تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
ماجراي زن روسپي و سيد مهدي قوام
نويسنده وبلاگ "شق القلم" مطلبي را با عنوان "باران لاله‌زار" در يكي از پست‌هاي وبلاگ خود منتشر كرده است.

در بخشي از اين مطلب آمده است:

چراغ‌هاي مسجد دسته دسته روشن مي‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداري برگزار شد.
آقا سيد مهدي كه از پله‌هاي منبر پايين مي‌آيد، حاج شمس‌الدين ـ باني مجلس ـ هم كم كم از ميان جمعيت راه باز مي‌كند تا برسد بهش. جمعيت هم همينطور كه سلام مي‌كنند راه باز مي‌كنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظي، حاجي دست مي كند جيب كتش...
- آقا سيد، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلي محفل...
- دست شما درد نكند، بزرگوار!
سيد پاكت را بدون اينكه حساب كتاب كند، مي‌گذار پر قبايش. مدت‌ها بود كه دخل را سپرده بود دست ديگري!
- آقا سيد، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهي مي‌كنن...
حاج مرشد، پيرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزديك مي‌شود.
التماس دعاي حاج شمس و راهي راه...

 

***
زن، خيلي جوان نبود. اما هنوز سن ميانسالي‌اش هم نرسيده بود. مضطرب، اين طرف آن طرف را نگاه مي‌كرد.
زير تير چراغ برق خيابان لاله زار، جوراب شلواري توري، رنگ تند لب‌ها، گيس‌هاي پريشان... رنگ ديگري به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌اي نبود كه معترضش بشوند...

 

***
- حاج مرشد!
- جانم آقا سيد؟
- آنجا را مي‌بيني؟ آن خانم...
حاجي كه انگار تازه حواسش جمع آن طرف خيابان شده بود، زود سرش را انداخت پايين.
- استغفرالله ربي و اتوب‌اليه...
سيد انگار فكرش جاي ديگري است...
- حاجي، برو صدايش كن بيايد اينجا.
حاج مرشد انگار كه درست نشنيده باشد، تند به سيدمهدي نگاه مي‌كند:
- حاج آقا، يعني قباحت نداره؟! من پيرمرد و شماي سيد اولاد پيغمبر! اين وقت شب... يكي ببيند نمي‌گويد اينها با اين فاحشه چه كار دارند؟
- سبحان الله...
سيد مكثي مي‌كند.
- بزرگواري كنيد و ايشون رو صدا كنيد. به ما نمي‌خورد مشتري باشيم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اكراه راضي مي‌شود. اينبار، او مضطرب اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كند و سمت زن مي‌رود.
زن كه انگار تازه حواسش جمع آنها شده، كمي خودش را جمع و جور مي‌كند. به قيافه‌شان كه نمي‌خورد مشتري باشند! حاج مرشد، كماكان زيرلب استفرالله مي‌گويد.
- خانم! برويد آنجا! پيش آن آقاسيد. باهاتان كاري دارند.
زن، با ترديد، راه مي‌افتد.
حاج مرشد، همانجا مي‌ايستد. مي‌ترسد از مشايعت آن زن!...
زن چيزي نمي‌گويد. سكوت كرده. مشتري اگر مشتري باشد، خودش...
- دخترم! اين وقت شب، ايستاده‌ايد كنار خيابان كه چه بشود؟
شايد زن، كمي فهميده باشد! كلماتش قدري هواي درد دل دارد، همچون چشم‌هايش كه قدري هواي باران:
- حاج آقا! به خدا مجبورم! احتياج دارم...
سيد؛ ولي مشتري بود!
پاكت را بيرون مي‌آورد و سمت زن مي‌گيرد:
- اين، مال صاحب اصلي محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسين(ع) است... تا وقتي كه تمام نشده، كنار خيابان نه ايست!...
سيد به حاجي ملحق مي‌شود و دور...
انگار باران چشم‌هاي زن، تمامي ندارد...

***
چندسال بعد...نمي‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلي محفل!
سيد، دست به سينه از رواق خارج مي‌شود. زير لب همينجور سلام مي‌دهد و دور مي‌شود. به در صحن كه مي‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره مي‌خورد و زني به شدت محجوب كه كنارش ايستاده.
مرد كه انگار مدت مديدي است سيد را مي‌پاييده، نزديك مي‌آيد و عرض ادبي.
- زن بنده مي‌خواهد سلامي عرض كند.
مرد كه دورتر مي‌ايستد، زن نزديك مي‌آيد و كمي نقاب از صورتش بر مي‌گيرد كه سيد صدايش را بهتر بشنود. صدا، همان صداي خيابان لاله زار است و همان بغض:
- آقا سيد! من را نشناختيد؟ يادتان مي‌آيد كه يكبار، براي هميشه دكان مرا تعطيل كرديد؟ همان پاكت... اين مرد، شوهر من است و چند روزي است كه مشرف شديم زيارت... آقا سيد! من ديگر... خوب شده‌ام!
اين بار، نوبت باران چشمان سيد است...

