تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
دروغ
 

http://tinypic.com/148psg3.jpg

 فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم".

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:20 توسط یه قصه گو |

قانون نسبیت ...؟!
 

http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8611/relativity-am2.jpg

 آلبرت انیشتین : دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:14 توسط یه قصه گو |

یادی از حسین پناهی
http://mehrab.eshgh.googlepages.com/panahi2copy.jpg

ساده زيستي و نوع متفاوت بينش مرحوم حسين پناهي از جهان عده زيادي را تحت تاثير قرار داد. نوع نگاهش، سادگي كلامش، او كسي بود كه ساده به دنيا آمد و ساده از دنيا رفت؛

 حسين پناهي دژكوه در ۱۳۳۵ در روستاي دژكوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان كهكيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.

از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است، ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد. بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.

حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگري و نمايشنامه نويسي را گذراند. پناهي بازيگري را نخست از مجموعه تلويزيوني محله بهداشت آغاز كرد. سپس چند نمايش تلويزيوني با استفاده از نمايشنامه هاي خودش ساخت كه مدت ها در محاق ماند. با پخش نمايش دو مرغابي درمه از تلويزيون كه علاوه بر نوشتن و كارگرداني خودش نيز در آن بازي مي كرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش هاي تلويزيوني ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمايش هاي دو مرغابي درمه و يك گل و بهار كه پناهي آنها را نوشته و كارگرداني كرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.


در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يكي از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلويزيون بود. به دليل فيزيك كودكانه و شكننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگي و خلوصي كه از رفتارش مي باريد و طنز تلخش بازيگر نقش هاي خاصي بود. اما حسين پناهي بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگي در ذره ذره جانش نفوذ داشت.


نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازي در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم قانون را دوست دارم ولي از پاسبان مي ترسم عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم كودكان را دوست دارم ولي از ائينه مي ترسم سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم من!!! من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!

 كارنامه هنري فيلم ها : گذرگاه /گال/تيرباران /هي جو/نار و ني /در مسير تندباد /ارثيه /راز كوكب/ سايه خيال/چاووش /اوينار /هنرپيشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوي بزرگ/بلوغ /مريم مقدس /قصه هاي كيش ( اپيزود اول، كشتي يوناني ) /بابا عزيز مجموعه هاي تلويزيوني : محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشي/كوچك جنگلي/روزي روزگاري/مثل يك لبخند/ايوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علي/همسايه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستي/شليك نهايي/آواز مه كتابها: من و نازي/ستاره/چيزي شبيه زندگي/دو مرغابي درمه/گلدان و آفتاب/پيامبر بي كتاب/دل شير


 علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسين پناهي نيز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره». جوايز : >> كانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل مرد (مهاجران) [ دوره ۱۱ جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال ۱۳۷۱ ] >> كانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل مرد (در مسير تندباد) [ دوره ۷ جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال ۱۳۶۷ ] >> كانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد (سايه خيال) [ دوره ۹ جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران) - سال ۱۳۶۹ ] >> برنده ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش اول مرد (سايه خيال) [ دوره ۹ جشنواره فيلم فجر (مسابقه سينماي ايران)


- حسين پناهي در روز ۱۴ مرداد۱۳۸۳ بر اثر ايست قلبي در منزلش فوت كرد ولي پيكر او در خانه اش واقع در خيابان جهان آرا در حالي كه سه روز از مرگش مي گذشت توسط دخترش پيدا شد.


 به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد . اين جهاني كه همش مضحكه و تكراره تكه تكه شدن دل چه تماشا داره! چه ميهمانان بي دردسري هستند مردگان به شمعي و سكوتي قانعند . من مي خوام برگردم به كودكي نمي شه . كفش برگشت به پامون كوچيكه پل برگشت توان وزن ما رو نداره


و اما حرف‌هاي اكبر عبدي در مراسم بزرگداشت حسين پناهي در ياسوج:

 سينما - سرفيلم ديالوگ‌ها را مي‌نويسند و از چند وقت قبل به ما مي‌دهند كه بخوانيم وحفظ كنيم ولي باز هم اشكال داريم، چه برسد به سخنراني! متاسفانه يا خوشبختانه من حرف زدن خيلي خوب بلد نيستم به دليل اين كه من تراشكاري و قالبسازي خواندم و سواد آكادميك ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگيرم، يك بخاطر اين كه دستور داده‌اند و دو، اين كه احساسات درونم را در مورد حسين عزيز يك جوري براي همشهريانم و هم محله‌اي‌هاي حسين بگم. ضمن عرض سلام خدمت همه حسين دوستاي عزيز و خدمت همه مردم شريف و هنردوست و هنرمند ياسوج. استاد كاوياني گفت ماها اولين بار كجا با حسين عزيز آشنا شديم. من نقش باباي حسين را بازي مي‌كردم در محله بهداشت و حسين هم نقش پسر من را بازي مي‌كرد و هر دو بشر اوليه مي‌شديم. شايد به دليل اين كه جفتمون درون كودك و ساده‌اي داشتيم. اين انتخاب صورت گرفته بود البته حسين از من خيلي شريف‌تر بود. من چون هفت سال توي بازار شاگردي كردم يك سري زبلي‌ها و سياست‌هايي دارم ولي حسين خيلي آدم شريفي بود. ما به اتفاق استاد كاوياني و مرحوم ژيان و بقيه دوستان بيشتر محو شخصيت حسين شده بوديم كه اين آدم چقدر بي‌نياز است و چقدر راحت زندگي مي‌كند. بشر از وقتي كه حس نياز مي‌آيد سراغش، ديگه براي خودش زندگي نمي‌كند و در خدمت اون نياز است. از روز اولي كه حسين را شناختم اين حس نياز را در خودش كشته بود و اصلا نيازي نداشت. شايد جالب باشد براتون بدانيد كه حسين در تهران چطوري زندگي مي‌كرد. يادم مي‌آيد يك روز به اتفاق حسن ميرباقري سراغش رفتيم. توي محله مجيديه توي يك اتاق يك چراغ والور داشتند كه هم روش غذا گرم مي‌كردند و هم چايي درست مي‌كردند و هم براي گرم كرد. اتاق استفاده مي‌كردند. درست زماني بود كه گفت‌وگوي من و نازي را كار كرده بود يا فيلم سايه خيال را بازي مي‌كرد. يك آدم هنرمند مثل حسين نبايد زندگي مادي‌اش اينگونه بود. تا جايي كه مي‌دانيد هراز گاهي از زن و بچه دور بود. مي‌گفت روي شغل وامونده ما نمي‌شه حساب كرد اكبرجون، مثل مقني‌ها مي‌مونيم يه وقت‌هايي كار هست ولي از پاييز به بعد بايد برويم زير كرسي تخمه بشكنيم و منتظر زنگ در بمونيم، چون حسين تلفن هم نداشت. رسيد به جايي كه بهش جايزه دادند براي يك فيلمي، سه دنگ يك خانه‌اي را كه از كرج فاصله داشت خريد. آب گرم‌كن نداشت، ولي هميشه خوشحال بود، اگه پولي داشت با رفيق‌هاش مي‌خورد. يك روز سر سريال بوديم. هوا هم خيلي سرد بود. از ماشين پياده شد بدون كاپشن، گفتم حسين اين جوري اومدي از خانه بيرون؟ نگفتي سرما مي‌خوري؟! گفت: كاپشن قشنگي بود نه؟ گفتم، آره گفت من هم خيلي دوستش داشتم ولي سر راه يكي را ديدم كه اون هم دوستش داشت و هم احتياجش داشت، من فقط دوستش داشتم. ما از هنرمند انتظار داريم صادق باشه، انسان باشه و خاكي باشه. بعضي وقت‌ها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پيش رفتم مكه و با خدا صحبت كردم، گفتم خدايا من يه قولي مي‌دهم ولي نمي‌تونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعي مي‌كنم دروغ نگم؛ آقا اينقدر سخته، اينقدر سخته كه بعضي وقت‌ها مي‌گويم خدايا من مي‌آيم پيشت توبه كنم؛ آخه نمي‌شه! حسين آدم بسيار راستگويي بود و اصلا حس نياز نداشت. درون كودكش را هيچ‌وقت اجازه نداده بود كه بزرگ بشه چون آدم وقتي بچه است تمام زندگي‌اش با يك شكلات اين ور و اون ور مي‌شود. ما مي‌توانيم ساعت‌ها راجع به خصوصيت‌هاي شيرين حسين حرف بزنيم، ولي چه فايده حسين كه زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهيم كاري كنيم كه وقتي آدم‌هايي مثل حسين از پيش ماه مي‌روند ما روسياه و خجالت‌ زده نباشيم. چرا بايد براي حسين ماشين پرايد سوار شدن آرزو باشد. بعد از كار آقاي لياليستاني يك پرايد مي‌خرد و … متاسفانه وقتي حسين فوت كرد من كانادا بودم و سه چهار هفته است كه آمدم، آنجا كه شنيدم به قول آقاي كاوياني باورنكردني بود. چون حسين آدمي نبود كه حسود باشد، آدمي نبود كه حرص داشته باشد، چون آدم‌هايي كه اينطوري هستند ممكنه سكته بكنند ولي آدمي مثل حسين چرا؟!! بيشتر با خودم هستم؛ سعي مي‌كنم دروغ نگم، سعي مي‌كنم سالم باشم، سعي مي‌كنم عاشق باشم، سعي مي‌كنم اگر يه روزي نتوانستم مثل حسين باشم حداقل اداي حسين و آدم‌هاي مثل حسين را دربياورم. چون دنياي ما به قدري صنعتي و مزخرف شده كه بشر خسته است و افسرده، مرض قند بيداد مي‌كند، جوان‌هامون ناخن‌هاشون را مي‌خورن، دست و پاشون را تكان مي‌دهند … مي‌گن واي به روزي كه بگندد نمك، من كه بايد بخندانم مرض قند گرفتم بنابراين سعي كنيم كه عاشقانه هم ديگر رو دوست داشته باشيم و به همديگر دروغ نگوييم. ما با اون‌ور آبي‌ها فرقمان توي معرفت و انسانيتمون است. دلم مي‌‌خواست براي عروسي بچه‌هاي حسين مي‌آمدم ولي خب قسمت اين بود كه اينطوري خدمت شما برسم. دلم نمي‌‌خواست گريه كنم ولي دست خودم نبود … نوكر همه شما. انشاء‌الله كه هميشه شاد باشيد.



