سالهاست که فاطمه را میشناسم، هم او را، هم رنجهای جانکاهش را. هر
وقت او را دیدهام یا چشمانش را هالهای از کبودی احاطه کرده، یا داخل
چشمانش آنقدر خونآلود بوده که بهراحتی نمیتوانست آن را باز کند یا آنکه
گوشه لبش پاره شده و آنقدر کتک خورده که صداها را بهراحتی نمیتواند
بشنود. فاطمه چندماه پیش زیر مشت و لگد شوهرش، دچار پارگی ناف شده بود و
کارش به اتاق عمل کشید و شوهرش با اینکار توانست اجازه ازدواج مجدد را
رسما و قانونا از فاطمه بگیرد.
هر بار که او را اینطور میدیدم به او میگفتم: «چرا از
شوهرت جدا نمیشوی؟» و او نیز هر بار یک پاسخ به من میداد، «پس بچههایم
را چه کنم؟» بچهها زیر دست نامادری و پدری که از پدر بودن هیچ نمیداند،
میمانند. آنها دخترند، معلوم نیست که چه بلایی بر سر آنها میآید؟ چگونه
سه دختر را بگذارم و بروم، پدرم میگوید بهخاطر بچهها صبر کن! اما نه
بهخاطر حرف پدرم، بلکه بهخاطر این سه دختر باید تحمل کنم، چارهای
ندارم، باید تحمل کنم، اگر بروم بچههایم آواره میشوند.
شوهر فاطمه روزی به همراه خود، زن جوانی را به خانه آورد و
گفت: «این زن من است.» شوهر فاطمه بهرغم داشتن خانهای دیگر ترجیح داد که
هر دو زن در یک خانه با هم زندگی کنند. فاطمه میگفت: «نهایت سعی خود را
کردم که خانه آرام باشد و آن زن را قبول کردم تا شاید بچههایم، روی آرامش
را ببینند. اما شبها وقتی بچهها میخوابند، صدای خنده و پچپچهای آرام
آنها، دیوانهام میکند، تا صبح آرامآرام گریه میکنم و نزدیکیهای صبح
خوابم میبرد، هر شب کارم زار زدن است. بارها به خود میگفتم خوشبهحال
مریم، او شوهری دارد از آن خود که دوستش دارد.
روزی در یک جلسه و پس از پایان آن، به فردی شرح حالم را
گفتم، گفتم پچپچها و خندههای شبانه آنها مرا خفه میکند. آنقدر شبها
گریه کردهام که چشمم دیگر درست نمیبیند، من چهکار باید بکنم؟» آن آقا
به من گفت: «دخترم وقتی به رختخواب میروی صلوات بفرست، آنقدر صلوات بفرست
تا خوابت ببرد.»
من هم همین کار را میکنم، آنقدر صلوات میفرستم تا بهخواب
روم. ولی اگر این دخترها را شوهر بدهم برای دو تا از آنها خواستگار آمده،
از این خانه میروم، برای همیشه. من دیگر در این خانه کاری ندارم.
من که تا این لحظه مثل سنگ، سنگسنگ، به حرفهای او گوش
میکردم و نمیدانستم که به او چه بگویم و حلقههای اشک را در چشمانم به
محکمی نگه داشته بودم که سرازیر صورت برافروختهام نشود، با خود گفتم: «پس
قانون چه؟» قانون برای تو چه خواهد کرد؟ از فاطمه خداحافظی کردم و تمام
راه بر تحقیر عاطفی و بر تنهایی او زارزار گریستم. بهراستی اگر مشکلات
روحی فاطمه حاد شود، او به کجا میرسد؟ اگر از خانه شوهرش بیرون بیاید،
راهی کجا خواهد شد؟ او سرخورده و سرگردان است، چه کسی میتواند به او کمک
کند، چه کسانی دغدغه حل مشکلات او را دارند؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:43 توسط یه قصه گو
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:26 توسط یه قصه گو
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:45 توسط یه قصه گو
|
به یاد کودکی و....
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:38 توسط یه قصه گو
|
سيد محمد علي ابطحي در سايت خود نوشت:
فتحعلي
شاه به سفير ممالك محروسه در استامبول نامه اي نوشته است كه اصل نامه در
موزه سلطنتي نگهداري مي شود. بامزه است. يكي از دوستانم آن را برايم
فرستاده است. نشانه ميزان اطلاعات دولتمردان – البته آن روزهاي ايران – از
اوضاع و احوال جهان است:
شاه به سفير خود مي نويسد:
اول) بر
ذمت تو لازم است كه به درستي تحقيق كني كه وسعت ملك فرنگستان چه قدر است و
آيا كسي به نام پادشاه فرنگ وجود دارد يا نه. در صورت وجود داشتن پايتختش
كجاست.
دوم) فرنگستان عبارت از چند ايل است. آيا شهرنشينند يا چادرنشين و آيا خوانين و سركردگان ايشان كيانند.
