تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
چارلی چاپلین:
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/5/5f/Chaplinm.jpg

 دنیا آنقدر وسیع است که جا برای تمام مخلوقات خداوند هست بجای اینکه بخواهید جای کسی را بگیرید تلاش کنید تا جای واقعی خود را بیابید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:8 توسط یه قصه گو |

تست هوش


بايد پس از خواندن هر سؤال در عرض فقط 5 ثانيه به آن جواب درست را بدهيد در پايان تعداد پاسخهاي درست شما ضرب در 10 ميشود و ميزان آي كيو شما را نشان ميدهد.

1- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

2- اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميكشد تا تمام قرصها خورده شود؟

3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ بزند وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟

4- عدد 30 را به نيم تقسيم كنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه كنيد چه عددي به دست مي آيد؟

5- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برايش باقي مانده است؟

6- اگر تنها يك كبريت داشته باشيد و وارد يك اتاق سرد و تاريك شويد كه در آن يك بخاري نفتي يك چراغ نفتي و يك شمع باشد اول كداميك را روشن ميكنيد؟

7- فردي خانه اي ساخته كه هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به اين خانه نزديك ميشود اين خرس چه رنگي است؟

8- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟

9- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به كشتي برد؟

10- اگر اتوبوسي را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانيد و در نيشابور 5 مسافر را پياده كنيد و 7 مسافر جديد را سوار كنيد و در دامغان 8 مسافر پياده و 4 نفر را سوار كنيد و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسيد حالا نام راننده اتوبوس چيست؟

ارزيابي تست براساس تعداد جوابهاي نادرست سطح هوش

7 تا و بيشتر دانش اموز دبستان

6 تا دانش اموز دبيرستان

5 تا دانشجو

2-3 استاد دانشگاه

1 مديران ارشد

.

.

.

.

.

پاسخ تست ها

1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند

2- يك ساعت (شما يك قرص را در ساعت 1 و ديگري را درساعت 1/5 و بعدي را در ساعت 2 مي خوريد)

3- ساعت كوكي نميتواند شب و روز را تشخيص دهد پس به اولين ساعت 9 كه برسد زنگ ميزند كه

ساعت 9 شب است

4- حاصل 70 است ( تقسيم بر نيم معادل ضرب در 2 است)

5- او 9 گوسفند خواهد داشت

6- كبريت

7- سفيد چون خانه اي كه هر چهار ديوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد بايد در نوك قطب جنوب باشد

8- همان2 سيب

9- هيچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسي)

10- خوب خودتونيد ديگه( نام خودتان)
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:42 توسط یه قصه گو |

گشت ارشادي‌ها هم دل دارند...به نقل از بلاگه یک دوست


1- چرا نشستن در صندلي جلوي تاكسي اين‌قدر سوكسه دارد؟

يادش به خير نباشد! يك زماني تاكسي‌ها اجازه داشتند در صندلي جلو، بغل راننده دو مسافر سوار كنند.

آن‌موقع اوج خوش‌شانسي‌تان فقط مي‌توانست اين باشد كه هر دوي شما جلونشينان همجنس (هر دو زن يا هر دو مرد) آن‌هم از نوع لاغرش باشيد.

تازه آن‌هم فرق مي‌كرد كه كنار پنجره بنشينيد يا كنار راننده. چون لاغر هم كه بوديد پاي‌تان بغل اهرم دنده قرار مي‌گرفت و خيلي راننده‌ها تا به پاي چپ شما دستي نمي‌رساندند دنده‌شان جا نمي‌رفت!

خيلي از خانم‌ها و آقايان به‌هيچ‌وجه حاضر نبودند جلو بنشينند و اگر ۱۰ تاكسي جلوخالي براي‌شان بوق مي‌زد سوار نمي‌شدند و منتظر تاكسي عقب‌خالي مي‌ماندند!

البته استثنائاتي هم وجود داشت. مثلاً اگر دختر جوان و زيبايي از سر ناچاري، صندلي جلوي تاكسي مي‌نشست ناگهان تعداد آقاياني كه ديگر بي‌خيال چروكي كت‌وشلوار و تنگي جا بودند و مي‌پريدند كنارش، زياد مي‌شد.

تا اين‌كه چند سال پيش مسوولان (از ترس به خطر افتادن دين و ايمان) سوار كردن دو مسافر در جلو را قدغن كردند و دل خلقي (به‌خصوص خانم‌ها) را شاد.

اما ملت ما با اين‌چيزها قانع نمي‌شوند. يواش يواش توقع‌شان بالا رفت. حالا ديگر عقب‌نشستن عذاب حساب مي‌شود.

اگر خانمي در صندلي عقب، كنار آقايي نشسته باشد و آقايي ديگر بخواهد بيايد اين طرفش بنشيند، پياده مي‌شود و مي‌گذارد آن آقاي دوم وسط بنشيند و خودش مي‌رود كنار پنجره. اگر بپرسيد چرا، حتماً در ايران زندگي نمي‌كنيد.

