تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم

 

مهاتما گاندی

 

 

 

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار.

 

اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بوده ایی.

 

اگر روزی تهدیدت نمودند، بدان که در برابرت ناتوانند.

 

اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست.

 

اگر روزی ترکت کردند ، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط یه قصه گو |

تصاوير خاطره‌انگيز: باز آمد بوي ماه مدرسه






















+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:38 توسط یه قصه گو |

سيلويا پرينت
 
رازهايت* را با آدم‌ها شريک نشو. از صميميت اجتناب کن. رازها رابطه‌ها را می‌خورند. ابتدا هم‌دلی را برمی‌انگيزند، سپس در طول زمان به چکشی تبديل می‌شوند در دست آدم‌ها، برای کوبيدن ميخ، هر مدل ميخی، بر ديوار.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:36 توسط یه قصه گو |

 

کوچ غمناک پرستو های شاد
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ ها رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
کسی از گل ها نمی گیره سراغ

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
شده ابری ، تو فضای سینه مون
قصه ی بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون

می نویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق
فصل دلتنگی پاییز ، فصل غمگینی عاشق

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون

کوچ غمناک پرستو های شاد
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ ها رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
..............................

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:56 توسط یه قصه گو |

به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک)

. نتيجه گيري اخلاقي:  دخترها حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو بهم ميزنند J

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 9:7 توسط یه قصه گو |

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love
 
عاشق شدن


 
To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 


 
 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation.
 
بعد از
اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
 
هزار تا نامه داری

 


 
 To go for a vacation to some pretty place.
 
برای
مسافرت به یک جای خوشگل بری

 


 
 To listen to your favorite song in the radio.
 
به آهنگ
مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 To go to bed and to listen while it rains outside.
 
به
رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 


 
To leave the Shower and find that
 the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 


 To clear your last exam.
 
آخرین
امتحانت رو پاس کنی

 


 To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to.
 
کسی که
معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
 
می
خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 


 To find money in a pant that you haven't used
 since last year.
 
توی شلواری
که تو سال گذشته ازش استفاده
 
نمی
کردی پول پیدا کنی

 


 To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces. 
  
برای
خودت تو آینه شکلک در بیاری و
 
بهش بخندی
!!!

 


 Calls at midnight that last for hours.
 
تلفن نیمه
شب داشته باشی که ساعتها هم
 
طول
بکشه

 


 To laugh without a reason.
 
بدون دلیل
بخندی

 


 To accidentally hear somebody say something good
 about you.
 
بطور
تصادفی بشنوی که یک نفر داره
 
از
شما تعریف می کنه

 


 To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours.
 
از خواب
پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
 
هم
می تونی بخوابی !

 


 To hear a song that makes you remember a special
 person.
 
آهنگی
رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما
 
می یاره

 


 To be part of a team.
 
عضو یک
تیم باشی

 


 To watch the sunset from the hill top.
 
از بالای
تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 


 To make new friends.
 
دوستای
جدید پیدا کنی

 


 To feel butterflies!
 In the stomach every time
 that you see that person.
 
وقتی "اونو" میبینی دلت
هری
 
بریزه پایین
!

 


 To pass time with
 your best friends.
 
لحظات خوبی رو با دوستانت
سپری کنی

 


 
To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
 

 


 See an old friend again and to feel that the things
 have not changed.
 
یه
  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
 
ببینید
که فرقی نکرده

 


 To take an evening walk along the beach.
 
عصر که شد
کنار ساحل قدم بزنی

 

 


To have somebody tell you that he/she loves you.
 
یکی
رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


 
 To laugh .......laugh.. .........and laugh ........
 remembering stupid
 things done with stupid friends..

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
 
احمقانه ای کردند و بخندی

 
و
بخندی و

........ باز هم بخندی

 


 These are the best moments of life....
 
اینها
بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 


 Let us learn to cherish them.
 
قدرشون روبدونیم

 


 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
 
زندگی یک

 
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک

 
هدیه است که باید ازش لذت برد

 

************ ****
 
وقتي
 زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به  تو نشان ميده ،

تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده.

چارلي  چاپلين

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:35 توسط یه قصه گو |

 

داستان سگ نابغه

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:13 توسط یه قصه گو |


> به
> روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه
> جا جار زد كه قصد دارد از كار خود
> دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب
> به فروش بگذارد.
>
>
> او ابزارهاي خود را به شكل
> چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل
> شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم،
> آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود.
>
> ولي در ميان آنها يكي كه
> بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت
> و شيطان حاضر نبود آن را ارزان
> بفروشد.
>
>
> كسي از او پرسيد: اين وسيله
> چيست؟
>
>
> شيطان پاسخ داد: اين
> نوميدي و افسردگي ا‌ست
>
> آن مرد با حيرت گفت: چرا اين
> قدر گران است؟
>
>
> شيطان با همان لبخند
> مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين
> وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم
> بي‌اثر مي‌شوند، فقط با
> اين وسيله مي‌توانم در قلب
> انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به
> انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس
> نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم،
> مي‌توانم با او هر آنچه
> مي‌خواهم بكنم..
>
> من اين وسيله را در
> مورد تمامي انسان‌ها به كار
> برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه
> است.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:9 توسط یه قصه گو |

