدهد
تکه کلام گورجیف این
بود:
(( در جستجوی واقعیت نبـــاش، خودت واقعی شو!))
چرا که واقعی فقط
برای افراد واقعی اتفاق میافتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ
میدهد.....به عبارتی change شو و با واقعیت کنار بیا.......چقدر تو زندگیتون این مسئله نمود داشته تاحالا؟
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:57 توسط یه قصه گو
|
زندگي سه چيز است
زندگي سه چيز است :
اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:12 توسط یه قصه گو
|
حکایت عشق وازدواج
-
شاگردی
از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر
خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم
زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد گفت: هیچ
هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت
ترین تا انتها ی گندمزار رفتم. استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس
ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به
یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی
کوتاه با درختی برگشت. استاد پرسید : چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم
واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم
دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:11 توسط یه قصه گو
|
به سراغ من اگر میایید
به سراغ من اگر میایید...نرم و آهسته بیایید...مبادا که ترک بردارد...چینی نازک تنهایی من.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:52 توسط یه قصه گو
|
.........
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:52 توسط یه قصه گو
|
سهراب سپهری
...

زمان پر پر می شد
از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست
کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید
کاسه فضا شکست در سایه باران گریستم و از چشمه غم برآمدم
آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود
در شادی لرزیدم و آن سو را به درودی لرزاندم
لبخند درسایه روان بود آتش سایه ها در من گرفت : گرداب شدم
فرجامی خوش بود اندیشه نبود
خورشید را ریشه کن دیدم
و دروگر نور را در تبی شیرین با لبی فرو بسته ستودم
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط یه قصه گو
|
چون مسجد نمي آمد فكر كردم نماز هم نمي خواند
نزديك
به پنج يا شش سال متوالي به اتفاق هم ماموريت مي رفتيم.شايد قريب به اتفاق
استان هاي كشور را براي تهيه گزارش يا انجام مصاحبه و گفت وگو زير پا
گذاشتيم. جوان بسيار ساكت و آرامي بود. بيشتر از آن كه حرف بزند ،عكس مي
گرفت. هيچ وقت از ماموريت هاي سخت و دشوار گريزان نبود و با آغوش باز هر
ماموريتي را مي پذيرفت.از مصاحبه در سطح شهر تهران گرفته تا تهيه گزارش از
مدارس عشايري در استان هاي مختلف كشوربا من همراه و همگام بود.هيچ وقت نمي
شد از ظاهر رفتارش درون او را شناخت. پيچيده و عجيب نبود اما بايد زياد با
او همراه مي شديد تا بتوانيد جلوه اي از كردار و شخصيت وي را بشناسيد.نامش
مهدي محسني آهويي بود. براي دفتر انتشارات كمك آموزشي عكس مي گرفت.الآن
چند سالي است كه به ديار باقي شتافته است. اما هنوز عكس هايش در مجلات رشد
و حتي كتاب هاي درسي چاپ مي شود.مهدي محسني از آن آدم هايي نبود كه بخواهد
كارهايش را به رخ ديگران بكشد و يا براي خودنمايي كاري را انجام بدهد. يك
جلوه از رفتارهاي مهدي نماز خواندنش بود. هميشه عادت داشت در يك گوشه خلوت
نمازش را بخواند. شايد اگر كسي او را نمي شناخت تصور مي كرد كه اهل نماز
نيست. مهدي محسني در يك سانحه رانندگي در تهران از دنيا رفت. در واقع حين
عبور از يك خيابان در شهرك غرب بود كه با يك دستگاه اتومبيل تصادف كرد و
جان باخت. يادم هست يكي دو هفته بعد از فوتش ،يكي ازهمكاران دفتر انتشارات
كمك آموزشي وزارت آموزش و پرورش به من گفت: راستي ! خدا بيامرز مهدي محسني
نماز هم مي خواند؟ به محض شنيدن اين حرف يكه خوردم. بلافاصله به آن شخص
گفتم: چرا فكر كرديد مهدي اهل نماز نبوده است؟ جواب داد: من خيلي نديدم كه
او به مسجد اداره بيايد. من در جوابش گفتم: فكر مي كنيد اگر كسي براي نماز
به مسجد اداره نيايد معنايش اين است كه نماز هم نمي خواند؟ اگر كيف دوربين
مهدي محسني را خالي نكرده باشند و هنوز دست به وسايلش نزده باشند، مي
توانيد مهر و قبله نماي مهدي را در داخل يكي از جيب هاي آن پيدا كنيد. من
بيشتر از يكصد ماموريت با مهدي رفته ام. او هميشه به نمازش توجه
داشت.مرحوم محسني هميشه از قبله نمايي كه همراهش بود استفاده مي كرد. اگر
جايي مي رفتيم كه قبله آن ناشناخته بود، او از قبله نماي خودش بهره مي
گرفت.چطور مي شود آدمي كه هميشه همراهش مهر و قبله نما بود، اهل نماز
نباشد.
راستي
چرا ما آدم ها عادت داريم به سرعت در مورد ساير افراد قضاوت كنيم؟ اگر كسي
كاري را در مقابل ما انجام ندهد،بدين معناست كه اهل آن نيست؟ چرا نمي
خواهيم ياد بگيريم كه با اين قبيل قضاوت ها ،رياكاري و تزوير را اشاعه مي
دهيم.كاش ياد مي گرفتيم كه مردم را بر اساس ظواهر و آنچه كه تنها خودمان
مي بينيم و مي شنويم قضاوت نكنيم.
منبع : وبلاگ خاطرات سفر زندگي يك خبرنگا ر
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط یه قصه گو
|
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.
دلت را می بویند.
روزگار غریبی ست نازنین.
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند.
عشق
را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به
سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
آنکه بر در می
کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید
کرد.
آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر، با کنده و ساطوری خون آلود .
روزگار غریبی ست نازنین.
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند وترانه را بر
دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین.
ابلیس پیروز ست
سور عزای ما را بر سفره نشسته
است.
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
شاملو
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:38 توسط یه قصه گو
|
هيزم شكن ....
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود،
تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش
پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته
رفت و با يه تبر طلايي برگشت. "آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زير
آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با
يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن
خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت
زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و
پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني،
اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي.
و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي
اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما
فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين
دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:44 توسط یه قصه گو
|
کدومشون درست گفتن

میگن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو
ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، میام ببینمت. مجنون
که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار
نشست. ولی مدتی که گذشت خوابش برد ... نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو
خواب عمیق دید ، کیسه ای که بهمراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو
جیبهای مجنون و رفت. مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود ، آهی
کشید و گفت: ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم. افسرده و پریشون بر
گشت به شهر. در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید: چرا اینقدر
ناراحتی؟! و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت: این که عالیه! آخه نشونه
اینه که لیلی به دو دلیل تو را خیلی دوست داره! دلیل اول این که: خواب
بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته: اون عزیز دل من که تو
خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم؟ و دلیل دوم اینکه: وقتی بیدار میشدی ،
گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و
بخوری! مجنون سری تکان داد و گفت: نه! اون میخواسته بگه: تو عاشق نیستی !
اگه عاشق بودی که خوابت نمیبرد تو رو چه به عاشقی ؟ بهتره بری گردو بازی
کنی!
حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن؟! من که فکر میکنم دوست مجنون درست می گفته. نظرتونو به منم بگی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:16 توسط یه قصه گو
|