شما فكر كنيد هر يك از آقاياني كه در جناحين شما نشسته‌اند پاهاي‌شان را در حداقل زاويه‌اي كه عشق‌شان مي‌كشد يعني ۹۰ درجه باز كنند ديگر جايي براي پاهاي شما مي‌ماند؟

حالا فكر كنيد درجه‌ي آن‌ها بسيار بيشتر باشد. تازه اين اشكال سهوي است. فكر كنيد يكي از آقايان كيفي كتي چيزي روي پاهاي‌ش است و و دستش را يواشكي از آن زير به پاهاي شما بمالد.

شما كجا را داريد به آن‌جا پناه ببريد؟ لابد آغوش آن‌ يكي آقا! اقلاً خدا پدر مادر پنجره تاكسي را بيامرزد كه مذكر نيست و مي‌شود مثل گوشت قصابي خودت را به آن آويزان كني بدون اين‌كه حالي به حالي شود.

صندلي جلو براي خانم‌ها خيلي سوكسه دارد. به‌خصوص در تاكسي خطي‌هاي با مسير طولاني كه خانم مي‌تواند تا رسيدن به خانه احياناً چشمي هم گرم كند.

مدتي‌ست كه به علت كارم مشتري دائم يكي از اين خطوط مسافت بلند شده‌ام. يعني هر روز موقع غروب بايد مدت‌ها در صف بايستم تا نوبت به من برسد، سوار شوم و به خانه بروم.

البته خوشبختانه دولت خدمتگرار، جلوي صف ما كه در ضلع غربي ميدان ونك واقع شده است سرگرمي گذاشته‌ است.

يك ون گشت مبارزه با بد‌حجابي از صبح تا شب در همان منطقه مستقر است و ما با ديدن هر خانم مانتو‌ كوتاه و آرايش‌ كرده و شل‌حجاب يا آقاي مو سيخ‌سيخي و تي‌شرت ناف‌نما، با بغل دستي‌مان شرط مي‌بنيدم كه حالا به اين تذكر مي‌دهد يا نه!

من در اين شرط‌بندي‌ها اكثراً مي‌برم چون حرفه‌اي شده‌ام و به‌جز بد‌حجابي، به حال و حوصله‌‌ي زنان و مردان تذكردهنده هم توجه مي‌كنم. گاهي واقعاً حوصله ندارند و بد‌حجاب‌ترين زنان و مردان را نديده مي‌گيرند.

بگذريم، از موضوع صندلي‌هاي تاكسي دور نيفتيم! داشتم مي‌گفتم كه مدتي‌ست هر غروب بايد در صف تاكسي خطي بايستم.

گاهي كه گشت ارشاد در حال تعويض نيروست و حوصله‌ام سر مي‌رود شروع مي‌كنم به شمردن مسافران جلويي‌ام و در ذهنم هر چهار نفر را در يك تاكسي جاي مي‌دهم و حساب مي‌كنم تاكسي چندمي به من مي‌رسد.

اما برعكس پيش‌بيني‌هاي درستِ گير دادن‌هاي گشت ارشاد اين يكي‌ معادله‌ام هميشه اشتباه از آب درمي‌آيد.

همين‌كه به حدود ۲۰ ‌نفري جلو صف مي‌رسم مي‌بينم هرج و مرج است‌. چند زن جلويي سوار نمي‌شوند و هر كدام منتظرند در صندلي جلو تاكسي جلوس كنند. بعدي‌ها هم كه احساس رقابت مي‌كنند حاضر نيستند بروند عقب.

و اين وسط كساني كه تازه از گرد راه رسيده‌اند و قاعدتاً بايد بروند ته صف، از فرصت استفاده كرده و توي صندلي عقب تاكسي مي‌چپند.

اين ديگر روال صف تاكسي كه من سوار مي‌شوم شده و از شما چه پنهان خودم هم بعد از چند بار عقب نشستن كنار دو آقاي هيكلي‌، چنان تا مقصد روغن‌ام در‌آمده كه من هم ياد گرفته‌‌ام.

با اين‌كه با تبعيض جنسيتي‌ مخالفم اما اگر عقب دو آقا نشسته باشند كنارشان نمي‌نشينم و من هم منتظر تاكسي بعدي مي‌مانم. مگر اين‌كه ماشين جادار باشد و در صندلي عقب هم هر سه خانم باشيم!

اين وضع بود تا اين‌كه ديروز برعكس هميشه به جلوي صف كه رسيدم ديدم چند آقا جلوي صفند و هر ماشيني كه مي‌آيد فقط يك ‌نفرشان سوار مي‌شوند و بقيه منتظر تاكسي بعدي ‌مي‌مانند و دوباره هرج و مرج و پريدن يك عده مسافر فرصت‌طلب از خارج صف و اين قبيل حكايات.

رفتم جلو و گفتم. حالا كه شما همه آقاييد ديگر چه مشكلي با هم داريد؟ يكي‌شان گفت حوصله ندارم عقب بنشينم نكند خانمي بيايد پهلويم بنشيند و هي الكي پيف‌پيف كند و هي بگويد درست بنشين و تو به من نظر داري و‌...