در روزگار قديم، پادشاهي سنگ بزرگي را كه در يك جاده اصلي قرار داد. سپس در گوشه‌اي قايم شد تا ببيند چه كسي آن را از جلوي مسير بر مي‌دارد. برخي از بازرگانان ثروتمند با كالسكه‌هاي خود به كنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسياري از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند كه چرا دستور نداده جاده را باز كنند. امّا هيچيك از آنان كاري به سنگ نداشتند.

سپس يك مرد روستايي با بار سبزيجات به نزديك سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعي كرد كه سنگ را به كنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاي زياد بالاخره موفق شد. هنگامي كه سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد كيسه‌اي زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. كيسه را باز كرد پر از سكه‌هاي طلا بود و يادداشتي از جانب شاه كه اين سكه‌ها مال كسي است كه سنگ را از جاده كنار بزند. آن مرد روستايي چيزي را مي‌دانست كه بسياري از ما نمي‌دانيم!

«هر مانعي، فرصتي است تا وضعيت‌مان را بهبود بخشيم.»

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:12 توسط یه قصه گو |

سرباز معلول


داستان درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم.»

پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند.»

پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند.»

پسر گفت:« نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.»

آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آنها یك دست و پا داشت!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:35 توسط یه قصه گو |

 

  • دير گچين

در زمان سلطنت محمود غزنوي، پيرزني همراه كارواني سفر كرده بود و در منطقه اي به نام دير گچين، دزدان به كاروان او حمله آوردند و اموال او را بردند.

پيرزن پيش سلطان محمود رفت و شكايت كرد كه راهزنان مال او را غارت كرده اند و از او خواست كه مالش را بازستاند يا تاوان دهد.

سلطان گفت: «دير گچين كجا باشد!»

پيرزن گفت: «ولايت چندان گير كه بداني چه داري و به حق به آن برسي و نگاه تواني داشت.»

سلطان گفت: «راست مي گوئي» و دستور داد تاوان مال زن را به او دهند.

 

شرح حكايت

مديران توانمند و موفق، از ابعاد و اجزاء مختلف سازمان خود شناخت خوبي دارند.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 13:4 توسط یه قصه گو |

من دخترک را همان جا رها کردم!

 

دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.

وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.

راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.

در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:37 توسط یه قصه گو |


نصایح بسیار زیبای زرتشت به پسرش!

ميعادگاه همه ايرانيان

 

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:7 توسط یه قصه گو |

چرا اين طوطي حرف نمي زند؟!

 

خانمي يك طوطي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشي برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند.

صاحب مغازه گفت: «آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند. آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند.»

آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد.

صاحب مغازه پرسيد: «نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.»

آن خانم يك نردبان خريد و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.

صاحب مغازه گفت: «آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب، مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد.»

آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت. وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود.

او گفت: «طوطي مرد.»

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟»

آن خانم پاسخ داد: « چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط یه قصه گو |

 

"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"

 

توي كشوري  يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود

يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟ و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟ فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد

شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد وچه جمله اي به او پند ميدهد؟ همه وزيران را صدا زد وگفت وزيران من  هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد

وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند وزيران هم رفتند و آوردند شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت هر كسي به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد

تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت

با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام همه خنديدند و گفتند تو و جمله اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟ پير مرد گفت جمله من اينست
"هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست"

شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست

شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي پير مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي

پس از اين حرف پير مرد رفت شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش  پيش ميآمد ميگفت هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد شاه ناراحت شد و درد مند وزيرش به او گفت هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو ميگوئي كه به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

چند روزي گذشت

يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردند اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد ولي پادشه 2 تا انگشت نداشت پس او را ول كردند تا برود

شاه به دربار باز گشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند وزير آمد نزد شاه و گفت با من چه كار داري؟ شاه به وزير خنديد و گفت اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي اين چه نفعي است شاه اين راگفت واو را مسخره كرد

وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟ وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد ولي آنجا من نبودم اگر ميبودم آنها مرا ميخوردند پس به نفع منهم بوده است وزير اين را گفت و رفت


پايان

 

~~~~~~~~~


نكته اخلاقي

هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

 

اگر اين جمله را قبول داشته باشيد

 و آن را با ور كنيد

 ميفهميد كه چه ميگويم

  من به اين جمله ايمان 100% دارم! شما چطور؟

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:56 توسط یه قصه گو |