 

پ.ن:
سيد مهدي قوام ـ از روحاني هاي اخلاقي دهه 40 تهران ـ يكي تعريف مي‌كرد: روزي كه پيكر سيد مهدي قوام را آوردند قم كه دفن كنند، به اندازه‌ي دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه كلاه شاپويي و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر كرده بودند. زار زار گريه مي‌كردند و سرشان را مي‌كوبيدند به تابوت...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 14:19 توسط یه قصه گو |

سوتي به اين بزرگي ديده بودي؟
http://www.white-history.com/hwr63_files/wtc.JPG


اولين طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط مي شه به مردي كه محل كارش طبقه 103 برج تجارت جهاني بوده، ولي در روز حادثه به جاي اينكه سر كارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلويزيون رو هم نديده بوده كه بدونه چه خبره! خانمش زنگ مي زنه. آقا گوشي رو بر مي داره. خانمش مي پرسه عزيزم حالت خوبه؟ كجايي؟ آقا جواب مي ده: سر كارم هستم عزيزم , تو دفترم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:46 توسط یه قصه گو |


http://www.dadonline.it/album/winter/winter%20(16).jpg


اگر زمستان قانون طبيعت است...خدايا به زمستان هم عشق بياموز.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:40 توسط یه قصه گو |

تقدیم به ناهیدم

من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی
تمام نیروئی که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسوانت را نوازش کند
تمام بودن خود را زانوئی می کنم تا تو بر آن به خواب روی
خود را "تمام خود را" به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن بر گیری
و هر چه خواهی از آن بسازی
هر گونه تو بخواهی باشم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:48 توسط یه قصه گو |

Yesterday
http://shirin2898.googlepages.com/omr.jpg


Yesterday when I was young
the taste of life was sweet as rain upon my tongue.
I teased at life as if it were a foolish g ame,
the way the evening breeze may tease a candle fl ame.
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built alas on weak and shifting sand.
I lived by night and shunned the naked light of the day
and only now I see how the years ran away.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:42 توسط یه قصه گو |

24 روش تبلیغاتی


24 Unforgettable Advertisements
Why should ads be boring? Check out this collection of unforgettable advertisements from around the world.

Nissan Cube Advertisement

Break Glass in Case of Adventure. [link]
Nissan Cube Advertisement

Nike Cars Advertisement

Cars decorated as Nike kicks in Mexico. The front car carrying the ball. [link]
Nike Cars Advertisement

BMW Advertisement

“From up here, I can see BMW of Bridgeport” [link]
BMW Advertisement

Nescafe Advertisement

This picture of a Nescafe branded building is from Venezuela’s capital, Caracas, and must be among the largest inflatables in the world. [link]
Nescafe Advertisement

Nike Advertisement

Nike Advertisement

Nestle Advertisement

Creative Nestle billboard advertisement. [link]
Nestle Advertisement

Mini Advertisement

Mini Advertisement

Hopi Hari Advertisement

Hopi Hari Advertisement

Fitness Company Advertisement

Shopping bags given away to customers when purchasing fitness accessories or nutritional supplements at the Fitness Company fitness centers. [link]
Fitness Company Advertisement

Skin Cancer Towel Advertisement

“Please take care this summer” [link]
Skin Cancer Towel Advertisement

K-Swiss Advertisement

KSwiss Advertisement

McDonald’s Bus Stop Advertisement

Just what you want while waiting for the bus: that mouth watering, tantalizing reminder of how much you’d love to stuff your face with a 1,000 calorie burger only to be reminded later by your stomach it wasn’t the best decision you could have made. [link]
McDonalds Bus Stop Advertisement

Woodland Shoes Advertisement

Powerful idea for a billboard. [link]
Woodland Shoes Advertisement

Outdoor Stunt by Goodyear

Lovely concept, but I think there’s something lost in translation in this outdoor campaign for Goodyear. The sign says:
(front) “Your vehicle has been towed. Call 0800 081-8181.”
(back) “For sticking on the roads.” [link]
Outdoor Stunt by Goodyear

