تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
love and like?!


هیچ می‌دانی دوست داشتن از عشق برتر است.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است ٬

و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ٬ دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد.

عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات حالات و مظاهر مشترکی است ٬

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه‌ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها برخلاف غریزه‌ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطر ویژه‌ای خویش دارد می‌توان گفت که به شماره‌ی هر روحی دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می‌کند ٬

اما دوست داشتن در ورای سن و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه‌ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست ... .
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:34 توسط یه قصه گو |

وقتي قلبت شكست

http://7odi.com/up/uploads1/a61a287d3b.gif

وقتي قلبت شكست

خورده هاشو يه گوشه نگه دار
درسته كه هيچ وقت مثل اولش نمي شه
اما شايد بتوني تكه هاي گم شده ي يه قلب ديگه باشي
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:18 توسط یه قصه گو |

قصه عشق!.....با سپاس فراوان از اونی که دوستش دارم
 


در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.


 

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

"غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

 


پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

 


 

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"


 

 

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:23 توسط یه قصه گو |