چه داند
تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر
خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي
هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد
مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر
كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم
پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين
ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر
آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان
مرغك معصوم ؟
آرزوهای ویکتور هوگو
**********************************
اول از همه
برایت آرزومندم که
عاشق شوی،
و اگر هستی،
کسی هم به
تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه
نیست، تنهائیت کوتاه
باشد،
و پس از
تنهائیت، نفرت از
کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه
پیش نیاید، اما
اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به
دور از ناامیدی
زندگی کنی.
****
برایت همچنان آرزو
دارم دوستانی داشته
باشی،
از جمله دوستان
بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و
برخی دوستدار
که دستکم یکی
در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت
باشد.
****
و چون زندگی
بدین گونه است،
برایت آرزومندم که
دشمن نیز داشته
باشی،
نه کم و
نه زیاد، درست
به اندازه،
تا گاهی باورهایت
را مورد پرسش
قرار دهد،
که دستکم یکی
از آنها اعتراضش به
حق باشد،
تا که زیاده
به خودت غرّه
نشوی.
****
و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات
سخت
وقتی دیگر چیزی
باقی نمانده است
همین مفید بودن
کافی باشد تا
تو را سرِ
پا نگهدارد.
****
همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی
که اشتباهات کوچک
میکنند
چون این کارِ
سادهای است،
بلکه با کسانی
که اشتباهات بزرگ
و جبران ناپذیر
میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
****
و
امیدوام اگر جوان
هستی
خیلی به تعجیل،
رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به
جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری،
تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر
سنّی خوشی و
ناخوشی خودش را
دارد
و لازم است
بگذاریم در ما
جریان یابند.
****
امیدوارم سگی
را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی،
و به آواز
یک سَهره گوش
کنی
وقتی که آوای
سحرگاهیش را سر
می دهد.
چرا که به
این طریق
احساس زیبائی خواهی
یافت، به رایگان.
****
امیدوارم که
دانهای هم بر
خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده
باشد
و با روئیدنش
همراه شوی
تا دریابی چقدر
زندگی در یک
درخت وجود دارد.
****
بعلاوه، آرزومندم
پول داشته باشی
زیرا در عمل
به آن نیازمندی
و برای اینکه
سالی یک بار
پولت را جلو
رویت بگذاری و
بگوئی: «این مالِ من
است»
فقط برای اینکه
روشن کنی کدامتان
اربابِ دیگری است!
****
و در پایان،
اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی
داشته باشی
و اگر زنی،
شوهر خوبی داشته
باشی
که اگر فردا
خسته باشید، یا
پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
من ازین ارامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
ازین اهنگ یکسان و مکدر یاغیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ،شوری،نشاطی،فریادهایی تازه می خواهم
کرم خاکی نیستم من تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش
افتابم من که یکجا یکزمان ثابت نمی مانم
مهدی اخوان ثالث





برگ در انتهاي زوال مي افتد،
و ميوه در ابتداي كمال؛
بنگر كه چگونه مي افتي،
چون برگي زرد،
يا سيبي سرخ ...