كلي خنديديم و فهميدم بعضي آقايان هم همچين دل خوشي از كنار خانم نشستن ندارند!

۲- گشت ارشادي‌ها هم دل دارند

با برادرم از ميدان انقلاب مي‌گذشتيم. برادرم خوش‌هيكل است و قد بلندي هم دارد (نمي‌گويم خوشگل است). آن‌روز داشتيم مهماني مي‌رفتيم و برادرم كلي هم به خودش رسيده بود و يك تي‌شرت و شلوار لي و كفش ورزشي قشنگ هم پوشيده بود.

از اين طرف خيابان كارگر داشتيم مي‌رفتيم آن طرف كه ناگهان نگاه ِدختر چادري ريز نقشي را كه كنار دو مامور مرد ايستاده بود و زير گلويش روي مقنعه آرم سبز نيروي انتظامي زده بود روي پاهاي خودم حس كردم. حواسم نبود كه شلوارم اين‌قدر كوتاه است با صندل رنگي پاشنه‌بلند (كه كمتر مي‌پوشم) و لاك همرنگ كفش‌.

دختر اخمو و عصباني درست آن‌طرف خط‌كشي خيابان منتظرم ايستاده بود و روي پاهايم زوم كرده بود.

غرورم اجازه نمي داد از وسط خط‌كشي راهم را كج كنم. همين‌طور ادامه دادم و مي‌دانستم دارم در دل شير مي‌روم.

تنها كاري كه كردم اين بود كه شالم را كمي آرودم جلو و سعي كردم موهايم را به زور هم كه شده در آن شال باريك جا دهم. البته هر چه از جلو كه پوشيده‌تر شد از در عقب اوضاع خراب‌تر شد و موهايم از پشت بيرون ريخت. اما چه باك. آن دختر كه عقب سرم را نمي‌بيند.

برادرم هم متوجه شده بود. كنارم راه مي‌آمد و نمي‌توانست هيچ‌چيزي بگويد. انگار داشت همه چيز در يكي دو ثانيه اتفاق مي‌افتاد. همين كه رسيدم آن‌ور.

دختر پريد جلويم وادارم كرد بايستم. خواست چيزي بگويد كه يك‌هو حواسش رفت به برادرم كه كنارم ايستاد.

خواست بگويد با شما كاري ندارم برو، كه يك‌هو با دهان باز سرش را بالا گرفت و محو قد و بالا و شايد جمال برادرم شد. برادرم اعتماد به‌ نفسي پيدا كرد و خنديد.

دختر همان‌طور به برادرم نگاه مي‌كرد و اصلاً يادش رفته بود مرا براي چه نگه‌داشته است. ماموران مرد هم متوجه شده بودند و داشتند جلو مي‌آمدند.

من گفتم فرمايشي داريد؟ دختر يك‌هو به خودش آمد و هول شد و با شرمندگي گفت نخير نخير بفرماييد و دوباره به برادرم خيره شد.

نيش برادرم از ذوق تا گوش‌هايش باز شده بود. من دستش را كشيدم و يواشكي گفتم مگر اين‌ها از تو خوش‌شان بيايد! گفت بد شد خوش‌تيپي من از گرفتاري نجاتت داد؟

بعد از چند متر من و برادرم بي‌اختيار با كنجكاوي برگشتيم عقب را نگاه كرديم. ديديم دختر هم برگشته و هنوز دارد نگاه مي‌كند. خنديديم... اما بعد دلمان برايش سوخت. گفتيم او الان بايد با دوست پسرش در حال گردش باشد نه در حال گير دادن به لباس اين و آن.

3- آرايش خليجي

هر دختري را ديدي كه عينك خيلي خيلي بزرگي به چشمانش زده، شك كن كه شايد به خاطر آرايشش باشد.

اين روزها آرايش خليج مد شده است. آرايشي كه هر آرايشگري و با لوازم آرايش معمولي قادر به انجام آن نيست و براي همين بسيار گران تمام مي‌شود.

ارزان‌ترين آرايش چشم، مدل خليج با نقاشي‌هاي كوچك بغل چشم براي مهماني خودماني و خانگي حدود هفتاد هشتاد هزار تومن مي‌شود. و گران‌ترينش آرايش خليج براي عروس است كه گاهي تا يكي دو‌ميليون تومان آب مي‌خورد.

كسي كه چند ساعت زير دست آرايشگر مي‌نشيند و براي نقاشي پشت پلك و گونه‌هايش اين همه پول پرداخت مي‌كند دلش نمي‌آيد تا مدت‌ها آن را بشويد.

من ديده‌ام دختري كه يك هفته به حمام نرفته مبادا آرايش خليجي‌اش پاك شود. به آن شكل هم كه نمي‌شود در خيابان ظاهر شد پس عينك گنده مي‌زند كه نصف صورتش را بپوشاند.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:10 توسط یه قصه گو |

........
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.


من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.


من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.


من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.


من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.


من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.


من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کیستم؟ 

منبع:روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:43 توسط یه قصه گو |