FedEx Kinko’s Advertisement

When coming up with an ad campaign for FedEx Kinko’s, the innovative minds at advertising agency BBDO were inspired by the streets of New York. The agency installed oversized bottles of correction fluid, highlighters, and, in one case, an office lamp, on the city’s busy thoroughfares for a couple of days earlier this year. [link]
FedEx Kinkos Advertisement

Peta Advertisement

The action is named ‘None of us would like to end up like this.. neither would other-than-human animals’ and it was done with four big foam trays, each of them containing a naked activist inside, and covered with a see-through plastic with a ‘Human meat’ sticker on it. The idea was to imitate the ‘meat’ trays we can find at the supermarkets and to show that we are also animals, just as other-than-human animals, we neither would like to end up there. [link]
Peta Advertisement

Ravensburger Puzzles Advertisement

Ravensburger Puzzles Advertisement

BIC Razor Advertisement

Bic developed this creative outdoor advertisement for their razors. The billboard is blank except for a small logo, but without it the advertisement might be missed and it acts as a good backdrop for the giant razor and cut grass. The only draw back is the constant trimming of the lawn. [link]
BIC Razor Advertisement

Mercedes Advertisement

Mercedes Advertisement

IKEA Advertisement

Ikea on Wheels advertisement. [link]
IKEA Advertisement

Canon Advertisement

Creative Canon outdoor advertisement. [link]
Canon Advertisement

Kill Bill Advertisement

Kill Bill Advertisement

LEGO Advertisement

Lego’s ad agency in Santiago (Chile) used cranes to hang giant Lego blocks. [link]
LEGO Advertisement

Discovery Channel Advertisement

Discovery Channel Advertisement
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 13:36 توسط یه قصه گو |

http://i34.tinypic.com/300cxut.jpg


در
یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:0 توسط یه قصه گو |

می بینید....
نقاشی هایی که دیوار این مهدکودک کشیدن رو ببینید.یه آدم خوار داره یه نفر رو تو دیگ می پزه.می بینید چه قدرم خوشحاله؟دو تا دایناسورم می خوان با خوشحالی یه آدمو بخورن.حالا دیگه کاری به این نداریم که آقاماره چه جوری داره به خانم ماره نگاه می کنه. این عکسو ازدیواریه مهدکودک طرفای خیابون ایرانشهر گرفتن.خدا به داد بچه هایی برسه که اینجا ثبت نام می کنن.

2cn7g4n.jpg
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:44 توسط یه قصه گو |

متنی از شاملو
http://news.nationalgeographic.com/news/2006/02/images/060214_animal_love.jpg
شاملو
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم،
خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،
در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم
به خاطر داشته باشیم که
عمر کوتاه است، رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم
راه ما هموار است، آن را پیچیده نکنیم ..
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است، به سادگی از دست ندهیم
سخن گفتن سهل است، گوش کردن را تمرین کنیم
طبیعت پر از لطف است، نامهربانی نکنیم
زندگی آسان است، آن را مشکل نکنیم
دنیا پر از زیبائی است، چشمانمان را به سادگی نبندیم
ذهن ما پر از جواب است، سوالاتمان را بپرسیم
رسیدن به آرزوها آسان است، راه سخت تر را نرويم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:21 توسط یه قصه گو |

یا حسین.
http://raze-cheshm.parsaspace.ir/moharam/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%8502.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:41 توسط یه قصه گو |

مقايسه مهندس با کارگر افغانی!!!

مقايسه مهندس با کارگر افغانی

 

مهندس

افغانی

درآمد روزانه

برو آخر برج

20 تا 25 هزار تومان

کارکرد روزانه

8 تا 10 ساعت

6 تا 8 ساعت

ساعت خواب

4 تا 6 ساعت

10 ساعت شب + 2 ساعت ظهر

فاصله منزل تا محل کار

10 تا 50 کيلومتر

5 تا 20 متر

درآمد ماهانه

250 تا 400 هزار تومان

500 تا 750 هزار تومان

ماليات

هرچی زور برسه

هاااا؟!!

بيمه

40 تا 80 هزار تومان

ای بابا!!

ميزان تحصيلات

16 تا 20 سال

تحصيلات چيه؟!!

