تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
.....?!
http://www.pouyan.ws/photos/misc/abraham.JPG
تو خنجر می کشیدی


همین

اسماعیل می مرد و
هاجر به عذا می نشست
آزمایش مسخره ایست، نه؟



بخند ابراهيم
اسماعيلِ تو را خدایت اینبار سر نبريد

شاکر باش که سر نبرید



نماز بپا کن که فرزند نکشتی

که گریه های هاجر ندیدی

بخند و مومن باش؛

که همان خداي تو اسماعيل من را که سر مي بريد مدام نگاهم می کرد و ميخنديد



تو آنجا پیغمبر بودی، من اینجا پیغامگیر



ببین ابراهیم؛



به خدایت بگو حالم از آزمایش هایت به هم می خورد

بگو از این بی رحمانه آزمودنش دنبال اثبات کدام قدرت است؟



بگو ما که به اراده خودمان نیآمده ایم



مرد باش

...

..

.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:59 توسط یه قصه گو |

كجا بايد فرود آيد....
http://tinypic.com/19wdfp



چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:35 توسط یه قصه گو |

با سپاس فراوان ازناهیده گلم

آرزوهای ویکتور هوگو


**********************************

 اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
****



برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بیتردید مورد اعتمادت باشد.
****

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
****

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
****

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ سادهای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.

****

و امیدوام اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیدهای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
****

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
****

امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
****

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
****

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:45 توسط یه قصه گو |

با سپاس فراوان ازناهیده گلم که نور ی از جنس دیگر به زندگیم تابوند.



من ازین ارامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
ازین اهنگ یکسان و مکدر یاغیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ،شوری،نشاطی،فریادهایی تازه می خواهم

کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش
افتابم من که یکجا یکزمان ثابت نمی مانم

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:40 توسط یه قصه گو |

روشنی.من...گل.آب
http://photo.blog4i.com/webloguploads/images/final/2007/joksms_1196492128.jpg

ابري نيست.
بادي نيست.
مي‌نشينم لب حوض:
گردش ماهي‌ها، روشني، من، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.
مادرم ريحان مي‌چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي‌هايي تر.
رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.
نور در كاسه مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي‌آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست.
چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.
مي‌دانم، سبزه‌اي را بكنم خواهم مرد.
مي‌روم بالا تا اوج، من پرواز بال و پرم.
راه مي‌بينم در ظلمت، من پرواز فانوسم.
من پراز نورم و شن.
و پر از دارو درخت .
پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:17 توسط یه قصه گو |

http://www1.istockphoto.com/file_thumbview_approve/415274/2/istockphoto_415274_empty_heart_box.jpg


براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:28 توسط یه قصه گو |

happy birth day day
http://i4.tinypic.com/4qz25py.jpg

همراهان گرامی ......سلام!!!!!بلاگه من 2 ساله شد...این وبلاگ مثل بچه منه......دوستش داشتم
 و دارم.....تنها رفیق لحظه های تنهایی من بود و هست.....از همه شما یاران گرامی که همراه من بودید در این دو سال ممنونم..........در آغاز بهار از خدا برایه شما ارزویه سلامتی و برایه خودم آرزویه قلمی توانتر دارم...امین
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:53 توسط یه قصه گو |

آمین.
http://www1.uea.ac.uk/polopoly_fs/1.2785.1162556126!philosophy%20brain.jpghttp://upthings.googlepages.com/brain.jpg

بارالها... مرا ازحکمتي که گريه نمي آورد فلسفه اي که نمي خنداند وعظمتي که دربرابرکودکان، سرخم نمي کند دور نگهدار.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:45 توسط یه قصه گو |

کنفسیوس

http://www.majidonline.com/images/Tutorials/apple_009.jpg

برگ در انتهاي زوال مي افتد،

و ميوه در ابتداي كمال؛

بنگر كه چگونه مي افتي،

چون برگي زرد،

يا سيبي سرخ ...



+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:56 توسط یه قصه گو |

خدایا.....دوستت دارم.
http://www.s1001.com/s1001-0.jpg


در دل سياه شب،

هر ستاره اي که سر مي زند، اوست.
چشمک هر ستاره اي،
نگاه دزدانه ي اوست که مرا پيغام مي دهد؛
که در زمين تنها نيستي،
که مرا غروب نيست
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:14 توسط یه قصه گو |

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی ،که ...
http://www.tebyan.net/image/big/1385/07/1405521923175107411491842044619219494175188.jpg

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی ،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:6 توسط یه قصه گو |

نظر شما چیست؟......با چیزی که به زعم شما نادرسته چگونه برخورد میکنید؟
سحرگاهان، عیسی باز به صحن معبد آمد. در آنجا مردم همه بر وی گرد آمدند؛ و او نشسته، به تعلیم ایشان پرداخت.۳در این هنگام، علمای دین و فَریسیان، زنی را که در حین زنا گرفتار شده بود آوردند، و او را در میان مردم به‌پا داشته،۴به عیسی گفتند: «استاد، این زن در حین زنا گرفتار شده است.۵موسی در شریعت به ما حکم کرده که اینگونه زنان سنگسار شوند. حال، تو چه می‌گویی؟»۶این را گفتند تا او را بیازمایند و موردی برای متهم کردن او بیابند. امّا عیسی سر به‌زیر افکنده، با انگشت خود بر زمین می‌نوشت.۷ولی چون آنها همچنان از او سؤال می‌کردند، عیسی سر بلند کرد و بدیشان گفت: «از میان شما، هر آنکس که بی‌گناه است، نخستین سنگ را به او بزند.»۸و باز سر به‌زیر افکنده، بر زمین می‌نوشت.۹با شنیدن این سخن، آنها یکایک، از بزرگترین شروع کرده، آنجا را ترک گفتند و عیسی تنها به‌جا ماند، با آن زن که در میان ایستاده بود.۱۰آنگاه سر بلند کرد و به او گفت: «ای زن، ایشان کجایند؟ هیچ‌کس تو را محکوم نکرد؟»۱۱پاسخ داد: «هیچ‌کس، ای سرورم.» عیسی به او گفت: «من هم تو را محکوم نمی‌کنم. برو و دیگر گناه مکن.»] يوحنا
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:3 توسط یه قصه گو |

به یاده مهدی اخوان ثالث

http://www.balagh.com/mosoa/fekr/images/1201004.gif


آرزوی یک برده آزادی نیست

آرزوی او داشتن برده ی دیگریست.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:11 توسط یه قصه گو |

موافقی باهاش؟
http://amingh22.persiangig.ir/image/bl_022.jpg
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:58 توسط یه قصه گو |