منبع : وبلاگ علي زيارت زاده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:3 توسط یه قصه گو |

چه آدم خوبی بود...!
http://www.almazhab.com/mazhabi/85312_881.jpg

"ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده.
 البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحب اش بده.

روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده.

تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمیتوانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
 روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟

 این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافت اش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که.

آنها با دهان باز نگاه می کردند می گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد. چه آدم خوبی بود...!


منبع: وبلاگ راز سر به مهر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 7:59 توسط یه قصه گو |

خواب دیدم....

http://i17.tinypic.com/6cgk1td.jpg

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

 

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:21 توسط یه قصه گو |

اینجا آدم‌ها متفاوت فکر می‌کنند
دانشکده هنر، آزاد یا دولتی، اینجا آدم‌ها متفاوت فکر می‌کنند، متفاوت رفتار می‌کنند و گاهی اصرار دارند که با سرعتی بالا هنجارها را زیر پا بگذارند، حتی اگر آن هنجار فرش زیر پایشان باشد، فرش را جمع می‌کنند، کف خانه را آسفالت می‌کنند، چند تابلوی راهنمایی روی در و دیوار نصب می‌کنند و ...

«فردا»  امروز در گزارشی به بررسی وضعیت ظاهری دانشجویان دانشگاه هنر دانشگاه آزاد پرداخته است.

بنا بر این گزارش «نگار» یکی از دانشجویان مجسمه‌سازی این دانشگاه درباره آزادی می گوید: بچه‌های دانشگاه آزاد بیشتر روی مد می‌گردند تا متفاوت باشند؛ دخترها خیلی آرایش می‌کنند.

 نگار توضیح می‌دهد که پیش از یکی از بچه‌های صنایع دستی کلاس جواهرسازی رفته و گوشواره‌هایش را خودش ساخته است.

نگار می‌گوید: این تیپ‌های خیلی عجیب و غریب بیشتر در دانشکده هنرهای زیبا دیده می‌شود.

او در خصوص متفاوت بودن بچه‌های هنر بیان می‌کند: دلیل متفاوت بودن بچه‌های هنر این است که خودشان وسایلشان را طراحی می‌کنند و می‌سازند.

وی در ادامه می‌افزاید: بچه‌هایی که تازه وارد دانشگاه می‌شوند، تا چند ترم لباس‌های عجیب و غریبی می‌پوشند و بعد از مدتی متوجه فضای دانشگاه می‌شوند.

نگار درباره یکی از دوستانش صحبت می‌کند که با لباس‌های مادربزرگش به دانشگاه می‌آید و می‌گوید: معمولاً بچه‌های ما یا لباس‌های کودکانه می‌پوشند یا خیلی قدیمی. آنها به صنایع دستی وفا دارند و پاتوقشان جمعه‌ بازار است.

از نکات جالب اینکه سیگار کشیدن بین هنری‌ها رایج است، جالب است که غالب بچه‌های دانشگاه هنر سیگار بهمن می‌کشند.

ردپای دانشجویان هنر را می‌توان روی دیوارهای دانشکده گرافیک بدون آنکه تابلو داشته باشد، دید: «شهر کثیفه می‌خواهیم سفیدش کنیم.» پسرانی با موهای بلند، تعدادی دمپایی پوشیده و با لباس‌های عجیب و غریب، انگار همین الان از کارگاه نقاشی بیرون آمده‌اند.

«صفا» که در رشته کارگردانی تحصیل می‌کند درباره ظاهر دوستان هم دانشکده‌ای‌اش می‌گوید: بچه‌ها طرح‌های جالبی برای ظاهرشان پیدا می‌کنند. مثلاً بعضی بچه‌ها، موهایشان را می‌تراشند، بعد که کمی بلند می‌شد موهایشان را رنگ بلوند می‌زدند و با این کار تیپ‌های جالبی می‌زنند. او استفاده از رنگ‌های تند و جیغ را از ویژگی‌های لباس بعضی از دانشکده‌ای‌هایش می‌داند
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:18 توسط یه قصه گو |

داستاني بسيار زيبا و واقعي


http://eslpod.com/eslpod_blog/wp-content/uploads/2007/11/doris-day-teachers-pet3.jpg

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:33 توسط یه قصه گو |

تقدیم به ناهیدم

 

 

بی تو
خانه‌ی عمرم
از پای‌بست
ویران است
ای
بست ِ پای ِ من به‌زنده‌گی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:43 توسط یه قصه گو |

به نقل از وبلاگwww.khatkhati69.blogfa.com
 
 
 
گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:36 توسط یه قصه گو |

چند حکایت از پائیلو کوئیلیو

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم ..اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند


رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

 غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست


مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند 


مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است


نجار زندگيمان باشيم

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد
يك روز او با صاحبكار خود موضوع را درميان گذاشت
پس از روزهاي طولاني وكار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت ميخواست تا او را از كار بازنشسته كنند
صاحب كار او بسيار ناراحت شد وسعي كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد
سرانجام صاحب كار درحالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت ميكرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد
نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت درحاليكه دلش چندان به اين كار راضي نبود
پذيرفتن ساخت اين خانه برخلاف ميل باطني او صورت گرفته بود
براي همين مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي كار را تمام كرد
او صاحبكار را از اتمام كار باخبر كرد
صاحب كار براي دريافت كليد آخرين كار به آنجاآمد

زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجاربازگرداند و گفت: اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطرسالهاي همكاري
نجار، يكه خورد و بسيار شرمنده شد
در واقع اگر او ميدانست كه خودش قراراست در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري تهيه مي كرد و تمام مهارتي كه داشت براي ساخت آن بكار مي برد
يعني كار را به صورت ديگري پيش ميبرد

اين داستان ماست

ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد
گاهي كمترين توجهي به آنچه كه ميسازيم نداريم،پس در اثر يك شوك و اتفاقي غيرمترقبه ميفهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم
اگر چنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود رابراي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم. فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممكن نيست
شما نجار زندگي خود هستيد و روزها چكشي هستندكه بر يك ميخ از زندگي شما كوبيده ميشود
يك تخته در آن جاي ميگيرد و يك ديوار برپاميشود
مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود ميسازيد باشيد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:1 توسط یه قصه گو |

فرصتهای ما
http://images.veer.com/IMG/PIMG/PDP/PDP0944126_P.JPG
یک انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد , نه اینکه در انتظار آنها بنشیند
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:0 توسط یه قصه گو |

هر چی پسر بی بته شو قبول ندارم,باباشو قبولش دارم.خدا رحمتش کنه.خدمت کرد به ایران

ماجراي مرگ رضاخان

"اگر نقاش ماهري وجود داشت كه مي‌توانست زندگي روزانه رضاشاه را پس از وقايع 1320 ترسيم نمايد و يا هنر فيلم و سينما تا به آن اندازه پيشرفته بود كه مي‌توانست درون وجود آدميان رسوخ كند و آنچه را كه در مغز و فكر انسانها مي‌گذرد ضبط كند و به نمايش بگذارد، نشان مي‌داد كه هر ثانيه از زندگي رضاشاه بر او چگونه گذشته و با چه التهاب جانسوزي درگيري داشته و با چه كابوسي دست به گريبان بوده است. به همين چند جمله بسنده مي‌كنيم :
آنچنان گرم است بازار مكافات عمل
چشم اگر بينا بود هرروز روز محشر است "
( تاريخ بيست ساله ايران ،‌ حسين مكي ؛ جلد 7 صفحه 439 )

http://www.ir-psri.com/pic/Photos/Photo40_1.jpg
پس از اشغال ايران و تبعيد رضاخان از ايران، انگليس به رضاخان به عنوان يك فرد شكست‌خورده‌ي حقير و ناتوان نگاه مي‌كرد. به همين دليل مدام رضاخان مورد تحقير قرار مي‌داد. حال مرحله به مرحله اين برنامه تحقير انگليس را دنبال مي‌كنيم .

انگليس شوكهاي خود را براي مرگ زودرس رضا خان چنين آغاز مي‌كند . شمس پهلوي مي‌نويسد :
" در كرمان بيماري و گوش درد اعليحضرت رو به شدت نهاد و دكتر سرهنگ جلوه رئيس بهداري لشگر كه از ايشان عيادت نمودند چند روز استراحت را تجويز كرده بودند ولي نماينده كنسول انگليس كه به ملاقات اعليحضرت آمده بود خبر ورود كشتي را به بندرعباس داد و به عنوان اين كه كشتي بيش از سه روز در بندرعباس توقف نخواهد كرد اصرار داشت كه اعليحضرت فورا به طرف بندرعباس عزيمت نمايند و اين اصرار و تأكيد چه به وسيله كنسول و چه به وسيله مأمورين كنسولخانه تكرار شد . بطوريكه يك بار موجب برآشفتگي خاطر شاه شد و به شدت فرمودند : « كجا بروم پنج ريال پول توي جيب من نيست » ".

رضا خان در اين خصوص دروغ بزرگي را بخورد تاريخ مي‌دهد و قصد دارد خود را فردي پاك و مخلص نشان دهد اما اين قسم دم خروس را در بمبئي نشان مي‌دهد . مسعود بهنود در اين خصوص در كتاب از سيد ضياء تا بختيار مي‌نويسد :

« با رفتن رضا شاه فروغي نفسي به راحتي كشيد ، گرچه دشتي در مجلس فرياد برداشت كه « چرا خلاف وعده‌يي كه در روز استعفاي رضا شاه به مجلس داده شده ، دولت بدون كسب تكليف از مجلس ، وي را فراري داده است » و بار ديگر مسأله جواهرات سلطنتي مطرح شد ولي فروغي از آبروي خود مايه گذاشت و ادعا كرد كه كيف‌ها و جيب‌هاي شاه را مأموران گمرك گشته‌اند و جواهري همراه او نبوده است .