وسيله کار

مغز + خودکار بيک + زبان

کلنگ + فرغون

اميد به زندگی

40 تا 50 سال

120 سال

 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:37 توسط یه قصه گو |

چو ایران نباشد تن من مباد.
http://mehr-irani.persiangig.ir/Mehr%20Iran/iran_map.jpg

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:11 توسط یه قصه گو |

کاش
http://i2.tinypic.com/r0sikz.jpg


کاش گوش به تجربه ها بسپاريم آموختن تجربه ها مانع از رسيدن به زاري و زبوني است.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:12 توسط یه قصه گو |

ثروت ايراني!



سلام عرض شد!
ایرانیان فقیرتر و ثروتمندتر شده اند. از فقر ایرانی زیاد می شنویم، اما در زير به بيان نمونه هايي از «ثروت ايراني» مي پردازيم:
 

الف)مردم ایران به اندازه مردم کانادا،هلندوبلژیک ساعت سوئیسی میخرند
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -------

ایرانیان در مرداد ماه امسال 5 میلیارد تومان ساعت سوئیسی خریدند. این رقم تقریبا معادل خرید مردم کشورهای کانادا، هلند و بلژیک بوده. (رقم خرید ایرانیان نسبت به دو سال گذشته 350 درصد رشد داشته که بالاترین میزان رشد در بین تمامی کشورها بوده).
این آمار رسمی اتحادیه ساعت سازان سوئیسی از صادرات اونهاست (فایل PDF). با توجه به اینکه واردکنندگان ما معمولا به اسم دیگری به جز ایران تجارت می کنند، آمار واقعی قطعا بالاتر این حرفهاست.
اما شاید فقط ما ساعت سوئیسی دوست داریم و مردم کانادا، هلند و بلژیک اصلا به ساعت سوئیسی علاقه ای ندارند؟ به آمار 2006 نگاه می کنیم: تا همین دو سال پیش مردم کانادا و هلند 6 برابر ما و مردم بلژیک 4 برابر ما ساعت سوئیسی می خریدند.


ب) مردم ایران هر روز 6.5 میلیارد تومان خودرو خارجی می خرند
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

در خیابونهای تهران ماشینهای مدل بالا زیاد می بینید. اما واقعا مردم ایران چه قدر پول برای ماشین خارجی خرج می کنند؟
آمار رسمی می گه در پنج ماه اول امسال ارزش ماشینهای وارداتی 528 میلیون دلار بوده. یادتون نره که تقریبا به اندازه ارزش ماشین عوارض تعلق می گیره. پس یعنی مردم ایران 528 + 528 میلیون دلار یا 1 تریلیون تومان در پنج ماه پول برای خودرو خارجی داده اند! یک تریلیون تومان! (بعد از میلیارد به فارسی می شه تریلیون!)
یک تریلیون تومان در پنج ماه یعنی روزی 6.5 میلیارد تومان! (برای اینکه ببینیم 6.5 میلیارد تومان درروز یعنی چی، حقوق متوسط یک فارغ التحصیل خوب یا کارمند متوسط را 700 هزار تومان در ماه یا 23000 تومان در روز در نظر بگیرید. وقتی 6.5 میلیارد را بر 23000 تقسیم می کنید به عدد 282000 می رسید. یعنی مردم ایران می تونند با پولی که در "یک روز" برای ماشینهای خارجی خودشان می پردازند حقوق روزانه 282 هزار نفر را پرداخت کنند!)
هدف این نوشته را اشتباه نگیرید. بقول يکي از دوستان تعداد زیادی از اون خریداران ماشینهای خارجی، دهها کارگاه و کارخانه تولیدی دارند و تعداد زیادی شکم را سیر می کنند. دولت بسیار محترم هم حتی در همین روش کاملا اشتباه عوارض صد در صد (به جای بازار آزاد) در تئوری داره نصف این مبلغ را خرج مردم ضعیفترمی کنه.
 