سوم)
در باب فرانسه غوررسي خوبي بكن و ببين فرانسه هم يكي از ايلات فرنگ است و
يا گروهي ديگر است و ملكي ديگر دارد. بناپارت نام كافري كه خود را پادشاه
فرانسه مي داند كيست و چه كاره است.
چهارم) در باب انگلستان تحقيق
جداگانه و عليحده كن و بببين ايشان كه در سايه ي ماهوت و پهلوي قلم تراش
اين همه شهرت پيدا كرده اند از چه قماش به شمار مي روند و از چه قبيل
قومند و آيا اين كه مي گويند در جزيره اي ساكنند و ييلاق و قشلاق ندارند و
قوت غالبشان ماهي است راست است يا نه. اگر راست باشد چطور مي شود در يك
جزيره بنشينند و هندوستان را فتح كنند؟
پس از آن در حل اين مسأله
ي ديگر كه در ايران اين همه به ذهن ما افتاده صرف مساعي و اقدام بنما و
نيك بفهم كه در ميان انگلستان و لندن چه نسبت است آيا لندن جزوي از
انگلستان است يا انگلستان جزوي از لندن است.
پنجم) به علم اليقين تحقيق كن كه كمپاني هند شرقي كه اين همه مورد بحث و گفت وگو است با انگلستان چه رابطه اي دارد.....
ششم) از روي قطع و يقين غوررسي در حالت ينگي دنيا كن. در اين باب سرمويي فرونگذار.
هفتم)
و بلكه آخر تاريخ فرنگستان را بنويس و در مقام تفحص و تجسس بر اين كه اسلم
شقوق و احسن طرق براي هدايت فرنگستان گمراه به شاهراه اسلام و بازداشتن
ايشان از اكل ميته و لحم خنزير كدام است.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:55 توسط یه قصه گو
|
اینو ننوشتم که اسممو بذارید پاچه خوارو حزب اللهی و .....
خواستم بگم که ما ایرانیها کیا هستیم و چقدر وطن دوستیم
نریم تو ژاپنیها و فرنسویها و عملیات زدن هواپیما به کشتیاشون درجنگ جهانی دوم و تقابلشون با گشتاپو یا اصلا تو همین لبنان با بزرگ کردن الکی ادمی مثل سید حسن نصر الله دنبال ادمایه شرافتمند باشیم....
یه کم به خودمون بیاییم
چگونه نیروی هوایی ایران مانع برگزاری اجلاس غیرمتعهدها در بغداد شد؟
با
اصابت این گلوله ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می افتد ولی او
به سمت جنوب شرقى بغداد که پالایشگاه «الدوره» در آن جا بود ادامه مسیر می
دهد...
عصرایران - برگزاری
اجلاس غیر متعهد ها در تهران ، یادآور یکی از مهم ترین خاطرات سیاسی -
نظامی مربوط به دوران دفاع مقدس است که قرار بود این اجلاس در بغداد
برگزار شود و ایران نیز به شدت در صدد جلوگیری از برگزاری آن توسط کشوری
بود که با ما می جنگید.
کنفراس غیرمتعهدها در بغداد باید لغو شوددر
سال 1361 جنگ تحمیلى هر روز شعلهورتر مىشد و صدام رئیس دولت بعث عراق
براى مانور سیاسى از برپایى کنفرانس غیرمتعهدها سخن مىگفت و از مدتها
قبل به کمک آمریکا بغداد را به دژ نفوذ ناپذیرى تبدیل کرده و تبلیغات
بسیار وسیعى به راه انداخته بود؛ تا حدى که براى سران غیرمتعهد بنزهاى
سفارشىاش را روى اتوبانهاى نوساز بغداد راه انداخت و هم مدام، تبلیغ
مىکردند که ایران نمىتواند بغداد را ناامن کند.
در این زمان
بود که ایجاد ناامنى در استان بغداد در دستور کار نظامى - سیاسى جمهورى
اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسیسات پالایشگاهى «الدوره» در
جنوب شرقى شهر بغداد، از برگزارى نشست سران غیرمتعهدها جلوگیرى شود.
در این شرایط بود که سرهنگ خلبان
"عباس دوران" براى جلوگیرى از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهدها در تاریخ بیستم تیر سال 1361 مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن نماید.
دوران
باید بغداد را نا امن می کرد. از مرز گذشت، میان رادار دشمن به حرکت ادامه
داد و آسمان بغداد را تهدید کرد. خیلی عجیب است که یک هواپیما برود و یک
کشور را آن هم با جدیدترین تجهیزات به هم بزند. شهید دوران در نامه هاى
مربوط به این ماموریت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى که عراق از کشورهاى
اروپایى خریده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نیست.
هدف پالایشگاه الدوره و ناامن نشان دادن بغداد31
تیرماه سال 1361 فرا می رسد. خلبانان انتخاب می شوند. تصمیم بر این می شود
که سه فروند فانتوم کاملا مسلح به پرواز درآیند هر سه تا مرز پرواز کنند و
تنها دو فروند از مرز گذشته و به هدف حمله ور شوند و فانتوم سوم در همان
جا منتظر بماند تا در صورت نیاز به آنها بپیوندد. خلبانان مأموریت یافتند
روى بغداد عملیاتى انجام دهند. هدف آنها بمباران پالایشگاه بغداد، نیروگاه
اتمى بغداد و پایگاه الرشید یا ساختمان اجلاس در بغداد بود.