در مقابله با عوارض تبليغات راديو لندن و نطقهاي دشتي در مجلس رضا شاه در بندرعباس اعترافنامه‌اي تنظيم كرد و در آن مجموع سهام و دارائيهاي خود را در بانكهاي خارجي هم به فرزندش بخشيد . اما همه اينها ظاهرسازيها و فريبكاريهائي بود كه براي گول زدن مردم در پيش گرفته شد . چنانكه رضا شاه خود در بندرعباس به كنسول انگليس گفته بود : « من اين بچه‌هاي كوچك را چطور بزرگ كنم » انگليس خنديده بود كه « ما ترتيب همه كارها را مي‌دهيم » ولي همه مي‌دانستند كه در مدت اقامت خانواده سلطنتي در اصفهان ، طلا از مثقالي بيست تومان به چهل و پنج تومان رسيد . و در آن دو روزي كه كشتي " بندرا " بيرون از بندر بمبئي لنگر انداخته بود و اسيران اجازه خروج از كشتي را نداشتند ، چكي به مبلغ يكصد و چهل هزار ليره در وجه بانك انگليسي شعبه بمبئي وصول شد تا شاهپورها و شاهدختها با آن لباس و دوربين و تجهيزات بخرند . از آن جمله ماشين كورسي قرمز رنگي كه شمس و شوهرش " فريدون جم " خريدند و در آن كشتي جنگي گذاشته و به موريس بردند . روزهاي بعد جواهرهائي كه از خزانه بانك ملي عاريه گرفته شده و هرگز آنها را به جايش باز نگردانده بودند ، سي و يك ميليون ليره در آمد ارزي موجود در " حساب ذخيره " و سهام بختياريها از شركت نفت انگليس سهام نفت ونزوئلا و ... از پرده بيرون افتاد . »

انگليس در تداوم تحقيرهاي رضا خان ، او را كه در طول سلطنت مي‌كوشيد با ايجاد رعب و وحشت احترام و تعظيم و ديگران را ببيند به صورت اسير جنگي در آورد و به نهايت ذلت رساند چيزي كه رضا خان اصلا تصور آن را نمي‌كرد .

شمس مي‌نويسد :

" يكي از نكاتي كه فكر ايشان را در كرمان به خود مشغول داشته بود انتخاب محل اقامت بود كه ابتدا شيلي را در نظر گرفته بودند ، زيرا مي‌گفتند آب و هواي آن مثل ايران است و بعدا آرژانتين را انتخاب كردند . در هر حال نظر ايشان اين بود كه پس از ورود به بمبئي ده يا پانزده روزي در هندوستان به سر برده و سپس به يكي از اين دو كشور كه نام برده شد مسافرت نمايند . ما همه خود را مسافر آرژانتين يا شيلي مي‌دانستيم . كسالت شاه كماكان باقي بود و يك درجه و نيم تب داشتند . "
اما طولي نمي‌كشد كه روياي شيرين رضاخان براي استراحت در بمبئي و سپس عزيمت به آرژانتين يا شيلي به كابوسي وحشتناك مبدل مي‌شود . شمس ادامه مي‌دهد :

" كشتي كه براي مسافرت ما تخصيص داده بودند يك كشتي محقر پستي كوچك بود ظاهرا به ظرفيت چهار پنج هزار تن به نام " بندرا " متعلق به كمپاني "برتيش اينديا اسمير نويگيشن كميني" كاپيتان كشتي يك نفر ايرلندي يا انگليسي خشك بود . "

شمس در صفحه بعد مي‌نويسد :
" چون به تدريج به مناطق آبهاي گرم استوايي نزديك مي‌شديم از گرما در رنج بوديم و خيلي اشتياق داشتيم كه زودتر به بمبئي برسيم . پس از چهار روز ساحل بمبئي از دور نمايان شد و مسرت خاطري به ما دست داد . همه لباسي پوشيده و خود را براي پياده شدن آماده كرده بوديم ولي ناگهان ملاحظه كرديم كشتي به جاي اين كه به ساحل نزديك شود راه وسط دريا را پيش گرفته و از ساحل دور مي‌شود . معني اين كار را نفهميديم و همه دچار تعجب و حيرت بوديم كه چرا كشتي از ساحل دور شد . دل من گواهي مي‌داد كه باز پيشامد شومي در انتظار ماست . در همين موقع ملاحظه كرديم كه از طرف ساحل يك قايق موتوري كه در آن جمعي سرباز مسلح هندي ديده مي‌شدند به طرف كشتي ما پيش مي‌آيد .

ابتدا خشنود شديم و تصور كرديم طبق معمول اين قايق براي هدايت كشتي به ساحل پيش مي‌آيد و شايد از تشريفات اداري و گمركي بوده كه كشتي از ساحل دوره شده است ، ولي وقتي قايق نزديك شد و ديديم سربازان هندي همراه خود خواربار و بار و بنه دارند باز دچار ترديد شديم و پيش خود گفتيم اگر اينها براي هدايت كشتي آماده بودند پس اين بار و بنه چيست كه با خود حمل كرده‌اند ! دقايق اضطراب آميزي با كندي مي‌گذشت . قايق به كشتي نزديك شد . سربازان از قايق بيرون آمده مشغول حمل بار و بنه به خود شدند و سه نفر انگليسي كه يكي از آنها بعدا با ايشان آشنايي پيدا كردم آقاي اسكرين بود وارد كشتي شدند و به حضور شاه رفتند .

