One in a million shot
look & Send God's smile to someone you want to bless today,
I just did on this page.
يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت.
او با کشيش ملاقات کرد و برايش گفت:
من دو طوطي ماده دارم که فوق العاده زيبا هستند.
اما متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويند «ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟».
اين موضوع براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به خطرا انداخته.
از شما کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنيد که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت:
اين واقعاً جاي تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين عبارتي را بلدند
من يک جفت طوطي نر در کليسا دارم. آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات دعا ميخوانند.
به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من بسپاريد. شايددرمجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند.
خانم که از اين پيشنهادخيلي خوشحال شده بودبا کمال ميل پذيرفت.
فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا رفت وبه اطاق پشتي نزد کشيش رفت .کشيش درقفس طوطي هايش را باز کرد و خانم طوطي هاي ماده را
داخل قفس کشيش انداخت.
يکي از طوطي هاي ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟
طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي
به ديگري گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار.
دعاهامون مستجاب شد.

اینکه میگویند ما ایرانیها حافظه تاریخی نداریم حقیقتی ست ها !!!
این روزها فقط کاپشن رییس جمهور توی ذهنمان برق می زند ! و معطلیم که ببینیم آیا خاتمی می آید یا نه !
از هشت سال پیش هم فقط هجده تیر یادمان است و نهایتا قتلهای زنجیره ای و ترور حجاریان و اینکه حرفهای اکبر گنجی چقدر می چسبید !
کسی یادش هست که اولین موج سانسوراینترنت در ایران با دستور شورایی راه افتاد که رییس اش خاتمی بود ؟
کسی یادش هست که وحشتناک ترین جهش قیمت مسکن بعداز جنگ در دورهی زمامداری خاتمی رخ داد ؟
كسی یادش هست كه آغاز تبلیغات قومگرایانه ونیروگرفتن پان تركها و پان عربها در زمان ریاست جمهوری ایشان بود ؟
كسی یادش هست سكوت خاتمی را درقبال فاجعهی 18 تیر و تخلفات انتخاباتی ؟
كسی این جملهی خاتمی را یادش هست : "در ایران زندانی سیاسی نداریم" ؟!
كسي يادش هست كه همين آقاي احمدي نژاد از دل انتخاب برگزار شده در دولت خاتمي برآمد؟
……..
خاتمی و هاشمی واحمدی نژاد ... چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان آگاه و درستی نیستیم ؟
یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین.با رتبهی نخست جستجوی سكس .... چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد ؟
من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی كه میآید همینجور ادامه دهد. بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :
اول : ایرانیها لطفا روزی یک بار(یا دست كم یك روز در میان) حمام بروند.
دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.
سوم : هر خانوادهی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !
چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !
پنجم : رانندگان به جای فاصله بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.
ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این كسی كه می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.
هفتم : ایرانی ها شبها با هرکه دوست دارند، خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.
هشتم: به جای دوازده النگو خریدن و دردست انداختن ،یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را (از آمریکا گرفته تا ایران) نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.
نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.
دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی ولبخند بدهند چون به معنای ... نیست.
یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.
دوازدهم : ایرانیها به جای تمسخرشکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.
سیزدهم : برای حسین فقط در (داخل) مسجد عزاداری کنند.
به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
و درکل به هرقبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد..
این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال،واقعا سخت است،نه ؟!

l
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های
کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا
دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد
برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر
بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به
باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط
می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای
بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر
شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت
بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان
پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین
انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «
ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم


به همه عشق بورز،به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن
شکسپیر