هر سه
تا مرز پرواز می کنند آنگاه یکی جدا شده و دو فروند دیگر به فرماندهی
دوران وارد خاک عراق می شوند. هیچ خبری نبود تا 15 کیلومترى بغداد که
ناگهان جنگنده ها با دیوار آتش و پدافند دشمن روبهرو می شوند و در همین
فاصله چند گلوله به یکی از هواپیماها برخورد می کند.
با اصابت
این گلوله ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می افتد که او بازهم
تصمیم به ادامه عملیات می گیرد. بنابراین هواپیماها به سمت جنوب شرقى شهر
بغداد که پالایشگاه «الدوره» در آن جا بود ادامه مسیر داده و با این که
پدافند دشمن بسیار قوى بود، تمام بمبها را روى این پالایشگاه تخلیه می
کنند.
بعد از تخلیه بمبها به مسیرى ادامه می دهند که در واقع این
مسیر در نهایت به سالن کنفرانس سران غیرمتعهدها ختم می شد. پالایشگاه به
شدت در آتش می سوخت و دودهای ناشی از سوخت پالایشگاه فضا را پوشانده بود
تا این لحظه عملیات کاملا موفقیت آمیز بود.
در همین زمان عقب
هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار می گیرد؛ به طوری
که قسمت عقب جنگنده از بین می رود. در این لحظه هواپیما در آتش می سوخت
عباس از خلبان عقب (سرتیپ آزاده منصور کاظمیان) می خواهد که هواپیما را
ترک کند و به دلیل این که جوابی نمی شنود، دکمه خروج اضطراری کابین عقب را
می زند و کاظمیان به بیرون پرتاب می شود زنده می ماند و به اسارت در می
آید.
عباس در این لحظه طبق گفته های قبلی خود تصمیمی مبنی بر ترک هواپیما ندارد.
وى بارها مىگفت اگر هواپیما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مىآیم.
شعله
های آتش هرلحظه شدیدتر می شد ولی عباس می خواست پروازی دیگر را شروع کند.
هواپیما هر لحظه ارتفاع کم می کرد. عباس در این لحظات هتل محل برگزاری
اجلاس را می بیند و شاید با خود زمزمه می کند چه هدفی بهتر از آن جا؟ به
سوی هتل حرکت کرده و هواپیما را درحالی که هنوز هدایت آن را برعهده داشتف
به ساختمان هتل می کوبد و پروازی دیگر را آغاز می کند.
عقاب بال سوخته نیروی هوایی قهرمان دلیر مردم ایران افتخاری دیگر نصیب نیروی هوایی و کشورش می کند.
با
این حرکت شجاعانه، سران کشورها به این نتیجه می رسند که آسمان بغداد به
هیچ وجه امن نیست و تصمیم می گیرند که اجلاس در دهلی نو انجام پذیرد.
پیگر پاک سرلشکر خلبان شهید عباس دوران بعد از 22 سال دوری از وطن به کشور بازگشت و در زادگاهش به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:30 توسط یه قصه گو
|

روزي
كوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان كسي كه عمري پربار داشته و
جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح
كنم؟خدا گفت:البته!
_از تو ميخواهم يك روز،فقط يك روز به من فرصتي
دهي تا ايران امروز را بررسي كنم.سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از
تو نداشته باشم.
_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه.
_خواهش
ميكنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و
عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز
هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يكي از ملائك خود را براي
همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون
كشيد.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب
است!)) و فرشته تاسف خورد.
_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.
و
فرشته چنين كرد.كوروش براي اينكار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي
نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندكي،كسي به ياد او نبود .كوروش
بسيار غمگين شد اما گفت:اشكالي ندارد.خوب آنها سرگرم كارهاي روزمره ي
خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
_بله.تو
آنها را نميشناسي.آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت
ميكردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشي بودند.
كوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه ميكردند؟!!!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سكوت
مرگباري بين آنها حاكم شده بود.بعد از مدتي كوروش گفت:تو مي داني كه من جز
ايزد يكتا را نمي پرستيدم.مردم من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟
_در ظاهر بله!
كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
_اسلام
_چگونه آييني است؟
_نيك است
وكوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد .........
_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين كرد.
_همين؟!!!
كوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.
_پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.
_خيلي
دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر كوتاهي به آنسوي
مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكين
دهد.
فرشته چنين كرد، تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام
شدند.پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد:راستي شما از كجا مي آييد؟ كوروش
با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يك تروريست متحجّر است!
عكس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن .............
كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بيهوده بر خواسته ام پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
و فرشته گريست.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:36 توسط یه قصه گو
|
اقا خودش میاد اگه...
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:47 توسط یه قصه گو
|