آقاي اسكرين خود را نماينده لرد لين ليتگو نايب‌السلطنه آن روز هند معرفي كرد و اختيارنامه خود را به اعليحضرت ارائه داد و گفت « من در سيملا بودم ، نايب‌السلطنه هند به من مأموريت مهمانداري جنابعالي ( به اعليحضرت جنابعالي خطاب مي‌كرد ) را داده » سپس راجع به مأموريت خود اظهار كرد « شما نمي‌توانيد در بمبئي پياده شويد و بايد پنج روز در همين كشتي به جزيره موريس كه براي اقامت شما در نظر گرفته شده عزيمت نماييد .

اعليحضرت از شنيدن اين سخنان سخت برآشفتند و فرمودند : «مگر من زنداني‌ام ! من آزادانه از كشور خود مهاجرت كرده‌ام و به من گفته بودند كه در خارج از كشورم به هر كجا كه مي‌خواهم مي‌توانم بروم . جزيره موريس كجاست ؟ چرا اجازه نمي‌دهند كه من به آمريكاي جنوبي بروم ؟
چرا مانع مي‌شويد كه ما در بمبئي پياده شويم و تا رسيدن كشتي اقلا در شهر بمانيم ؟»

آقاي اسكرين در پاسخ همه اين حرفها فقط يك چيز مي‌گفتند : «من اظهارات شما را تلگراف مي‌كنم و شخصا جز آنچه گفتم كاري نمي‌توانم بكنم.»

عملكرد انگليس در تبعيد رضا خان ممكن است اين سؤال را پيش بياورد كه شايد رضا خان قصد داشته است دست به توطئه‌اي بزند كه با چنين مشكلاتي روبرو گشت .

مطلب اين است كه رضا خان آنوقت كه در ايران بود نتوانست كاري بكند و قول و قرار او با فروغي براي انتقال سلطنت به محمدرضا تضمين كافي و لازم براي انگليس‌ها بود. پس تحقير و تشديد فشارهاي روحي رضا خان مسأله‌اي بود كه بايد عملي مي‌كردند .

شمس در بخش ديگري مي‌نويسد :
« پنج روز توقف روي دريا كه هر ساعت آن براي ما سالي مي‌نمود با كندي و سختي سپري شد و كشتي اقيانوس پيمائي كه براي ادامه مسافرت ما تا جزيره موريس خواسته بودند رسيد. خواه‌ناخواه كشتي "بندرا" كه ما را از بندرعباس تا آب‌هاي بمبئي آورده بود ترك گفته و به وسيله قايق به كشتي جديد نقل مكان نموديم. اين كشتي هم يك كشتي سرباز بر كوچكي بود و ظرفيت يازده تن موسوم بر "برمه" متعلق به خط كشتيراني هندوستان كه روي هم‌رفته وضع آن از كشتي "بندرا" بهتر بود. "

فشارهاي روحي رضاخان در جزيره موريس بالا مي‌رفت و انگليس قدم به قدم رضاخان را بيشتر تحت فشار مي‌گذارد. شمس ادامه مي‌دهد:
"... ولي خواب همچنان از ديده ايشان فراري بود و تقريبا اغلب شبها در موريس دچار رنج بي‌خوابي بودند و پيوسته از اين بي‌خوابي و ناراحتي شكوه مي‌كردند و مي‌فرمودند: "شب اگر يك ملافه و يا پتوي نازك روي خود بكشم قلبم در سينه تنگي مي‌كند." از شنيدن كوچكترين صدايي در شب ناراحت و عصباني مي‌شدند. اتفاقا غوكها هم در تمام ساعات شب در باغ با صداي گوش خراش خود غوغا مي‌كردند. بطوريكه عاقبت ناگزير شدند چند تن از مستخدمين را مأمور جمع‌آوري غوكها نمايند. "

شمس كه از حالات روحي رضاخان و بهانه‌گيري‌هاي او خسته مي‌گردد از او دور مي‌شود و اين دوري را چنين توجيه مي‌كند:
" من در موريس براي رفع دلتنگي خود تصميم گرفتم در تكميل فن موسيقي كه به آن آشنايي داشتم بكوشم و چون اتاق من در مجاورت اتاق اعليحضرت بود و نمي‌خواستم با تمرين پيانو موجب ناراحتي ايشان را فراهم آورم در صدد تهيه منزل جداگانه‌اي برآمدم. اعليحضرت ابتدا با اين منظور موافق نبودند و مي‌فرمودند: "نمي‌توانم جدايي تو را تحمل كنم" ولي بعدا چون در مجاورت همان باغ خانه‌اي پيدا شد با منظور من موافقت فرمودند و من بر آن خانه كه داري هفت اتاق و براي زندگي من كافي بود منتقل شدم. "

البته اين فقط شمس نبود كه رضاخان را تنها مي‌گذاشت. خانواده و همراهان رضاخان كه از همراهي با او خسته شده بودند، يكي يكي او را رها كردند. حتي دو نفر نوكري كه از تهران براي رضاخان فرستاده بودند به قدري رضاخان را اذيت نمودند كه خود رضاخان آنها را باز گرداند. محمدرضا پهلوي نيز اكنون به فكر تحكيم سلطنت خويش بود و حتي از مكاتبه با رضاخان ابا داشت. شمس مي‌نويسد:
و اما در مورد محمدرضا پهلوي و احساس او نسبت به رضاخان ، شمس مي‌نويسد :
" ... اعليحضرت پدرم بي‌نهايت نگران و ناراحت بودند و اين نگراني و اضطراب خاطر كه ما نيز هيچيك از آن بي‌نصيب نبوديم ، در روحيه اعليحضرت فقيد فوق‌العاده مؤثر واقع شده بود. مكرر اظهار مي‌كردند « چه شده است كه اعليحضرت شاه از من يادي نمي‌كنند؟ چرا مرا بكلي فراموش كرده‌اند؟» و هر قدر زمان مي‌گذشت و مدت انتظار طولاني مي‌گرديد ، رنج خاطرشان افزوده‌تر مي‌شد تا آن جايي كه ناراحتي خاطر ايشان جلب توجه مهمانداران ما را كرد. »

