تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
بهشت روی زمین(عکسی از دهکده استرالیایی)

از طریق دوستی، با عکسی به واقع زیبا، از دره ای شگفت انگیز و پردیس گونه، در منطقه ای روستایی موسوم به «جیپس لند» واقع در ایالت ویکتوریا، در جنوب خاوری کشور استرالیا روبرو شدم.
دوستم همچنان داشت از زیبایی خیره کننده ی عکس برایم میگفت. از ویلایی که اگر در آنجا داشت، دیگر از از این دنیا هیچ نمیخواست. از آرامشی که صبح زود وقتی در چنین جایی، با نغمه ی موزون پرندگان از خواب برخیزی خواهی داشت، در حالیکه صورتت را با آب خنک دریاچه میشویی، عطر گلهای وحشی مستت کرده است...
*وبلاگ اریوبرزن
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:57 توسط یه قصه گو |

چرا باور نمی کنید؟ احمدی نژاد نفت را سر سفره ها آورد





 چند وقت پیش یکی از دوستان به خانه ام امده بود و در میان وسایلش کتابچه ای را همراه آورده بود از مجموعه اقدامات کمیته امداد در کومور.کشوری با حدود ۷۰۰هزار نفر جمعیت و رییس جمهوری که طلبه قم بوده است.خیلی حرف ها داشتم بزنم اما فکر می کنم عکس های این کتاب خودش یک دنیا حرف و حسرت باشد!

طرح روی جلد کتاب

 سهم مردم متمدن ایران زمین خرج مردم جزیره کومور می شود

عکس یادگاری با رییس جمهور کومور.کشوری با ۲۲۳۶کیلومترمربع مساحت

 

انواری (آقازاده ایت ا... انواری)رییس کمته امداد در حال تقدیم هدیه به رییس جمهور کومور(یادتان باشد به تازگی با مراکش  و بحرین به هم زده ایم اما خدارا شکر دل کومور را به دست آورده ایم)

 

روبوسی عسگر اولادی با رییس جمهور کومور

 

پول نفت بر سر سفره ها را یادتان هست؟

زنان کوموری در حال استفاده از رایانه های اهدایی ایران(کاش چنین محبتی به زنان ایرانی هم می شد)

بدون شرح

انواری و عسگر اولادی پرواز به سو.ی جزایر قمر.ماموریتی برای وطن!

موقعیت کومور در جهان

کاش محله ما در کومور بود!

رییس جمهور ایران در سفر به کومور در کنار رییس جمهور کومور 

این هم وضعیت مردم فلک زده خودمان

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:29 توسط یه قصه گو |

تفاوت من و رئيسم

 

وقتي من يك كاري را دير تمام مي‌كنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري مي‌كند.
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي‌رفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي‌دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي‌آورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي‌كند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:35 توسط یه قصه گو |

!!!!Difference between Boys n Girls

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

www.FunAndFunOnly.net

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:57 توسط یه قصه گو |

وبلاگ من 3ساله شد....به پاس همه لحظه هایه قشنگی که باهاش داشتم خدایا شکرت
http://fatemehf.persiangig.ir/IQha(yiha)/cake3salegi.jpg
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:10 توسط یه قصه گو |

سلام آقای کلاه قرمزی...
http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8712/colahghermezi-17-12-87-at.jpg



"کلاه"داری و آیین سروری داند

آقای کلاه قرمزی هزار ماشاالله خوب مانده‌ای ها!

نه چروکی به رخت، نه به رختت. همه چیز مثل همان روزها است. یادش به خیر، آن وقت‌ها آقا ایرج و حمید خان حال روز خوش‌تری برای بازی گرفتن از تو داشتند. حالاها که کمی ریشتر خنده‌های ما از دیدنت افت کرده است، یا به خاطر این سن لعنتی است یا به مقتضای این دل پیر!

تو شک نکن ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:11 توسط یه قصه گو |

هیچ وقت سعی نکن یک زن رو تحریک کنی...(داستان کوتاه)
http://tablu.files.wordpress.com/2007/08/off_to_a_bad_start.jpg

روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"... مرد می‌خنده و می‌گه: "یه دختر ایتالیایی!"... زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره.... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"... زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!"... زن جواب می‌ده: "آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر!"
 • نتیجه گیری اخلاقی داستان:
 هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون‌ها به طرز وحشتناکی باهوش هستن
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:5 توسط یه قصه گو |


http://www.payamemehr.ir/pics/pages/259.gif


چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوش بخت بودن .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:36 توسط یه قصه گو |

می‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.
http://www.salijoon.info/mail/871029/2.jpg

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!»
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط یه قصه گو |

انیشتین سر سفره هفت سین پروفسور حسابی

einstein%20and%20Godel.jpg

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:6 توسط یه قصه گو |

http://www.majalisna.com/gallery/701/701_24061_1098301615.JPG


سرمايه با ارزش هر دلي حرفايي است كه براي نگفتن دارد

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:42 توسط یه قصه گو |

منیع: دنانیوز
در این تصویر که در جنب فروشگاه اتکا و به مناسبت خیر مقدم به مسافران نوروزی نصب شده در یک جمله انگلیسی که از 4 کلمه تشکیل شده، 4 غلط وجود دارد.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 15:14 توسط یه قصه گو |