تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
چه کنم با شرم؟

مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: یا رسول الله! گناهان من بسیار است، آیا در توبه به روی من باز است؟

پیامبر (ص) فرمود: آری راه توبه بر همگان، هموار است. تو نیز از آن محروم نیستی.

مرد حبشی از نزد پیامبر (ص) رفت. مدتی نگذشت که بازگشت و گفت: یا رسول الله! آن هنگام که معصیت می کردم، خداوند مرا می دید؟ پیامبر (ص) فرمود: آری، می دید.

مرد حبشی، آهی سرد از سینه بیرون داد و گفت: توبه، جرم گناه را می پوشاند، چه کنم با شرم آن؟ در دم نعره ای زد و جان داد.

امیری از امیران عرب

از ابن سمعون حکایت شده که می گفته است از شبلی (از مشایخ بزرگ صوفیه) شنیدم می گفت: همراه کاروانی در صحرای شام بودم، عرب های بیابان نشین بر کاروان حمله آوردند و آن را گرفتند و کالاهای کاروان را بر امیر خود عرضه می کردند.

کیسه ای آکنده از بادام و شکر بود که آنان همگی از آن خوردند ولی امیر ایشان نخورد، به او گفتم: چرا نمی خوری؟ گفت: من روزه ام، گفتم: راهزنی می کنی، اموال را می گیری، انسان ها را می کشی با این حال روزه داری؟ گفت: ای شیخ، من راهی برای آشتی می گذارم.

مدت ها پس از آن او را در حال احرام دیدم که همچون مشک خشک و چروکیده بر گرد خانه طواف می کند. گفتم: تو همان مرد نیستی؟ گفت: آری همانم و آن روزه مرا به این مقام رساند.

مهمان داری خدا

گویند: کافری از ابراهیم (ع) طعامی خواست. ابراهیم گفت: اگر مسلمان شوی، تو را مهمان کنم و طعامی دهم. کافر رفت. خدای- عزوجل- وحی فرستاد که ای ابراهیم! ما هفتاد سال است که این کافر را روزی می دهیم و اگر تو یک شب، او را غذا می دادی و از دین او نمی پرسیدی، چه می شد؟

ابراهیم در پی آن کافر رفت و او را باز آوردی و طعام داد. کافر گفت: چه شد که از حرف خود، برگشتی و پی من آمدی و برایم سفره گستردی؟ ابراهیم (ع) ماجرا را باز گفت. کافر گفت: "اگر خدای تو چنین کریم و مهربان است، پس دین خود را بر من عرضه کن تا ایمان بیاورم و مسلمان شوم."

کتاب مسافر
حکایت پارسایان (داستان های عرفانی)
نویسنده: رضا بابایی
انتشارات هستی نما
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:33 توسط یه قصه گو |

--- میگفت: در اون سالها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد هنوز ۴۵ روز نگذشته بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد اما مرخصی ندادن منم بدون مرخصی پای پیاده از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده دوباره از طرقبه تا مشهد دویدم و رفتم پادگان پادگان که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید شروع به دویدن که کردیم بعد از هزار متر سرباز های دیگه خسته شدن اما من دور کامل دویدم و ایستادم! فرمانده گروهان که دویدن من رو ندیده بود گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی؟ گفتم دویدم قربان گفت فضولی موقوف ..! دوباره باید بدوی! خلاصه دو دور دیگه به مسافت هشت کیلومتر دویدم و سر حال جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد اباد مشهد بردند برای مسابقه رییس تربیت بدنی تا من رو دید گفت چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟ گفتم ندارم ! گفت :خوب برو سر خط الان مسابقه شروع میشه ببینم چند مرده حلاجی خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد میزدن باریکلا سرباز برنده که شدم دیدم همه میگن سرباز رکورد ایران رو شکستی ! من   اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود به مرکز رسید و بهم اَمریه دادن تا برم تهران با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم گفت: تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟ گفتم بله قربان گفت چرا اینقدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه ! مسابقه دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود پوشیدم و رفتم لب خط! یکدفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اونطرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت میگه چرا نمیدوی بدو..! من نگاه کرده دیدم اون هفده نفر دیگه مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم که صدای شلیک تیر برای اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای  ( حاضر رو ) مسابقه رو شروع میکردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم نه صدای تیر خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو میکردن و میگفتن مشهدی تو از اخر اولی ! دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم ! در دور بعد متوجه شدم نفر چهارم هستم و با خودم گفتم خدا رو شکر لااقل چهارم میشم! سه دور تا اخر مسابقه مانده بود که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره! دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم به خط پایان نزدیک میشدیم که جلو زدم و اول شدم ! باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد که سالها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

اینها حرف های استاد علی باغبانباشی قهرمان دوی ایرانه که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت مقام نخست مسابقات رو در ایران داره و جالبه که بدونید تا بحال این رکورد در هیچ رشته ورزشی در دنیا شکسته نشده! باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی داره و در هشت مسابقه المپیک شرکت کرده و اول شده…!

ادیب زاده میگه : زمان شاه شنیدم که پای باغبان باشی شکسته ! با گروه فیلمبرداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند شب که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت میخواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن همون شب رضا پهلوی که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت به آقای جهانبانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه باغبانباشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرده بود، بعد از دو ماه که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکوداشت پیشکسوتان دعوت شد زمانی که نام باغبانباشی در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید خاتمی از یکی از حاضرین پرسید مگر باغبانباشی زنده است؟!  و چه ضیافتی بود در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!

باغبان باشی اکنون ۸۴ سال سن داره و هنوز فعالیت ورزشی میکنه ! اخرین باری که باغبان باشی رو دیدم دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و اون گفت: شما مگه من رو میشناسی؟ لبخندی زدم و گفتم تمام دنیا شما رو میشناسن! باغبان باشی هنوز در طرقبه زندگی میکنه و روحیه شاد و ورزشکاری داره براش ارزوی طول عمر با عزت و سلامت ارزومندم.

(نمیدونم چرا هیچ کس جرات نمیکنه از زندگی علی باغبان باشی فیلمی تهیه کنه؟ در عین اینکه ساختن این فیلم بودجه هنگفتی رو میطلبه اما ارزشش رو داره! حیف که سازمان تربیت بدنی ما نکوداشت و بزرگداشت قهرمانان رو در دادن چند سکه و احیانا یک ماشین خلاصه کرده و هیچ کار فرهنگی و ماندگار انجام نمیشه …!)

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:28 توسط یه قصه گو |

 

 کارهای نیک
 



 این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است. بخوانید و سرخوش گردید.خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمیگیرد. این متن را وانگذارید.

 


1-  به خاطر داشته باش که
 
عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.

2-   وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده
.

3- این سه میم را از همواره دنبال کن
:

* محبت و احترام به خود را

* محبت به همگان را

* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای

4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر میخواهی قواعد بازی

 
را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک،

 ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران

 
آن خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به

 
تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به

 
تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را
بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری

 
زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود

جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.

13-  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در

میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش
..

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای
.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما

به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای
.

19-  در عشق و آشپزی، جسورانه

دل را به دریا بزن.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 12:1 توسط یه قصه گو |