رضا خان نمي‌دانست كه پس از رفتن او روزنامه‌ها در حضور پسرش چه‌ها كه درباره او ننوشتند و محمدرضا با سكوتي معني‌دار مي‌خواست كه حاكميت خود را توجيه كند. بعد از گرفتن تخت شاهي، رضاخان و يدك كشيدن نام پدر را تنها يك عامل مزاحم خود مي‌بيند. پس محمدرضا بي‌اعتنايي را پيشه مي‌كند كه از بي‌عاطفگي او و فقدان روابط انساني در خانواده پهلوي نشأت مي‌گرفت .

به هر حال، رضاخان چند بار تقاضاي رفتن به كانادا را مي‌كند اما انگليس نمي‌پذيرد. رضاخان هنگامي كه از موريس به دوربان مي‌رود با او بسيار سرد و معمولي برخورد مي‌شود و در ورود به ژوهانسبورگ انگليس با آنها در سطح افرادي معمولي رفتار مي‌نمايد كه خود بايد به هتل بروند و براي رزرو جا اقدام نمايند.

در اولين مراجعه رضاخان به پزشك، راديو لندن مرگ زودرس او را اعلام مي‌كند و روزنامه‌هاي محلي بسيار سنجيده و حساب شده او را به باد فحش و ناسزا مي‌گيرند. اين روش انگليس بسيار مؤثر واقع مي‌شود و روز به روز به وخامت حال روحي رضاخان مي‌افزايد.

ترس رضاخان از مرگ
رضاخان بدليل شدت ترس از مرگ به همان نسبت ادعاي سلامتي مي‌كرد و به هيچ وجه نمي‌پذيرفت كه داراي بيماري است. اين دافعه تا به حدي بود كه علي ايزدي مي‌ترسيد به او بگويد كه براي شما پزشك بياورم و رضاخان مدام ادعا مي‌كرد كه او سالم است و مشكلي ندارد . خاطرات علي ايزدي كه تا هنگام مرگ با رضا خان بوده به خوبي گوياي اين حالات روحي رضاخان مي‌باشد . علي ايزدي مي‌نويسد:
« آثار ضعف و كسالت در اعليحضرت روز به روز نمايان‌تر مي‌شد، قيافه ايشان هر روز از روز پيش افسرده‌تر و شكسته‌تر مي‌نمود. خوب به ياد دارم يكي از روزها بعدازظهر كه ايشان طبق معمول و عادت ديرين خود مشغول قدم زدن در باغ بودند و من در خدمت ايشان بودم، همين طور كه نگاهم متوجه ايشان بود، يكباره در برابر خود شبح ضعيف و نحيفي از اعليحضرت مشاهده نمودم. پس از اين كه مدتي قدم زدند ناگهان به درختي تكيه فرمودند: «چه ضرر دارد يك چايي بخورم».
فرداي آن روز اعليحضرت براي نخستين بار راه رفتن صبح را ترك كردند و جلوي ايوان روي صندلي نشسته بودند. وقتي حضور ايشان شرفياب شدم از دل درد شكايت داشتند. استدعا كردم اجازه فرمايند طبيب خصوصي كه معين شده بود، يعني دكتر شارل خدمت ايشان برسد. اعليحضرت جدا متناع كردند ».

رضا خان به دليل هراس شديد از مرگ چون نام دكتر را مترادف با مرگ در ذهن تداعي مي‌كرد و بدون برخورد منطقي و قبول اين واقعيت كه انسان در هر موقعيتي ممكن است بيمار شود. بيماري خود را توجيه و انكار مي‌نمود. علي ايزدي در ادامه مي‌نويسد:
" فرمودند: «مقصود تو را نمي‌فهمم، اگر تو تصور كني عمري كه در خدمت كشور صرف نشود به درد مي‌خورد، اشتباه كرده‌اي. من محمد جعفر نيستم كه بخورم و بخوابم. من در تمام عمر از بيكاري و آسايش گريزان بودم و هر وقت كه نمي‌توانستم كار مفيدي انجام دهم آن وقت بود كه احساس ناراحتي و درد و الم در خودم حس مي‌كردم. اشخاصي كه از نزديك مرا مي‌شناسند شاهدند قبل از كودتا جز انزوا و گوشه‌گيري و تأسف به وضع مملكت هيچ گونه آميزش و مشغولياتي نداشتم. نه، تو ابدا خيال نكني كه من بيماري جسمي داشته باشم من در نهايت سلامتي هستم.»
و سپس در حالي كه دست خود را به قلب و كبد زدند فرمودند: «كوچكترين عيب و اختلالي در اعضا بدن من وجود ندارد» ".

