

روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه
تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها
خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در
روز معيني نزد او بياورند.
"پينک" يکي از آن جوان ها بود و تصميم
داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت
تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را
در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را
هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه
روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه
دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد
مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين
راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به
قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خويش باش


صداي كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.
***
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
و خاصيت عشق اين است.
كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.
***
مرا گرم كن
( و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد. )
***
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي ترسم.
بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه
جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي دراين عصر
معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك
فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار
خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي
كودك گذر داشت
قناري نخ آواز خود را به پاي چه احساس
آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.
و آن وقت من، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم،
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.
*****
نام من میلدرد است؛
میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.

یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون
همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح
دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را
شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو
بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی
درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده
است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای
پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را
مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند
دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم
و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در
انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من
پیانو میزنم."
امّا
امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور
میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را
دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان
میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی
نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او
بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که
تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم
بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند
هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان
فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من
زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم
که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک
کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت،
"مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز
تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت
کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمیدانم
چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که
شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد
آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را
آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان
تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که
رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با
اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامههای
تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند
و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و
موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم،
"چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل
موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و
شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را
انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او
به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی
پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از
آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.
آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت
متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش
گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار
را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور،
یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز
صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باراست
که او میتواندبشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای
استثنایی باشد."
چشمی
نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد.
مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛
دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با
پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
من هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم.
و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و