تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
برایه تو مینویسم
http://artfiles.art.com/images/-/Love-Print-C10126630.jpeg

آتشی که عشق روشن می کند
بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بارمی آورد

و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:19 توسط یه قصه گو |

بیاد خسرو شکیبائی
 


 

صدای گرمش هنوز در گوشهایم طنین انداز مانده است :

 

شعر زیر از آلبوم نشانی ها است ، که با صدای خسرو شکیبایی شنیده ایم

نشانی اول

می‌دانم


حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد.

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.

چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش
هی مرا می‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود.

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی.


يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گريسته بودم و تو نمی‌دانستی!


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

 

روحش شاد یادش گرامی باد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:45 توسط یه قصه گو |

حقیقت چیست؟
http://irapic.com/uploads/1190925249.jpg

حقيقت انسان به انچه اظهار مي کند نيست، بلکه حقيقت او نهفته در ان چيزيست که از اظهار ان عاجز است ، بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش فرا بسپار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:29 توسط یه قصه گو |

راه من....
http://i2.tinypic.com/rcmsyu.jpg


نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... شريعتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:24 توسط یه قصه گو |

پرندهای قفسی....
http://files.uploadbag.com/Files/Public/__small/0bb33f4e_jpg_2c6e2ce1__138.jpg

پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود ،
 و به ماهي نگاه ميکرد و مي گفت :
 سقف قفست شکسته چرا پرواز نمي کني
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:39 توسط یه قصه گو |

ارزومند ارزوهایه خوب باشیم همیشه برایه همه.
https://www.sharemation.com/leylas/nk30img.jpg


آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ،
 با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:20 توسط یه قصه گو |

عشق
http://www.al-wfa.com/vb/imgcache/1182366979_6.jpg

عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.

گر به دريا افكند دريا خوش است.



گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.



تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!



هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!



عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.



عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.



عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:8 توسط یه قصه گو |

لبخند خدا

 

لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."

جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."

خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"

لوئیز گفت:" اینجاست."

" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر." 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

 

  منبع: لبخند خدا

  نویسنده: زهره زاهدی
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:25 توسط یه قصه گو |