ج) مغازه های دو میلیارد تومانی
------------ --------- --------- --

می دونید قیمت یک مغازه شش متری در بازار طلافروشهای تهران چنده؟ به نوشته روزنامه دنیای اقتصاد: يك ميليارد و 800 ميليون تومان. می دونید اوباما برای اون تبلیغ معروف تلویزیونیش چه قدر خرج کرد؟ 5 میلیون دلار. یعنی فقط دو تا از بازاریهای تهران می تونند با فروش مغازه های خودشون مثل اوباما 30 دقیقه تبلیغ در بهترین ساعت هر چهار تلویزیون معروف امریکا (NBC, CBS, Fox , Univision) پخش کنند!
یا یک جور دیگه نگاه کنید: درآمد رافائل نادال بهترین بازیکن تنیس جهان در سال 2008 بعد از بازی در دهها تورنمنت بوده 6.5 میلیون دلار. یعنی بهترین بازیکن تنیس جهان اگر در تهران زندگی می کرد با کل درآمد امسالش نمی تونست مغازه ای بزرگتر از 22 متر در بازار تهران بخره!
ثروت ایرانی پدیده ای جدید است و هنوز کمتر در موردش صحبت می شه. ثروت ایرانی خیلی چیزها را تغییر خواهد داد. در دولت. در بیرون دولت. در مردم. در روابطشون. مثلا اگر یک تاجر باشی بازار عجیب و جدیدی برای محصولاتت به وجود اومده. ثروتمند ایرانی هم مثل همه ثروتمندان به سواچ و مرسدس و آرمانی و لویی ویتان و رولکس و ورساچی علاقمند است. (می دونستید حتی سایتی فارسی داریم که خیلی جدی دستبند برلیان شش میلیون تومانی آنلاین می فروشه؟)

نکته پاياني اينکه به نظر مي رسه ثروت ایرانی خیلی چیزها را بتونه تغییر بده. به شرطی که هممون بخواهیم
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:56 توسط یه قصه گو |

کریسمس مبارک

http://s5.tinypic.com/u1q9i.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:50 توسط یه قصه گو |

مرگ و زندگی
http://www.sharemation.com/keihanipour/Death%20was%20near.jpg


همه دوست دارند که به بهشت بروند, ولی کسی دوست ندارد که بمیرد." جان لوییس

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:30 توسط یه قصه گو |

بدترین مسئله !


http://www.donkeys.net/images/miniature_donkey_foal_web.jpg


بدترین مسئله در مورد یک کره خر این است که خواهی نخواهی روزی خر میشود(رابرت هینلین)...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:29 توسط یه قصه گو |

یلدای فقیران (کاریکاتور)

 
 
 


امشب باد
خاموش مانده است
درذرت زار
و کلاعان تاریکی از شانه هایش بالا میروند
آهای باد
دیگر از دستانت موج و مروارید نمی چکد
و از سرانگشتانت پرنده ای پرواز نمیکند
پژواک آوازت از جویبارها نمی آید
ابرها با تو نمی آمیزند
و درختان برهنه از تو نمیگویند

امشب باد
خاموش مانده است.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 9:30 توسط یه قصه گو |

یک غزلواره از شکسپیر


 شکسپیر

غزلواره 71

به روز مرگ من

چون ناقوس عبوس را بشنوی

که جهانیان را ندا در دهد

که من از این جهان خوار گریخته‌ام

تا با خوارترین کرم‌ها درآمیزم،

آن‌گاه دیگر سوگوارم مباش.

نه، چون این ابیات را بخوانی

مبادا دست سراینده‌اش را به یاد آری،

چرا که چندان دوستت می‌دارم

که بهتر آن می‌دانم فراموشم کنی

تا آنکه غم‌گنانه در اندیشه‌ام باشی.

آری با تو می‌گویم

اگر آنگاه که من با خاک در آمیزم

بر این چکامه نگاهی افکندی

مباد نام این بیچاره را ورد زبان سازی.

زنهار که پس از مرگم، جهان فرزانگان

در ناله‌ات بنگرد و ما را هر دو به ریشخند گیرد.

 

SONNET 71

No longer mourn for me when I am dead

Then you shall hear the surly sullen bell

Give warning to the world that I am fled

From this vile world, with vilest worms to dwell:

Nay, if you read this line, remember not

The hand that writ it; for I love you so

That I in your sweet thoughts would be forgot

If thinking on me then should make you woe.

O, if, I say, you look upon this verse

When I perhaps compounded am with clay,

Do not so much as my poor name rehearse.

But let your love even with my life decay,

Lest the wise world should look into your moan

And mock you with me after I am gone

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:55 توسط یه قصه گو |

آرزوها...... ویکتور هوگو

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/c/c2/Victor_hugo.jpg/300px-Victor_hugo.jpg




اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،

و چون زندگی بدین گونه است.

 

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غره نشوی.

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،

نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،

چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،

و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 

امیدوام اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی،

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،

هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

 

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،

هرچند خُرد بوده باشد،

و با روئیدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،

زیرا در عمل به آن نیازمندی،

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

و در پایان، اگر مرد باشی،

آرزومندم زن خوبی داشته باشی،

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم

فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:23 توسط یه قصه گو |