چنانچه ملاحظه مي‌شود رضا خان به دليل ترس افراطي از مرگ در سلامتي خود دچار مطلق نگري شده است اما علي ايزدي دوگانگي حرف و واقعيت او را مي‌بيند در ادامه مي‌خوانيم:
" اما در همان حال كه اين سخنان را بر زبان مي‌راندند من به خوبي حس مي‌كردم كه اعليحضرت به سختي تنفس مي‌كنند و رنگ ايشان كاملا پريده و ارتعاش خفيفي در دست‌هاي ايشان نمايان است . به اين جهت اصرار كردم كه معهذا اجازه فرمايند به دكتر شارل بگويم براي تقويت مزاج اعليحضرت دارويي تجويز نمايد

. پس از اين كه از حضور اعليحضرت مرخص شدم فورا به دكتر شارل تلفن كردم و از او خواهش نمودم كه چند دقيقه نزد من بيايد.

پس از آن كه دكتر شارل وارد شد وضع مزاجي اعليحضرت را چنان كه ديده بودم براي او بيان كردم و تقاضاي دارويي براي تقويت مزاج ايشان نمودم. اعليحضرت از فراز ايوان كه مشرف بر در ورودي بود متوجه آمدن دكتر شارل شدند و از من سوال فرمودند: «كي ناخوش است؟ دكتر براي چه آمده؟»

چون در آن هنگام پاي والاحضرت شاهپور عليرضا مجروح بود و بستري بودند جواب دادم: «براي عيادت والاحضرت آمده‌اند».

همين كه دكتر شارل نزديك اعليحضرت رسيدند فرمودند: «از دكتر سوال كن پاي والاحضرت شاهپور چطور است».
من در آن هنگام از فرصت استفاده كرده عرض كردم : «اجازه فرماييد از دكتر خواهش كنم دارويي هم براي رفع دل درد اعليحضرت تجويز كند».
ايشان گفتند: «من براي اينكه دكتر كسل نشود موافقت مي‌كنم والا من اهل خوردن دوا نيستم».

بعدازظهر آن روز بيماري اعليحضرت رو به شدت گذاشت و آثار تورم در پاي اعليحضرت نمايان گرديد، به طوري كه پوشيدن كفش براي ايشان مشكل شده بود با وجود اين اعليحضرت مايل به مراجعه طبيب نبودند و مي‌فرمودند:
«اين تورم بر اثر فشار كفش پيدا شده . تصور نكن كسالت باشد».

فرداي آن روز تورم در هر دو پا بروز كرد. من از اعليحضرت مصرا تقاضا كردم اجازه فرمايند دكتر از ايشان عيادت بنمايد. "

با شدت گرفتن بيماري رضا خان ترس از مرگ نيز شدت مي‌گيرد و رضا خان به دليل اضطراب زياد قواي دماغي‌اش مختل مي‌شود . علي ايزدي مي‌نويسد:

« تأملات روحي و عدم اعتنا به طبيب و دوا باعث اشتداد بيماري اعليحضرت بود. كم كم اغلب روزها احساس دل دردهاي شديدي مي‌كردند و چشم ايشان روز به روز ضعيف‌تر مي‌شد. از آغاز بيماري اعليحضرت صبح را فقط در اتاق قدم مي‌زدند. در يكي از روزها كه من در خدمت ايشان بودم ديدم كه اعليحضرت حتي در اتاق قادر به راه رفتن نيستند و به سختي طول اتاق را مي‌پيمايند متأسفانه اين بيماري كه اعليحضرت هرگز نمي‌خواستند وجود آن را هم باور نمايند و آن را مورد اعتماد قرار دهند روز به روز زيادتر مي‌شد و رفته رفته از قواي جسمي ايشان مي‌كاست .

هر وقت بيماري قلبي اعليحضرت رو به شدت مي‌نهاد، بيش از همه جهاز هاضمه ايشان را ناراحت مي‌كرد از اين رو اين بار هم از دل درد اظهار تألم مي‌كردند ، ولي چون از بيماري خود آگاه نبودند و نمي‌خواستند قبول هم كنند كه كسالتي دارند اين دل دردهاي پي در پي را ناشي از بدي غذا مي‌دانستند و از غذا و طبخ آن ايراد بسيار مي‌گرفتند و روزي نبود كه چندين بار به آشپزخانه سركشي نكنند. از آشپز ايراد نگيرند ".

چنانچه ملاحظه شد رضا خان هر بهانه‌اي را مي‌آورد تا از اصل ترس و اضطراب بگريزد. اما مرگ تعارفي ندارد و سرانجام در نيمه‌هاي شب به سراغش مي‌آيد .

علي ايزدي در خاطراتش مي‌نويسد كه وي در حال برخاستن از جاي خود دچار حمله قلبي مي‌شود .
او مي‌نويسد:
" دچار حمله قلبي شديدي مي‌شوند و به زحمت خود را تا نزديك تختخواب مي‌رسانند و در آن جا به سختي زمين مي‌خورند به طوري كه يك دست و صورتشان مجروح مي‌شود و از هوش مي‌روند. "

...سرانجام رضا خان ساعت شش صبح روز چهارشنبه ، چهارم مرداد 1323 با مرگ ملاقات مي‌كند.

مرتضي صادق كار

منبع : سايت عصر ايران
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:14 توسط یه قصه گو |