تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic واسه تو مینویسم
عکس: مهمانداران 32سال پیش IRANIR
این تصویر متعلق به 32 سال پیش است که درآن مهمانداران ایران ایر در فرودگاه مهرآباد که قرار است در اولین هواپیمای مسافر بری از نوع B747 اشتغال داشته باشند دیده میشوند.
 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:55 توسط یه قصه گو |


"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند

 غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است." 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:39 توسط یه قصه گو |

تفاوت های من و رئیسم!

 

 

وقتی من یک کاری را دیر تمام می کنم،من کند هستم.

وقتی رئیسم کار را طول دهد،او دقیق و کامل است.

 

وقتی من کاری را انجام ندهم،تنبل هستم.

وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد او مشغول است.

 

وقتی کاری را داوطلبانه انجام دهم،من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

وقتی رئیسم این کار را کند،او ابتکار عمل به خرج داده است.

 

وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم،من چاپلوسم.

وقتی رئیسم،رئیسش را راضی نگه دارد،او همکاری می کند.

 

وقتی من اشتباهی کنم،من نادان هستم.

وقتی رئیسم اشتباه کند،او مانند دیگران یک انسان است.

 

وقتی من در محل کارم نباشم،من یک جایی خارج از محل کار در حال گشت زدن هستم.

وقتی رئیسم در دفترش نباشد،او مشغول انجام امور سازمان است.

 

وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم،من همیشه مریض هستم.

وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد،او حتما خیلی بیمار است.

 

وقتی من مرخصی بخواهم،باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.

وقتی رئیسم به مرخصی برود،باید می رفت،چون خیلی کار کرده است.

 

وقتی من کار خوبی انجام می دهم،رئیسم هرگز به خاطر نمی آورد.

وقتی من کار اشتباهی انجام دهم،رئیسم هرگز فراموش نمی کند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:0 توسط یه قصه گو |

لبخندی که زندگی ام را نجات داد!
 
بسياري از مردم كتاب "" اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
 
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
 
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود .
 
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .
 
در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
 
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "
 
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
 
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
 
                                                يك لبخند زندگي مرا نجات داد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:46 توسط یه قصه گو |

 

 

فردا سالگرد ازدواجم هست

یک سال رویایی داشتیم با همسرم

خدایا شکرت

 

بابت همه چیز ممنونم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:17 توسط یه قصه گو |

يک قانون در سوئد

 

 

 

      هيجده سال پيش در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژه‌اى  دو سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.

 

         جهانى شدن ( globalization ) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد.

به عبارت ديگر:

 سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.

 سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.

 استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.

  ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.

نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل‌کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:

« براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Food Fast) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.


اين جنبش اساساً حس «شتاب» و «ديوانگی» به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که «کميّت» را جايگزين «کيفيت» در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی ‌ ساعات کار هفتگى را به بيست و هشت مميز 8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به « حال » در مقابل « آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:9 توسط یه قصه گو |

از عشق تا طلاق!

قبل از ازدواج: عزيزم من بي تو ميميرم . تو اين يك ساعتي كه نبودي برام يك سال گذشت
ديگه خواهش مي كنم تركم نكن

دوران نامزدي: اي تو محبوبترين محبوبها ، اي زيبا ترين موهبت الهي ، اي ادامه حيات من ،نمي دانم اگر فردا تو نباشي " آيا من فرداي آن روز را خواهم ديد؟

دوران ازدواج: عزيزم شام داريم ؟ يا بايد برم از همسايه خوبمان رستوران نويد غذا بخرم ! لباسام رو هم كه نشستي" اشكال نداره اتو شويي هم بايد نون بخوره ديگه!

دو سال بعد از ازدواج: خانوم من حوصله مهمونهاي شما رو ندارم يعني از خواهرت با اون شوهر مدعي اش نفرت دارم من ميرم خونه مامانم شب هم نميام!

پنج سال بعد از ازدواج: ديگه از دست تو ديوونه شدم اون از دست پختت كه همش شفته پلو ميپزي اين هم وضع خونه زندگيمونه همش پاي تلفن ميشيني با آبجي جونت از مد لباس و كلاسهاي لاغري حرف ميزني ديگه طاقت ندارم

هشت سال بعد از ازدواج: طلاق ........!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:11 توسط یه قصه گو |

◊  مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید

 بدست‌آورید

 

وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید

دوست داشته‌باشید.◊                                                                                   

 

 جرج برنارد شاو  

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:21 توسط یه قصه گو |

Pls wait till images load..
laugh and learn..
lessons will make you think for sure..


http://img3.pcpop.com/upimg3/2009/4/9/0007076641.gif
model on the catwalk , turn , smile , then ...
lesson- keep walking, whatever happens in front of you..

http://blog.pcpop.com/picture/0007076645-1.html
the worst pretender ever ...sibodo!
lesson - express yourself.. even if you are late to do so..

http://blog.pcpop.com/picture/0007076649-1.html
this kid has potential in gymnastics
lesson - study something new from each mis-takes

http://blog.pcpop.com/picture/0007076655-1.html
cat with bad eye-sight
lesson - keep your eyes open, even when you are sad, happy or tensed

http://blog.pcpop.com/picture/0007076658-1.html
this guy is cool ... but bad luck too...
lesson - never believe that you can rely on something for a long time..

http://blog.pcpop.com/picture/0007076639-1.html
ka me ha me haaaaa!!!!
lesson - never underestimate your power

http://blog.pcpop.com/picture/0007076670-1.html
brazil vs argentina , hahaha..sengal..
lesson -  one cannot play tricks on someone for a long time..

http://blog.pcpop.com/picture/0007076671-1.html
wachaaa!!!! scissor legs ...
lesson- do your best, if you are attacking, or being attacked

http://blog.pcpop.com/picture/0007076678-1.html
Woohooo! murder on the dance floor ??
lesson - concentrate more when you require more energy..

http://blog.pcpop.com/picture/0007076677-1.html
don't run on jogging machine when ur wearing jeans
lesson- do not try to hold on something which can change anytime..  

http://blog.pcpop.com/picture/0007076703-1.html
Ouch!! this must be painful !!
Lesson - Do not a do a thing, without thinking..
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:1 توسط یه قصه گو |